Are you the publisher? Claim or contact us about this channel


Embed this content in your HTML

Search

Report adult content:

click to rate:

Account: (login)

More Channels


Channel Catalog


Channel Description:

smostaghaci's description

older | 1 | .... | 11 | 12 | (Page 13) | 14 | 15 | .... | 21 | newer

    0 0

     

    طرح های آمریکایی برای مراسم عاشورا

     

     

     "...ان‌الحیاة عقیده و جهاد. سخنم را با گفته‌ای از مولاحسین شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم. من که یک مارکسیست-لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم... از اسلام سخنم را آغاز کردم اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش‌های رهایی‌بخش ایران پرداخته است... زندگی مولاحسین نمودار زندگی کنونی ماست که جان بر کف برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد ولی آن‌چه که در تداوم تاریخ تکرار شد راه مولا حسین و پایداری او بود، ‌نه حکومت یزید. آن‌چه را خلق‌ها تکرار کردند و می‌کنند راه مولا حسین است..."

    این بخشی از دفاعیات خسرو گلسرخی (از مبارزین دوران طاغوت) در بیدادگاههای رژیم شاه است که علیرغم اعتقاد به مارکسیسم ، نمی تواند به حقانیت حماسه جاودان حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) در عاشورای سال 61 هجری قمری اعتراف نکند و آن حماسه انکار ناپذیر را الگو و الهام بخش مبارزات آزادیبخش طول تاریخ انقلابات بشریت نداند. اینچنین است که نام مبارک و مقدس حسین بن علی (ع) به عنوان سالار شهیدان و سرور آزادگان جهان بر تارک برگ برگ صفحات تاریخ ظلم ستیزی و عدالت خواهی می درخشد.

    تحسین و تعظیم در مقابل حماسه حسینی قرن هاست که مرزها و سرزمین ها را درنوردیده و به قلب های تمامی انسان های مبارز و آزاده راه یافته است ، گویا که این سخن حضرت حسین بن علی (ع) در دل و جان همه آنها نفوذ کرده بود که :"اگر دین ندارید ، آزاده باشید"

    چنین نفوذ عمیقی موجب شد ، موتور محرک و مغز متفکر امروز هسته مرکزی غرب صهیونی  ( با محوریت آمریکا )  که رویکردی بنیادگرایانه برای پایان تاریخ در پیش گرفته ، در مقابل جریان خیزش اسلامی ( با محوریت قیام کربلا) سر بلند نماید.

    انقلاب اسلامی ایران رویکردی اصول‌گرایانه ،متکی به سنّت شیعی و با توجه به آخرالزّمان و پایان تاریخ ارائه کرد ، به طوری که این انقلاب را مقدمه ظهور مهدی موعود دانست و نسیم حیات بخشی بود که برپاکنندگانش ، پیش از آنکه شعار "رهبر ما خمینی است" را سر دهند ، فریاد برمی آوردند که "نهضت ما حسینی است".  

    از همین رو عاشورا و حماسة پر شکوه آن از جمله بنیادهای تردید ناپذیر این نسیم حیات بخش شیعی بوده و هست. پدیده‌ای که همواره رمز و راز نیروی پنهان و آشکار شیعیان و آزادی خواهان به شمار آمده. قدرت این رمز و راز آن چنان است که دشمنان اسلام را همیشه در حیرت و شگفتی و سردرگمی فرو برده است. از همین رو، این دشمنان، به ویژه کانون های جهان وطن صهیونیستی بر آنند تا با شبیه‌سازی و بهره‌گیری از آن واقعه، برای دنیای پوشالی و خیالی خود، جلوه‌های مقدّس و آسمانی بیافرینند. عمق نفوذ این تفکر و شور حسینی در میان ملت های استعمار زده و تحت ستم جهان را می توان از عکس العمل و تقابل نظام جهانی سلطه با آن ، پی برد.

    چند سال پیش در امریکا کتابی با عنوان "A Plan to Divide and Desolate Theology " یا "طرح تفرقه و منزوی کردن دین" منتشر شد. در بخشی از این کتاب، مصاحبه ای از دکتر مایکل برانت (Michael Brant) به چاپ رسید که وی در این مصاحبه از اقدامات سازمان سیا برای مبارزه با تشیع پرده برداشته بود. مایکل برانت از کارشناسان برجسته دفتر شیعه شناسی سازمان سیا و معاون باب وودواردز (Bob Woodwords) از مقامات سابق سیا بوده است.

    در بخشی از این مصاحبه آمده است:

    "...با ماجرای گروگان گیری در سفارت امریکا در ایران، ‌حادثه طبس، رشد فزاینده انقلاب اسلامی و نمود آثار و پیامدهای آن در کشورهایی از قبیل عراق، کویت، لبنان و پاکستان، مقامات سیا به این نتیجه رسیدند که انقلاب اسلامی ایران فقط نتیجه واکنش طبیعی ایرانی ها به سیاستهای شاه نبوده است بلکه عوامل و واقعیت های دیگری نیز در این زمینه مطرح هستند. مهمترین عاملی که در این میان ایفای نقش می کند، جمع عنصر رهبری سیاسی ایران و مرجعیت دینی و شهادت (امام) حسین نوه پیامبر اسلام در 1400 سال پیش است.شیعیان از قرن ها پیش با اقامه عزا و ذکر مصیبت، با غم و اندوه یاد وی را گرامی داشته اند..."

    سازمان سیا پس از تحقیقات مفصل به این نتیجه رسید که مرجعیت شیعه سرچشمه اصلی قدرت شیعه است که با پافشاری بر اصول و اعتقادات محکم، از دین و تفکرات شیعی دفاع می کند. شیعیان در طول تاریخ هیچگاه با حاکمان غیراسلامی بیعت نکرده اند. انگلیس فقط با فتوای یک مرجع تقلید (آیت الله میرزای شیرازی و فتوای تحریم استعمال تنباکو) نتوانست وارد ایران شود. در عراق نیز صدام حسین با تمام توان و سعی خود نتوانست مرکز علمی تشیع و حوزه نجف را با خود همراه کند و مجبور شد این حوزه را تعطیل کند. حال آنکه مراکز علمی جهان همیشه با حاکمان وقت همراه شده اند. در قم نیز مرکز مرجعیت تشیع، تاج و تخت نظام ستمشاهی را برچید و در برابر ابرقدرت امریکا نیز قد علم کرد و به مبارزه برخاست.

    در بخشی از این مصاحبه به تلاش های فرقه ضاله بهائیت برای بدنام کردن روحانیت پرداخته شده است. مایکل برانت می گوید پس از بررسی های مفصل به این نتیجه رسیدیم که برخورد مستقیم و رودررو با تشیع، ضرر زیادی دارد و امکان پیروزی در آن کم است. به همین خاطر تصمیم بر آن شد که با رویکرد "پشت پرده" در این خصوص وارد عمل شویم. بر همین اساس، از اصل قدیمی انگلیسی یعنی "تفرقه بینداز و حکومت کن" بهره گرفتیم یعنی به این نتیجه رسیدیم که باید برضد شیعه منظم و مستحکم از رویکرد تفرقه افکنی استفاده کنیم. برهمین اساس تصمیم گرفته شد که شایعه کافر بودن شیعیان گسترش پیدا کند و با تبلیغات منفی برضد این گروه، تشیع از دیگر جوامع اسلامی جدا شود. تصمیم گرفته شد که مطالب نفرت انگیز برضد شیعیان نوشته شود و افرادی برای این کار اجیر شوند. یکی دیگر از تصمیمات اتخاذ شده این بود که افراد کم سواد و بی سواد برضد شیعه تقویت شوند. تصمیم دیگر، ایجاد و تقویت یک جبهه تمام عیار برای مقابله با مرجعیت شیعه بود تا با عنوان ستون پنجم چهره شیعیان را مخدوش و در واقع مسخ کند. در برنامه ریزی های سازمان سیا قرار شد شیعیان به عنوان گروهی جاهل و خشونت طلب معرفی شوند که در میان توده های مردم مشکل آفرینی می کنند. مبالغی برای از هم پاشیدن جریانهای شیعی اختصاص یافت. افرادی اجیر شدند تا به گونه ای سخن بگویند که شیعه دینی غیرمنطقی جلوه داده شود.

     

    براساس گفته های مایکل برانت، سازمان سیا 900 میلیون دلار برای سازماندهی جریان های تخریب و نابودی تشیع اختصاص داده بود. گفتنی است این سازمان در اقدامی هدفمند به فیلتر کردن مطالب بیان شده از سوی این کارشناس سابق خود مبادرت کرد ، به طوری که یافتن مطالب مصاحبه وی در شبکه جهانی اینترنت که غرب مدعی جریان آزاد اطلاعات در آن است، بسیار دشوار می نمایاند و با جستجوهای گسترده و سنجیده در این خصوص تنها  می توان مطالبی را به صورت پراکنده یافت. بخشهایی از این مصاحبه که از منابع مختلف در اینترنت جمع اوری شده به قرار ذیل است. مایکل برانت می گوید:

    "... پروژه شیعه ستیزی در سازمان CIA با اختصاص 40 میلیون دلار آغاز شد. در گردهمایی بزرگ مقامات این سازمان تصویب شد که برای مطالعه مذهب تشیع در اسلام و برنامه ریزی برای هدف قرار دادن آن، گروهی ویژه با عنوان دفترشیعه شناسی در این سازمان آغاز به کار کند و برای شروع کار این دفتر 40 میلیون دلار اختصاص یافت..."

    دکتر مایکل برانت در بخش دیگری از اظهارات خود تصریح می کند:

    "...پیروزی انقلاب ایران در سال 1979 به منزله زمین لرزه ای در مسیر تلاش های سازمانCIA  بود که این طرح بلند مدت این سازمان که از سالها پیش آغاز شده بود و هدف نهایی آن تسلط برکشورهای اسلامی بود را از هم پاشید. غرب می خواست بر جهان اسلام حاکمیت پیدا کند و ارزشهای مدنظر خود را بر این کشورها تحمیل نماید. در ابتدای امر تصور می شد که انقلاب ایران بخاطر سرکوبگری های شاه است. ظاهراً افراد و شخصیت های مذهبی و دینی ایران یعنی علما از این وضعیت به نفع خود بهره برداری می کردند. با پیروزی انقلاب اسلامی، نفرت از غرب در کشورهای مختلف از قبیل لبنان و پاکستان افزایش یافت و شیعه قوی تر شد. انقلاب سال 1979ضربه های اساسی به خط مشی مورد نظر امریکا برای حاکمیت بر کشورهای اسلامی وارد کرد. بعد از از ناکامی غرب در چند سال اول پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران ، برای کنترل این انقلاب و رشد فزاینده بیداری اسلامی و گسترش دامنه نفرت از غرب و ظهور اثرات جوش و خروش انقلابی در شیعیان کشورهای مختلف بویژه عراق، لبنان، کویت، بحرین و پاکستان، مقامات بلندپایه CIA  دورهم جمع شدند. در سال 1983 کنفرانسی تشکیل شد که در آن مقامات بلندپایهCIA  شرکت داشتند. در این جلسات، نماینده دستگاه اطلاعات مخفی انگلیس مشهور به "ام آی 6" (MI6) نیز حضور داشت زیرا انگلیس تجربه زیادی در مطالعه برروی کشورهای اسلامی دارد. در این نشست ها بود که شرکت کنندگان به این نتیجه رسیدند انقلاب ایران فقط نتیجه طبیعی سیاست های شاه نبود بلکه واقعیتهای پشت پرده دیگری نیز مطرح است که همان جایگاه مرجعیت شیعی و شهادت (امام) حسین است..."

    مایکل برانت در این مصاحبه مراحل مختلف اجرای طرح سازمان سیا برای نابودی تشیع را در 3 مرحله "جمع آوری اطلاعات"، "اهداف کوتاه مدت" و "اهداف بلند مدت" توصیف می کند.

    در مرحله اول که جمع آوری اطلاعات بود، پژوهشگرانی به کشورهای مختلف جهان برای جمع آوری اطلاعات فرستاده شدند. 6 نفر از این افراد به پاکستان رفتند. (نام این افراد در اصل مقاله ذکر شده است اما در جستجوهای اینترنتی بخاطر فیلترینگ سازمان سیا امکان یافتن اسامی همه این افراد وجود نداشت). از جمله این افراد دکتر "ساموئل" در پاکستان بود. وی در خصوص عزاداری های شیعیان در پاکستان تحقیق می کرد. وی مدرک دکترای خود را نیز در همین زمینه اخذ کرده است. یک خانم ژاپنی به نام "نکومه" هم در کویته پاکستان درباره قوم هزاره و شیعیان این خطه تحقیقات مفصلی انجام داد و رساله دکترای خود را نیز در همین حوزه ارائه کرد. دکتر "شومی وِیل" (Whale) تحقیقاتی در کراچی پاکستان انجام داد و رساله دکترای خود را نیز در همین زمینه تکمیل کرد. وی برای انجام این تحقیق در خانه یکی از شیعیان در مناطق شیعه نشین کراچی اقامت گزید.

    در تحقیقات اولیه سؤالات اساسی ذیل با هدف تهیه نقشه جامع شیعیان جهان مطرح بود:

    الف) شیعیان در چه نقاطی از جهان ساکن هستند و میزان تراکم جمعیتی آنها در نقاط مختلف چقدر است؟

    ب) وضعیت اجتماعی و اقتصادی شیعیان چگونه است و چه تفاوتهایی میان آنها وجود دارد؟

    ج) با چه شیوه هایی می توان منازعات داخلی و اختلافهای موجود میان شیعیان را تشدید کرد؟

    د) چگونه می توان به اختلافات موجود میان دو فرقه اساسی اسلام یعنی تشیع و تسنن دامن زد و آن را تقویت کرد؟

    ه‍ ) چرا سنی ها از شیعیان می ترسند؟

    در بخش دیگری از این مصاحبه آمده است: اهداف کوتاه مدت با تبلیغات برضد تشیع، راه اندازی آشوب و ایجاد تفرقه میان شیعه و سنی آغاز شد. هدف از این تفرقه افکنی این بود که اکثریت سنی با اقلیت شیعه درگیر شود تا توجه آنها از امریکا منحرف شود.

    مرحله سوم و اهداف بلند مدت نیز پایان کار تشیع بر اساس اهداف دراز مدت بود.

    پس از جمع آوری اطلاعات و تحقیقات میدانی درباره شیعیان جهان در کشورهای مختلف، نتایج زیر به دست آمد:

    مرجعیت شیعی قدرت واقعی مکتب شیعه جعفری است که از تشیع در همه شرایط به هر قیمتی که باشد پاسداری می کند. مراجع شیعه در اعتقاد به اصول و باورهای خود بسیار قوی هستند. در طول تاریخ تشیع، مراجع هرگز با حاکمانی که به فرامین اسلامی عمل نمی کنند، بیعیت نکرده اند. فتوای آیت الله شیرازی مانع از ورود انگلیس به ایران شد. در عراق نیز بزرگترین مرکز تعلیم آموزه های اسلامی برای مکتب شیعه جعفری در نجف است. صدام حسین تلاش کرد تا حوزه علمیه نجف را با رشوه بخرد و کنترل کند اما نتوانست این کار را انجام بدهد، در نهایت تصمیم گرفت این حوزه را تعطیل کند. حوزه علمیه قم نیروی اصلی حرکت گسترده مردمی ایران بود که به سرنگونی شاه منجر شد. مرجعیت شیعه با امریکای ابرقدرت، به زورآزمایی پرداخت و دربرابر آن قد علم کرد. در لبنان نیز آیت الله موسی صدر نیروهای نظامی امریکا، فرانسه و انگلیس را وادار کرد، از این کشور عقب نشینی کنند و خارج شوند. از زمانی که اسرائیل موجودیت پیدا کرد، آیت الله موسی صدر بزرگترین تهدید برای اسرائیل بود. در حال حاضر نیز حزب الله این مانع بزرگ در برابر اسرائیل است.

    مایکل برانت در ادامه تصریح کرد: پس از گفتگوها و بررسی های گسترده این نتیجه حاصل شد که رویارویی مستقیم با شیعیان بجای اینکه موفقیت آمیز داشته باشد، زیانبار است و به همین خاطر باید به اقدامات پشت پرده و اجرای اصل انگلیسی تفرقه افکنی متوسل شد.

     

    این مقام سابق سیا در ادامه، برنامه های سازمان جاسوسی و اطلاعات امریکا را برای براندازی تشیع به شرح ذیل بیان می کند:

    1-       بهره گیری از کسانی که برضد شیعه نگرشهای تعصبی دارند و با آن خصومت دارند.

    2-      حمایت و ستودن افراد فوق به منظور تقویت آنها در جریان سازی برضد شیعیان.

    3-      استفاده از تبلیغات منفی برضد شیعیان برای منزوی کردن آنها در جهان اسلام.

    4-       انتشار مطالبی که ترویج کننده خصومت با شیعیان است.

    5-       به موازات افزایش شمار افراد متعصب مذکور، باید از آنها به عنوان حربه ای برضد شیعیان استفاده شود. طالبان و سپاه صحابه از جمله این گروهها هستند.

     

     ترویج اطلاعات غلط علیه علمای شیعی. این اقدام سبب باز شدن باب دیگری برای توطئه می شود. بدین ترتیب ستون پنجمی در میان شیعیان ایجاد می شود تا محبوبیت مراجع شیعی در میان شیعیان از بین برود و شیعیان از علمای خود متنفر شوند. باید چهره تشیع منسوخ شود

    مایکل برانت در بخش دیگری از این گفتگو به اهمیت موضوع عزاداری برای امام حسین (علیه السلام) و عاشورا در تعالیم شیعی پرداخته است.

    به گفته این مقام سابق سازمان سیا، عزادارای برای امام حسین سبب می شود احساسات شیعیان به شدت تحریک شود. شیعیان گردهم جمع می شوند تا یاد (امام) حسین را گرامی بدارند و به یاد واقعه کربلا باشند. در این تجمع یک نفر درباره این فاجعه سخنرانی می کند و چهره ای روشن از واقعه کربلا ارائه می کند. در این مراسم، همه مردم اعم از پیر و جوان برای (امام) حسین و خاندان وی عزاداری و گریه می کنند. سخنران این مراسم و کسانی که در این مراسم حضور پیدا می کنند، اهمیت خاصی دارند و باید به آنها توجه شود. بخاطر همین تجمع و سخنرانی، احساسات شیعیان به گونه ای تحریک می شود که آنها آماده می شوند تا برای دفاع از حق و راستی بر ضد ناراستی و بدی قیام کنند حتی اگر این اقدام به بهای از دست رفتن زندگی شان تمام شود. بنابراین، باید میلیاردها دلار هزینه شود تا نه تنها این سخنرانان بلکه توده های شیعی ربوده شوند(!)

    مایکل برانت در ادامه می گوید که در این راستا طرح های ذیل مطرح شد:

    "...1) در وهله نخست باید شیعیانی که مادی‌گراتر هستند و عقایدشان ضعیف‌تر است، شناسایی شوند. این افراد باید کسانی باشند که تاحدودی مشهور باشند و بتوان از آنها به عنوان منبع مورد رجوع استفاده کرد.از این افرادبرای تأثیرگذاری در شیعیان استفاده می شود.

    2) شناسایی و حمایت از سخنران و نوحه سرایانی که اطلاعات درستی درباره عاشورا و اسلام شیعی ندارند.

    3) جستجو برای یافتن و شناسایی شیعیانی که به کمکهای مالی یا مادی نیاز دارند و استفاده از آنها برای مبارزه با مذهب تشیع به منظور تضعیف پایه های تشیع و انداختن تقصیر این کار به گردن علما و مراجع شیعی.

    4)ترویج شیوه هایی در عزاداری برای (امام) حسین که با عقاید واقعی شیعی منطبق نیست و ترویج شیوه های جدید عزاداری که برضد آموزه های شیعی است.

    5) باید عزاداری های شیعیان به گونه ای مطرح شود که تصور شود شیعیان افرادی جاهل و خشونت طلب هستند که می خواهند میان توده های مردم ناآرامی و هرج و مرج بوجود بیاورند.

    6) مبالغ هنگفتی برای حمایت از این جریانها هزینه شود و از سخنران هایی حمایت شود که به گونه ای سخن می گویند که شیعیان را افرادی غیرمنطقی جلوه می دهند. با این اقدامات، تشیع مبتنی بر صورت مکتب فکری منطقی، به گونه ای مطرح می شود که فاقد منطق و خرافاتی است. این اقدامات سبب می شود میان شیعیان ناآرامی و هرج و مرج بوجود بیاید و شیعه از درون خالی شود.

    7) در نهایت با اقدامی ضعیف به شیعیان حمله شود..."

    این مقام سابق سازمان سیا در بخش دیگری از اظهاراتش به کارهای فکری برضد جریان تشیع می پردازد و تصریح می کند که برای نیل به این اهداف باید اقدامات ذیل صورت پذیرد.

    1-     تحقیق و جمع آوری اطلاعات برضد علمای شیعه و ارائه این اطلاعات به نویسندگان ناشناس.

    2-     هزینه کردن مبالغ هنگفتی برای تبلیغ این اطلاعات انحرافی.

    3-     ترویج مطالب (خرافی و تحریفی) میان مردم و سخنرانان مذکور

    در این راستا، در مرحله نهایی اقدامات برضد شیعیان، ضربه نهایی برای نابودی تشیع وارد می شود که از هم پاشیدن قدرت مرکزی آن یعنی مرجعیت است که شیعیان فتاوای خود را از آن می گیرند. بدین ترتیب، قدرت علمای اسلامی که می توانند برضد حاکمان غیرمتعهد به اسلام قیام کنند، تضعیف می شود و شیعیان خودشان قدرت علمای اسلامی را نابود می کنند.

    در بخشی از این مصاحبه تصریح شده است برای انجام این ماموریتهای محرمانه، مبالغ حاصل از قاچاق مواد مخدر در کلمبیا و افغانستان در نظر گرفته شد.

    دکتر مایکل برانت در انتهای این مصاحبه افشاگرانه می افزاید بخشی از این برنامه ها اجرا شده و برنامه های دیگری باقیمانده است که باید در آینده عملیاتی شود.

    به نظر می آید چنین برنامه و طرح منسجم و سیستماتیکی که صدها میلیون دلار برایش هزینه و سرمایه پیش بینی شده است (و چنین میزان هزینه و سرمایه ای در مجموعه بودجه های محرمانه سازمان CIA بی سابقه می نمایاند) ، نشان از قدرت نفوذ و تاثیر حماسه جاودان عاشورای حسینی پس از گذشت قریب به 1400 سال در میان توده ها و ملت های آزادیخواه و عدالت طلب دارد. و چنین نیروی عظیم معنوی که در این حد و اندازه شگرف ، غرب صلیبی / صهیونی را آشفته و هراسان ساخته است ، قطعا از مایه های فوق العاده و حیرت آوری برای قرار گرفتن در قاب تصویر و تاثیر گذاری هنری را داراست. اگرچه هیچگاه هیچ قاب و چارچوب هنری نخواهد توانست ، عمق این حماسه را به تصویر بکشد اما می تواند حداقل جرعه ای از آن اقیانوس بی پایان عشق و ایثار را نمایش دهد.

    در دورانی که بسیاری از اسطوره های خیالی و جعلی برپرده سینما می تواند ، میلیونها ذهن و فکر را مسحور خود گردانده و تفکرات مخرب صهیونی را به افکار عمومی دنیا ، القاء نماید ، حتی تابش شعاعی هرچند باریک از حقیقت خورشید تاریخ افروز بشریت که خونش در صحرای تفتیده کربلا به تمامی دشت های انسانیت جاری گشت ، می تواند تمامی آن جادوهای خیالی را بسوزاند و واقعیت را به چشمان نابینای ره گم کردگان ، بنمایاند.

    این تاثیر را می توان از نتیجه تلاش معدودی از فیلمسازان متعهد در قالب نمایش برخی  فیلم ها و سریال های دینی و تاریخی در دیگر کشورها و سرزمین ها و شیفتگی مردم آن دیارها به بارقه هایی از حقایق الهی که در این آثار نمایانده می شوند ، دریافت.

    پس چگونه است ، درحالی که حماسه سرور آزادگان و سالار شهیدان ، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) ، پس از گذر 1400 سال ، هر زمان شعله ورتر از قبل ، جان های شیفتگانش را می سوزاند ،انقلابیون و مبارزان آزادیخواه را شگفت زده و مفتون خویش ساخته و سران و اذناب نیروهای شیطانی را مضطرب و وحشت زده می کند ، سینمای ما ایرانیان به عنوان ملتی که بیش از سایر ملل ، ادعای پیروی از حسین بن علی (ع) دارد ، در هر جشن و سوگی ، به صحرای کربلا گریز می زند و نام مبارک فرزند زهرای اطهر(س) در هر صبح و شام ، زینت بخش حرف و نقلش است ، در برابر چنین حقیقتی ، خاموش و ساکت مانده است؟

    چگونه است در حالی که مردم جهان ، خسته و ملول از غوغای سرسام آور رسانه ها ، به راستی تشنه شنیدن و دیدن حقایق جهان اسلام هستند و هرزمان علیرغم فتنه های بی شمار ساحران حاکم بر دنیا ، تمایل بیشتری نسبت به این دین رهایی بخش نشان می دهند ، اما اثری در این باب از سوی فیلمسازان ایرانی ارائه نمی شود؟

    اگربنابر آن حدیث معروف براین باور هستیم که حسین بن علی (ع) مصباح هدایت و سفینه نجات برای همه بشریت است ، بایستی اطمینان داشته باشیم که به خواست خدا ، بازگویی قیام و حماسه باشکوه کربلای حسینی با هرزبانی ازجمله تصویر ، تنها راه رساندن پیام عاشورا به مردم ستمدیده همه سرزمین هاست که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

    اگرچه ایمان داریم که خداوند خودش حافظ و نگاهدارنده و گسترش دهنده نهضت های الهی است .


    0 0

     

    مجموعه "از غدیر تا موعود" در فضای مجازی

     

    "از غدیر تا موعود" ، عنوان مجموعه مستندی است که به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی و تهیه کنندگی رضا جعفریان، در گروه سیاسی شبکه خبر تهیه شد، در خرداد و تیرماه سال 1393  روی آنتن این شبکه رفت و مجددا در ایام نوروز سال 94 نیز هر روز از این شبکه پخش گردید. این مجموعه هم اینک در حال پخش از شبکه های جام جم است.

    اما چندی است وب سایت تبیان ، هر 26 قسمت مجموعه از غدیر تا موعود را برای استفاده کاربران اینترنت ، در فضای مجازی برای دانلود قرار داده است که آدرس آن به شرح زیر است:

    http://film.tebyan.net/film/category/20966

    مجموعه مستند "از غدیر تا موعود" حکایت پدید آمدن و رشد و حرکت تاریخی قشر و طبقه ای است که اینک در فرهنگ اجتماعی ما، روحانیت نام گرفته از صدر اسلام و زمان حضرت رسول اکرم (صل الله علیه و آله) تا زمان ائمه اطهار (علیهم السلام) و تازمان غیبت حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و پس از آن تا به امروز .

    قشر و طبقه ای علمی که در طول تاریخ به علماء و فقها هم معروف بوده اند. حکایت شکل گیری گروهی که براساس آیه ای از آیات کلام الله مجید برای آموزش و تفقه در دین و نشر و ترویج آن ، حرکت کردند  و جوامع مختلف را به حرکت درآوردند از نواب خاص حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تا علمای بزرگ تاریخ اسلام و تا حضرت امام خمینی(رحمه الله علیه) . حکایت حوزه های علمیه که مرکز پرورش و آموزش این علماء بودند و کانون شکل گیری تمدنی که حدود 10 قرن فرهنگ و اندیشه و علم و هنر جهان را هدایت کرد. 

    بیش از 60  کارشناس داخلی و خارجی اعم از  نویسنده و محقق ، مورخ و پژوهشگر ، استاد دانشگاه ، طلبه ، مدرس حوزه ، مدیر و مسئول حوزه های علمیه ، امام جمعه و جماعت در شهرهای مختلف به همراه دهها کتاب و مقاله ، صدها دقیقه فیلم و تصویر و هزاران سند و عکس ، مجموعه ای را پدید آورده اند تا برای نخستین بار در تلویزیون شاهد روایت تازه ای از روحانیت باشیم.

    تولید مجموعه مستند "از غدیر تا موعود" از پاییز 1391 آغاز شد و  پس از گذشت حدود یکسال و نیم مراحل مختلف تولید ، در 26 قسمت 13 دقیقه ای آماده پخش شد که از 17 خرداد 1393 روی آنتن شبکه خبر رفت و برای دومین بار نیز از اول فروردین 1394 پخش آن آغاز شده است.

    برخی عوامل تولید :

    فیلمبرداری : رضا جعفریان با همکاری علیرضا سمیعی و مهدی جعفریان

    تیتراژ و ویدئو گرافیک : سید محمود ذوالفقاری  با سپاس از وحید چگینی

    راوی : سید محمد حسینی

    گوینده : عبدالغفار کاکایی

    تدوین : سعید مستغاثی

     

    مشاوران و همراهان :

    حجت الاسلام والمسلمین مسعود زارعیان ، حجت الاسلام والمسلمین متقی زاده، حجت الاسلام والمسلمین غفاری ، حجت الاسلام والمسلمین مومنی ، حجت الاسلام والمسلمین کبیر ، حاج ابراهیم حاج محمد زاده ، پیام فضلی نژاد ، قاسم تبریزی ، عباس مهری اردستانی

     

    موسسات ، مراکز علمی و پژوهشی و نهادهای فرهنگی که در تولید این مجموعه یاری رسانده اند :

    دفتر پژوهش های موسسه کیهان، موسسه مطالعاتی روشنگر، مدیریت حوزه های علمیه تهران ، قم ، اصفهان ، مشهد، نیشابور ، آذربایجان شرقی ، شیراز و دفتر امامان جمعه اصفهان ، شبستر ، جلفا ، اهر ، نیشابور و ...و مدارس علمیه خواهران : حضرت زهرای اطهر (س) ، حضرت خدیجه (س) ، حضرت امام حسن مجتبی (ع)

    دفتر حضرت آیت الله العظمی نوری همدانی ، مدرسه عالی شهید مطهری ، کتابخانه و موزه مجلس شورای اسلامی ، حوزه علمیه حضرت قائم (ع)، مدرسه علمیه مجد تهران، مدرسه علمیه مروی تهران ، مدرسه علمیه سفیران هدایت ابوطالب (ع)، بنیاد نهج البلاغه ، مدرسه علمیه نواب در مشهد ، مدرسه علمیه میرزا جعفر در مشهد ، دانشگاه علوم رضوی مشهد ، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه خراسان ، دفتر فصلنامه حوزه ، مدرسه علمیه سیادت مشهد، مدرسه علمیه موسوی نژاد مشهد ، مرکز پژوهش های اسلامی دانشکده صدا و سیمای قم، موسسه مهدوی آینده روشن ، موسسه کتاب شناسی شیعه در قم ، کتابخانه آیت الله العظمی نجفی مرعشی در قم ، مرکز پژوهش های احکام قم ، بنیاد نیمه شعبان در تبریز ، دانشگاه آزاد اسلامی سردرود تبریز  ، مدرسه علمیه امام صادق (ع) چهارباغ اصفهان، مدرسه علمیه امام علی (ع) صدر خواجو اصفهان، دانشگاه علوم قرآن و حدیث علامه مجلسی ، مجموعه فرهنگی علامه مجلسی ، مدرسه خان شیراز ، مجموعه فرهنگی صاحب بن عباد در اصفهان، مرکز فرهنگی ملاهادی سبزواری در سبزوار ، مرکز فرهنگی علی بن بابویه در قم ، تولیت مسجد مقدس جمکران ، تولیت مسجد و مدرسه علمیه آقا بزرگ کاشان و ...


    0 0

    با نگاهی به فیلم "مصاحبه"

    The Interview

     

    چه کسی از قدرت نرم می ترسد؟!

     

     

    در فیلم "مصاحبه" یک  شومن تلویزیونی به نام اسکای لارک (با بازی جیمز فرانکو)  و تهیه کننده اش به نام آرون (با ایفای نقش سیث روگن) به دلیل ابتذال مفرط برنامه تلویزیونی شان در مقابل برنامه هایی همچون 60 دقیقه ( که مثلا موضوعات تهوع آوری مثل اعلام همجنس بازی امینم یا رابطه جنسی متیو مکناهی با یک بز از مهمترین سوژه هایشان به حساب می آید!!) سعی می کنند یک مصاحبه جدی با کیم جونگ اون (رهبر کره شمالی) انجام دهند و از این طریق وارد ماجراهای ظاهرا مضحک و طنز آمیزی می شوند که همان حکایت تحقیر نژادی دیرین ملیت ها و اقوام و نژادهای دیگر در مقابل انسان غربی و آمریکایی و به خصوص یهودی است.

    در آستانه سفر زوج شومن آمریکایی به کره شمالی و مصاحبه با کیم جونگ اون ، سازمان CIA هم وارد قضیه شده و با دراختیار قرار دادن چسب کشنده ای ، از آرون و اسکای لارک می خواهند که هنگام دست دادن با دیکتاتور کره شمالی ، این چسب را به دستان وی منتقل کرده تا وی ظرف چند ساعت دچار مرگ عادی شود. اگرچه در ابتدا این موضوع مورد موافقت آرون و اسکای لارک قرار می گیرد ولی وقتی آنها وارد کره شمالی شده و با جامعه ای مرفه و شاد مواجه می شوند و خصوصا کیم جونگ اون را کاراکتری دوست داشتنی و مثبت ارزیابی می کنند ، اسکای لارک که رفاقت نزدیکتری با رهبر کره شمالی پیدا کرده ، از ترور وی منصرف شده و این کار را غیر انسانی می داند. اما وی ناگهان در یکی از جلسات امنیتی کره شمالی ، آن روی کیم جونگ اون را هم می بیند که قصد نابودی دنیا و کشتار میلیون ها نفر انسان را دارد. بعد از آن ، اسکای لارک متوجه می شود که رفاه جامعه کره شمالی هم فقط یک نمایش مصنوعی بوده و هرچه از ابتدای ورورد به کره دیده اند ، جز فریب آنها نبوده است. از این پس اسکای لارک تصمیم به نابودی کیم جونگ اون می گیرد ولی نه با قتل و کشتن و مسموم کردن بلکه با ترور شخصیتی که وی را طی همان مصاحبه مقرر ، جلوی دوربین های تلویزیونی (که به طور زنده آن مصاحبه را برای تمام دنیا پخش می کنند) و ملت کره بی اعتبار و بدنام سازند.

    ابتذال فیلم آنقدر آزار دهنده و شوخی های به قول معروف پایین تنه ای آنچنان دیالوگ های فیلم را به انحصار خود درآورده اند که به نوشته یکی از منتقدان غربی ، این قسمت از بدن آدم ها را می توان پس از اسکای لارک و آرون ، شخصیت سوم فیلم به شمار آورد و حتی در برخی صحنه ها ، کاراکتر نخست فیلم محسوب نمود!!

    لحن بیانی و ساختار روایتی و سینمایی فیلم بسیار ابتدایی و سطحی در سطح آثار تبلیغاتی شوروی سابق یا همین کره شمالی است. به خاطر دارم در اوایل پیروزی انقلاب که در غیاب تولیدات آمریکا و هالیوود فیلم های روسی و ژاپنی و به اصطلاح شرقی اکران می شد ، بعضا آثاری نیز از کره شمالی هم به نمایش عمومی درمی آمد از جمله فیلمی به نام "هرگز نمیر مادر" که ماجرای خانواده ای از هم گسیخته را نشان می داد که طی جنگ کره از هم دور افتاده بودند ، برخی در کره شمالی زندگی می کردند و بعضی دیگر در کره جنوبی . اما آنان که در کره شمالی بودند ، همواره شادان و خندان و سرحال نشان داده می شدند و ساکنان کره جنوبی در رنج و بدبختی و در فضایی تاریک و سیاه و بدوی زندگی می کردند! این درحالی بود که در کره شمالی همه چیز از در و دیوار و لباس ها و اتومبیل ها سفید و روشن بودند و جامعه کره جنوبی مثل ژاپن قرون وسطی ، با خانه هایی محقر و مخروبه و لباس هایی پاره و کثیف به تصویر کشیده می شد. البته این نوع سبک فیلمسازی که در شوروی سابق به رئالیسم سوسیالیستی مشهور شد اساسا برپایه شعار و تصاویر گل درشت و پروپاگاندای به اصطلاح گوبلزی یا بهتر بگوییم استالینی قرار داشت.

    اما آن فیلم های مربوط به دهه های 60 و 70 میلادی و اوج تبلیغات جنگ سرد می شد ، یعنی در همان زمان حتی در فیلم های هالیوودی هم بعضا به همین سبک و سیاق بودند ؛ مثلا در فیلم های جیمزباند یا مت هلم و یا آثار مشهور به فیلم های جاسوسی اعم از جاسوسی که از سردسیر آمد (مارتین ریت) و ماجراهای هری پالمر در فیلم های "تدفین در برلین" (گای هامیلتون) و پرونده های ایپکرس (سیدنی جی فیوری) و حتی برخی فیلم های آلفرد هیچکاک مانند پرده پاره ، کشورهای شرقی به خصوص روسیه ، جوامعی عقب افتاده و رنج آور نمایش داده می شدند و آدم های این جوامع هم افرادی بی احساس و خشن و ضد بشر نشان می دادند اگرچه این فیلم ها نسبت به مشابه های کره شمالی از ساختار و فرم قابل قبول تری برخوردار بودند.

    متاسفانه حالا پس از گذشت بیش از نیم قرن و تغییر و تحولات شگفت انگیز در تفکرات و نگرش ها و همچنین ساختارهای سینمایی ، گویا دراین مورد هالیوود علیرغم همه ادعاها و سر و صداها ، کوچکترین تغییری نکرده و نه تنها در همان سالها متوقف و به اصطلاح Freeze شده بلکه حتی نسبت به همان نیم قرن گذشته هم عقب گرد داشته و به سطح فیلم های کره شمالی آن زمان سقوط کرده است. چنانچه در همین فیلم مصاحبه ما هرچه بدبختی و بیچارگی و نابسامانی و تیرگی و تاریکی است در کره شمالی رویت می کنیم و غرب و آمریکا مهد رفاه و آزادی و شادی و خوشبختی به نظر می آید!

    در صحنه ای اسکای لارک متوجه می شود ، فروشگاههای مواد غذایی در کره شمالی تنها یک مقوای نقاشی شده بوده و اصلا مردم این کشور غذایی برای خوردن ندارند، یا پسر بچه چاقی که دیده بود، فقط یک نمایش بوده ، از همین روی اصلی ترین سوال او از کیم جونگ اون در مصاحبه تاریخی و پس از تعریف و تعارف ها و برای به اصطلاح کله پا کردن دیکتاتور ، همین بود که چرا به مردم کره شمالی غذا نمی دهید؟!! و همزمان خانه هایی محقر نشان داده شد که خانواده های کره شمالی در رنج و بدبختی بر سر سفره های خالی نشسته اند!!!

    همینطور عقب افتادگی و آی کیوی بسیار پایین ماموران کره ای حتی محافظان شخصی کیم جونگ اون که گفته می شود از بچگی مراقب و محافظ وی بوده اند ولی معلوم نیست چگونه او را تا این سن زنده نگه داشته اند!!

    در عین حال فیلم ، توهینی آشکار به مردم کره شمالی است که دربند خرافاتی بدوی نان داده می شود مثلا اینکه کیم جونگ اون را خدا پنداشته و حتی براین باورند که او اصلا قضای حاجت نمی کند!!! در مقابل این باور قرون وسطایی ، مامور روابط عمومی کره شمالی توضیح می دهد که کیم جونگ اون ، آنقدر در طول شبانه روز کار می کند و فعال است که اولا غذای چندانی نمی خورد و ثانیا هر غذایی که می خورد براثر این فعالیت زیاد ، هضم شده و تبدیل به انرژی می شود.

    فیلم "مصاحبه" در زمینه اعزام جاسوس در لوای هنرمند و خبرنگار و همچنین نمایش تصویری غلو آمیز از رییس جمهوری کره شمالی مشابهات مختلفی دارد ؛ مثلا در فیلم "اعترافات یک ذهن خطرناک" (جرج کلونی-2002) هم یک شومن تلویزیونی به نام چاک بریس (با بازی سام راکول) که در اصل مامور سازمان CIA است به عنوان اجرای نمایشات سرگرم کننده روانه کشورهای شرق آسیا می شود یا در انیمیشن "تیم آمریکایی:ژاندارم جهانی" (تری پارکر-2004) ، دیکتاتور کره شمالی که در آن زمان کیم جونگ ایل ( پدر کیم جونگ اون) بود ، با همکاری برخی بازیگران هالیوود سعی دارد دنیا را به خاک و خون بکشد! و در این میان بازیگری به نام گری جانستون به استخدام یک گروه تروریستی درمی آید تا نقشه آنها را خنثی نماید.

    اما آنچه فیلم "مصاحبه" را نسبت به آثار یاد شده متفاوت نشان می دهد ، نحوه برخورد با جامعه عقب افتاده ودیکتاتور زده کره شمالی است. در این فیلم برخلاف فیلم "اعترافات یک ذهن خطرناک" مامور CIA عملیات جاسوسی خود را به روال معمول انجام نمی دهد یا مانند انیمیشن "تیم آمریکایی : ژاندارم جهانی" یک گروه تروریستی برای عملیات تروریستی علیه دیکتاتور کره شمالی روانه نمی شوند بلکه همه چیز با همان مجری و تهیه کننده شوی تلویزیونی "امشب با اسکای لارک" انجام می شود. یعنی با رسانه و یک مصاحبه تلویزیونی و چند سوال کاری انجام می شود که شاید با یک جنگ تمام عیار امکان پذیر نبود.

    دیوید اسکای لارک در سکانس پایانی فیلم وقتی که همراه آرون از چنگ کره شمالی و دیکتاتورش گریخته و به آمریکا بازگشته ، در مراسم معرفی کتابی که از خاطرات خود در کره نوشته می گوید:

    "...یک انقلاب شروع شد ، انقلابی که من و آرون شروع کردیم. البته در داستان هایی مانند این انتظار دارید یک مامور اغوا کننده و مسحور کننده سازمان CIA حضور داشته باشد ، شاید چند هواپیمای بدون سرنشین یا ماموران مخفی سازمان CIA . ولی هیچکدام از آنها نبودند ، نه، این یک انقلاب بود که فقط توسط یک دوربین و چند تا سوال شعله ور شد. سوالاتی که باعث شد یک انسان که در بین مردمش به اندازه خدا جلال و مقام داشت، به گریه بیفتد..."

    به نظر می آید این ساده ترین مصداق برای پدیده ای باشد که در فرهنگ سیاسی امروز دنیا ، جنگ نرم یا Soft War نام دارد. همان پدیده ای که ژنرال دوایت آیزنهاور رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا در سالهای اولیه جنگ سرد در توضیحش گفت :

    "ما به هیچ وجه قصد نداریم که در جنگ نرم، از طریق فشار و اعمال زور بر قلمرو یا ناحیه ای مسلط گردیم. هدف ما به مراتب عمیق تر، فراگیرتر و کامل تر است. ما در تلاشیم تا جهان را از راه های مسالمت آمیز، از آن خود گردانیم...ابزارهایی که برای گسترش این واقعیت استفاده می کنیم ، به ابزارهای روانی مشهورند. اما از لحاظ این که این کلمه چه کاری قادر است انجام دهد، هیچ نگرانی به خود راه ندهید. جنگ نرم در واقع اذهان و اراده های افراد را مورد هدف قرار می دهد..."

    جوزف نای (تئوریسین معروف آمریکایی) در کتابی با نام "قدرت نرم" یا "Soft Power"برای تئوری فوق، مثال هایی  ذکر می کند:

    "...به جوان هایی فکر کنید که پشت پرده آهنی از طریق رادیوی اروپای آزاد (سلف رادیو فردا ) به موسیقی و اخبار آمریکایی گوش می کردند و یا تظاهرات سمبلیک دانشجویان چینی را با استفاده از نمادهای آزادی در میدان تیان آن من به یاد آورید ، به افغان های تازه آزادی یافته فکر کنید که در سال 2001 یک نسخه از لیست حقوق شهروندان را از آمریکا درخواست کردند ، اینها همگی مظاهر قدرت نرم آمریکاست. "

    در فیلم مصاحبه ، کیم جونگ اون کاملا شیفته و مفتون فرهنگ آمریکایی است. او در درجه نخست بیننده پر و پا قرص شوی تلویزیونی امشب با اسکای لارک است و از همین روی دعوت وی را برای مصاحبه می پذیرد. او عاشق ترانه های کیتی پری است و شعر های او را سطر به سطر به خاطر دارد و تکرار می کند و نوشیدنی های خیلی خاص آمریکایی مثل مارگاریتا می خورد ، در بازی بسکتبال ادای مایکل جوردن را درمی آورد و با برندهای غربی و بیس بال و راگبی سر می کند و حتی کادوی ویژه اش به دیوید ، یک سگ خانگی است، یعنی هرآنچه به قول جوزف نای جزو قدرت نرم فرهنگ آمریکایی محسوب می شود.

    جوزف نای در همان کتاب "قدرت نرم" ، در تشریح جنگ نرم می نویسد :

    "... وقتی بتوانی دیگران را وادار کنی ایده هایت را بپذیرند و آنچه را بخواهند که تو می خواهی ، در این صورت مجبور نخواهی بود برای هم جهت کردن آنها با خود ، هزینه زیادی صرف سیاست هویج و چماق کنید. اغوا همیشه موثرتر از اکراه است و ارزش های زیادی مانند دمکراسی ، حقوق بشر و فرصت های فردی وجود دارند که به شدت اغوا کننده اند..."

    جوزف نای در کتاب خود ، منابع قدرت نرم آمریکایی فهرست می کند که برخی از آنها به شرح زیر است:

    "...نزدیک به نیمی از 500 شرکت برتر جهان آمریکایی هستند ... از 100 مارک برتر جهانی (برند) 62 برند ، آمریکایی است...ایالات متحده صادر کننده شماره یک فیلم های سینمایی و برنامه های تلویزیونی در جهان است... از یک میلیون و ششصد هزار دانشجویی که در دانشگاههای خارج از کشورشان ثبت نام کرده اند ، 28 درصد در ایالات متحده هستند ... مسابقات بسکتبال آمریکایی برای 750 میلیون خانواده در 212 کشور و به 42 زبان پخش می شود، بازیهای لیگ بیس بال در 224 کشور...جام برتر لیگ فوتبال آمریکایی در سال 2003 بیش از 800 میلیون بیننده را جذب کرد...اقلام ساده ای مانند شلوار لی ، کوکا کولا یا مارک های برند و معروف سیگار ، ارزش هایی را در عمل به نسل جوان منتقل کرد که هویت ساز بودند ...حتی موسیقی های راک اند رول نیز نقش ایفا کردند ...یکی از دستیاران گورباچف بعدها گواهی داد که گروه موسیقی بیتلز راه آرام ما برای اعتراض به سیستم بود ...کوکا کولا صاحب بیش از 200 برند است ، مک دونالد لیست غذاهایش را براساس مناطق مختلف متنوع می سازد و شبکه تلویزیونی MTV برای کشورهای مختلف برنامه های متفاوت پخش می کند..."

    در واقع در فیلم "مصاحبه"  هم آمریکایی ها با استفاده از سبک زندگی خود در ذهن و زندگی عالی ترین مقام دولت مخالفشان نفوذ کرده و وی را وارد میدانی می گردانند که خود طراحی اش کرده اند و سپس با استفاده از مقوله رسانه و نمایش و پروپاگاندا ، شخصیت وی را نزد دوستان و ملت و هموطنانش ترور کرده و بی اعتبار می سازند.

    در همان سکانسی که دیو اسکای لارک مشغول بیان جملات فوق الذکر است ، صحنه هایی از اوضاع کره شمالی پس از کیم جونگ اون را از تلویزیون کره می بینیم که گویا در یک انتخابات به اصطلاح آزاد ، سوک همان مامور روابط عمومی کره شمالی که در جریان پخش مصاحبه هم در مقابل ماموران امنیتی کره ایستادگی کرد ، شعار می دهد و احتمالا به ریاست جمهوری رسیده است و از طرف دیگر در یک ارتباط اینترنتی با آرون، دیگر از آن لباس های نظامی کره به در آمده و لباس غربی برتن نموده است!

    فیلم "مصاحبه" و امثال آن که سال گذشته در تولیدات هالیوود زیاد بودند (مانند پسر بچگی ، هتل بزرگ بوداپست ، فیوری ، دختر گمشده ، نگهبانان کهکشان ، طلوع سیاره میمون ها و ...) نشان می دهند که امروز همه تاکید غرب و آمریکا بر قدرت نرمی است که دیری است افول آن نزد مردم جهان آغاز شده و از همین روی آنها محور اغلب آثار سینمایی و تلویزیونی خود را از موضوعاتی همچون قهرمان نمایی و سرمایه ستایی و ...برروی نمایش سبک زندگی و فرهنگ خویش متمرکز ساخته اند.

    در فیلم "المپوس سقوط کرده" که به هجوم مسلحانه یک گروه تروریستی کره شمالی به کاخ سفید و گروگان گیری رییس جمهوری ایالات متحده می پرداخت ، هنگامی که با قهرمان بازی یک مامور آمریکایی همه نجات پیدا می کنند ، رییس جمهوری در سخنرانی خود می گوید:

    "... آنها (تروریست ها) فقط به پرچم ما و کاخ سفید حمله نکردند ، بلکه سبک زندگی ما را مورد هجوم قرار دادند ..."

    در فیلم "300 : برآمدن یک امپراتوری" نیز تمیستوکلیس (فرمانده نیروهای یونانی) در آستانه نبرد با ایرانیان به ارتشش می گوید : "...آنها با اندیشه و تفکر و سبک زندگی ما مخالف هستند..."

    در فیلم "ابلیویون" ، جک (با بازی تام کروز) که مامور رسیدگی به بقایای کره زمین مخروبه در شرایط پسا آخرالزمانی است ، همه دلخوشی هایش را در مکانی مخفی جمع کرده تا در آنجا استراحت کرده و به آرامش برسد و البته آن دلخوشی ها همان مظاهر زندگی آمریکایی مانند موزیک کانتری و کلاه بیس بال و ... است .

    در فیلم "طلوع سیاره میمون ها" نیز وقتی بالاخره بازماندگان انسان ها موفق می شوند تا برای بقای خود و دیگران ، سدی را برای تولید برق راه انداخته تا به قول خود تمدن مضمحل شده شان را بازسازی کنند ، اولین مظهر آن تمدن که با برقراری برق، به کار می افتد ، گرامافونی است که از آن ترانه ای آمریکایی با موسیقی جاز پخش می شود!

     

    آزادی بیان برای آنها ، صلیب برای ما ! 

     

    فیلم "مصاحبه" شباهت بسیاری به خیل تولیدات مبتذل و مستهجنی دارد که هر سال هالیوود به تعداد زیاد تولید کرده و عنوان آنها را هم کمدی های تین ایجری یا هجویه های سینمایی می گذارد!!  مبتذلیاتی مانند سری "آمریکن پای" (شیرینی آمریکایی) یا سری "فیلم وحشت" و یا "وایت چیکز" که به تعداد زیاد هر سال برپرده سینماها نقش می بندند. اما آنچه "مصاحبه" را با آثار یاد شده متفاوت می سازد، هویت یهودی سازندگان آن است که نه تنها در لیست دست اندرکاران فیلم ، مورد تاکید قرار می گیرند بلکه در خود فیلم نیز مورد اشاره واقع می شوند. خصوصا که دو تن از سازندگان اصلی فیلم یعنی ایوان گلد برگ و سیث روگن از همکاران قدیمی دیگر مبتذل ساز یهودی یعنی ساشا بارون کوهن است که در سالهای اخیر با دو فیلم سخیف "بورات" و "دیکتاتور" ، ضمن به تصویر کشیدن مستهجن ترین موضوعات ، ملیت ها و فرهنگ های قزاقستان و عرب را به مضحکه کشانید و اهانت های بسیاری متوجه آنها کرد.

    شاید یک مقایسه مختصر ، بتواند نمونه کوچکی از تفاوت اینگونه تحقیر و اهانت ها که امروزه تحت عنوان دمکراسی و آزادی بیان در غرب به خصوص آمریکا و اروپا انجام می شود را با شوخی و طنزهای دیگر با گروه خاص و ویژه ای در همان آمریکا و اروپا نشان دهد.

    در صحنه ای از فیلم "مرد سال" ساخته بری لوینسن در سال 2006 ، تام دابز با بازی رابین ویلیامز (که چندی پیش خودکشی کرد) کمدینی است که در انتخابات به مقام ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا رسیده است. او در اولین سخنرانی پس از انتخابات خود ، بعد از اینکه به مضحکه آمیز بودن همه ابعاد سیاست ، حتی موارد وحشتناک آن اشاره می کند ، یکی از آن ماجراهای وحشیانه  و در عین حال طنز آمیز را به این شرح برای حاضران نقل می نماید:

    "...در زمان جنگ دوم جهانی ، دو پیرمرد یهودی برای به قتل رسانیدن هیتلر مامور شدند. آنها قرار بود راس ساعت 30/12 در حالی که بر سر راه هیتلر کمین کرده اند ، وی را هدف قرار دهند. اما ساعت 30/12 شد ، هیتلر نیامد ، 45/12 شد ، نیامد ، ساعت 13 شد ، نیامد ، 30/13 شد ، بازهم نیامد. بالاخره یکی از آن پیرمردان یهودی با نگرانی به دیگری گفت که نکند برایش اتفاقی افتاده باشد!!!"

    فیلم "مرد سال" ، اثری طنز آمیز و کنایه بار درباره انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بود که همواره مابین دو حزب اصلی کشور و کاندیداهای آن چرخیده و فرد یا حزب دیگری حق ورود به آن چرخه را ندارد. ولی در فیلم "مرد سال" یک کمدین تلویزیونی به نام تام دابز با اشتباه دستگاه شمارش آراء به پست ریاست جمهوری می رسد. در اینجاست که گروه عظیمی از سازمان ها و نهادهای امنیتی و جاسوسی وارد میدان شده و سعی دارند کمدین یاد شده را از صحنه خارج کنند. بری لوینسن فیلم "مرد سال" را هنگامی ساخت که سالها بود با آثاری همچون "دمی که سگ را می جنباند" (1997) و "گوی" (1998) مورد غضب هالیوود و سردمدارانش واقع شده بود ، از همین روی با فیلم "مرد سال" و فیلمی که دو سال بعد از آن ساخت یعنی "آنچه اتفاق افتاد" (که هجویه ای درباره آزادی در هالیوود بود) به یک رانده شده واقعی بدل گردید! او که زمانی با فیلم هایی مانند "رین من" و "باگزی" مراسم اسکار را فتح می کرد ، اینک حتی یک تهیه کننده یا استودیویی برای ساخت فیلمش نمی یافت و آثارش را حلقات اصلی سالن های نمایش فیلم ، اکران نمی کردند!!

    رابین ویلیامز نیز که پیش از فیلم "مرد سال" دهها بار نامزد دریافت جایزه از مراسم گوناگون شده بود و بارها آن را دریافت کرده بود از جمله اسکار بهترین بازیگر مرد را به خاطر فیلم "ویل هانتینگ خوب" اما پس از آن دیگر به ندرت در مراسمی حتی کاندیدای دریافت جایزه شد.

    فراموش نکردیم لارس فون تریر فیلمساز دانمارکی و محبوب فرانسوی ها به خصوص جشنواره کن ، وقتی دو سه سال پیش در همین جشنواره یک شوخی مختصر با اسراییل کرد ، رسما و به قولی بدون هیچ ملاحظه ای با  لگد از آن جشنواره بیرون انداخته شد! در حالی که حتی از آن شوخی مختصر خود عذرخواهی هم کرده بود.

    چرا چنین یک بام و دو هوایی در مقوله آزادی بیان و دمکراسی غرب وجود دارد؟ چرا وقتی قضیه شوخی و استهزاء و طنز پیش می آید ، آنها با همه مقدسات ما می توانند شوخی کنند و این را نمونه ای از آزادی بیان به شمار می آورند اما هیچکس نمی تواند درباره چگونگی یک واقعه تاریخی به نام هلوکاست یهودیان در طی جنگ جهانی دوم حتی سوال کند ؟!

    چند سال پیش که جیمی کارتر رییس جمهوری اسبق ایالات متحده (که اصلا باعث و بانی سازش اعراب و اسراییل و صلح کمپ دیوید بود) کتابی به نام "فلسطین ؛ صلح نه آپارتاید" نوشت که در آن کتاب، صهیونیستم را با نژاد پرستی مترادف دانسته بود. پس از چاپ کتاب فوق ، آنچنان بلایی به سر او آوردند که به قول استیون والت و جان میر شایمر (دو نویسنده معروف کتاب "لابی یهود در سیاست خارجی آمریکا")  از به صلیب کشیدن عیسی مسیح بدتر بود! در همان زمان یکی از روشنفکران مقیم آمریکا در وبلاگ خود نوشت :

    "... دراین مملکت شما می توانید به خداوند بد و بیراه بگویید. از پاپ بد بگویید. مسیح  را نشان دهید که لخت در خیابان می رقصد و آواز می خواند! به جورج بوش و هرچه پرزیدنت ما قبل اوست، فحش بدهید. اما امان از موقعی که لب بگشایید و خدای ناکرده کلماتی بر زبان آرید که به مذاق یهودیان خوش نیاید. آن موقع بدانید که دودمانتان را بر باد داده اید! جیمی کارتر به تازگی کتابی نوشته است با عنوان "فلسطین ؛ صلح نه آپارتاید". جنجالی بر سر این کتاب در آمریکا به پا شده است که هفته ای نمی شود،  یک رسانه خبری یا یک روزنامه به آن نپردازد. موضوع کتاب درباره تنش میان اعراب و اسرائیل است و بازگویی این نکته که آمریکا بیشتر اوقات به حمایت یکسویه از اسرائیل در این تنش پرداخته است. کارتر ادعا می کند که قدرت ارتباط رسانه های غرب را یهودیان طرفدار اسرائیل در آمریکا به دست گرفته اند و پرواضح است که گفتن این مسئله چه خشمی را در میان یهودیان برانگیخته است. بزرگترین ایرادی که به این کتاب می گیرند این است که کارتر واژه " آپارتاید" را در عنوان آن به کار گرفته است که به نظر یهودیان ،  نژادپرستی رژیم سابق آفریقای جنوبی را در اذهان نسبت به دولت اسرائیل ایجاد می کند. از همه وحشتناک تر آن است که کارتر بر انتخاب درست  واژه " آپارتاید"  برای عنوان کتابش اصرار می ورزد و می گوید که سیاست های اسرائیل برای یهودی نشین کردن سرزمین های فلسطینیان و دیوار کشیدن میان بخش اسرائیلی و فلسطینی ، درستی بکارگیری این واژه را تایید می کند. یک ماه پیش چهارده نفر از مدیران دفتر مطالعات جیمی کارتر با فشار لابی های یهود در امریکا از سمت خود استعفا دادند به این بهانه که از نظر آنها جیمی کارتر ، نه تنها با دیدگاهی محدود و یکجانبه به مسئله اعراب و اسرائیل پرداخته است، بلکه  از آنچه در کتابش نوشته است نیز دفاع می کند. اینک جنبشی ( از همان جنبش های میان یهودیان برای بایکوت آنتی سمایت و ضد یهود ) بر علیه کارتر به راه افتاده و  برضد  وی  تبلیغ می شود. در بیشتر مقاله هایی هم که در روزنامه های معتبر درباره او می نویسند ، می پرسند: "واقعا مشکل کارتر با یهودیان چیست؟!!"

    در اوایل سال 1387 که سناریوی نمایش فیلمی موهن و هتاک تحت عنوان "فتنه" از یک به اصطلاح نماینده پارلمان هلند به نام خیرت ویلدرس به اجرا درآمد ، محافل به اصطلاح حقوق بشری تحت عنوان آزادی بیان از لجن پراکنی وی علیه اسلام و پیامبر عظیم الشانش حمایت کردند ، اما در همان روزها خبری در برخی وب سایت های اینترنتی انتشار یافت که بطلان ادعای فوق را نشان می داد. متن خبر به شرح زیر بود:

    بهنام تائبی، نمایند‌ه‌ی سابق شورای شهر دلفت هلند ، روز یازدهم فروردین ماه 1387 در گفت و گویی با یکی از ایستگاههای رادیویی هلند از یک راهپیمایی در هلند گزارشی ارائه کرد. او گفت :"... در هفته‌ی گذشته روز شنبه در شهر آمستردام تظاهراتی بود علیه راسیسم در هلند و یکی از چهره‌های مشخص که در این زمینه نقش ایفا می‌کردند یا می‌کنند، آقای ویلدرس هستند. بنابراین این تظاهرات به نوعی هم به ایشان ارتباط داشت و علیه صحبت‌های ایشان بود. در این تظاهرات یکی از تظاهرکنندگان صحبت آقای ویلدرس را، کاملاً همان صحبت‌ها را، کپی کرده بود روی پلاکارد چسبانده بودند و هرجا که ایشان گفته بودند اسلام،  یهودیت را گذاشته بودند. هرجا که ایشان گفته بودند مسلمان، یهودی گذاشته بودند. این شخص بلافاصله دستگیر شد در تظاهرات. چرا؟ چون پلیس معتقد بود صحبت‌های ایشان اهانت به یک مذهب و اهانت به یک ملت هست..."!

    همواره در غرب چنین انتقادات و پرسش هایی به بهانه آزردن یهودی ستیزی مورد هجوم فیزیکی و رسانه ای واقع شده است. اما در چنین ایامی که مجددا ابوجهل های زمان از بلندگوهای صهیونی غرب ، به لجن پراکنی و هتاکی علیه پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله روی آورده اند ، می توان  به بهانه فیلم "مصاحبه" (که نمونه ای دیگر از به اصطلاح نمایش آزادمنشی غرب صلیبی/صهیونی است) به تفاوت های شوخی و استهزاء مورد قبول غرب و رسانه هایش و انتقاد و طنز و آنچه از این باب مورد قبول آنها نیست و با انواع و اقسام سلاح های سخت و نرم مورد هجمه قرار می گیرد ، پرداخت.

    نکته قابل تامل اینجاست که در نظر این مدعیان دمکراسی ، اهانت و توهین به یک پیامبر الهی ، آن هم پیامبری که بیش از 5/1 میلیارد پیرو دارد و در میان 5/4 میلیارد دیگر ساکنان کره خاکی نیز مورد احترام و اقتدای بسیاری است ، از تبعات دمکراسی محسوب شده  و باید آن را تحمل کرد  ولی حتی تحقیق درباره واقعه ای تحت عنوان کشتار یهودیان در جنگ دوم جهانی ، با تلقی شدن  جریحه دار کردن احساسات نهایتا چند میلیون یهودی (که بسیاری از آنها اساسا موضعی دربرابر واقعه فوق ندارند) جرم است و اگر کسی بگوید مثلا به جای 6 میلیون یهودی ، 5/5 میلیون در آن جنگ کشته شدند ، بایستی محاکمه شده و به زندان محکوم شود!! با این وصف که  در اینجا هیچ توهینی حتی به آنها که واقعه هلوکاست را صحیح می دانند ، نشده بلکه فقط باب بحث و تحقیق درباره یک واقعه تاریخی باز شده است.

    این درحالی است که در دین اسلام نه تنها کوچکترین اسائه ادب به ساحت هیچیک از پیامبران الهی جایز نبوده ، بلکه گناهی بزرگ برشمرده  می شود و احترام و تکریم همه پیغمبران خدا براساس نص صریح قرآن کریم ، واجب به شمار می آید. یعنی در روش آزادیخواهی مورد ادعای آقایان ، جریحه دار کردن قلب 5/1 میلیارد مسلمان و صدها میلیون موحد و آزادیخواه دنیا ، عین دمکراسی است ولی سوال کردن درباره یک واقعه تاریخی که مورد نظر چند میلیون یهودی است ، جرم بوده و حکم زندان دارد.

     

    جالب اینکه دیوید ایروینگ ، مورخ سرشناس بریتانیایی که در سال 2006 به جرم "انکار اتاق های گاز در آشویتس" طی سخنرانی 17 سال قبلش (در سال 1989) در حالی در انگلیس محکوم به 3 سال زندان شد که ابراز داشت در سال 1991 حرفش را پس گرفته و دیگر به آنچه درباره هلوکاست گفته ، معتقد نیست!! (به یاد انگیزاسیون و بیدادگاههای تفتیش عقائد در قرون وسطی نمی افتید؟)

    اما نباید از نظر دور داشت که برخلاف آنچه فیلم های هالیوودی نشان می دهند (که همواره شکست های آمریکا و غرب را در رویاهایشان به پیروزی بدل ساخته و انواع و اقسام داستان سرایی ها و قصه پردازی ها را در ذهن و روح مخاطبشان حقنه می کنند و تاریخ دیروز و امروز را به دلخواه خود تغییر می دهند مثل پیروزی خیالی نیروی دریایی یونان بر ایران در نبرد ماراتن و در فیلم "300: برآمدن یک امپراتوری" یا کشتن هیتلر در فیلم "حرامزاده های لعنتی" و یا کشته شدن کیم جونگ اون در همین فیلم "مصاحبه" ) قدرت نرم آنها که در سبک زندگی شان مستتر است و در هر فیلمی آن را به رخ می کشند حتی نزد خود غربی ها و آمریکایی ها در حال اضمحلال است. باعث تاسف است اما واقعیت این است که برخی جامعه شناسان گرایش دور از انتظار جوانان غربی به نیروهای انحرافی همچون داعش را  نتیجه همین تنفر از سبک زندگی غربی دانسته اند.

    همین موضوع وظیفه و تکلیف مسلمانان واقعی و به خصوص شیعیان را صد چندان می کند. ناگفته نیست که معتبرترین تئوریسین های غربی همچون فرانسیس فوکویاما و ساموئل هانتینگتون و مایکل برانت در مکتوبات و سخنرانی ها و مصاحبه های متعدد خود ، قدرت نرم شیعه را دست نیافتنی توصیف کرده اند. فوکویاما این قدرت نرم را به پرنده ای تشبیه کرده که سقف و قدرت پروازش از تیرهای آنها بسیار بالاتر است. ( نکته جالب اینکه آمریکاییان در برخی از فیلم های خود ، همین قدرت نرم شیعه را برای خود استفاده می کنند. مثال اخیرش ، فیلم "فیوری" با بازی براد پیت است که در سکانس آخر ، به وضوح فرهنگ عاشورا طلبی را در نحوه جنگیدن دسته 5 نفره تانک فیوری در مقابل هزاران تن از سربازان دشمن نشان می دهد!)

    امروز اگر این جماعت مانند اسلاف 1400 سال پیش خود ، پیامبر رحمت را مورد تهاجم قرار می دهند ، جز از سر وحشت و هراس نیست چراکه به قول همان خیرت ویلدرس هتاک ، اسلام همچون قطاری به سوی قلب اروپا در حرکت است و عنقریب همه اذهان و افکار را جذب کند ، چنانچه چند سال پیش در نشریه گاردین آمده بود که در 20 سال آینده اسلام مذهب نخست اروپا خواهد شد و همین چندی پیش موسسه مرکز کودکان بریتانیا اعلام کرد که بیشترین نام انتخابی در انگلیس برای کودکان نام مبارک محمد است و بعد از آن امثال الیور و جک و نوح و ...قرار دارند.

     اینجاست که شیعیان با استفاده از قدرت نرم اسلام و اهل بیت علیهم السلام نباید اجازه استفاده امثال داعش و القاعده و تکفیری ها را از این موقعیت بدهند که اساسا آنها از همان منابعی تغذیه می شوند که روی دیگر سکه سبک زندگی آمریکایی هستند. شیعیان بایستی با استفاده از همان قدرت نرم مورد اشاره فوکویاما و دیگر تئوریسین های غربی یعنی عاشوراطلبی و مهدوی خواهی و با استفاده از زره ولایت پذیری (آنچنان که در سخنرانی سال 1985 فرانسیس فوکویاما مورد اشاره قرار گرفت) ریشه خبیث اندیشه و تفکر مادی غرب صلیبی/صهیونی را از خاک کره ارض بیرون کشیده و آن را برای ظهور و قیام حضرت حجت علیه السلام آماده سازند.


    0 0
  • 11/23/15--08:40: (بدون عنوان)
  •  
    بازی کی آخر آمد؟ فیلمسازان را چه شد؟!


    «مسئول بحران سینمای ایران کیست؟»، «بحران اصلی سینمای ایران، بحران هویت است»، «بحران سینما یعنی خالی بودن سالن‌‌های سینما»، «بحران سینمای ایران، بحران رشد است»، «سینما به هر صورت ورشکسته است»
    فکر نکنید این جملات متعلق به امروز است و درباره مسئله بحرانی که هر روز و هر ساعت گروهی از خود سینماگران از آن دم می‌زنند. خیر! این جملات مربوط به میزگردی است که حدود 23 سال پیش، یکی از نشریات سینمای آن روز با گروهی از سینماگران برگزار کرده بود. سینماگرانی که امروز نیز پس از 23 سال، همچنان این جملات را تکرار می‌کنند.اما همین سینماگران در آغاز کار دولت یازدهم، ناگهان همه تقصیرها و قصورها را متوجه دولت قبلی دانستند و به قولی هر چه  از دیوار خرابه بود برسر مسئولین ‌آن دولت ویران کردند! گفتند که دولت قبلی با دیکتاتوری و استبداد راه را بر هرگونه آزاداندیشی بست و از همین روی سینما را دچار افول ساخت!گفتند دولت قبل، خانه سینما را بست و از همین روی سینمای ایران رو به اضمحلال رفت!! گفتند دولت قبل مانع ساخت فیلم توسط برخی فیلمسازان به اصطلاح پیشکسوت شد و...یادمان نرفته در آغاز دولت یازدهم، همین حضرات به اصطلاح فیلمساز در هر محفلی گفتند و در هر جایی نوشتند و روبروی دوربین‌های تلویزیون در جشنواره فجر سی‌ودوم با اظهار شعف ابراز کردند که گویا دیگر دوره رنج و حرمان گذشته و با دولت تدبیر و امید، سینمای   ایران به عرش خواهد رسید و همه قله‌ها را درخواهد نوردید و چه و چه و چه!
    گفتند حالا که خانه سینما باز شده، دیگر همه مشکلات سینمای ایران حل خواهد شد و نه تنها بحران این سینما خاتمه می‌یابد بلکه سر تا پا گل و بلبل می‌شود!

    اما اینک پس از گذشت 2/5 سال از دولت تدبیر و امید، باز هم همان سینماگران و فیلمسازان همیشگی به صحنه آمده‌اند و می‌گویند که «سینمای ایران نابود شد»، «مردم ایران سالهاست با این سینما قهر کرده‌اند»، «سینمای ایران با بحران عمیقی روبروست» «تنها 5 درصد از مردم به سینما می‌روند.» و...
    و انواع و اقسام گروه‌ها را تشکیل دادند مانند شورای راهبردی فلان و جامعه صنفی بهمان و مجمع سینماگران بهمدان و... و بیانیه صادر نمودند و اعلامیه امضاء کردند که این سینما در حال نابودی است! و راهکار این است که دولت پای خود را از آن بیرون بکشد و البته به ما پول بدهد تا هر فیلمی بخواهیم بسازیم!
    جل الخالق! این جماعت به اصطلاح فیلمساز، هم خدا را می‌خواهند و هم خرما را! هم می‌خواهند پول بیت‌المال را به دست بیاورند و هم کسی به آنها نگوید خرت به چند من!!مگر در طول این سالها همان به اصطلاح سیاه مشق‌هایشان را از پول بیت‌المال (به انحاء مختلف) نساختند؟ حال این بیت‌المال، بنیاد فارابی باشد یا حوزه هنری یا سازمان فرهنگی هنری شهرداری یا نیروی انتظامی و یا پول‌های بی‌زبانی که از بانک‌ها وام گرفتند و پس ندادند و ناچار دولت جور آنها را کشید.
    مگر از سال 76 که شورای تصویب فیلمنامه و اکران به شرط حضور در جشنواره فجر حذف شد و انواع و اقسام شوراهای ساخت و اکران بدست خود این حضرات افتاد، یعنی ریش وقیچی دست حضرات بود و نظارت دولت به حداقل رسید (اگرچه پول بیت‌المال همچنان به جیب حضرات سرازیر بود) و از همین روی خط قرمزهای بسیاری شکسته شد و ارزش‌های دینی و ملی و عرفی مردم در تولیدات همین جنابان فیلمساز، زیر علامت سوال رفت و به طور خلاصه هر آنها خواستند، انجام دادند... چه گلی به سر این سینما زدند؟ نشان به آن نشان که بر اساس آمارهای موجود، در اواخر آن دوران (سال 82) میزان استقبال تماشاگر و فروش‌ فیلم‌ها به پایین‌ترین حد خود رسید و اساسا گریز تماشاگر از سالن‌های سینما در همان دوران به نقطه اوج خودش دست یافت!
    و اینک پس از آن همه بالا و پایین پریدن و شادی و شعف از روی کار آمدن دولت اعتدال و باز شدن خانه سینما، خودشان می‌گویند که آش همان آش است و کاسه همان کاسه!می‌گویند از قضا دولت قبل چندان هم بد نبوده و همه سینماگران اعم از مسئله‌دار و غیرمسئله‌دار، مخالف و موافق، چپ و راست،‌ در آن دولت فیلم ساختند. می‌گویند در آن دولت جوایز برلین و اسکار و... برای سینمای ایران به ارمغان آمد، می‌گویند...پس چه شد آن همه حدیث و سخن که روزگار دولت دیکتاتوری به پایان رسیده و اینک در دولت اعتدال و حاکمیت خانه سینما، ما کاری می‌کنیم، کارستان؟!!
    پس چه شد آن جشن و شادی‌ها و عکس‌های یادگاری با متولیان جدید سینما و... بازی کی آخر آمد؟ فیلمسازان را چه شد؟! اینک کسانی که خود  در طول این سال‌ها همواره فیلم ساخته‌اند و همیشه هم از بحران سینمای ایران سخن گفته‌اند، باز هم بر صندلی شاکی نشسته‌اند و باز هم دولت را متهم می‌کنند!
    دوستان گرامی! فکر نمی‌کنید خود شما متهم  ردیف اول این بحران هستید؟ فکر نمی‌کنید که اساسا این فیلم‌های شما بوده که تماشاگر را از سالن سینما گریزان کرده است؟ که اگر همه تقصیرات بر گردن دولت بود، لااقل در دولت به اصطلاح اصلاحات که شما به قول خودتان همه دیوارهای سانسور را خراب کردید، انواع واقسام روابط نامشروع ضربدری و مثلثی و مربعی و خیانت به خانواده را در سینمایتان به تصویر کشیدید. جامعه ایرانی را همچون خرابه‌ای تاریک و سیاه نشان دادید، برای دین و ارزش‌های دینی  مردم، پشیزی قائل نشدید، انواع و اقسام به اصطلاح فیلمسازان هم به میدان آمدند و فیلم ساختند از مدیر تولید اشرف پهلوی گرفته تا فراریان گریخته از وطن و فیلمفارسی‌سازان طاغوتی و... لااقل در آن روزگار بایستی نتیجه کارتان رونق سالن‌های سینما بود، نه اینکه یکی‌یکی تعطیل شوند یا آتش بگیرند و یا تغییر کاربری دهند.

    اگر دولت مقصر اصلی بحران‌های مختلف این سینما و خالی شدن سالن‌های سینماست، چرا مردم فقط از فیلم‌های شما فراری می‌شوند و آثاری مانند «اخراجی‌ها» در همان شرایط بحرانی تماشاگران را به سالن‌های سینما می‌کشاند و امروز فیلمی مثل «محمد رسول‌الله(ص» بسیاری از مردم را که اصلا به سینما نرفته یا با سینما قهر کرده بودند، جذب سالن‌های سینما می‌کند؟ کاش سری به این سالن‌ها خصوصا  خیابان انقلاب به پایین (در تهران) و یا شهرستان‌ها می‌زدید تا متوجه می‌شدید، اشکال اصلی در فیلم‌های شماست و مقصر بعدی دولت است که پول بیت‌المال را برای فیلم‌های شما به هدر می‌دهد! اندکی به فیلم‌هایتان نگاه کنید و ببینید آیا همین سیاه مشق‌هایی را که به نام فیلم تحویل خلق‌الناس می‌دهید، خود می‌توانید تحمل کنید؟!

    می‌گویند: 5 نفر شریک، یک تاکسی خریدند تا با آن کار کنند و امور زندگی خود را بگذرانند. هر روز 5 نفر در تاکسی می‌نشستند و در سطح شهر می‌چرخیدند اما هیچ مسافری برای تاکسی آنها دست بلند نمی‌کرد. آنها پس از مدتی به دلیل ضرر و زیان و نبود هیچ‌گونه درآمدی، تاکسی را فروختند و هیچ‌گاه متوجه نشدند وقتی 5 نفره در تاکسی می‌نشستند، دیگر جایی باقی نمی‌ماند تا مسافری سوار کنند!!


    0 0

     

    این عظیمترین راهپیمایی و تجمع تاریخ بشریت است


    واقعا در تصور کدام بنی بشری می گنجد؟ کدام یک از راهپیمایی های بزرگ تاریخ حتی به اندازه ذره ای از این تجمع عظیم می رسد؟ آیا راهپیمایی مائو تسه تونگ و هوادارانش در سال 1935 برای انقلاب چین ، با بیشتر از 130 هزار نفر شروع شد؟ راهییمایی بزرگ سیاه پوستان به سرکردگی مارتین لوتر کینگ در سال 1965 در شهر سلما آمریکا ، چقدر انسان را به صحنه آورد؟ راهپیمایی معروف گاندی و هوادارانش در ماههای مارس و آوریل 1930 که تحت عنوان راهپیمایی نمک برای مبارزه با استعمارگران انگلیسی انجام شد، چند هزار نفر را به میدان کشانید؟ سال گذشته پس از قضیه شارلی ابدو در فرانسه با تبلیغات و پروپاگاندای بسیار رسانه های غربی ، با جمعیتی که از سایر کشورهای اروپایی جمع کرده بودند ، براساس آمار خود رسانه های فرانسه ، حدود 4 میلیون نفر در سرتاسر فرانسه به راهپیمایی پرداختند که ساعت های متوالی از برنامه های معروفترین شبکه های تلویزیونی دنیا را اشغال کرد.

    یکی از بزرگترین تجمعات بشری در مکه (برای حج ) است که امسال علیرغم حضور جمعیتی بالغ بر 5/2 میلیون نفر، به خاک و خون کشیده شد. بنارس در هندوستان به عنوان یکی از مهمترین شهرهای زیارتی دنیا که هم مرکز بوداییان است و هم برخی دیگر از آیین ها و ادیان، در کل سال بیش از چند میلیون زائر ندارد. تجمعات فرمایشی در میدان "تین آن من" پکن یا میدان سرخ مسکو و یا پیونگ یانگ کره شمالی حتی در پر رونق ترین روزهای حاکیمت های یاد شده، از چند صد هزار نفر فراتر نرفت.

    اما واقعا در تصور چه کسی می گنجد که جمعیتی بالغ بر 30 میلیون نفر بدون هیچگونه تبلیغات و پروپاگاندا و بی سر و صدا در میان تهدیدات و احتمال جدی تهاجم موجوداتی وحشی به نام داعش (که حمایت تمامی دنیای زر و زور و تزویر را هم به همراه خود دارند) در طول حدود 10 روز به سوی شهری و مرقدی و حرمی مقدس راه پیمایی کنند و در طول این 10 روز برای پشتیبانی غذا و مسکن و دارو و درمان این جمعیت 30 میلیونی ، نه تنها هیچ مشکلی پیش نیاید بلکه در ارائه خدمات رفاهی به این اجتماع بزگ انسانی ، الگوهای نوینی از انسانیت و آزادگی و حقوق بشر به نمایش گذارده شود.

    اگر در طول تاریخ برای برپایی مدینه اسلامی و جامعه توحیدی، چشم به مدینه النبی داشتیم و روایت های تاریخی آن را به عنوان آرزویی برای زمان ظهور مهدی موعود، در سینه حفظ می کردیم. اینک چشم اندازی از آن مدینه فاضله در طول این 10 روز و در گستره ای عظیم از جامعه انسانی، تحقق می یابد بدون آنکه هیچ دولت و حکومتی به طو رسمی و جدی آن را حمایت کند. اینک می توان به چشم دید و به گوش شنید و به قلب حس کرد که جامعه اسلامی و سبک زندگی اسلامی، چه بهشتی بر روی همین کره خاکی ایجاد می کند، بهشتی که در آن نه تنها کسی به کسی دروغ نمی گوید ، تهمت نمی زند ، دزدی نمی کند ، تلاش ندارد که کسی را از سر راه بردارد، کوشش برای نابودی انسانی وجود ندارد ، حرص و طمع مادی به چشم نمی خورد ، کبر و غروری دیده نمی شود ، کسی برای پیشی گرفتن افراد دیگر را زیر پا له نمی کند ، پا بر شانه های دیگران نمی گذارد و ...بلکه همه چیز برعکس آن است که گفته شد؛ همه برای دیگران تلاش می کنند و دیگران را در همه کاری بر خود مقدم می دارند ، حق همسایه ادا می شود و حقوق همه ابناء بشر به جای آورده می شود (تنها مکانی که حقوق بشر به تمام و کمال اجرا می گردد)، همه می خواهند در انجام خیرات بر دیگری سبقت بجویند و هرکس در پی انجام خدمتی ولو ناچیز برای دیگران است، دقیقا همان گونه که قرآن گفته و کلام الهی خواسته و تمامی پیامبران و رسولان خداوند دعوت کردند. یک جامعه قرآنی به تمان معنا. در اینجا شما را با میل و رغبت و حتی گاهی با اصرار و اجبار به سفره غذای خود، مسکن و مآوای خود و راحت و آرام خویش دعوت کرده و جای می دهند. در اینجا اتفاقاتی می افتد که در هیچ دین و آیین و رسم و رسوم بشری عملی نشده است. آنچه درباره رافت و مهربانی و سخاوت و احترام و انفاق و دوستی و ...در دیگر مکتب ها و ادیان و آیین ها وعده داده و خواسته شده ، اینجا وجود دارد. آنچه از فداکاری و بخشش و گذشت و حلم و بردباری و صبوری و ...برای ایده آل  دیگر جوامع در افق دوری ترسیم شده ، اینجا به چشم می آید.

    زمانی برخود می بالیدیم که اگر جمهوریت افلاطون تحقق نیافت اما مدینه فاضله در زمان رسول خاتم محقق شد اما در حدود  1400 سال پیش بود . همه می گفتند ، آن مدینه مربوط به رسول اکرم بود و بس و دیگر به وقوع نخواهد پیوست. اما اینک مدینه فاضله در زمان غیبت امام عصر (عج) و در گوشه ای از این کره خاکی که قلدران و قدرتمندان عالم عاجز از دسترسی به آن هستند، محقق می شود. آیا این نشانه ای از نشانه های ظهور نیست؟ نشانه ای از ظهور آن منجی که بیاید و این مدینه را در شکل متعالی خود بر همه عالم بگستراند؟

    اما همچنان رسانه های دنیا در برابر این همایش بزرگ انسانی که برای آزادگی و انسانیت برپا می شود، سکوت کرده و خاموش هستند! چرا؟ چرا در حالی که اگر فی المثل چند ده نفر در فلان شهر اروپایی و یا آمریکایی تظاهرات کنند و تجمع نمایند یا مثلا اگر بر اثر حادثه ای فردی در یکی از کشورهای مخالف نظام سلطه جهانی آسیبی ببیند و یا به خاطر مسئله ای به زندان بیفتد ، تبلیغات سرسام آور رسانه های غربی ، گوش فلک را کر می کند اما در مقابل چنین حرکت عظیم انسانی، سکوت مرگباری پیش گرفته اند؟!

    سال گذشته پس از پایان راهپیمایی اربعین ، نشریه معتبر هافتینگتون پست نوشت :

    ".......اگر تنها صد نفر از معترضان در لندن به خیابان‌ها بیایند و شعار بدهند و یا در هنگ کنگ راهپیمایی‌هایی اتفاق بیافتد و یا در روسیه مردم تظاهرات ضد پوتین انجام دهند، میگوییم سطح بالایی از دموکراسی در این کشورها وجود دارد و به سرعت در رسانه‌ها منعکس می‌شود، اما یک گردهمایی 20 میلیونی با وجود وحشت و سرو صدای عراق، حتی موفق نمی‌شود به زیرنویس اخبار راه پیدا کند. علیرغم این که این رخداد دارای تمام عناصر حیاتی و ویژگی‌های چشم نواز: ارقام بزرگ و گیج کننده، اهمیت سیاسی، پیام انقلابی، پیشینه تاریخی  و اصل وجود است، یک تحریم غیر رسمی رسانه ای به این رویداد بسیار بزرگ تحمیل شده است. اما زمانی که چنین داستانی نقل می‌شود، آن هم با وجود تبر تحریریه رسانه‌های بزرگ، موجی از شوکه شدن‌ها و افکار عمیق را در مردم ایجاد می‌کند..."

    شاید فکر می کنند اگر چنین اخباری منعکس شود ، انسان غربی به خصوص نسل جوان در این کشورها، سوال می کند که این جمعیت 30 میلیونی در چنان محیط انسانی و بشردوستانه، برای چه 80 کیلومتر را در طول یک هفته یا چند روز می پیماید؟ به چه سودایی چنین سختی و رنج و تعب برخود هموار می کند؟ چه انگیزه ای آنها را وادار کرده که خانه و کاشانه خود وانهند و صدها کیلومتر آن طرفتر با یک کوله کوچک و مختصر امکانات ، دل به صحرای بلا  زنند و در میان وحشتی که داعش در سراسر کره زمین ایجاد کرده (و بارها اعلام کرده که دشمنان اصلی اش همین جماعت راهپیمایان هستند) به سوی مقصدی مقدس رهسپار شوند؟ آن مقصد چه جاذبه ای دارد؟ آن مرقد و حرم شریف از آن کیست که از ورای 1400 سال، چنین جمعیتی را به سوی خود می خواند و جمعیت عظمیمتری را در حسرت زیارت باقی می گذارد؟

    بله اگر رسانه های غربی، اخبار چنین راهپیمایی و تجمعی را منعکس کرده و پوشش دهند، دهها میلیون ذهن پرسشگر ایجاد می شود که این حسین کیست که پس از 1400 سال اینچنین خونش می جوشد و خاکش هر زمان گرمتر و گرمتر از پیش می گردد؟ می پرسند این خون برای چه می جوشد که عالمی را به خود آورد تا علیه هرآنچه ظلم و ستم است و یزیدی و یزیدیان بشورند و قیام کنند؟ این حسین کیست که فریاد "هل من ناصر" او ، اینک پس از 1400 سال دهها میلیون لبیک پاسخ می گیرد؟ کدام ارتش، کدام موشک های هسته ای و غیر هسته ای، کدام نیروهای واکنش سریع و غیر سریع و کدام قدرتی در عالم وجود دارد که بتواند با آن فریاد 1400 سال پیش امام عاشقان و آزادگان مقابله کند؟  

    آیا تاریخ بشریت چنین راهپیمایی عظیم و صلح آمیزی را برای بیدار کردن وجدان های انسانی تا کنون به خود دیده بود؟


    0 0

    به بهانه نوزدهمین سالگرد سفر به دیار باقی

     

    حکایت سلاطین سایه نشین

     

    سینمای علی حاتمی در پس زمینه تصویر همه آن قصه‌ها و افسانه‌های دور و نزدیک ،‌اسطوره‌ها وقهرمانها،‌ آداب و سنت‌های دیرین،‌ رسوم کهن، عشق‌های سوخته، رفاقت‌هاو نارفیقی‌ها،‌تقدیر و سرنوشت آدم‌ها و… به تاریخ  و پدیده‌های تاریخی نگرشی  ویژه  داشت. نگرشی که دیدگاهی جستجو گر ،  عمیق ، تحلیلی و حتی فلسفی از ورای آن رویت می‌گردید.

    علی حاتمی در خانواده‌ای سیاسی و مبارز بزرگ نشد . در بطن مسایل سیاسی هم قرار نداشت اما از 9 سالگی‌اش کودتای 28 مرداد و شعارهای مرگ برشاه و زنده باد مصدق را به خاطر می‌آورد و همچنین در کوران مبارزات خرداد 42 به تحصیل در دانشگاه که آن روزها کانون گرم مبارزه  و سیاست بود،‌اشتغال داشت.

    شاید همین که از کنار گود، وقایع تاریخی را دنبال می‌کرد ، به او دیدگاهی ژرف و تحلیل‌گر در این زمینه بخشید که پس زمینه این وقایع را ورای کلیشه ها و شعر و شعارها و حتی کتب و نوشته جات رایج ببیند  و از موضعی غیر جانبدارانه وسلیم بااینگونه پدیده‌ها برخورد کند. خودش معتقد بود که اگر تاریخ و یا انگاره‌های تاریخی معاصر این سرزمین را درآثارش مورد مداقه قرار می‌دهد ، قصدش تنها بیرون کشیدن روابط انسانی از زوایای تاریک آن است که در سایه شعرو شعارها و قهرمان‌سازی‌ها و اسطوره‌پردازی‌ها همواره پنهان مانده.

    اما  به واقع نگاه او به تاریخ سیاسی و مبارزات انقلابی و حتی زندگی شاهان و شاهزادگان این سرزمین نه نگاهی تاریخ نگرانه صرف بلکه  تحلیل‌گرانه‌ و اندیشمند بود . او  با نگاهی هنرمندانه و دیدگاهی کاوشگر به دنبال حقایقی از این تاریخ بود که ورای تحریفات و حتی واقعیات گفته شده  قرار می گرفت. او به حق معتقد بود که تاریخ این سرزمین را اغلب،  درباریان و ستایشگران شاهان نوشته اند .  برای دریافت تاریخ واقعی بایستی به سراغ مردم و محفوظاتشان رفت و تاریخ مردمی را به نگارش درآورد. این همان تاریخ نگاری جدید است که اگرچه در سنت های دیرین سرزمین ما قرار داشت اما با ورود فراماسون ها به عرصه فرهنگ و کتاب و تاریخ نگاری کشورمان (از عهد قاجار و دوران صدراعظمی میرزاحسین خان سپهسالار) این سنت نکو ، منسی گشت و منابع اصلی مورخان ، کتب درباری و یا اسناد رسمی منتشره از سوی کشورهای خارجی (که جز آنچه خود می طلبیدند را به خورد مخاطبانشان نمی دادند) شد.

    براساس تحقیقات برخی مورخان و کارشناسان تاریخ در دو سه دهه اخیر ،  بایستی گفت که اگر تاریخ باستان ایران را اهالی دربار و مداحان سلاطین نوشتند ، تاریخ معاصر را نیز عده ای فراماسون به رشته تحریر درآوردند. همان ها که از سال 1870 همراه حسین خان سپهسالار و مانکجی هاتریا (از پارسیان سرمایه دار هندی)و میرزا ملکم خان ، پای فراماسون ها را به سرزمین ما بازکردند(1) و برای قلب هویت اسلامی – ایرانی مردم این سرزمین به تاریخ سازی پرداختند تا تحت عنوان "باستان گرایی" یا "آرکاییسم" ، آنها را از ارزش های دیرین خود خالی ساخته و آماده پذیرش تجددی تحمیلی گردانند که به دنبالش استعمار و استثمار و استحمار در این مملکت ورود کرد.(2) کسانی همچون اردشیر جی ریپورتر ، میرزا فتحعلی آخوند زاده ، جلال الدین میرزا قاجار و ...پس از آنها میرزا حسن خان مشیرالدوله (حسن پیرنیا) ، احمد کسروی ، احسان یارشاطر ، فریدون آدمیت ، عباس اقبال و سعید نفیسی ، حرکت نوشتاری عظیمی را آغاز کردند و  تا پایان دوران سلطنت 53 ساله پهلوی ، کتاب های متعددی در زمینه تاریخی و فکری به چاپ رساندند  تا نظام مورد نظر کانون های ماسونی را تئوریزه نموده و بسان یک ایدئولوژی ، مشروعیت صعود رژیم پهلوی را ثابت نمایند.(3)

    از جمله اهداف فرهنگی این طرح ، ترویج باستان گرایی (آرکائیسم) در فرهنگ ایرانی یعنی تقدیس تاریخ ایران منهای اسلام ، حمایت و هدایت فرقه ها و مسلک های استعماری مانند بابیه و بهاییت  و تاسیس سازمان فراماسونری بود . آنچه که قرار بود ایران را به عنوان پایگاهی استراتژیک برای اهداف بلند مدت استعمارگران و سرمایه داران جهانی به خصوص کانون های صهیونیستی درآورد.(4)

    در کتاب های یاد شده بسیاری از خادمان ملت ، خائن جلوه داده شدند و بسیاری از خائنان را خادم  قلمداد کردند. متاسفانه بخشی از بنیان های نظری این نوع تاریخ نگاری  هنوز دوام آورده و در دانشگاهها و دیگر مراکز علمی و تحقیقی کشور تدریس شده و یا ماخذ قرارمی گیرد و بر پایه آنها ، تئوری ها و نظریه ها صادر می گردد! مثلا در زمینه تاریخ نگاری باستان ، هنوز همان دیدگاهی در جریان است که میرزا حسن خان مشیرالدوله (حسن پیرنیا) در کتاب 3 جلدی "تاریخ ایران باستان" رواج داد.(5)

    مرحوم علی حاتمی در مصاحبه اش با حمید نعمت الله پس از دومین نمایش سریال "هزار دستان" ، در مورد نگاه تحقیرآمیز این نوع تاریخ نگاری به فرهنگ و سنت های ایرانی گفت :

    "...من این کتاب را نگاه کردم واین حس تحقیر که شما به آن اشاره کردید را ناخودآگاه حس کردم. یعنی آیا مردمان ایرانی همه مردمانی آبله رو ، تراخیم و کثیف بودند و همه چیز آن دوره تا این حد فاجعه آمیز بوده است؟ بخشی از حرف های کتاب را که در مورد عدم بهداشت و این گونه مسایل بود ، من هم قبول دارم ، اما آن شخص نویسنده اصلا از آن دوران متنفر بوده است ، ایران و ایرانی و فرهنگ آن دوره را مشخصا تحقیر می کند..."(6)

     

    سینمای ملی؛ هنر اسلامی – ایرانی

     

    از همین روست که حاتمی از همان نخستین فیلم هایش سعی دارد براین هویت باختگی فرهنگی از یک سو و آرکایسم مورد نظر رژیم شاه و گردانندگان فراماسونش از سوی دیگر فائق آمده و اندیشه و سنت های اسلامی را بخش تفکیک ناپذیر و ارزش دهنده فرهنگ ایرانی به شمار آورد.

    به بخشی از اولین مونولوگی که به عنوان آغاز روایت قصه "حسن کچل" (نخستین فیلم سینمایی بلند حاتمی ، اکران شده  در سال 1349) توسط مرتضی احمدی و به صورت ریتمیک خوانده شد ، توجه کنید:

    "...اما آسمون اون وقتا آبی تر بود ، روبوما همیشه کفتر بود . حیاطا باغ بودن ، آدما سردماغ بودن ، بچه ها چاق بودن ، جوونا قلچماق بودن ، دخترا با حیا بودن ، مردما باصفا بودن ، حوض پرآبی بود ، مرد میرآبی بود ، شبا مهتابی بود ، روزا آفتابی بود ، حالی بود ، حالی بود ، نونی بود ، آبی بود ، چی بگم ، نون گندم مال مردم اگه بود  نمی رفت از گلو پایین به خدا ، اگرم مشکلی بود ، آجیل مشکل گشا حلش می کرد. بچه ها بازی می کردن تو کوچه ، جمجمک برگ خزون ، حمومک مورچه داره ، بازی مرد خدا ، کو ، کجاست مرد خدا؟..."

    این نمونه جملاتی است که به هیچوجه با آن فرهنگ ماسونی  غرب زده محمد رضا شاهی و حتی تمسک به شاهنشاهی 2500 ساله تحمیلی سازگار نبود و کاملا با نگاه تحقیر آمیز تاریخ نویسی مذکور ، در تضاد قرار داشت.

    این نگاه دینی – ملی را مرحوم علی حاتمی تقریبا در تمامی آثارش به نمایش گذارد ، نگاهی که می تواند تعبیری از همان سینمای ملی باشد که این روزها بسیاری  در پی تفسیر و تبیینش جلسه وکنفرانس وهمایش برگزارمی کنندولی به رویکردی راهبردی دست نمی یابند ، غافل از اینکه مصداق و نمونه گویایش همین بیخ گوشمان و در سینمای مرحوم علی حاتمی به وفور به چشم می خورد. از نگرش علی حاتمی (برخلاف آنچه از محافل و افکار غرب زده و وارداتی می آمد) اندیشه و تفکر اسلامی در طول تاریخ این مرز و بوم ، بخش مهم و اصلی فرهنگ ملی ایرانی محسوب شده و در بن و اساس آیین ها و سنت های این سرزمین ریشه دوانیده است به طوری که بدون فرهنگ دینی به خصوص شیعی در این مملکت ، ایرانی بودن به شیری بی یال و دم و اشکم بدل می گردد. قرن های متمادی است که آیین هایی مانند عزاداری عاشورا و دهه فاطمیه و عید غدیر و نیمه شعبان و انتظار حضرت مهدی موعود (عج) و به طور عام تر تفکر شیعه ، بیشتر ایرانی می نمایاند تا متعلق به ملیت ها و کشورهای دیگر. چنانچه چندی پیش نیز یکی از نشریات معتبر خارجی در نظرخواهی از اقلیت های شیعه در برخی از کشورهای اسلامی ، نوشته بود که "بسیاری از اعضای این اقلیت ها ، تمایل دارند به دلیل شیعه بودن ، خود را ایرانی بدانند"!

    نگاه کنید که در اوایل دهه 50 و در شرایطی که کارگزاران کانون های استعماری در رژیم شاه ، غوغای جداساختن ایران از اسلام را با باستان گرایی افراطی به راه انداخته بودند ، در قسمت ششم از سریال "سلطان صاحبقران"(4-1353) و در آخر ماجرای امیرکبیر ، علی حاتمی چگونه این اصلاح طلب بزرگ تاریخ ایران را با واقعه عاشورا و حماسه حسینی مربوط کرد. در بخش فوق در حالی که ملکزاده خانم (همسر امیر کبیر با بازی زهرا حاتمی) مشغول روایت چگونگی قتل امیر است ، چنین حکایت می کند :

    "...بدن پاره پاره امیر را به گورستان پشت مشهد کاشان بردم ، خاک کردم ، اما می دانستم آنها از مرده امیر هم دست بردار نبودند. نعش امیر را چند ماه بعد به کربلا بردم تا این شهید هم ، جدای از شهدای کربلا نباشد..."

    در اینجا تصاویری از تکیه دولت و مراسم تعزیه امام حسین (ع) نشان داده می شود ،صدای تعزیه خوان می آید :

    "...رویم سوی جنگ گروه جرار

    غلام و پسر را به همره بیار ..."

    آوای سنج و طبل همه صحنه را فرا می گیرد.

    همین علی حاتمی است که در اوج ترویج لاییسیته فرهنگی توسط عوامل فراماسونی و دیگر کارگزاران استعمار ، در شروع فیلم "سوته دلان"(1356) ، عبارت "بسم الله الرحمن الرحیم" را قرار می دهد که به شکلی طبیعی توسط میرزا حبیب ظروفچی هنگامی که اول صبح ، دکانش را باز می کند ، قرائت می شود ، چنانچه درپایان ، همچنان پناهگاه دشواری ها و نابسامانی های زندگی او و برادر عقب افتاده اش آستانه مقدس امامزاده داوود است ، اگرچه معتقد است که همه عمر به آن دیر رسیده.

    بقعه امامزاده ها که در عمق فرهنگ کهن مردمی این مرز و بوم جای دارند ، در فیلم "طوقی"(1350) نیز پناهگاه آسید مرتضایی می شود که در جریان سوء تفاهمی حتی از مادرش رانده شده و از خشم و غضب دایی مصطفی و نوچه هایش به امامزاده پناه می برد . جایی که دیگر محل انتقام نیست و حتی اراذل و اوباش را هم سر براه می کند. نگاه کنید به دیالوگ های جواد و عباس (نوچه های دایی مصطفی) که در جلوی صحن امامزاده مانده اند و جرات داخل شدن ندارند:

    "...عباس : ببینم چیکار می کنی ، مومن مسجد ندیده؟

        جواد   : فاتحه می خونم اوستا .

       عباس  : گربه گشت عابد و مسلمانا ...واسه کی؟

        جواد   : می خوام برسه به روح بابام.

       عباس  :  مگه خاک بابات اینجاست؟

        جواد  :   نه ، خاک بابام تخت پولاده ، اینجا قبر رفیقش تقی ساچمه ایه.

       عباس  : فاتحه را حواله کردی به تقی ساچمه ای؟

         جواد  : آره اوسا ، آره .

        عباس : ...اگه این پسره نخواد بیاد بیرون ، ما میریم تو...

        جواد   : خدا کنه به حق امام رضا ، خودش بیاد بیرون...

    ...مصطفی : شهیدت می کنم ، لامصب.

        جواد   : امون بده ، آسید مصطفی ، امون بده ، به امام غریب من ، دست از پا خطا نکردم ، اوسا گفت برو تو خفش کن ، چشمم که افتاد به ضریح ، پشتم لرزید ، دویدم بیرون ، دروغکی گفتم کشتمش ، آسید مرتضی زنده اس..."

     

    نقبی به تاریخ معاصر

     

    اگرچه علی حاتمی در 5 فیلم نخستش یعنی  "حسن کچل" ، "طوقی" ، "باباشمل" ،"قلندر" و "خواستگار" به مایه های دیرین فرهنگ  ایرانی – اسلامی کوچه پس کوچه های این آب و خاک پرداخته بود و در هرکدام به نوعی و در ژانرهای مختلف موزیکال و ملودرام و کمدی و تراژدی ، برجسته اش ساخته بود ، اما پس از آن مستقیما به سراغ تاریخ ایران رفت، تا از دل تاریخ ، ریشه ها و مصادیق آن فرهنگی که در کوچه و بازار و در دل پدربزرگ و مادر بزرگ ها و سر سفره های افطار و هفت سین  و سحری جاری بود را بیرون بکشد و ریشه های انحراف از این فرهنگ را دریابد. خودش این فراز را در دوران فعالیت سینمایی اش، نوعی جدی شدن کار می خواند. گویی پیش از آن در حرفه اش چندان جدی نبوده است!

    حاتمی در گفت و گویی که پس از نمایش "دلشدگان" توسط محمد سلیمانی انجام شد و در مجله هفتگی سینما به چاپ رسید ، گفت :

    "حسن کچل هم در آن زمان الگویی نداشت،ولی زبان فیلم قاطع نبود.در طوقی هم می بینید که بخشی از آن برای جذب تماشاگر ، در کنار موضوع اصلی قرار داده شده است. اما بعد از فیلم خواستگار ، کار جدی تر می شود. نمی خواهم بگویم نقش تماشاگر در سینما مهم نیست . ولی پس ار فیلم خواستگار دیگر درپی راضی کردن تماشاگر نبودم. در پی آن چیزی بودم که فکر می کردم باید به تماشاگر داد..."

    در واقع بعد از فیلم "خواستگار" ، حاتمی در می یابد که بایستی مستقیما به ماجراهای تاریخی ، آن هم تاریخ معاصر ایران ورود کند تا بتواند پس زمینه های انحراف فرهنگی و سیاسی دوران پهلوی را دریابد . او وقایع مشروطیت و کاراکترهای اصلی اش همچون ستار خان و باقر خان را برمی گزیند که از چالش برانگیزترین حوادث تاریخ یکصدساله ایران به شمار آمده و هنوز هم که هنوز است ، بسیاری از واقعیات آن مورد بررسی و تحلیل قرار نگرفته است.

    نمایش فیلم "ستارخان" از 20 بهمن سال 1351 سر و صدای زیادی را از سینه چاکان مشروطه در آورد ،  خصوصا آنها که برای پوشاندن نقش امثال تقی زاده ها و ملکم خان ها ، ستار خان و باقر خان را با عناوین دهان پرکنی همچون سردار و سالار ملی ، علم کرده بودند و هیچگونه جسارتی به آنان را نمی بخشیدند. گروه کثیری از این دسته را فراماسون های معروف مجلس شاهی تشکیل می دادند که بخشی از تاریخ من درآوردی شان را خدشه دار شده می دیدند. از همین رو در جلسه غیرعلنی مجلس مورخ 15 اسفند 1351 بیانیه ای از سوی عده ای از وکلای فرمایشی قرائت و امضاء شد که در آن ، فیلم "ستارخان" را کاملا مردود و تحریف علنی تاریخ معاصر به شمار آورده بودند.(7) مفاد این بیانیه به سندیکای هنرمندان که در تیول وابستگان سیاسی / هنری رژیم پهلوی بود ، کشیده شد و آنها نیز علی حاتمی را به خاطر "ستارخان" و تحریف تاریخ ، مورد عتاب و نکوهش قرار دادند و حاتمی به خاطر همین برخورد غیر منصفانه برای همیشه سندیکای هنرمندان را ترک کرد. سرانجام نیز پس از جنجال های فراوان ، کمیته امور سینمایی وزارت فرهنگ و هنر سابق در صبح روز 17 اسفندماه طی بخشنامه ای ، پروانه نمایش فیلم را لغو و به استحضار تهیه کنندگان آن رساند و در 19 اسفندماه ، فیلم "ستارخان" به طور کلی توقیف و از اکران پایین کشیده شد.(8)

    علی حاتمی در فیلم فوق ، ستارخان یعنی همان سردار ملی را یک دلال عادی اسب معرفی کرده بود که اگرچه روحیه جوانمردی و سلحشوری داشت ولی از مشروطه و مشروطیت بی اطلاع بوده و در اصل به خاطر 100 راس اسب ، به صفوف مجاهدان مشروطه می پیوندد.

    حاتمی در "ستارخان" ، تروریست هایی مانند حیدرعمواغلی را در پشت پرده مشروطیت به تصویر کشید که خود از وابستگان کمیته های مخفی ماسونی – بهایی بود و در سالهای پس از سلطنت ناصرالدین شاه دست به ترورهای متعددی زدند.(9) صحنه معروف پایان فیلم که اسب ستارخان بدون او می آید و حیدرعمواغلی بااطمینان می گویدکه "من سوارش را پیدا می کنم" گویا ترین صحنه ای است که پشت پرده حوادثی همچون مشروطیت را در تاریخ ایران روشن می سازد.

    حاتمی در دفاع از نگرشش به تاریخ و خصوصا نقش ستارخان در وقایع مشروطه ، در همان زمان اکران عمومی فیلم و در گفت و گویی با محمد ابراهیمیان گفت :

    "...درباره ستارخان ضمن مصاحبه هایی که با مردم می کردیم ، چیزهایی به دستمان آمد، منتها به دردمان نمی خورد...من سعی کردم یک سناریو بنویسم برمبنای آنچه که در تاریخ هست ، طوری که چندان هم با تاریخ بیگانه نباشد. برای رسیدن به این هدف هم سعی کردم تا حدود زیادی دامنه مطالعاتم را در این زمینه گسترش دهم. با بسیاری از محققان که تخصص ایشان در تاریخ مشروطیت بوده ، گفت و گوها داشته ام. ...من می خواستم یک کار تالیفی کرده باشم...چراکه واقعا دنبال مطالب مارک دار به آن مفهوم نیستم..."

    حاتمی نشان می دهد ، حیدر عمواغلی همان گونه که ستار قره باغی را به صحنه مشروطه کشانده بود ، به همان شکل نیز وی را وادار می کند تا به سفارت بیگانه پناهنده شود و کلیت مشروطیت را زیر علامت سوال ببرد .

    در اواخر فیلم این دیالوگ ها بین ستارخان و حیدرعمواغلی رد و بدل می شود:

    "حیدر:انجمن می‌خواد که تو دست از جنگ ورداری . شهر می‌خواد که تو تسلیم بشی.

    ستار: اگر ادامه بدم چی میشه؟

    حیدر: ممکنه به این بهانه همه جارو بگیرن.

    ستار: تو چیکار می‌کنی؟

    حیدر: من گاوپیشونی سفید نیستم ، من قهرمان نیستم ،‌هر کاری بکنم‌ ، به جایی برنمی‌خوره . من تا اینجا تونستم ادامه بدم و حالا نمیشه ،‌میرم قاطی مردم ،‌میون اوناگم می‌شم و خودمو نگه می‌دارم تا موقع مناسب.

    ستار: البته ،‌اگه عمرت به دنیا باشه.

    حیدر: انجمن می‌خواد که تو بری به عمارت عثمانی پناهنده بشی. اگه تسلیم بشی،‌ اگه نجنگی، اگه خودکشی کنی،‌همه در سرنوشت این مملکت موثره. یادت باشه ،‌فقط یه جنگو باختیم ،‌خداحافظ قهرمان،‌به امید دیدار."

     

    همانگونه که در تاریخ آمده است ، گروهی از مشروطه طلبان  سر از سفارت انگلیس و دیگ پلوی آن درآوردند ، در حالی که امثال آیت الله بهبهانی ترور شده و شیخ فضل الله نوری بر دار کشیده شد ، برخی دیگر از آنها در پارک اتابک خلع سلاح شده یا به قتل رسیدند و آنگونه که در فیلم ستارخان هم نشان داده می شود، خود ستارخان نیز در حالی که پایش مجروح شده ، بردوش سربازان استبداد به مسلخ می رود.

    مرحوم علی حاتمی بسان سرنوشت واقعی مشروطیت ، پایانی تلخ برای فیلم "ستارخان" رقم زد که فقط از آن بوی افتخار و آزادی و ملی گرایی استشمام نمی شد و طبیعی بود که خشم سردمداران سیاست و فرهنگ طاغوت را برانگیزد. در تیتراژ انتهایی فیلم ، ترانه "مرغ سحر" که با صدای بیژن مفید بر تصاویری مستند از مشروطه خواهان می خواند : " مرغ سحر ناله سر کن ...داغ من را تازه تر کن..." بر این تلخی می افزود و به نوعی تراژدی نهضت مشروطیت را بیان می کرد.

    اما ملامت ها و توقیف و تهدیدها ، حاتمی را از پرداختن به تاریخ معاصر بازنداشت و وی علیرغم شکست تجاری فیلم "ستارخان" ، همزمان با مجموعه تلویزیونی "قصه های مثنوی" ، طرح "سلطان صاحبقران" را به شبکه دوم تلویزیون ارائه داد تا به مقطع مهمتری از تاریخ معاصر ایران بپردازد. مقطعی که پای فراماسون ها و کانون های مخفی و مرموز جهانی را به حکومت و سیاست این کشور باز کرد. این در شرایطی است که همان کانون ها با تدارک کتاب هایی همچون "دایی جان ناپلئون" ( که سریال تلویزیونی اش نیز تقریبا همزمان با "سلطان صاحبقران" به روی آنتن رفت) سعی کردند هرگونه تفکر در مورد پشت پرده جریانات سیاسی این مملکت را با برچسب "توهم توطئه" و تفکر به اصطلاح "دایی جان ناپلئونی" منکوب سازند.

    اما اینکه چرا علی حاتمی ، دوران قاجار و خصوصا سلطنت ناصرالدین شاه را برای ادامه کاوش خود در تاریخ ایران برگزید، خودش در مصاحبه ای چنین اظهار داشت:

    "... به جرات می تونم بهتون بگم که حس من ، ریتم من و ضرب کارهای من با زندگی دوره قاجار خیلی مناسب تره تا زندگی امروز ، یعنی من در یک قصه یا فضایی که در زندگی دوره قاجار باشه خیلی به هرحال باهاش نزدیکی بیشتری احساس می کنم. شاید یکی از دلایلش این باشه که بعد از قاجاریه واقعا یک مقداری هویت ملی ما به جبر ، نه به صورت طبیعی و جریان عادی تغییر کرد..." (10)

    اشاره مرحوم حاتمی به "تغییر هویت ملی ما به جبر" ، نکته ای است که شاید بتوان اساسی ترین انگیزه پرداخت وی  به تاریخ فرهنگی و سیاسی و سنت ها و آیین های کهن ایرانی دانست. در واقع حاتمی در "سلطان صاحبقران" به پیش زمینه های این تغییر هویت که در نفوذ بی حد و حصر بیگانگان در امور داخلی مملکت و حتی تاثیر در  سیاست های خارجی تبلور می یافت ، به خوبی پرداخته است. توجه داشته باشید که این سریال در اوج اقتدار رژیم ستم شاهی ساخته شد که کوس رسوایی وابستگی شاه به بیگانه و لیست های عریض و طویل فراماسون های درون حکومتش ، همه عالم را پرکرده بود.

    حاتمی نفوذ استعمار خارجی و ماسونیسم را در "سلطان صاحبقران" به شکل صدارت یکی از عمال انگلیس و اعضای فراماسونی یعنی میرزا آقاخان نوری ، تصویر می کند که حتی ورقه تحت الحمایگی دولت بریتانیا را امضاء کرده بود. در قسمت های اولیه این سریال شاهدیم که چگونه میرزا آقاخان نوری با نفوذ به سفره خانه مهد علیا (مادر شاه) راه تاثیر بر تخت سلطنت را یافته و خود را با همین وسیله تا مقام صدراعظمی و قتل میرزا تقی خان امیرکبیر بالا می کشد. قتلی که ایران را از یکی از برجسته ترین اصلاح طلبان تاریخ معاصرش محروم ساخت و راه استعمار را هموارتر کرد. در "سلطان صاحبقران" شاهدیم که میرزا آقاخان ، قدم به قدم مادر شاه را برای تحریک پسرش به خلع ید امیرکبیر و سپس قتل او،هدایت می کند.میرزا آقاخان در دیدارش با مهد علیا به وی می گوید:

    "...لازم نیست تظاهر کنید که راست می گویید. کلام راست بی تاثیر است. اگر شنونده را بیفکنید در بند شک ، رهاییش ناممکن است ، قبله عالم را در باب امیر نظام دو دل نگه دارید. سفره دلتان را که می گشایید ، حرفتان را به چاشنی حدس و گمان بیامیزید که شنونده برایش ، سخن مطبوع باشد. در پرده سخن بگویید. بگویید امیرکبیر دوستدار سلطان نیست، خواهان سلطنت است...گریه را فراموش نکنید که فایده عمومی دارد. هر قطره ای که فرو بریزید ، زهری است به کام امیر نظام..."

    حاتمی نفوذ ودخالت ماسون های انگلیسی در امور داخلی مملکت را آنچنان شدید نشان می دهد که در صحنه ای از این سریال ، امیرکبیر در مقابل ناصرالدین شاه ، زبان به اعتراض می گشاید :

    "...عرضم این است : سفارت انگلیس به میرزاآقاخان ورقه تحت الحمایگی داده. میرزاآقاخان مرد خودفروشی است که باید در تبعید باشد و نقض حکم کرده ، به دلخواه خود آمده است به تهران . دولت ما به یک آدم خود فروش گفته است برود به تبعید و سفارت انگلیس گفته است نه ، این جا باشد بهتر است."

    و شاه قاجار چنین پاسخش را می دهد:

    "...خودتان را برای این مقولات خسته نکنید ، بگذارید این خودفروش باشد پیش آن جماعت خودخواه ، از جهت این که کسب دولت از رونق نیفتد ، جنس باید جور باشد. ریز و درشت لازم است ، در میان زنان حرم هم اگر زن های زشت نباشند ، سوگلی جلوه نمی کند"

    اما همین شاه قاجار وقتی وابستگی میرزاآقاخان به انگلیس به قول خودش "دیگر ریشش در می آید" به وی کنایه میزند و آقاخان را خود انگلیس می داند:

    "...میرزا آقاخان : در این گونه موارد است که کم کم حسن نیت دولت انگلیس بر شما روشن می شود

    سلطان : برای شما که زیاده از حد روشن شده ، جناب سفیر...نمی دانم چرا گاهی شما را با سفیر انگلیس اشتباه می کنم. جناب صدراعظم!"

     

    نگاهی به تاریخ نشان می دهد ، در زمان ناصرالدین شاه قاجار است که نخستین لژهای فراماسونری توسط اعضای "انجمن اکابر پارسیان هند" همچون مانکجی هاتریا که بنابر اسناد و شواهد موجود به خاندان روچیلدها (از سرمایه داران اصلی امپراتوری صهیونیسم) وابسته بودند ، در ایران تشکیل شد که اولین نطفه های تشکیلات جهانی فراماسونی را در ایران بنا کرده و  نخستین دولت فراماسونی در ایران را بوسیله میرزاحسین خان سپهسالار پایه گذاری نمودند. همین میرزاحسین خان سپهسالار است که ناصرالدین شاه را به فرانسه برده و جلسه ملاقاتی با بارون فردیناند دو روچیلد و همچنین آدولف کرمیو (رییس اتحادیه جهانی اسراییلی) برگزار می کند تا پای کانون های صهیونیستی رسما به ایران باز شده و زیر پوشش مدارس صهیونیستی "آلیانس"، فعالیت خود را در ایران آغاز نمایند و از طرف دیگر با قرارداد رویتر ، خفت بارترین معامله تاریخ ایران را به منصه ظهور می رساند که خود صدراعظم انگلیس در نقل قولی اظهار می دارد :" باور نمی کردم ، مسئول کشوری ، اینگونه سرزمینش را به بیگانگان بفروشد."!!!

    حبیب لوی از سران صهیونیسم جهانی در ایران در کتاب "تاریخ جامع یهودیان  ایران " به نقل از بولتن سمستر اول 1873  درباره این سفر ناصرالدین شاه و صدراعظمش میرزا حسین خان سپهسالار به فرانسه و آن دیدار می نویسد :

    "... شاه با دست خود ، صدراعظم (میرزا حسین خان سپهسالار) را نشان داده و به زبان فرانسه فرمودند: این نخست وزیر حامی یهودیان است و این کار را مانند کار خودش می داند . او به قدری دوست یهودیان است تا به اندازه ای که مسلمانان کینه نسبت به وی پیدا کرده اند..."!!

    با همین نگاه است که در مقابل نفوذ قدرت ها و کانون های استعماری در حکومت قاجار و وادادگی شاهان این مملکت ، مرحوم علی حاتمی شخصیت میرزارضاکرمانی و سیدجمال الدین اسدآبادی را به عنوان سمبل های آزادگی و غیرت و شرافت ملت تصویر می کند . آن هم  در شرایطی که ناقوس رسوایی فراماسون ها عالمگیر شده بود و شبکه های جهانی این تشکیلات حتی با وساطت ساواک و توسط چهره مشکوکی به نام "اسماعیل رایین" ، 3 جلد کتاب در به اصطلاح افشای  اسامی فراماسونرهای ایران انتشار دادند و در این کتاب برای خدشه دار نمودن چهره های انقلابی تاریخ یکصدساله ایران ، مبارزانی مانند سید جمال الدین اسدآبادی را هم در زمره فراماسونها به حساب آوردند. علی حاتمی در چنان حال و احوالی ، در "سلطان صاحبقران" ، سید جمال الدین اسدآبادی را  عنصر اصلی مخالفت با استبداد و استعمار و فساد دستگاه قاجار و نفوذ بیگانگان در این مملکت معرفی کرده و میرزارضاکرمانی را با انگیزه ضد ظلم و استبداد و استثمار ، مرید وی می نمایاند. او نشان می دهد که میرزا رضا در طول بازجویی خود همه انگیزه هایش در قتل شاه قاجار را ، ظلم و ستمی می داند که از سوی شاه و درباریانش از جمله کامران میرزا تحمل کرده و در این مسیر حتی زن و فرزندش را نیز از دست داده است. او در بخشی از بازجویی اش در پاسخ نظم الدوله که می پرسد چه شد به جای کامران میرزا ، ناصرالدین شاه را کشت و به قول وی "گله ای را بی چوپان کرد؟" می گوید :

    "... آخر این گله‌های گوسفند شما،‌مرتع لازم دارند که چرا کنند تا شیرشان زیاد شود که هم به بچه‌های خود بدهند و هم شما بدوشید ،‌نه این که متصل تا شیر دارند بدوشید، شیرکه ندارند گوشت تنشان را ببرید . چرا باید یک آدم فقیر،‌ زن منحصر به فرد خود را طلاق بدهد ولی دیگران صدتاصدتا زن بگیرند . نتیجه ظلم همین است که می‌بینید. همه اهل این شهر می‌دانند و جرات نمی‌کنند بگویند و آن‌قدر آدم در دلش می‌ریزد که یکباره دیوانه می‌شود..."

    و همین میرزا رضا در جای دیگر وقتی نظم الدوله برای تحقیر و عصبانی کردنش می گوید: "...الان سید(منظورش سید جمال الدین اسدآبادی است) داره به ریش تو می خنده ..." پاسخ جسورانه ای می دهد که :

    "...اگر سید به ریش من می خنده ، لابد ریش من خنده داره.."

     پاسخی که ناشی از ارادت و تعبد میرزا رضا به رهبری مبارزه و انقلاب به نظر می آید. آنچه که همواره در طول مبارزات تاریخ ملت ایران ، سبب استحکام و پیشروی جبهه انقلاب گردیده است.

    مرحوم علی حاتمی در "سلطان صاحبقران" ، برخلاف آنچه به کرات گفته و نوشته شده ، شاه قاجار را آدمی بی کفایت ، نالایق و ترسو به تصویر کشیده و دربار و هیئت وزیرانش را مکان تجمع عده ای خود فروخته ، وابسته و سرسپرده بیگانگان نمایانده است. باز یادآوری می کنم که که این سریال در موقعیتی تولید و پخش شد که در اوج اقتدار رژیم شاه بی لیاقتی و وابستگی او و دربار فاسدش نیز زبانزد خاص و عام گردیده بود. درست در شرایطی که محمدرضا و درباریانش در صدد برگزاری جشن های پنجاهمین سال سلطنت پهلوی بودند ، حاتمی نیز در "سلطان صاحبقران" به طرز مضحکه آمیز و کاریکاتوری ، تصویر جشن های پنجاهمین سالگرد سلطنت ناصرالدین شاه قاجار را به رخ کشید .

    حاتمی از زبان ناصرالدین شاه ، وی را چنین توصیف می کند: "...شاید بهتر بود من نقاش می شدم. نقاش عیاش خوش نام است و سلطان کامران بدنام..."

    او شاه بی اختیاری را نشان می دهد  که علیرغم علاقه وافر به امیر نظامش و واقف بودن به کاردانی و کارآیی وی ، به دلیل نفوذ بیگانگان در سفره خانه مادرخود  و همچنین نفوذ مهد علیا در تصمیم گیری های حکومتی ، نمی تواند  از امیرکبیر در پیشبرد امور مملکتی بهره جسته و در آخر نیز از سر اجبار ، حکم به قتلش صادر می نماید. نکته جالب اینکه در میان کارگزاران محمدرضا پهلوی نیز نفوذ عمله و اکره سفره خانه تاج الملوک یعنی همان به اصطلاح ملکه مادر ( یکی از همسران رضاخان و مادر محمد رضا) واضح بود. براساس خاطرات حبیب ثابت ( از عناصر بهایی و عوامل شبکه جهانی روتاری) که در اندک زمانی از شغل دوچرخه سازی و گاراژداری به مالک و صاحب سهم در 41 کارخانه و شرکت و موسسه بزرگ از جمله کارخانه پپسی کولا و همچنین تاسیس اولین تلویزیون در ایران رسید ، او و همسرش سالها در سفره خانه تاج الملوک نوکری می کردند و با توصیه همین ملکه مادر به شاه بود که جبیب ثابت ، به تاسیس تلویزیون ایران اقدام ورزید!در فصلی از "سلطان صاحبقران" که امیرکبیر مشغول دیکته نامه ای جهت ناصرالدین شاه به همسرش است ، می گوید :

    "...اگر خویشان خیالتان را آشفته نکنند و بیگانگان بگذارند این غلام بلد راه باشد ، ما به شاهراه می رسیم..."

    نمایش سکانس جلسه هیئت وزیران در "سلطان صاحبقران" در حالی که هریک  از وزراء در تظاهر به وابستگی بیگانه ، گوی سبقت را از یکدیگر می ربایند ، یکی از افشاگرترین صحنه های تاریخی و سیاسی در  سینما و تلویزیون معاصر ایران به شمار می آید که در سیاه ترین دوران دیکتاتوری شاه نمایش داده شد ،  این درحالی بود که وی با حزب رستاخیزش در همه عرصه های سیاسی ترکتازی می کرد . در بخشی از همین صحنه ها ، وزیر تشریفات به کنایه خطاب به یکی از وزراء که سنگ فرانسه را به سینه می زند و گستاخانه می گوید که :"هرچه باشد فرانسوی ها به گردن این ملت حق دارند" پاسخ می دهد :

    "...پیداست که همه به گردن این ملت حق دارند ، جز خود ملت"!!

      حضور مشتی وزیر و وکیل عضو لژهای متعدد فراماسونری (که هریک به لژ ماسونی یکی از کشورها وابسته بودند ) حکایتی واقعی بود که علی حاتمی آن را در اثر خود با صورتی طنز آمیز به تصویر کشید. در جلد دوم کتاب "اسناد فراماسونری در ایران" ، به نقل از اسناد ساواک اسامی 857 نفر ار فراماسون های ایران در سال 1354 به همراه لژ مربوطه شان درج گردیده که اکثرا از اعضای هیئت دولت ، مجلسین شورای ملی و سنا و وزارتخانه های مختلف مثل وزارت امور خارجه و یا وزارت کشور بوده اند. فی المثل براساس همین اسناد ،  عبدالله ریاضی ( رییس مجلس شورای ملی ) عضو لژ فراماسونری ژاندارک ، امیرعباس هویدا (نخست وزیر) عضو لژ فراماسونری تهران و جعفر شریف امامی (رییس مجلس سنا) استاد  اعظم با درجه اعلای 33 در لژ بزرگ ایران بودند .(11) مدارک و اسناد بسیاری که در داخل و خارج کشور منتشر شده ، وابستگی تشکیلات مخفی و مرموز فراماسونری را به کانون های اشراف صهیونیسم آشکار ساخته است. در پروتکل چهارم زعمای صهیون (از اسناد تاریخی و انکار ناپذیر صهیونیسم) تشکیلات فراماسونری ، "سازمان مخفی یهود" نامیده شده و درباره اش آمده است :

    ما در مقابل خود نقشه‏ای داریم که روی آن مسیرخطرناکی تعیین شده و...چه کسی می‏تواند یک قدرت مخفی را از بین‏ببرد؟این قدرت مخفی، قدرت ماست.فراماسونری‏خارجی فقط به منظور مخفی نگاهداشتن نقشه‏های ماست وشعاع و طرز اجرای این قدرت مخفی و محل اجراء آن برای‏همیشه بر ملت‏ها پوشیده است...با این وسیله ما به مقاصدی نائل‏ می‏شویم که مستقیما وصول به آنها امکان‏پذیر نیست و این‏سیاست اساس فراماسونری ما را تشکیل می‏دهد که دیگران به اصول آن پی‏نبرده‏اند.»(12)

    پس از "سلطان صاحبقران" علیرغم تمامی انتقادات و محدودیت ها ، حاتمی طرح "انحصار تنباکو" را درباره نهضتی به همین نام به تلویزیون ارائه داد ولی از آنجا که در طرح فوق ، یکی از درخشانترین اقدامات مرجعیت شیعه در سالهای پیش از مشروطه برای مقابله با سلطه بیگانگان در جریان تحریم تنباکو  به تصویر کشیده می شد ، توسط مسئولین وقت تلویزیون رد شد. حاتمی می خواست مخاطبش را به سفری در تاریخ معاصر ایران ببرد و برخلاف تبلیغات و نوشته جات و مکتوبات آن روزها که در جامعه رواج داشت ، برخی واقعیات را که از ورای این تاریخ دریافته بود به تماشاگرش  عرضه دارد. از همین رو طرح "جاده ابریشم" را با نگاهی ژرف تر  به تاریخ معاصر ایران و از اواخر دوران قاجار تا سلطنت پهلوی دوم ارائه داد که با شرط و شروطهایی مورد قبول واقع شد. حکایت  تولید و ساخته شدن  مجموعه "جاده ابریشم" که بعدا به "طهران ؛ روزگار نو" و سپس به "هزاردستان" تغییر نام داد ، سرگذشتی طولانی دارد و خود به واقع هزار داستان است.ازاینکه حاتمی برای نوشتن متن های اولیه ، ابتدا خود را در شمال ایران و سپس در پاریس ایزوله و حبس کرد تا حذف برخی شخصیت های تاریخی سریال مانند سید حسن مدرس و میرزاکوچک خان جنگلی و تا بارها بازنویسی قسمت های مختلف آن که بعضا داستانی متفاوت با متن نخستین پیدا کردند ، همه و همه از "جاده ابریشم" یا "هزاردستان" تولیدی دگرگونه در تاریخ سینما و تلویزیون ایران بوجود آورد ، تولیدی که بیش از 10 سال و به قول خودحاتمی ، 14 سال از زندگی وی را به خود مشغول داشت.

     

    در "هزاردستان" ، حاتمی به زوایا و گوشه های پنهانی از تاریخ معاصر ایران نقب زد که نشانی از آنها در کتب رسمی و انتشار یافته ، دیده نمی شد. اگرچه او گفته بود ، قصد دارد این بار تاریخ نمایی اش را از دربارها و کاخ شاهان به درآورده و به میان مردم ببرد تا تاریخ مردمی را روایت نماید و اگرچه در لحظه لحظه "هزاردستان" ، در آن کوچه پس کوچه ها و بازاری که عطر کباب و ریحان پرش کرده بود و دکان های نانوایی و کبابی و کله پاچه ای ، و همچنین آن قلیان هایی که در قهوه خانه قل قل می زد و سر و صدای فنجان و نعلبکی هایی که به هم می خوردند و...و آدم هایی که سینه کش آفتاب چرت می زدند یا شاهد ژانگولر بازی دوره گردها و رنج و تعب بارکش ها باشند ، هر یک به نوعی راوی برگی از دفتر گذشته مردمی این دیار بودند اما حاتمی این بار از کاخ ها و دربارها گذشت تا از ورای همین تاریخ مردمی به دست ها و کانون های پنهان گرداننده همان دربارها و کاخ ها برسد. دست هایی که حتی از سفارت خانه های سریال "سلطان صاحبقران" نیز نافذتر و تعیین کننده تر بودند.

    از همین رو "هزاردستان" مملو از لایه های پنهان در موضوع و ساختار و حتی درون قصه های تودرتو و هزار و یک شبی اش بود که براساس فرهنگ شرقی و خصوصا ایرانی – اسلامی،  سرشار از معانی و مفاهیم پیچیده و چندگانه در ریزترین زوایا و گوشه های خود می نمایاند. چنانچه حتی عنوان "هزار دستان" نیز چنین حکایتی داشت که علاوه بر اشاره به داستان های متعددی که در این مجموعه شاهدش بودیم ،( بنابر تصاویر تیتراژ آغازینش) ، به مفهوم بلبل دستان به عنوان پرنده ای زیبا و خوش آواز نیز تعبیر می گردید.

    در "هزاردستان" برای نخستین بار در عرصه تاریخ نگاری مکتوب و غیرمکتوب ایران ، شاهد تصاویری از هدایت بلامنازع سیاست و حکومت ایران عهد قجر و پهلوی توسط عناصر مرموز و ناشناخته ای بودیم که به اصطلاح حکومت سایه به حساب آمده و تمامی امور و روش مملکت را با نظر و آرای خود  رقم می زنند. خان مظفر در این سریال که علنا توسط خدمتگزارانش ، "خان حاکم" نیز خطاب می شود ، مظهر این حکومت های سایه است. او گذشته و پس زمینه ای نامعلوم و مرموز دارد. خانه ای نداشته و در اتاق 113 گراند هتل اقامت کرده است. گویی اصلا مقیم ایران نیست و همیشه چون مسافری خارجی در هتل زندگی می کند.

    در نخستین دیدار کفیل نظیمه با خان مظفر ، او خان را چنین توصیف می کند:

    «هر صاحب منصبی در این ملک هر چه داره از تصدق پیراعظمه.حتی جسارت کرده می‌گویم ،‌ شخص اول بندگان اعلیحضرتشما با نشستن در سایه  به ریش آفتاب نشین ها خندیده‌اید . در شرق میانه ،‌سلاطین آفتاب هم امر بر خارجی‌ها هستند. شما در ایران حکم صاحبخانه را دارید . برای هر تغییر و تحولی کلی ،‌مرجع مذاکره شمایید. شما نقطه پرگار هر دایره کوچک و بزرگید در صفحه خاور دور»

    کلام و جملاتی که علی حاتمی بر زبان کفیل نظمیه گذاشته ، به خوبی وسعت و قدرت عمل حکومت های پنهان این مملکت را در عصر قاجار و پهلوی بیان می کند. به طوری که پادشاه قدر قدرت و قوی شوکت! در مقابل آنها ، بازیچه ای بیش نیست.

    در فصلی از قسمت پانزدهم سریال ، رییس الوزراء به خان مظفر تلفن می زند و خان مظفر که مانند رییس مملکت با دانشجویانی عازم خارج کشور ، دیدار و ملاقات دارد ، با وی چنین صحبت می نماید :

    "...خان مظفر : ها !

      نخست وزیر : اون وقت شرفیاب شدم ، سعدآباد.

        خان مظفر: شما هنوز از مقر نخست وزیری صحبت می کنید؟

     نخست وزیر: شما تکلیف بنده رو معین بفرمایید.

        خان مظفر: شما باید استعفا می دادین.

     نخست وزیر: تقدیم کردم ، به هزار زبان عذر خواستم .

        خان مظفر: قبول نمی کنن؟

     نخست وزیر: تلویحااشاره ای به صلاحدیدخان حاکم کردند،فرمودند،پس استعفاتو بده به خان.

        خان مظفر: ایشان مدتی است ، غلط زیادی می کنند.

     نخست وزیر: تکلیف ایشان با شماست یا جای دیگه ؟

      خان مظفر: استعفا!

     نخست وزیر: جرات نمی کنم.

      خان مظفر: استعفا بدین. همین."

    همین خان مظفر است که در گراند هتل ، با شخصیت های خارجی دیدار و ملاقات دارد ، مانند فرد عربی که خان حاکم در هنگام کمک خواهی مفتش شش انگشتی برای رهایی از انتقام خان ، مشغول مذاکره و رطب خوری با وی است. و همین خان حاکم است که با عواملی در هند ارتباط داشته و قصد دارد اسباب سفر استاد گل بهار را برای ضبط موسیقی به هندوستان فراهم نماید. هموست که در اولین خاطرات رضا خوشنویس ، در زمان قاجار ، وی را با جماعتی می بینیم که درونش  همه تیپی از کارگزاران مملکت به چشم می خورند ، از شاهزاده معیر الدوله تا اسماعیل خان رییس انبار غله که از خان مظفر حمایت می طلبد ، تا میرزا باقر تامینات چی و تا متین السلطنه روزنامه نگار.

    خان مظفر است که فراتر از اداره تامینات ، برای دستیابی به گنجینه خط رضا خوشنویس ، ماموری را استخدام می کند تا وی را در بازداشتگاههای مخصوص،  شکنجه و آزار دهد وبتواند اعترافات رضا را بدست آورد.

    در یکی از صحنه های قسمت سیزدهم سریال ، رضا خوشنویس از اوضاعی که هجوم ارتش های بیگانه به تهران بوجود آورده ، ناراحت و دل آزرده است و نسبت به اظهار دوستی مفتش اظهار بی میلی می کند ، به وی می گوید :"...شما حتی از طرف حکومت زورگو هم ماموریتی برای تفتیش و جلب و دستگیری من نداشتین ، شما در استخدام شخص معینی بودین ..."

     

    در واقع هزاردستان فراتر از غوغا و جنگ و جدال دنیا و ایران و درگیری حکومت با این اوضاع و احوال و تغییر و تحول دردولت ورژیم پادشاهی،سرگرم امرمهمتری است تاامور پشت پرده اش را سامان دهد و اوضاع را برای روزهای آینده ، آماده سازد و در این مسیر اختیار کامل دارد که از تمامی امکانات کشوری و لشکری بهره بگیرد از جمله تامینات و زندان و ...

     هدایت انجمن های مخفی  شهر دست اوست ، همچنانکه سرنخ اراذل و اوباش و حتی به راه انداختن تظاهرات و بلوا و آشوب برای ساقط کردن صدراعظمی و به دولت رساندن صدراعظم دیگر را از اتاقش هدایت می کند.

    شاید بتوان در تاریخ معاصر ایران ، برای مصداق واقعی امثال خان مظفر ، عناصر مرموزی مانند اردشیر جی  ریپورتر  و پسرش شاپور ریپورتر را دربه تخت نشاندن رضا خان و محمدرضا و اداره پشت پرده حکومت این دو شاه پهلوی معرفی کرد.اگرچه حاتمی خود به ترکیبی از  فرمانفرما و شوکت الملک علم و مخبرالسلطنه (همگی از سران و بنیانگذاران فراماسونری در ایران)اشاره دارد.اماریپورترها،دو عامل پنهان تاریخ یکصد سال اخیرتاریخ ایران به شمار می آیند

    که خودبا شبکه ای پنهان از اشراف امپراتوری روچیلد ارتباط داشته و هدایت می شدند.(13) اردشیر ریپورتر از پارسیان ثروتمند هند که سرجاسوس اینتلیجنت سرویس بود اما نفوذش را از طریق سازمان اطلاعاتی هند بریتانیا اعمال می کرد و فراتر از آن عامل اطلاعاتی شبکه روچیلدها بود ، با کمک حزب بهاییت و سازمان فراماسونری ، رضاخان را یافت و تربیت کرد و برخلاف نظر دولت بریتانیا و وزیر امور خارجه اش لرد کرزن ، به سلطنت رساند.(14) همچنانکه سر شاپور ریپورتر در ارتباط با ویکتور ناتانیل روچیلد ، شبکه مخفی "بدامن" را با کمک اسدالله علم تاسیس کرد و  در شرایطی که مامور MI6 بود سر از سفارت آمریکا درآورد و سپس عملیات کودتای 28 مرداد را طرح ریزی و هدایت کرد.(15) این در حالی است که هنوز تمام تاریخ ها از کرمیت روزولت و کریستوفر وودهاوس و شعبان بی مخ و سرلشکر زاهدی و برادران رشیدیان سخن می گویند و می نویسند! با هدایت همین شاپور ریپورتر بود که حسنعلی منصور در سال 1343 برای اجرای سیاست های تازه آمریکا به نخست وزیری رسید.

    در طول سریال "هزار دستان" مشخص می‌شود که نه تنها سرنخ امورات مملکتی بلکه تقدیر افراد هم به دست خان حاکم است.وقتی پس از کشته شدن شعبان استخوانی و مفتش شش‌انگشتی ،‌غلام عمه قاتل مفتش نیز بر سردار می‌رود، ‌رضا خوشنویس خطاب به سیدمرتضی آنچنان شرح می دهد که انگار خصوصیات کامل انجمن های فراماسونی را به تفضیل می گوید:

    «کانون همه این جنایات در بطن اون پیر هزاردستانه.خان حاکم به هر که از آحاد این ملت نظر کنه،باجان و دل در صف مقربش قرار می‌گیرند و بعد از تملک کامل این بندگان مجذوب قدرت،‌ هیاکل جان فروخته اون‌ها رو تا مدتی تحت اراده خود می‌گرداند تا به مقتضای زمان، به صورت قربانی‌ ، اون‌ها رو به مسلخ بفرستهدر طبله این جادوگر پیر همه قسم اشخاص طلسم شده موجوده،‌از حکیم و ادیب گرفته تا لوطی‌و باج‌بگیر. هیچ آب باطل‌السحری هم به جادوی اون کارگر نیست . دایره قدرتش به همه چیز محیطه غلام به اراده اون سر به دار آسمونه و مفتش به دلخواه اون مدفون زمین‌،‌ شعبان  و کتابساز و متین السلطنه و مامور تامیناتم همین‌طور . هم قاتل و هم مقتول و هم مدعی

    در یکی از تکان دهنده‌ترین صحنه‌های مجموعه ، خود خان مظفر برای رضا خوشنویس تعریف می‌کند که هنگام گریز ‌از دست انجمن مجازات وقتی به خیال خود در مشهد ساکن شده و مخفیانه نام و پیشه جدیدی برگزیده ‌بود ،‌ چگونه تحت‌نظر وی قرار داشته ، همچنان که انجمن مجازات نیز تحت امر خان مظفر بوده  و همه قضایای کشته‌شدن استاد او  و تغییر و تحولات زندگیش با تصمیم‌خان عملی گشته،‌بدون اینکه کوچکترین اطلاعی داشته باشد .

    خوشنویس کتابی را تقریر می کند به نام "خاطرات خان مظفر" که علاوه بر گشودن راز قتل ابوالفتح و دیگران ، از آینده نیز می‌گوید که" شعبان به دست مفتش راحت شد و مفتش به وسیله غلام عمه بعدا بردار می‌گردد و بعد…" با اطلاع از این وقایع و با تمام تلاشی که رضا خوشنویس به خرج می‌دهد، نه تنها هیچ‌یک از ماجراهای فوق را نمی‌تواند تغییر دهد بلکه حتی از مرگ خود که شرحش را در پایان کتاب فوق ،‌با قلم خویش  نگاشته ، نیز قادر به ممانعت نیست.

    اما در میانه این قدرت نمایی و سیطره کامل خان مظفر ، حاتمی برخلاف مورخان رسمی به حقیقت تاریخ نقب می زند و تنها مقاومت ماندگار در برابر این زرمندان و زورمندان و تزویرگران را مرجعیت شیعه معرفی می کند. او همان گونه که در "انحصار تنباکو" می خواست به نقش پویای این مرجعیت در مبارزات ملت ایران علیه تجاوز بیگانگان اشاره نماید ، این نقش را اگرچه بسیار محدود در قالب یک  روحانی به نام سید ابراهیم ، به "هزاردستان" آورد و بارقه هایی از رهبریت اصیل اسلامی را در مبارزات یکصد سال اخیر این مرز و بوم به نمایش گذارد. همان مبارزاتی که متاسفانه در تاریخ نویسی فراماسون ها ، پنهان ماند. همان گونه که در تاریخ نویسی رسمی مشروطیت به جای آخوند خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی و میرزا حسین خلیلی و سلطان المتکلمین و سلطان المحققین به نامهای ملک التکلمین و سید جمال واعظ و یپرم خان و فراماسون هایی همچون شیخ ابراهیم زنجانی و حسن تقی زاده می رسیم. (16)

    سید ابراهیم در صحنه ای برای سربازان رانده شده از پادگان ها در زمان اشغال کشور توسط متفقین ، خطبه می خواند (خطبه ای که حاتمی خود در مصاحبه ای می گوید شکل و ساختارش را از نماز جمعه گرفته بود) و مبارزی مسلمان به نام سید مرتضی که سماور ساز نیز هست را برای زنده نگه داشتن مبارزات اسلامی زیر نفوذ دارد. در همان صحنه ای که رضا خوشنویس با هراس و وحشت از هیبت و قدرت هزاردستان می گوید ، سید مرتضی پاسخش را اینگونه می دهد:

    "...به ولای مرتضی علی از میان برداشتنش ، سهل تر از انداختن برگی از درخته. پاییزش که فرا رسید ، وزش یک نسیم مختصر ، آخرین تلنگرشه..."

    اعتماد و اطمینانی که در سخنان سید مرتضی هست ، گویا از اعتقاد و باوری عمیق و ایمانی سخت و محکم برمی آید که اراده الهی را فراتر از هر قدرتی در روی زمین می داند . شاید مقصود و مصداق وقت حاتمی از این تعبیر ، قدرت ظاهری شاه بود که با پشتوانه همه نیروهای جهانی و سلاح های مخرب و ارتشی تا دندان مسلح ، انگار  تاج و تختی ابدمدت داشت ولی موقعش که رسید ، به قدرت الهی و با همت سیدی جلیل القدر ، همچون برگی پاییزی گویی با تلنگری از شاخه فرو افتاد ، به نحوی که حتی نزدیکترین دوستان و یارانش باور نمی کردند. از همین روست که سید مرتضی درباره هزاردستان می گوید :

    "...ابلیس کبیرم باشه ، برای بنده خدا شیطانک حقیره..."

     

    و همین هزار دستان است که در آخرین نمای سریال در حالی که مانند قدرقدرت از فراز بالکن گراند هتل به جنازه رضاخوشنویس می نگرداما در مقابل نگاه منتقم سید مرتضی در می ماند و گره خوردن این دو نگاه را آخرین کلام علی حاتمی در "هزار دستان" کامل می کند که :

    "...کاری که امروز به دست رضا نشد ، فردا به امر خدا ، دست مرتضی بساخت . هزاردستان بود و ابر دست ، غافل که دست خداست ، بالاترین دست هاست ..."

    این همان تقدیری است که حاتمی در "سلطان صاحبقران" نیز از آن سخن راند. همان تقدیری که بازی خودش را کرد اگرچه  50 سال قبلش ، منجم باشی خاص سلطان روز قران را برای ناصرالدین شاه قاجار پیش بینی کرده بود و علیرغم همه پیش بینی ها ، شاه قاجار در همان روز و ساعتی که می بایست ، کشته شد. منجم باشی چنین می گوید:

    "...من منجم باشی خاص سلطانم ، به پاس یک پیشگویی بزرگ ، عبای خلعتی سلطان را پوشیدم و هم نامه محبت آمیز سلطان به دستم رسید. سلطان مرقوم فرموده اند: قران گذشت ولی من که پنجاه سال پیش این پیشگویی را کرده ام ، می گویم تقدیر ، بازی خودش را کرده . سلطان یک روز اشتباه کرده ، قران دیروز نبود ، امروز است..."

    این همان تقدیر الهی و دست خداست که فراتر از بازی های خان حاکم و شاه قاجار و دیگر شاهان و کانون های استعماری از آستین مجاهدان و مبارزان بیرون می آید و هر قدرت زمینی را با هر توانایی و ظرفیتی ، مقهور خود می گرداند،  همان گونه که حاتمی در آخرین پلان "هزار دستان" نقش نمود :"یدالله فوق ایدیهم"

    اشاره دیگر علی حاتمی در "هزاردستان" به انجمن های مخفی و تاثیر گذار تاریخ معاصر ایران است که یکی از آنها به نام کمیته مجازات را در کادر دوربینش قرار می دهد. انجمن هایی که با ظاهر انقلابی و آزادی طلب ، اما با سرانگشتان همان امثال خان مظفر می چرخیدند. در تاریخ آمده است ، کمیته مجازات نیز به واقع و براساس اسناد معتبر ، توسط 3 بهایی فراماسونر به اسامی ابوالفتح زاده ، مشکات الممالک و منشی زاده تاسیس شد در حالی که همین موسسان با افرادی همچون اردشیر جی ریپورتر و امپراتوری جهانی روچیلد در ارتباط بودند و  جلسات خود را در خانه یکی ازسران لژ فراماسونری به نام ابراهیم حکیمی (حکیم الملک) برگزار می کردند که از نخست وزیران دوران پهلوی به حساب می آید.  افراد این کمیته که ابتدا  انجمن مخفی "بین الطلوعین" را تاسیس کرده و سپس انجمن مخفی دوم را با حضور اشخاصی مانند ناظم الاسلام کرمانی (مولف "تاریخ بیداری ایرانیان ") و محمد صادق طباطبایی ( از دیگر فراماسون های معروف) تشکیل دادند ، به ترور علمایی مانند آیت الله بهبهانی و شیخ فضل الله نوری اقدام ورزیدند و پس از تاسیس لژ بیداری ایرانیان بوسیله اردشیر ریپورتر و گروهی از جاسوسان بین المللی به این لژ پیوستند. (17)

    علی حاتمی هم اگرچه کمیته مجازات را بیش از یک انجمن تروریستی وابسته به خان مظفر نشان نمی دهد ولی ابتدای کار آن را ناشی از انقلابیونی همچون ابوالفتح صحاف (مصداقی از همان ابوالفتح زاده ؟) دانسته و  ترور امثال متین السلطنه را با نگاهی جانبدارانه به تصویر می کشد (اگرچه در کنار عملیات ترور انجمن ، اوباشی همچون شعبون استخوانی را هم به عنوان یکی از عناصر عملیات ترور نشان می دهد). شاید این به دلیل استفاده حاتمی از کتاب "تاریخ بیداری ایرانیان" نوشته ناظم الاسلام کرمانی باشد که خود از اعضای همان انجمن "بین الطلوعین" بود! حاتمی ترور متین السلطنه را به دلیل مجیز گویی اش در نشریه "عصر جدید" از دولت و خان حاکم می داند ، در حالی که در اسناد تاریخی آمده که متین السلطنه در اصل به خاطر مقاله ای که علیه نقش اردشیر ریپورتر نوشته بود ، توسط کمیته مجازات ( که به ریپورتر وصل بود) به قتل رسید.(18) در نهایت اینکه ترورهای کمیته مجازات ، فضای وحشت و خشونت را در طی سالها پیش از کودتای 1299 رضاخان ، آنچنان تشدید کرد که شرایط برای کودتای مزبور توسط شبکه روچیلد – ریپورتر فراهم آمد.(19)

    از سوی دیگر مرحوم علی حاتمی در "هزاردستان" به وجه اشغالگرانه تجدد وارداتی در دوران پهلوی اشاره دارد ، آنگاه که نشان این تجدد را از دیدگاه رضا خوشنویس با حضور ارتش های اشغالگر در سالهای پس از شهریور 1320 در تهران به تصویر می کشد. نگاهی که به خوبی از درونش ، مفاهیمی می جوشد که می تواند درونمایه سینمای ملی ما باشد.

    این نگاه در اولین گفت و گوی رضا خوشنویس و مدیر داخلی گراند هتل مشخص تر است :

    "مدیر داخلی: شما می توانید تمام روز شاهد یه کارناوال باشکوه باشین. نماینده ارتش های دنیا ، با اونیفورم های جالب ، در کنار ایرانی هایی که رفته رفته شبیه اروپایی ها می شن ، چهره شهر رو شاداب تر کرده.

    خوشنویس : در روزهای اشغال پایتخت ، چهره شهر شاداب تره؟!

    مدیر داخلی : تصور بنده اینه که ورود ارتش های بیگانه ، برای مردم ایران یک توفیق اجباریه که در رویه زندگی اجتماعی اونها تاثیر فوق العاده ای دارد. خلقیات اروپایی ها ، خصوصا آمریکایی ها که باید سرمشق ملت ما باشن ، جز از طریق برخورد میسر نبود. چون عامه مردم بضاعت سفرفرنگ رو که ندارن..."

    شاید بتوان این جملات را برای همین امروز نیز صادق دانست که سردمداران آمریکا با تجاوز و اشغال سرزمین های دیگر ادعای صدور دمکراسی و حقوق بشر دارند. به نظر می آید منطق امروزشان نیز همان منطق 60 سال پیش است.

     

    و بالاخره آن تجدد وارداتی ، چهره واقعی خود را با صحبت های رضا خوشنویس بیشتر نشان می دهد ، هنگامی که در بالکن اتاقش در گراند هتل به روزگار نو تهران چشم دوخته و حضور ارتش های اشغالگر را بیش از هر چیزی در آن واضح می بیند. او با حسرت می گوید:

    " تهران ! ...من آمدم ، سی سال دیرتر ، سی سال پیرتر . تهران ! شهر اشغال شده ، موطن ! مادر ! کی بزک کرد تو را به این هیئت شنیع؟ ..."

    نمونه دیگر از این تجدد اشغالگرانه را در سکانس حضور رضا خوشنویس و مفتش در سلمانی مشاهده می کنیم ، وقتی که سربازان آمریکایی مشغول جولان دادن هستندو یک سرباز هندی را با تحقیربیرون می اندازند ،سلمانی هم برای رعایت تجدد! شیرکاکائو تعارف می کند:

    "خوشنویس: این حرکات چه معنی داره؟ اینا مثلا متمدنن.

    ...سلمانی : شیرکاکائوتون.

     خوشنویس: واقعا! وقت خوردن شیرکاکائو هم هست ، کاملا وقتشه. درست روزایی که اطفال معصوم از بی شیری تلف می شن.

     سلمانی : دل نگران نباشین ، آمریکایی ها کامیون کامیون شیر خشک وارد کردن.

     خوشنویس: شیر میدن که خون بگیرن..."

     

    اما در طی ساخت مجموعه "هزاردستان" که حدود 10 سال به طول انجامید ، علی حاتمی 3 فیلم سینمایی جلوی دوربین برد که دو تای آنها یعنی "حاجی واشنگتن" و "کمال الملک" باز به تاریخ معاصر ایران با همان گرایش به  ناگفته های پنهان این تاریخ می پرداخت و سومی یعنی "جعفرخان از فرنگ برگشته" به دلمشغولی دیگر حاتمی ، یعنی تجدد وارداتی غرب نظر داشت.

    "حاجی واشنگتن" را می توان به نوعی ادامه "سلطان صاحبقران" دانست که فرزند میرزاآقاخان نوری ( عامل کانون های استعماری در سلطنت قاجار و گرداننده واقعی سلطنت ناصرالدین شاه تا زمان میرزاحسین خان سپهسالار) به عنوان اولین سفیر ایران به آمریکا رفت و سفارت دولت شاهنشاهی را در ینگه دنیا تاسیس نمود. حاتمی خود اذعان داشت که برای ساخت این فیلم و پرداخت شخصیت حاجی حیسن قلی خان صدرالسلطنه (حاجی واشنگتن) اسناد چندانی در دسترس نداشته و تنها منابعی که در اختیارش گذارده شده ، چند گزارش صدرالسلطنه به دربار شاه بوده است و همچنین نطقش در حضور رییس جمهوری آمریکا و چند گزارش پراکنده. اگرچه به همان اسناد هم  بسنده نکرده و حتی متن نطق حاجی واشنگتن که بسیار مطنطن و همراه الفاظ مغلق بود را بنا به سلیقه خودش با کلام شاعرانه آراست.

    مرحوم حاتمی در "حاجی واشنگتن"  تصویری اجمالی از  پس زمینه روابط ایران و آمریکا  و رجالی که این روابط را ایجاد کردند ، ارائه کرد. صدرالسلطنه نمونه ای از دولتمردان و رجال عصر شاهنشاهی است که خود را اینگونه معرفی می کند:

    «در تبعید به دنیا آمدم ،‌تبعیدی هم از دنیا می‌روم ،‌پدرم به جرم اختلاس تبعید بود با اهل بیت به کاشان ،‌کاش مادر نمی‌زادم . عهد این شاه به وساطت مهدعلیا به خدمت خوانده شد. کارش بالا گرفت. شد صدرالاعظم ، شباب حاجی بود که به جرم دستیاری در قتل امیرکبیر، مغضوب قبله عالم شد . بنده مرتد خدا و ملعون مردم‌، هم از صدارت عزل شد ، هم تبعید. به عمرم حتی از آدم‌های خانه، عبارت خدا پدرت را بیامرزد نشنیدم . یک همچو رذلی بود بابای گور به گور افتاده حاجی ،‌تاوان معصیت پدر را پسر داد  غشی شدم . حاجی دید یا باید رعیت باشد بنده خدا، دعاگوی قبله عالم ، جان خرکی بکند برای یک لقمه نان بخور و نمیر و یا نوکر قبله عالم باشد و آقای رعیت . صرفه در نوکری قبله عالم بود . گربه هم باشی، گربه دربار!»

    و علی حاتمی با همین نگرش به افشای صورت ظاهرا زیبای ینگه دنیا در نظر نخستین سفیر ایران پرداخت که چگونه به شکل خفت باری رنگ باخت. حاجی در یکی از آخرین مونولوگ هایش پس از پناه آوردن سرخ پوستی به سفارت می گوید:

    "...گریختگان ممالک خارجه در آمریک جمع و طرح این دولت متحده را انداخته اند. یک نفر بومی ینگه دنیایی قدیم ، برای تماشا اینجا پیدا نمی شود ، مثل عقاب که دانه برچیند و لاشه بگیرد ، همه را خورده اند. این قوه آکله و مرض جذام اینها ، در هر جا که برسد ، همین حالت دارد. به دوستی وارد می شوند و مثل خناس در تمام دلها ، وسواس می کنند..."

    حاتمی در "کمال الملک" نیز به پشت پرده سیاست و تاریخ نوشته شده در کتب پرداخت و مشروطه را نتیجه بازی بیگانگان تلقی نمود.همان نگرشی که در "ستارخان" داشت :

    "...درباری: من نمی دونم این روسیه گردن کلفت بی عار ، چرا مثل نمد گلی ، دست رو دست گذاشته ، اون ضعیفه ملکه انگلیس ، به اسم مشروطه ، این مملکت رو بلنبونه؟ ..."

    حاتمی در آخرین فیلم سینمایی اش یعنی "دل شدگان" نیز به گوشه ای دیگر از نانموده های تاریخ معاصر ایران یعنی تاریخ ضبط موسیقی در ایران ، البته با پرداخت و دراماتیزه نمودن ویژه خودش عنایت کرد و برای اولین بار تاریخچه موسیقی ایرانی در سده معاصر را برپرده سینما برد.

    اما او در میان چند اثر ساخته نشده اش نیز دو طرح و فیلمنامه درباره تاریخ معاصر ایران نوشته بود که یکی از آنها به نام "جهان پهلوان تختی" به دلیل تشدید بیماری و فوت حاتمی ، در اوایل تولید متوقف شد و دیگری تحت عنوان "ملکه های برفی" بر صفحه های کاغذ ماند.

    "جهان پهلوان تختی" یکی از چالش برانگیزترین پروژه های مرحوم حاتمی می توانست باشد. فیلمی درباره یکی از قهرمان ها و اسطوره های معاصر که بسیاری از مسائل پیرامون قتل یا خودکشی اش در پس پرده تاریخ باقی ماند ، اگرچه خود حاتمی در آخرین گفت و گویش با نگارنده که در آخرین جلسه فیلمبرداری همین فیلم "جهان پهلوان تختی" انجام شد ، گفت :

    "...مطالعه و بررسی شخصیت هایی چون غلامرضا تختی در آغاز ، کار آسانی می نماید. چراکه پژوهش در مورد افراد سرشناس معاصر حداقل مدارک و مستندات زنده و تازه ای را در دسترس پژوهشگر می گذارد. اما شاید مورد تختی استثنایی و شگفت انگیز باشد. جهان پهلوان تختی در ذهن و باور توده ها نشانه قهرمانی ها و پهلوانی ها بوده. نشانی تختی در قلب مردم در همسایگی پوریای ولی بود و این باور ، اعتراضی بود در مقابل ضد قهرمانی ها ، فسادها و نامردمی ها . مردم اعم از تحصیل کرده و عامی ، سخت او را دوست می دارند و این دوست داشتن نزد مردم با هاله هایی از افسانه های زیبا پوشیده شده . شاید خود جهان پهلوان در آرزوی رسیدن به "تختی مردم" سوخت. این بچه خجالتی خانی آباد به وسیله مردم آرام آرام جهت سکوی پهلوانی هل داده شد . تختی بیشتر از "مردم" آموخت که متواضع باشد ، مردمی باشد ، پهلوان باشد و در مقابل قهرمانان ساختگی ، نمایندگی مردم را در میادین کشوری و جهانی بردوش کشد. مرگ تختی نیز داستان شگفتی است . اما آیا چیزی جز باور همگان مردم می تواند صحت داشته باشد؟" 

    در واقع فیلمنامه "جهان پهلوان تختی" نیز برهمین اساس به نتیجه ای مابین خودکشی و شهادت رسیده و نشان می دهد که تختی را در واقع خودکشی می دهند! اما شاید آنچه در این فیلمنامه بیش از هر موردی رخ نموده است ، موضع گیری ملی گراها و ادعاهایشان در طول تاریخ مبارزات 50 سال اخیر و خصوصا پس از کودتای 28 مرداد 1332 است که همواره گوش فلک را کر کرده بود. در حالی که مدارک و اسناد تاریخی به جز این نشان می دهد.

    علی حاتمی در "جهان پهلوان تختی" به نوعی تکلیف خود  را با این گروه نیز روشن ساخته که کاراکتر نمونه ای آن در فیلمنامه ، شخصیتی به نام دکتر کاشفی است. وی که در دورانی (بنا به ادعای خودش) در مبارزات علیه رژیم شاه حضور داشته و حتی ناچار شده که به تبعیدی خودخواسته به خارج کشور دست برود ، اما در مواجه با تختی خود را لو می دهد . طرفه اینکه وی پس از کودتای آمریکایی 28 مرداد از کشور گریخته ولی به آمریکا پناه آورده و همسری آمریکایی نیز اختیار کرده است!! همسری که الکلی و بی اخلاق معرفی می گردد. شاید اشاره حاتمی به سرنوشت تلخ ملی گرایی و مدعیان این فقره در سالهای سکوت پس از 1332 باشد.

    دکتر کاشفی "جهان پهلوان تختی" که پدرش وابسته به حکومت  شاه است ، بالاخره به ایران بازمی گردد و از  عوامل رژیم دیکتاتوری می شود . او همان کسی است که تختی را به هتل آتلانتیک کشانده تا او را بین زندگی خفت بار و خودکشی مخیر گذارد!!

    کاشفی در آخرین دیدارش با تختی در اتاق هتل آتلانتیک به وی می گوید :

    "...خلاصه شدیم آدم اینا . آدم اینا شدن از آدم ایزا (همسرش) بودن برای من بهتر بود. این ها از ملاقات های مکرر من و تو در آمریکا مطلع بودن. از من خواستن به عنوان اولین نشانه امربری ، از دوستیم با تو در حقیقت سوء استفاده کنم و دعوتت کنم به هتل. حالا در این هتل سور بپا میشه یا ماتم ، من بی تقصیرم...این قضیه برای سیاسی کردن من بود و من به پاس دوستی گذشته و با شرمندگی از عهد شکنی خودم ، نصیحتت می کنم ، دست از مخالفت بی حاصل بردار. زندگی من می تونه عبرت تو باشه . من با اون همه توانایی ذهنی

    از داخل پوسیدم. پیرمرد خدابیامرز (پدرش) راست می گفت ، سیاست چه ربطی داره به آسیایی ها؟ ...سربسته بگم ، این هتل پراز مهمان های جوراجوره ، حتی کارشناسای خارجی و یک در هتل باز میشه به اون اداره جهنمی . جهنمی بدتر از خانه ایزا. زنده بمون..."

    اما علی حاتمی در "ملکه های برفی" (که تنها به صورت طرح خامی موجود است) به بهانه زندگی  3 همسر شاه ، یعنی فوزیه و ثریا و فرح ، مخاطبش را به 3 مقطع تاریخ معاصر ایران و حوادث پشت پرده اش می برد. با فوزیه (خواهر ملک فاروق) به دوران رضا خان و وقایع حول و حوش آن می رویم و اینکه چه شباهتی مابین به حکومت رسیدن خاندان فاروق در مصر و خاندان پهلوی در ایران وجود داشت. قابل ذکر اینکه یکی از اهداف کانون ها استعماری برای راه اندازی جنگ اول جهانی ، تجزیه امپراطوری عثمانی و طراحی نقشه ای جدید برای این منطقه پس از صدور اعلامیه بالفور در سال 1917(جهت تاسیس رژیم صهیونیستی در سرزمین فلسطین) و همچنین قرار دادن حکومت های دست نشانده در منطقه خاورمیانه بود که می توان به کمال آتاتورک در ترکیه ، رضاخان در ایران ، خانواده هاشمی در اردن ، ملک فیصل در عراق ، امان الله خان در افغانستان و آل سعود در عربستان و  ملک فاروق در مصر اشاره کرد.

    در طرح خام "ملکه های برفی" آمده است :"...همان باوری که ملت ایران در تعویض سلطنت از قاجار به پهلوی با حربه زور و تزویر دارند ، ملت مصر هم خاندان فاروق را منسوب به ترکان می دانند و غاصب به ملکی مصر...رخداد تاریخی اجتماعی این بخش ، اشغال ایران است و خروج رضاشاه و شاهنشاهی ولیعهد تازه داماد که به دست بیگانه به تخت می نشیند..."

    با ثریا به وقایع پیرامون کودتای 28 مرداد 1332 پرداخته می شود. در این بخش از طرح آمده است :"...قیام برعلیه شاه اوج می گیرد. شاه و ملکه شبانه با هواپیمایی به هوانوردی تیمسار خاتم به رم می پرند و در هتل اکسلسیور رم رحل اقامت می افکنند. از موهبت سلطنت می گذرند و در پی معیشت در رم به فکر تهیه اثاث البیت و خانه امن می افتند. پیکی مرموز از جانب آمریکایی تاج بخش ، شاه را به سلطنت می نشاند..."

    و بالاخره با فرح به سالهای پس از 40 و اوج اقتدار رژیم شاه می رسیم. اقتداری که بر آتش زیر خاکستر آرمیده بود ولی به زودی دودمانش برباد رفت. حاتمی درباره آن دوران در طرح "ملکه های برفی " می نویسد:

    "...یک بار آفتاب قیام 15 خرداد به لب بام کاخ مرمر می رسد و چیزی نمانده که گرمای سوزانش ، اندام ملکه برفی را آب کند...که دست های مرموزی او را در سایه امن کوشک می کشاند...سالهای بعد فروش بی رویه نفت است و برباد دادن ثروت ملی. در کارناوال جشن های دو هزار و پانصد ساله از سفره ملت ، میزبان سلاطین و امپراطوران و قدرتمندان جهان می شود و نمک گیرشان می کند برای روز مبادا!..."

    پایان کار ملکه برفی سوم علیرغم همه رویاها و آرزوهایش برای نایب السلطنه بودن و برتخت نشستن و ...یک تراژدی است:

    "...او هرگز نمی دانست نه با یک رخداد تاریخی اجتماعی ، نه با یک قیام سیاسی ، بلکه با یک انقلاب عظیم الهی روبروست. حتی با پیدایش شعاع آفتاب در آسمان ایران هنوز اسیر خوش خیالی بود..."

     

     

    اثر واپسین درباره پیامبر خاتم(ص)

     

    آخرین اثر و از آرزوهای دیرین مرحوم علی حاتمی(که آن هم به مرحله تولید و ساخت نرسید)  که می خواست وصیت نامه هنری اش باشد ، بازهم یک فیلم تاریخی بود ، منتها نه از جنس تاریخ معاصر بلکه از نوع تاریخ اسلام و درباره حضرت رسول اکرم(ص).

    حاتمی می خواست با آخرین اثرش ، سیر فیلمسازی خودش را در پایان راه به یک نقطه اوج برساند که نهایت دریافتش از تاریخ و هستی و تبلور تمامی تحلیل هایش از ماهیت اصلاح و انقلاب و انسانیت به شمار آید. "آخرین پیامبر" نقطه ای بود که حاتمی می توانست ادعا کند ، همه آن نگاهش به وقایع پشت پرده ودست های پنهان و تاریخ مردمی و پوسیدگی صاحبقران ها و هزار دستان ها و دکتر کاشفی ها و ملکه برفی ها برپایه کدام باور و اعتقاد و ایمان و براساس کدامین ایدئولوژی بوده است. اینکه او در طول دوران سینماگری اش ،بدون پایه اعتقادی سخن نگفت و نساخت و نسرود. اینکه آن "بسم الله الرحمن الرحیم" ابتدای "سوته دلان" صرفا از سر قشنگی و زیبایی آغاز سکانس نبود و  همه آن سوگندها و قسم هایی که قهرمان فیلم هایش به معصومین و ائمه اطهار یاد کردند ، حرف دل خود حاتمی بود و بس.

    آخرین یادداشتی که مرحوم علی حاتمی از روی تخت بیمارستان برای گزارش نگارنده از پشت صحنه "جهان پهلوان تختی" نوشت و گویا قرار بود صحنه افتتاحیه آن فیلم را آغاز کند، بحر طویلی است از ارادت آن مرحوم نسبت به خاندان پیامبر اکرم (ص) که به عنوان حسن ختام این مطلب تقدیم خوانندگانی می شود که تا اینجا ، سیاه مشق های حقیر را تحمل کردند. خداوند شفاعت نبی اکرم (ص) را در روز قیامت شامل حال آن عزیز بگرداند.

     

    "زورخانه – روز – داخلی:
    آفتاب از روزن سقف زورخانه ، استوانه ای از نور بر پیشانی سردم ، که مزین است به شمایل شاه مردان ، تابانده است.
    صدای مرشدها به صورت هم آوایی و گهگاه تک گویی :
    - بسم الله الرحمن الرحیم یا رحمان و یا رحیم ...
    - نور است محمد ( صدای جمعی صلوات ) و علی هست منور .
    - اول احد و بعد ، محمد (صدای صلوات)
    - بعد احمد ، علی شاه فتی ، علی شیر خدا
    - حیدر و صفدر ، که بود فاتح خیبر
    - علی مولا و پسر در پسرش ، تا سر آخر ، همه سرور
    - حی غایب ، صاحب امر و زمان
    - سید عالم ، قائم و خاتم آل محمد(صلوات جمعی)
    - صلواتی به نثارش که بود آخر دفتر .(صلوات جمعی)
    قصور بحر طویل بر حقیر نویسنده بخشیده باد که تیمما به نیابت از طرف همه دست اندرکاران این پروژه و به نیت ابراز ارادت به اهل بیت اشرف الانبیا (ص) عرض شد . باشد دل همه ما از صفای ذکر دوست مصفا شود.
    "

     

    -------------------------------------------------------------------------------------------------------

     پانویس ها:

     

    1-      تحقیقات و اسناد تاریخی پس از انقلاب اسلامی– سخنرانی در همایش اسناد و تاریخ معاصر – 25 آذر 1381

     

    2-      بهاییت و سرویس اطلاعاتی انگلستان (مناسبات مانکجی هاتریا با بهاییان) – موسی فقیه حقانی – نشریه "ایام" ویژه نامه روزنامه جام جم درباره تاریخ  معاصر – شماره 29 – 6 شهریور 1386

    3-      تاریخ و تاریخ نگاری جدید در ایران– روزنامه ایران – بهمن 1376

    4-      بهاییت و سرویس اطلاعاتی انگلستان (مناسبات مانکجی هاتریا با بهاییان) – موسی فقیه حقانی –پیشین

    5-      تحقیقات و اسناد تاریخی پس از انقلاب اسلامی– پیشین

    6-      شیوه های روایت قصه های شرقی در آثار علی حاتمی (گفت و گو با علی حاتمی)-  ویژه نامه هفته نامه سینما - 1371

    7-      روزنامه کیهان – 16 اسفندماه 1351

    8-      مقاله فریدون جیرانی - ویژه نامه هفته نامه سینما به مناسبت درگذشت علی حاتمی – 21 آذرماه 1375

    9-      قسمت سوم جستارهایی از تاریخ بهایی گری در ایران (بهایی گری ، سازمان های اطلاعاتی و تروریسم) – عبدالله شهبازی – وب سایت شهبازی

    10-   سال 67 با هزاردستان (گزارشی از روند و چگونگی ساخت سریال تلویزیونی هزار دستان) – حسن فرازمند -  مجله سروش - 25 اسفند 1366

    11-   اسناد فراماسونری در ایران ، جلد دوم - موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی – چاپ اول ، 1380

    12-   پروتکل‏های دانشوران صهیون - نوشته عجاج نویهض - ترجمه حمید رضا شیخی- انتشارات آستان قدس رضوی

    13-   صفحات 133 و تا 145 جلد دوم ظهور و سقوط سلطنت پهلوی– موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی- چاپ بیست و یکم – 1386

    14-   خاطرات سر اردشیر جی ریپورتر -  تهران – نوامبر 1931 (1310)

    15-   سرشاپور ریپورتر و کودتای 28 مرداد 1332 (شبکه های اطلاعاتی بریتانیا و ایالات متحده آمریکا در ایران)– فصلنامه تاریخ معاصر ایران – شماره 23 ، پاییز 1381

    16-   جریان‌های سیاسی در انقلاب مشروطیت ایران –روزنامه ایران - شماره‌های 16 و 17 - مرداد 1381

    17-   قسمت سوم جستارهایی از تاریخ بهایی گری در ایران (بهایی گری ، سازمان های اطلاعاتی و تروریسم) – پیشین

    18-   همان

    19-   همان


    0 0


    0 0

     

       


    0 0
  • 12/11/15--21:22: (بدون عنوان)

  • 0 0

     

    ...  و اینک بازهم اسکار!

     

     

    عدم انتخاب فیلم محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله) ساخته مجید مجیدی در لیست اولیه نامزدهای دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان مراسم اسکار امسال (با وجود تمامی عناصر فوق العاده ساختاری و در سطح استانداردهای جهانی آن) بار دیگر مسئله اسکار و جوایز آن را در میان رسانه های ما بر سر زبان ها انداخت. اینکه آیا اساسا معرفی فیلمی از سوی سینما ما برای چنین مراسمی مطلوب است یا خیر و اینکه هر سال هیئت عریض و طویلی تشکیل شده و با برگزاری جلسات متعدد، این فیلم را انتخاب نمایند، امری عقلانی و منطقی است، نیاز به بررسی دقیق تر و موشکافانه ماهیت مراسم فوق دارد که اگرچه پیش از این نیز نگارنده بارها از آن سخن گفته اما در چنین شرایطی لزوم تکرار آن ، واجب به نظر می آید.

    ابتدا باید دید واقعا اسکار و جوایز پیرامونی آن ( اعم از گلدن گلوب و سزار و بافتا و ... ) مهمترین جوایز جهانی سینما هستند؟ آیا دریافت جوایز فوق افتخاری فوق العاده است و نشانه برتری یک فیلم یا یک سینما و حتی سرافرازی یک ملت به شمار می آید؟! آیا حقیقتا کسب جوایزی مانند اسکار بزرگترین حادثه سینمایی و بلکه ملی برای یک کشور محسوب می شود؟ اگرچه پاسخ این سوالات متاسفانه نزد برخی در این سوی آب ها به شکل ذوق زده و جوگیرانه ای مثبت است اما در آن سوی آب ها اوضاع فرق دارد و حتی خود آنانی که مراسمی از قبیل اسکار در کشورشان برگزار می شود، چنین جوگیر نشده و اغلب بیش از یک شوی تلویزیونی به آن نگاه نمی کنند. این وجه نمایشی مراسم اسکار بدان حد شور بوده و هست که به قول معروف خان هم فهمیده ، به طوری که چند سال پیش ، کریس راک به عنوان مجری مراسم اسکار ( که امسال نیز مجددا مجری این مراسم است) در همان سخن اولیه اش برروی سن مراسم به صراحت گفت که : " این فقط یک بازی آمریکایی است و بس ! "

    زمانی که فکر تاسیس آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا به سال 1927 در یک مهمانی شام در خانه لویی ب مه یر ، رییس کمپانی مترو گلدوین مه یر مطرح گردید و قرار شد این آکادمی علاوه بر وظایف دیگر،همه ساله تعدادی هم جایزه به محصولات کمپانی های آمریکایی بدهد، اساسا نمایشی برای محصولاتی از این کمپانی ها مدنظر بود که علاوه بر دارا بودن نوعی ساختار به اصطلاح کلاسیک سینما (ساختار کلیشه ای هالیوودی)، به نحوی ایدئولوژی آمریکایی را ( با همه خصوصیات تاریخی و سیاسی و فرهنگی اش ) تبلیغ نماید و اینکه کمپانی ها در رقابت با یکدیگر، هر یک تا کجا می توانند در صنعت ساخت این دسته فیلم ها ، ابتکار بزنند و با ابزار و وسایل و امکانات پیشرفته تر، صحنه های خارق العاده تری را جلوی دوربین ببرند و بدین وسیله صنعت سینمای هالیوود را توسعه دهند. در چنین وادی ، به هیچ وجه هنر سینما مطرح نبوده و نیست، بلکه آنچه مد نظر بنیانگذاران آکادمی قرار داشت، استعداد سرو کله زدن با تولید و استفاده از ابزار و تکنولوژی برای به تصویر کشیدن شمایی از یک قهرمان آمریکایی بود که هر زمان در شکل وقواره ای نمایان می شد. زمانی داگلاس فرنبکس بود و ارول فلین و کاپیتان های دریانورد و قهرمانان شکست ناپذیر و زمان دیگر کلارک گیبل و گری کوپر که حتی اجازه نمی دادند ترکیب آرایش صورت و مدل موهایشان در فیلم های مختلف تغییر یابد! و بعد جان وین به عنوان نماد آمریکا سوار براسب آمد تا شر هرآنچه سرخپوست بود را بکند که به قول یک ضرب المثل آمریکایی " سرخپوست خوب ، سرخپوست مرده است!"

    زمان بعدتر جین هاکمن با ارتباط فرانسوی آمد و پل نیومن و رابرت ردفورد در نقش بوچ کاسیدی و ساندنس کید و زمانی بعدتر ... و آنچه کمتر در این میان اهمیت داشت ، توانایی بهره گیری از عناصر سینما به نظر می آمد. چنانچه در همان نخستین سال اهدای جوایز آکادمی یعنی 1928 ، اسکار بهترین فیلم به "بالها" تعلق گرفت که هم از یک ساختار قراردادی و کلیشه ای برخوردار بود(فی المثل صحنه های جنگی فیلم کاملا شعاری و تبلیغاتی از کار درآمده بود که کمپانی پارامونت تا سال ها آن صحنه ها را در دیگر فیلم هایش به کار می برد) و هم به همان ایدئولوژی آمریکایی می پرداخت که همواره دغدغه و دل مشغولی غربی ها بوده است. این در حالی بود که در همان سال ، آثار خوش ساختی همچون "سیرک" ساخته چارلی چاپلین و "جمعیت" به کارگردانی کینگ ویدور ، مورد توجه اعضای آکادمی قرار نگرفت.

    از همان سال مشخص شد، آنچه مورد نظر آکادمی اسکار برای اعطای جوایز است، لزوما ارزش های سینمایی و هنری یک فیلم نیست ، بلکه میزان کاربرد ساختار کلیشه ای معمول و مایه های ایدئولوژِیک آمریکاییان متعصب ، در درجه نخست اهمیت قرار دارد و البته امثال گلدن گلوب و بافتا و سزار و مانند آن نیز کپی بلافصل اسکار بوده و هستند.(با همان قواعد و قوانین و نوع نگرش )

    نگاهی به برگزیدگان اسکاردر طی 87 دوره برگزاری این مراسم اغلب این نظر را تایید می کند ، اگرچه موارد معدودی هم به دلایل مختلف خلاف این دیدگاه اتفاق افتاده است.

    به هرحال براساس زاویه نگرشی که شرحش رفت، در طول این 87 سال، بسیاری از فیلم های  ارزشمند سینمای آمریکا و فیلمسازان برجسته تاریخ سینمای این کشور از گردونه اسکار و گلدن گلوب و دنباله های آنان بیرون ماندند. دیگر فیلم ها و سینماگران دیگر کشورها که جای خود دارد. زیرا که اساسا اسکار، مجموعه جوایزی برای سینمای آمریکاست و اعتنایش به سینمای دیگر کشورها حداکثر در حد 4 درصد کل جوایز محاسبه می شود  یعنی درواقع حدود صفر!!

    مثال ها و مصادیق بزرگ کردن فیلم های ایدئولوژیک و کلیشه ای از سوی مراسمی از این دست ، در مقابل سینمایی که هنر و بداعت سینمایی برایش در درجه نخست قرار دارد ، بسیار است. فی المثل فیلم "همشهری کین" فیلم معروف اورسن ولز که حدود نیم قرن مشترکا از سوی منتقدان و فیلمسازان و بسیاری انجمن ها و موسسات فیلم دنیا ، بهترین فیلم تاریخ سینما به شمار آمد  و ارزش های سینمایی آن غیر قابل شک تلقی شد ، تنها سهمش از اسکار فقط یک جایزه بهترین فیلمنامه نویسی بود و بس !

    "دلیجان" ، اثر مهم جان فورد در مقابل رویا پردازی نژادپرستانه ویکتور فلیمینگ یا بهتر بگویم دیوید سلزنیک در "برباد رفته" و رنگ و لعاب آن رای نیاورد و بااهمیت ترین موزیکال تاریخ سینما به اعتقاد بسیاری از علاقمندان هنر هفتم یعنی "آواز در باران" ساخته جین کلی و استنلی دانن ، تنها نصیبش از اسکار ، دو نامزدی بهترین موسیقی  متن و بهترین بازیگر نقش دوم زن بود و دیگر هیچ! در حالی که موزیکال تهوع آوری مثل "ژی ژی" ساخته دوران افول وینسنت مینه لی ، 8 جایزه اسکار را از آن خود کرد!!

    "بن هور" با 11 جایزه اسکار در حالی سال ها رکورد دار جوایز آکادمی بود که به لحاظ ساختار سینمایی و روایتی بسیار ضعیف به حساب آمده و به جز صحنه هیجان انگیز ارابه رانی ، شاخصه مهمش، تبلیغ برای ایدئولوژی آخرالزمانی آمریکایی بود.(همان خاصیتی که مشابه قرن بیست و یکمی آن یعنی "ارباب حلقه ها : بازگشت پادشاه" نیز داشت!) ، در حالی که در همان سال یعنی 1959 ، آثار مهمی همچون "تقلید زندگی "(داگلاس سیرک) ، "شمال از شمال غربی"(آلفرد هیچکاک) و "ریوبراوو"(هاوارد هاکس) به طور کلی از دید اعضای آکادمی دور ماندند. گویی هرگز چنین فیلم هایی در سینمای آمریکا تولید نشده اند!

    همچنین است فیلم های برجسته ای مانند :"جویندگان"(جان فورد) ، "خواب بزرگ" (هاوارد هاکس) ، "رود سرخ"(هاوارد هاکس) ، "غرامت مضاعف"(بیلی وایلدر) ، "2001: یک ادیسه فضایی"(استنلی کوبریک) ، "مرد سوم" (کارول رید) ، "نشانی از شر"(اورسن ولز) ، "جنگل آسفالت"(جان هیوستن) ، "جانی گیتار"(نیکلاس ری) و ده ها و صدها فیلم دیگر سینمای آمریکا که به چشم رای دهندگان اسکار نیامدند.

    آکادمی اسکار هیچگاه به کارگردانی مانند آلفرد هیچکاک ، جایزه نداد. تنها فیلم هیچکاک که جایزه اسکار گرفت ، فیلم "ربه کا" بود که آن هم به دلیل تهیه کنندگی دیوید سلزنیک ، مرد قدرتمند هالیوود، مورد توجه قرار گرفت و جایزه نیز در دستان وی قرار گرفت.

    اسکار هیچگاه به فیلمسازان مشهوری همچون "چارلز چاپلین" ، "باستر کیتن" ، "هاوارد هاکس" ، "سمیوئل فولر" ، استنلی کوبریک " و "نیکلاس ری" اهداء نشد و این شرمندگی تاریخی برجبین آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا باقی ماند. اگرچه آکادمی سعی کرد بعدا با اهدای جوایز افتخاری به برخی از نامبردگان ، تا حدودی آن شرمندگی را جبران نماید.

    وقتی چارلی چاپلین را پس از حدود 20 سال تبعید از آمریکا ، به روی سن دعوت کردند تا جایزه افتخاری یک عمر فعالیت هنری را به وی بدهند ، همه اعضای آکادمی از وی شرمنده بودند. خصوصا که او گفت ، فقط به خاطر دوستانش به آمریکا بازگشته است. اما بازهم آکادمی اسکار شرمنده نشد که اثر به یادماندنی چاپلین ، یعنی "لایم لایت" یا "روشنایی های صحنه" را بعد از گذشت 20 سال در فهرست کاندیداهای خود ، آن هم  فقط در یک رشته موسیقی متن قرار داد. قابل ذکر است که هیچکدام از فیلم های فیلمساز مشهور عالم سینما ، چارلی چاپلین ، مانند :"روشنایی های شهر" ، "جویندگان طلا" ، "عصر جدید" و ...و حتی "دیکتاتور بزرگ" که هریک تحسین نسل های مختلف تماشاگر و منتقد و سینماگر را برانگیخته بود ، حتی ذهن اعضای آکادمی را هم تکان نداد!

    همان طور که گفته شد، از آن رو که اساسا مراسم اسکار ، یک مراسم آمریکایی بوده و هست و تنها یک جایزه از 26 جایزه آن ، به فیلم های غیر آمریکایی یا غیر انگلیسی زبان ، تعلق می گیرد، آن هم فیلم هایی که در زمانی خاص از سال و به مدت معینی در سینماهای شهر لس آنجلس به نمایش درآمده باشد( در واقع اسکار یک مراسم آمریکایی هم نیست بلکه کاملا لس آنجلسی است!) ، پس انتظاری بیهوده است که اسکار به سینماگران برجسته تاریخ سینما مانند سرگئی آیزنشتاین، کنجی میزوگوچی ، ماساکی کوبایاشی ، روبر برسون ، رنه کلر ، روبرتو روسلینی ، لوکینو ویسکونتی ، مارسل کارنه ، ژان کوکتو و ...عنایتی داشته باشد ، اگرچه به طور محدود به برخی فیلم های اینگمار برگمان ، آکیرا کوروساوا ، میکل آنجلو آنتونیونی ، فدریکو فلینی و لوییس بونوئل جوایزی داده اما اهم آثار معتبر و جاودانه تاریخ سینما از دید این مراسم دور مانده است.

    ولی علیرغم همه این کاستی ها و نواقص ، پروپاگاندا و تبلیغات سرسام آور رسانه های جهانی که اغلب در تیول همان صاحبان کمپانی های آمریکایی و اعوان و انصارشان قرار دارد ، از مراسم اسکار اسطوره ای بسیار فراتر از آنچه هست ، در چشم جهانیان ساخت. به طوری که اعتبار این مراسم، بیرون از مرزهای آمریکا، افزون تر از داخل آن گردید. (جالب اینکه اگر فیلمی همه سینماهای آمریکا را زیرپا گذارده باشد ولی در سینمایی از لس آنجلس اکران نیافته باشد ، نمی تواند در مراسم اسکار حضور داشته باشد!!!) در واقع در شرایطی  که بسیاری از محافل سینمایی آمریکا ، خصوصا انجمن ها و موسسات نیویورکی یا مستقر در شهرهای شرقی آمریکا در اصطلاح خود ، این مراسم را نوعی "لوس بازی"تلقی می کنند، برخی در این سوی آب ها ، آراء و برگزیدگان آن را سینمای مطلق دانسته و اهمیت بسیاری برایش قائل می شوند ، در حالی که خود برگزار کنندگان اسکار ادعایی فراتر از این که یک مراسم محلی اهدای جوایز را برای انتخاب بهترین فیلم آمریکایی برپا می کنند، ندارند، حتی محدود تر از جوایز بافتا برای سینمای انگلیس ، سزار برای فرانسه و فیلم فیر برای سینمای هند.

    از طرف دیگر مراسم اسکار ، بیشتر جنبه یک نمایش و شو پر زرق و برق آمریکایی دارد. در برنامه این مراسم، بخش پیش نمایش آن که به ارائه انواع مدهای لباس و مو و جواهرات برروی فرش قرمز     می پردازد، مدت زمانی تقریبا برابر اصل مراسم را شامل می شود و همچنان که خود این پیش نمایش بر ستارگان بازیگری و چهره ها و آرایش ها تاکید می کند ، اصل مراسم نیز چنین است. آن چه در حین اهدای جوایز خودنمایی می کند ، فقط و فقط ستارگان بازیگری پر سر و صدا هستند و حتی بخش های اصلی مانند کارگردانی، پیش از اعلام برندگان بهترین بازیگرهای مرد و زن (که دارای اهمیت کمتری محسوب می گردند) اعلام می شود. اهمیت بازیگران در این مراسم به حدی است که علاوه بر معرفی بهترین فیلم که همواره توسط یک ستاره/بازیگر  صورت می گیرد، اغلب جوایز فنی فیلم توسط بازیگران اعلام و اعطاء می شود، در حالی که هیچ سنخیتی در فضای این اهدای جوایز ،  حس نمی گردد. فرضا جیم کری اسکار بهترین تدوین را به فردی مانند جیمز کان می دهد. یا شارون استون از ویژگی های کار تدوین جلوه های ویژه صدا می گوید و یا سمیوئل ال جکسن ، محسنات فیلمبرداری را شرح می دهد!! مانند این است که در یک مراسم علمی ، یک دلال زمین از مناقب و ویژگی های یک استاد فلسفه سخن بگوید !!

    از همین روست که معمولا سینماگران جدی به این مراسم پا نمی گذراند . مارلون براندو ، حتی هنگام دریافت جایزه اش به خاطر فیلم  "پدر خوانده" ، در سالن اهدای جوایز اسکار حضور نیافت  و کریستف کیسلوفسکی نیز در مراسمی که برای فیلم آخرش "قرمز" نامزد دریافت اسکار بهترین کارگردانی شده بود ، شرکت نکرد ، همچنانکه ژان لوک گدار حتی برای دریافت اسکار یک عمر فعالیت سینمایی نیز به لس انجلس نرفت و ترس از پرواز با هواپیما را بهانه آورد! وودی آلن ، سال ها اسکار را تحریم کرده بود و هنگامی که برای مراسم اسکار سال 2002 به خاطر قضیه 11 سپتامبر دعوت شد ، بهبرروی سن مراسم به شوخی گفت : "... اول فکر کردم برای جایزه جین هرشولت (جایزه ای که ظاهرا به سینماگران بسیار خیر و نیکوکار داده می شود ) دعوت شده ام ، چون چند شب پیش چند سنت به یک گدا کمک کرده بودم!!"

    او حتی برای دریافت جایزه اسکار بهترین فیلمنامه در سال 2012 که به فیلم "نیمه شب در پاریس" تعلق گرفته بود نیز در مراسم فوق حضور نیافت.

    امثال دیوید لینچ و رابرت آلتمن و ترنس مالیک ، کمتر در این گونه مراسم ظاهر شده اند ،چراکه شان خود را فراتر از دلقک بازی های یک هنرپیشه دست چندم می دانند. و از طرف دیگر گاف های بسیاری نیز در مجموع مراسم اسکار از سوی از سوی منتقدان آن کشف شده است .

    زیرا که اساسا بسیاری از حدود 6000 نفر اعضای آکادمی فرصت و یا حال تماشای فیلم ها را در طول سال ندارند. واقعا تصور می کنید این افراد که در اقصی نقاط آمریکا زندگی می کنند و در طول سال هم مشغول فعالیت در پروژه های سینمایی هستند، وقت اینکه صدها و هزاران فیلمی به نمایش درآمده سینماهای لس آنجلس را دارند؟ آن هم فیلم هایی که اکثرا در اواخر ماه دسامبر یا اوایل ژانویه در این شهر به صورت محدود به نمایش در می آیند.( نگاهی به بسیاری از برگزیدگان اسکار نشان می دهد که اغلب آنها درهفته های پایانی سال وبه طور محدود فقط در یکی دو سینمای لس آنجلس اکران یافته اند و اکران اصلی شان پس از مراسم اسکار انجام می شود. از همین رو بسیاری از فیلم های به نمایش در آمده در 9 ماه نخست سال در نظر گرفته نمی شوند و از همین رو معروف است که نگاه اعضای آکادمی از نوک دماغشان آن طرف تر نمی رود! ). چگونه می شود که همه اعضای آکادمی و بالتبع آنها رای دهندگان مراسم بافتا در انگلیس و سزار در فرانسه و انجمن های مختلف نقد فیلم در سراسر اروپا و آمریکا ، فرصت کنند آن فیلم ها را تماشا کرده و در موردشان قضاوت کنند؟!!

    حقیقت این است ، سیستم تماشای فیلم برای اعضای آکادمی اسکار به این ترتیب نیست که در سالن های سینما به تماشای آثار هر سال بنشینند و یا حتی در زمان به خصوصی جمعا یک فیلم خاص را تماشا کنند.( مثل نحوه تماشای فیلم هیئت داوران جشن سینمای ایران در سالهای گذشته) بلکه این کمپانی های پخش و توزیع فیلم ها هستند که با صرف هزینه های هنگفت ، فیلم های خود  را در فرمت DVD یا مانند آن برای اعضای آکادمی ارسال کرده و با تبلیغات مختلف سعی در قبولاندن آنها به عنوان بهترین ها برای دریافت اسکار می نمایند. ( برخی فیلم هایی که در پایان سال مشاهده می کنیم ، عبارت " For Academy Awards Consideration" در زیر تصاویر آن به چشم می خورد. ) بنابراین فقط و فقط فیلم هایی فرصت می یابند در معرض دید اعضای آکادمی قرار گیرند که مورد پسند کمپانی خاصی از مجموعه کمپانی های بزرگ هالیوود قرار گرفته ، حقوق پخششان از سوی کمپانی مذکور خریداری شده و همان کمپانی با صرف هزینه و سرمایه، آن را با تبلیغات مناسب به نظر اعضای موثر آکادمی رسانده باشد.

    یعنی صدها و هزاران فیلمی که در دنیا موفق به جلب نظر روسا و صاحبان کمپانی ها و استودیوهای هالیوودی نمی شوند، عملا از دور داوری و قضاوت اعضای آکادمی اسکار دور می مانند.

    اما آیا واقعا اعضای آکادمی فرصت دارند تا همه فیلم هایی را که کمپانی ها بدستشان می رسانند ، دیده و در موردشان قضاوت نمایند؟ بازهم پاسخ منفی است ، زیرا چنین موضوعی اساسا عملی نیست. چراکه در این صورت قاعدتا بایستی همه این افراد ( که تماما از عوامل مختلف سینمای آمریکا هستند)، کار و زندگی خود را رها کرده و به تماشای فیلم های ارسالی مشغول شوند که در این صورت دیگر فیلمی در سینمای آمریکا ساخته نمی شود که بعدا بخواهند آن را دیده و در موردش قضاوت کنند!!

    پس چگونه فیلم های یک سال سینمای آمریکا و جهان در آکادمی علوم و هنرهای سینمای آمریکا دیده می شود؟ خیلی واضح و روشن است، در اینجا کار اصلی را تبلیغات شدید و پروپاگاندای قوی رسانه های مختلف مکتوب ، دیداری و شنیداری انجام می دهند که متعلق به همان کمپانی های صاحب فیلم ها هستند. یعنی در واقع داوران اصلی مراسم اسکار و مانند آن ، نه اعضای آکادمی بلکه همان صاحبان و روسای کمپانی هایی هستند که فیلم ها را تولید یا حقوق پخششان را خریداری کرده و با صرف هزینه آن را به دست اعضای آکادمی رسانده و سپس با تبلیغات سرسام آور در رسانه هایی که گوش و هوش مردم را ربوده ، به خورد آنها داده تا رای خود را به نفع همان آثار در صندوق بریزند. یعنی به قول مرحوم  دکتر شریعتی که بیش از 40 سال پیش در سخنرانی معروف خود به نام "امت و امامت" گفت ، آنها هرگز رای به صندوق ها نمی ریزند بلکه با رسانه ها و تبلیغات خود ، رای را در اذهان ایجاد می کنند .

    در این میان طبعا آثار و فیلم هایی که به هر نحو به مذاق صاحبان کمپانی های یاد شده خوش نیاید، نه در لیست تولیدشان قرار گرفته، نه توسط آنها پخش و توزیع می گردد و نه هزینه و سرمایه ای برای آنها خرج خواهد شد. کدام فیلم ها به مذاق صاحبان کمپانی ها و استودیوهای هالیوود ( که اکثرا همان مدیران و گردانندگان مراکز استراتژیک و اتاق های فکر یا تینک تانک ها و کارتل ها و تراست های اقتصادی و کارخانه های اسلحه سازی و یا حداقل مشاوران آنها هستند )خوش می آید؟

    طبیعی است آثاری که منافع استراتژیک ایدئولوژیک ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی آنها را تامین کنند و یا لااقل بر علیه آنها نباشند. از اینجاست که کلیت چرخه سینمای غرب و آمریکا و تولید و پخش و مراسم اهدای جوایز آن ، ماهیت و رویکردی ایدئولوژیک ، سیاسی و سلطه طلبانه می یابند.

    ملاحظه می فرمایید که هیچ توطئه و یا توهم توطئه ای درکار نیست، بلکه یک سیستم کاملا منطقی و چرخه ای مسلسل وار قرار دارد که با دلائل و علل محکم به یکدیگر چفت و بست شده و در آن همه این پدیده های سیاسی، فرهنگی ، اقتصادی و نظامی مانند حلقات یک زنجیر به هم بسته شده اند. زنجیره ای که درون قلاب و حلقه بزرگتری جوش خورده که همانا حلقه تفکر و اندیشه ایدئولوژیک غرب لیبرال سرمایه داری است با تمامی خصوصیات و پیشینه تاریخی مشرکانه، سرمایه سالار، نژادپرست و امپریالیستش که مجموعا همان ایدئولوژی آمریکایی را بوجود می آورد.

    از همین رو وقتی امثال براین دی پالما ( که به همراه استیون اسپیلبرگ و فرانسیس فورد کوپولا و جرج لوکاس و مارتین اسکورسیزی یکی از 5 غول سینمای نوین هالیوود در آغاز دهه 70 میلادی به شمار می آمد ) فیلم هایی مانند "کوکب سیاه" و "Redacted" را ساخت ، نه تنها آثارش توسط همان کمپانی ها پخش نگردید بلکه برای سالهای بعد نیز بایکوت شده و حتی از هالیوود رانده شد. او پس از سال 2007 و بعد از گذشت 6 سال ،  فیلم "عشق سوزان" را روی پرده برد که در هیچ یک از جوایز یا مراسم و انجمن های پیرامونی اسکار حتی برای یک جایزه هم نامزد نشد! در حالی که تا پیش از آن ، هرسال حداقل یک فیلم را جلوی دوربین سینما می برد.

    همین اتفاق در مورد فیلمسازان معروفی همچون بری لوینسون یا گمنام تر مثل فیلیپ هاس افتاد. بری لوینسون که زمانی اسکار بهترین فیلم را برای "رین من" دریافت کرده بود و زمانی هم با فیلم "باگزی" بیشترین نامزدی را برای تاریخ اسکار کسب نمود ، اینک پس از فیلم های به اصطلاح معترضانه و ضد سیستمی همچون " دمی که سگ را می جنباند"، "مرد سال "و" آنچه اتفاق افتاد" ، نزدیک به 6 سال اجازه نیافت تا فیلمی را به روی پرده سینماها ببرد و ناچارا به مستند سازی و تولید فیلم تلویزیونی پرداخت تا اینکه در سال 2012 فیلم "پرداخت" را ساخت که هیچ توفیقی کسب نکرد.

    راستی علیرغم اینکه سینمای اشغال، یکی از دوجریان اصلی سینمای امروز آمریکا به حساب می آید و حتی دو سال پیش یکی از فیلم های همین جریان به نام "محفظه رنج " از کاترین بیگلو جوایز اصلی اسکار را دریافت کرد ، چرا از تنها آثار واقعا ضد جنگ مانند : " در دره اله" ، " موقعیت" و " Redacted" اثری در مراسم اسکار دیده نشد؟

    چرا فیلمساز شناخته شده ای همچون تیم برتن ، اذعان می دارد که به دلیل فضای حاکم بر سینمای هالیوود هنوز نتوانسته فیلم خودش را بسازد و چرا کلینت ایستوود برای ساخت فیلم مستقلش یعنی "رود میستیک" ناچار شد تمام استودیوها را زیر پا بگذارد تا تهیه کننده بیابد و از آن پس دست به دامان امثال اسپیلبرگ و دریم ورکس شد تا بتواند فیلم هایش را بسازد؟ چرا و چرا؟

    آیا در چنین سیستمی واقعا یک فیلم مستقل و به دور از ایدئولوژی آمریکایی فرصت طرح شدن را دارد؟ آیا مطرح شدن در چنین فضای ایدئولوژیک ، نژادپرستانه و سلطه گرانه آمریکایی باعث افتخار و مباهات آزادیخواهان و افراد مستقل است؟


    0 0

     

    آنها فقط مشتی برده سیاه بودند! 


    در صحنه ای از فیلم آمیستاد (استیون اسپیلبرگ-1997) که درباره ربودن و بردن سیاهان آفریقا به قاره آمریکا و به برده کشاندن آنهاست، در دادگاهی که به اتهام یکی از سیاهپوستان به اتهام شورش در کشتی موسوم به آمیستاد تشکیل شده، موضوع قاچاق و به دریا ریخته شدن گروهی از آنها متوجه یکی از تاجران برده می شود و اینکه چرا با به زنجیر کشیدن دسته جمعی آن سیاهان ، موجب غرق شدن همگی شان شده است. وی در پاسخ دادگاه یاد شده، تنها یک جمله می گوید :

    "آنها فقط مشتی برده سیاه بودند!"


    در روزهای اخیر نیز که ماجرای اسف انگیز و جنایت بارانه حمله ارتش نیجریه به شیعیان این کشور رخ داد و موجب جان باختن صدها تن از مسلمانان شیعه گردید، بازهم آن سوال تاریخی این بار از محافل به اصطلاح حقوق بشری و مدعی آزادی پرسیده شد که چرا هیچ موضع و عکس العمل و اعتراضی نسبت به جنایت فوق نشان ندادند؟! اگرچه پاسخی از سوی این محافل شنیده نشد اما گویا همان جواب تاجر برده دادگاه آمیستاد در قرن هیجدهم به گوش رسید که :

    "آنها فقط مشتی برده سیاه بودند!"

    واقعا آن عملکرد مشترک و این پاسخ یکسان از کدام تفکر و اندیشه و ایدئولوژی منشاء می گیرد؟ کدام زمینه تاریخی ، چنین کارنامه همسانی را در میان نمایندگان  جماعت اشراف یک سرزمین با فاصله 3 قرن، باقی می گذارد؟ چه عناصر فکری در طول 400-300 سال همچنان حاکمیت گروهی بر کشوری را با خصوصیات غیر انسانی واحد و یکسان  موجب گردیده است؟ بایستی نقبی به تاریخ 3-4 قرن اخیر زد:

    هنوز آوازه رنسانس و جنبش روشنگری و علم گرایی و نهضت به اصطلاح اصلاح دینی ، اروپای قرون شانزده و هفده را در نوردیده بود که نخستین تهاجمات کشورهای مدعی رنسانس همچون انگلیس و پرتغال و هلند و ... به سرزمین های دیگر از شرق آسیا گرفته تا شمال آفریقا و غرب آمریکای لاتین، آغاز شد و درپی آن برده داری و تجارت برده اوج گرفت. تجارتی که در واقع  و در اصل مسلمانان را هدف قرار داده بود که جمعیت بخش مهمی از قاره سیاه را تشکیل می دادند. هنوز در کشورهایی مانند سنگال و شهرهایی همچون داکار در قلب قاره سیاه، آثار تاسف برانگیز و تکان دهنده آن روزهای تاریک باقی مانده است. تجارتی که بنا بر برخی مکتوبات و اسناد تاریخی تا 200 میلیون قربانی برای آفریقا باقی گذارد و به عنوان لکه ننگی در تاریخ غرب جدید و در کنار ادعاهای رنسانسی آنها ثبت شد.

    طرفه آنکه اصلی ترین تجار برده و برده داران از جماعت اشراف یهود و خاندان های معروف این اشراف مانند روچیلدها و ساسون ها و مونتاگ ها و ... بودند و اصلی ترین قربانیان آن، سیاهان مسلمان بودند.تجارت خبیثانه ای که در پی دیگر تحرکات ضد اسلامی غرب پس از رنسانس نضج گرفت مانند لشکر کشی های امثال آلبوکرک و جنایات فاجعه بار او و افرادش در جنوب غربی آسیا و در همین ساحل جنوبی سرزمین خودمان و قتل عام های امپراتریس روسیه تزاری در عثمانی و ایران و قاچاق الماس و تریاک و  ...

    ریشه های فکری جریان رنسانس

    به گواهی تاریخ و مکتوبات و مستندات منابع غربی ، سردمداران و بانیان و معاریف رنسانس و جنبش روشنگری و نهضت به اصطلاح خرد گرایی، در اوج نوشتن کتب عقل گرایانه خویش برای زندگی بهتر بشری و تدوین اولین اعلامیه حقوق شهروندی و برابری و برادری انسان ها، هیچگاه نتوانستند اندیشه های نژادپرستانه خویش را پنهان نموده و ناگزیر در همان مکتوبات به اصطلاح آزادیخواهانه نیز بدان اشاره نمودند و این نه به دلیل شرایط و فضای جاری و مصالح روز بود بلکه اساسا خاستگاه تاریخی و ایدئولوژیک این حضرات از تفکر و اندیشه ای نشات می گرفت که از دیرباز ماهیتا نژادپرست و سرمایه سالار و ضد بشر نشان می داد. عضویت اغلب سرکردگان به اصطلاح علم گرا و خردگرای جنبش روشنگری در تشکیلات مخوف فراماسونری، به خوبی وابستگی فکری و ایدئولوژیک آنها را نشان می داد. امثال اسحاق نیوتن و فرانسیس بیکن و ژان ژاک روسو و جان میلتون و لئوناردو داوینچی و ...همگی عضو انجمن فراماسونری آکادمی علوم طبیعی سلطنتی انگلیس بودند که بعدا به کالج نامریی (Invisible Collage)  تغییر نام داد.

    مثلا جان میلتون ، نویسنده و شاعر معروف قرن هفدهم میلادی در کتاب"بهشت بازگردانده شده"، به طور صریح و رک، بهشت مورد نظرش را با "اسراییل" مقایسه می کند و در قصیده ای مشهور از بازگرداندن اسراییل به قوم یهود سخن می گوید. میلتون در بخشی از قصیده ای مذکور چنین می نویسد:

    "...شاید خداوند که زمان مناسب را خوب می داند، نوادگان ابراهیم را به یاد خواهد آورد و آنها را پشیمان و درستکار بازخواهد گرداند و همانگونه که دریای سرخ و رود اردن را وقتی پدرانشان به سرزمین موعود بازمی گشتند، شکافت، برای آنها نیز که سریع و شتابان به وطنشان بازمی گردند ، دریا را بشکافد...من آنها را به عنایت و توجه خدا و زمانی که انتخاب می کند، ترک می کنم..."

    این اظهار علاقه به برپایی اسراییل در دورانی ابراز می شد که جنبش پیورتانیسم و مسیحیت صهیونیستی اروپا را فراگرفته بود. جنبشی که نشات گرفته از پروتستانتیزم ، خود را مکلف به زمینه سازی بازگشت مسیح برپایه دو شرط کوچاندن قوم یهود به سرزمین فلسطین / برپایی اسراییل بزرگ و تدارک جنگ آخرالزمان می دانست. در همین زمان است که کتاب های متعددی در زمینه پیوند مسیحیت پروتستانی و آرمان های صهیونی منتشر گشت. کتاب هایی که در تاسی به مارتین لوتر توسط مسیحیانی نوشته شد که در اصل وابسته به کانون های آشکار و پنهان اشراف یهود اروپا بودند. کتاب هایی همچون "آرزوی اسراییل" تالیف منسی بن اسراییل که بر صهیونیزه کردن دربار بریتانیا تاثیر شگرفی داشت.

    به دنبال انتشار نظریات فوق گروهی از اندیشمندان وابسته به لژهای فراماسونی به خصوص کالج نامریی یا انجمن پادشاهی علوم طبیعی و یا سازمان مخوف ایلومیناتی در آثار و نوشته های خود از تحقق آرزوی تشکیل اسراییل سخن گفتند و به انحاء مختلف درباره اش صحبت نمودند، از جمله فرانسیس بیکن(پیشاهنگ علم گرایی پوزیویتیستی) در کتاب "آتلانتیس جدید" ،جان لاک ( واضع نظریه لیبرالیسم) در کتاب "تعلیقاتی بر نامه های قدیس پولس"، اسحاق نیوتن (کاشف قانون جاذبه) در کتاب "ملاحظاتی پیرامون پیشگویی های دانیال و رویای قدیس یوحنا"، ژان ژاک روسو (فیلسوف قراردادهای اجتماعی ) در کتاب "امیل" و ...

    بلیز پاسکال نوشت :"...اسراییل همان بشارت دهنده سمبلیک مسیح موعود است..." و امانوئل کانت ، یهودیان را اهالی سرزمین فلسطین خواند که در میان ما زندگی می کنند!

    تفکر مسیحیت صهیونی در ادبیات قرون هفده و هجده نیز نفوذ کرد و شاعرانی معروفی مثل لرد بایرون ، رابرت براوننگ و جرج الیوت نیز درباره بازگشت یهودیان آواره به فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ سرودند.

     

    برده داران حقوق بشری و دمکرات!

     

    اما برای اینکه دریابیم نسبت نویسندگان و نظریه پردازان رنسانس اعم از دست اندرکاران جنبش روشنگری و نهضت خرد گرایی مانند اصحاب دایره المعارف فرانسه (که از تدوین گران اولین بیانیه و اعلامیه حقوق بشر هم بودند) با نژادپرستی و برده داری چه بوده، نگاهی می اندازیم به نظریات یکی از صاحب نام ترین آنها یعنی "مونتسکیو" که نویسنده یکی از محوری ترین کتاب های به اصطلاح علمی و عقلانی درباره آزادی و برادری و برابری و حقوق بشر و ... بوده به نام "روح القوانین" .

    نزدیک به نیمه های سده 18 میلادی بود که مونتسکیو کتاب معروف "روح القوانین" را به پایان رسانید و در آن کتاب پیرامون حقوق طبیعی، لزوم آزادی و برابری  و برادری، جدایی قوا، قانون اساسی، حکومت مشروطه و پارلمانی داد سخن داد و بدینوسیله نام خویش را در تاریخ اندیشه های نو سیاسی پایدار ساخت.

    ویل و آریل دورانت آمریکایی در یک جا از قول ولتر، مونتسکیو را ضد بردگی نشان می دهند و در جای دیگر نویسندگان یاد شده خود مستقیما یا اشاره به کتاب پانزدهم ، فصل پنجم از "روح القوانین" ادعا می کنند که مونتسکیو بردگی را سخت محکوم ساخته است. دایره المعارف آمریکا هم به خوانندگان خود اینگونه می آموزد که یکی از علت های جنبش های ستیز با بردگی، نوشته ها و آموزش های فیلسوفان عصر روشنگری مانند مونتسکیو بود.

    ولی به رغم آن همه سخن مونتسکیو پیرامون آزادی و حقوق بشر و به رغم آنکه ولتر و دیگران از او به عنوان دشمن بردگی یاد کرده اند، مونتسکیو نه تنها سخنان چندان درخور مقام انسانی بردگان سیاهپوست نگفته که درست به روشنی بر ضد آنها داد سخن داده است.

    شگفتا که سخنان مونتسکیو در لزوم برده گیری در همان کتاب پانزدهم و فصل پنجم از کتاب "روح القوانین" درج شده که دورانت ها با استناد به آن، به خوانندگان خود در سراسر جهان به ناروا می گویند که مونتسکیو " با یک حمیت اخلاقی همراه با طعنه های تلخ، بردگی را زشت و ننگین خوانده".

    حالا ببینیم مونتسکیو در همان بخش از کتاب خود چه می گوید:

    "...اروپاییان پس از آنکه (بومیان) آمریکایی را ریشه کن ساختند، ناچار بودند که آفریقایی ها را به بردگی کشند تا بتوانند آن سرزمین پهناور را (برای کشت و کشاورزی) آماده سازند..."

    مونتسکیو به نحوی این سخنان را جاری می سازد که خواننده، ناچاری و ناگزیری اروپاییان برای به برده کشاندن سیاهپوستان را درک نمایند، چراکه قرار بوده با نیروی آنها "کارهای پرارزش و حیاتی و بنیادی" برای کشت و کار زمین های وسیع آمریکا صورت گیرد!

    سخنان مونتسکیو به همین جا پایان نمی پذیرد و مدعی می شود که :

    "... اگر گیاهانی که تولید کننده شکر است، وسیله جز بردگان کشت شود، شکر بسیار گران تمام خواهد شد..."!!

    او حتی برده شدن آفریقاییان را ناشی از سرشت طبیعی آنان به شمار می آورد:

    "... این موجودات که یکسره به رنگ سیاه هستند با چنان بینی پهن، کمتر می توانند مورد ترحم قرار گیرند. بسیار سخت است که بدان باور شویم که خدا که موجودی خردمند است، باید در چنین اندام سیاه و زشتی، روان، بویژه روانی پاک دمیده باشد..."!!! (مونتسکیو- روح القوانین- جلد 15 – فصل 5- صفحه 258 و 259)

    مونتسکیو سپس برای اثبات دعاوی خود مثل دیگر هم پالکی هایش از مسیحیت تحریف شده نیز کمک گرفته و در همانجا می نویسد:

    "...برای ما محال است که فرض کنیم که این موجودات، انسان هستند، زیر اگر آنان را انسان بدانیم، این سوء ظن پدید می آید که پس ما دودمان مسیحی نیستیم..."!!!!

    اینگونه بهره کشی سرمایه داران و استعمارگران از مردم مظلوم و زحمتکش را از روشنگری و آزادی و برادری و برابری انسان ها جدا دانستند و توجیه جنایات استعمارگران در غارت مادی و معنوی سرزمین های دیگر را مشروع به حساب آوردن، تنها از ویژگی های مونتسکیو نبود، تفکر نژادپرستانه (که فقط به سیاهپوستان منحصر نشده و سایر ملل غیر غربی را نیز دربر می گرفت) در بسیاری دیگر از معروفترین روشنگران نیمه دوم قرن 18 فرانسه به خصوص اصحاب دایره المعارف فرانسه مانند دیدرو و دالامبر و ولتر نیز وجود داشته و در تاریخ به ثبت رسیده است.

    دالامبر نویسنده پرآوازه دایره المعارف فرانسه و ریاضی دان نخبه، با ماهیانه صد هزار فرانک فرانسه از سوی کاترین، امپراتور جلاد و خونخوار روسیه به استخدام آکادمی پترزبورگ درآمد. دیدرو، دیگر نویسنده دایره المعارف فرانسه و از اندیشمندانی که در زمینه آزادیخواهی و ستیز با استبداد معروف است، نیز از دوستان صمیمی امپراتور مستبد و استعمارگرروس به شمار می آمد تا جایی که سالهای 1187 تا 1188 و 1773 تا 1774 را نزد وی در پترزبورگ گذارند. یعنی در همان سالهایی که تهاجمات سخت حکومت کاترین به عثمانیان، اوج گرفته بود. حتی برخی نویسندگان مدعی هستند که دیدرو می کوشید که کاترین را به اصول دمکراسی آشنا سازد!!

    ویل دورانت در جلد نهم از تاریخ تمدن خود  از قول دیدرو درباره کاترین می نویسد:

    "...حکمرانی مانند کاترین را با فیلسوفی بسان دیدرو متحد سازید تا شهریاری کامل بدست آورید..." (ویل دورانت- تاریخ تمدن- جلد نهم – صفحه 665)

    ولتر، یکی دیگر از اندیشه گران مشهور عصر روشنگری اروپاست که وی را نماینده به حق این عصر به شمار می آورند. مکتوبات وی که به 99 جلد کتاب می رسد به قول یکی از نویسندگان:

    "در هر صفحه ای روشنی و فایده تازه ای دارد ... و هر چه اندیشیده است، ارزش گفتن داشته و آنچه را گفته بی نهایت خوب گفته است..." (ویل دورانت- تاریخ فلسفه- ترجمه عباس زریاب خویی – تهران – 1357- صفحه 276)

     ولتر کسی بود که وقتی درگذشت، برروی تابوت او نوشتند:

    " او ذهن بشر را تکان داد و برای ما آزادی تهیه کرد" (همان – صفحه 347)

    اما واقعیت این بود که ولتر در گردآوری پول و دارایی نیز استاد بود و با داد و ستدهای گوناگون از جمله ربا خواری و قمار میلیونر شد و از کاترین کمک های بسیاری دریافت داشت. (ویل دورانت- تاریخ تمدن- جلد نهم – صفحات 37 و 38 و 361 و 265 و همچنین کتاب کاترین دوم از هنری والتوتون – پاریس – 1955 – صفحه 287)

    ولتر در نامه ای که در تاریخ 23 ژانویه 1771 (در زمانی که مسلمانان عثمانی به عنوان انسان های درجه دو و برده توسط قوای روسیه تزاری کشتار می شدند) به کاترین نوشت و آن را با شعری آغاز کرد، چنین می آورد:

    "...جهان، جشن ها و شادمانی های شما را می ستاید و فرانسویان به خاطر آن شادمانی ها در شگفتی فرو رفته اند. من نیز آن شادمانی ها را که زاییده پیروزی های شما (در کارزار با ترکان عثمانی) است، ستایش می کنم... چنین شادمانی و جشنی با چنین نظم، شکوه و شرافتمندی همراه با نبوغ هرگز تا کنون در گمان کسی نگنجیده است... " (ولتر – کلیات آثار – جلد 43- صفحات 232 و 233)

    آدام اسمیت از فیلسوفان و اندیشمندان عصر روشنگری انگلیس که در زمینه مبارزه با بردگی و استعمار، معروف شد، بردگان را با چهارپایان می سنجید و می گفت همان گونه که سود بردن و کامیابی در کشت و کاری که به وسیله چهارپایان انجام می گرفته ، با اداره درست و منظم امور آنها بستگی داشته ، سود بردن و کامیابی در کاری که بردگان می کنند نیز باید با شیوه اداره درست و منظم امور بردگان بستگی داشته باشد!

    پس دور از انتظار نبود که اخلاف این به اصطلاح روشنگران و آزادیخواهان و قانون گذاران حقوق بشر و شهروندی، در طی قرون بعد فجیع ترین جنایات تاریخ بشر را در اقصی نقاط جهان مرتکب شوند و بر آن مهر حقوق بشر بزنند! چه زمانی که با بمب ناپالم ، توکیو را به آتش کشیدند و صدها هزارتن را در آتش سوزاندند، چه زمانی که با فاکتور نارنجی ، هر نوع زندگی را در روستاها و شهرهای ویتنام نابود ساختند تا امروز نتیجه آن سبوعیت تاریخی، بچه های ناقص الخلقه و معلول باشد، چه زمان دیگری که با کودتاهای نظامی پی در پی به سرکوب مردم کشورهای دیگر پرداختند و چه وقتی که با اشغال سرزمین فلسطین ، نطفه مهیب ترین تروریسم تاریخ را بنیاد نهادند و ... و چه امروز که با حمایت و پشتیبانی و لجستیک تروریست های اجاره ای، وحشیانه ترین جنایات تاریخ معاصر را مرتکب می شوند.

    دور از انتظار نبود که زمانی در اواخر دهه 60 میلادی ، عنصر تبهکاری همچون اشرف پهلوی ، رییس کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل می شود و زمان دیگر جنایتکارانی مانند مناخیم بگین و اسحاق رابین و ...جایزه صلح نوبل می گیرند و زمان دیگر قصابی و نسل کشی مسلمانان در میانمار توسط به اصطلاح صلح طلبان  بودایی، مبارزه آرام و غیر خشونت آمیز لقب می گیرد!!!

    و کشتار شیعیان نیجریه یکی از همین جنایات وحشیانه اخیر است که بازهم توسط تروریست های اجاره ای (این بار با نام ارتش این کشور) صورت می گیرد. طرفه آنکه اخلاف همان روشنگران رنسانسی و اصحاب دایره المعارف فرانسه و تدوین گران اعلامیه حقوق بشر در سازمان ملل، در حالی که شیعیان مظلوم نیجریه به فجیع ترین وضع سلاخی شده اند ، با صدور قطعنامه ای، نقض حقوق بشر را در ایران محکوم می کنند! به قول آن شعر و مثل معروف ایرانی :

    گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری!!

    سکوت مرگبار جامعه به اصطلاح جهانی دربرابر جنایت نیجریه آنقدر ابلهانه و حماقت بار بود که حتی صدای برخی رسانه های غربی را هم درآورد که آیا سیاهپوستان مسلمان نیجریه، حقوقی نداشتند یا اساسا بشر نبودند؟!

    اگر به نوشته های مونتسکیو در کتاب معروف "روح القوانین" بازگردیم متوجه می شویم که گزینه دوم صحیح است. مونتسکیو ، بومیان آمریکا و سیاهان آفریقا را وحشیانی می دانست که از انسانیت و بشریت دور بوده و اساسا اگر به چنین هیبتی آفریده شده اند، از آن رو بوده که مغضوب خداوند قرار گرفته اند!!

    این نگاه قرون وسطایی و نژادپرستانه در عمق تفکر غربی و سیستم سیاسی و فرهنگی غرب جدید تنیده شده ، به طوریکه اجزاء و ابعاد مختلف این سیستم و اخلاف و نمایندگان آن، به هیچوجه قدرت رهایی از آن را ندارند!!

    یادمان باشد که جان لاک (از طراحان جامعه مدنی و تدوین گران قانون اساسی آمریکا به عنوان مصداق عملی آزادی و حقوق بشر) خود از برده داران و سرمایه داران بزرگ بود و آدام اسمیت از فیلسوفانی که برای اولین بار تجارت استعمارگرانه را مورد انتقاد قرار داد و در کتاب "ثروت ملل"، بارها و بارها بر ضد بردگی و استعمار سرزمین های آن سوی دریاها، سخن راند اما در کتاب "خشم ملت ها" ، مردم سراسر سرزمین های جهان نو یعنی قاره آمریکا را "وحشیان برهنه و نکبت بار" خواند!!

    از همین روست که ترور ناجوانمردانه مبارز نستوه ، سمیر قنطار توسط تروریسم افسار گسیخته صهیونی را ترور به شمار نمی آورند اما دفاع مشروع ملتی از سرزمینش را ترور محسوب می کنند. از همین روی سردسته تروریست های اجاره ای و تکفیری امروز یعنی سلمان سعودی ، قتل عام شیعیان نیجریه را تایید می کند و از همین روی ایران که تاکنون حتی یک نفر در میان تروریست های داعش نداشته (در مقابل هزاران انگلیسی و فرانسوی و هلندی و ایتالیایی و اهالی دیگر کشور های اروپایی در میان داعشیان) در جمع کشورهایی قرار می گیرد که سفر به آن خطرناک توصیف می گردد!!

    نیازی به توضیح بیشتری نیست که وقایع اتفاقیه امروز و دیروز جهان ، خلق الساعه و تصادفی نبوده است. سکوت مجامع به اصطلاح حقوق بشری در برابر جنایات صهیونیست ها و عوامل آنها در گوشه گوشه این کره خاکی ، فقط یک بی توجهی و سیاست بازی و به دلیل امثال این الفاظ نیست بلکه از یک تفکر و اندیشه ایدئولوژیک نشات می گیرد که از از پدران رنسانسی (همچون مونتسکیو و دیدرو و آدام اسمیت و فرامسیس بیکن و ...)  به غرب امروز ارث رسیده و از دیرباز در فقرات سیاست و فرهنگ و اقتصاد و نظامی گری غرب جدید وجود داشته است. این همان مبنای دشمنی غرب با اسلام و انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی است. چراکه آنها، این اسلام و انقلاب و نظام را برهم زننده و نابود کننده آن نظم نوین کذایی و حقوق به اصطلاح بشری و برابری و برادری ماسونی می دانند. چراکه فرمانده نهایی این انقلاب، انشاالله همه بساط ظلم و بیداشان را برهم خواهد زد. همان فرمانده ای که امروز سالگرد آغاز امامتش است و عمری است که در انتظارش به سر می بریم.

    سالگرد آغاز امامت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بر همه مظلومان تاریخ مبارک باد.


    0 0

     

    Exodus: Gods and Kings

     

    حکایت سامری از پیامبری حضرت موسی(ع)

     

     

    براساس آمار موجود ، در طول حدود 120 سالی که از پیدایش سینما و تاریخ این هنر صنعت سپری شده ، در حدود 120 فیلم درباره حضرت موسی (ع) ساخته شده است، یعنی یک حساب سرانگشتی حکایت از آن دارد که به طور میانگین هر سال در سینمای غرب ، یک فیلم درباره این پیامبر اولوالعزم الهی جلوی دوربین رفته ، اما اینکه این تعداد فیلم تا چه اندازه توانسته به حضرت موسی ادای دین نموده و واقعیات رسالت آن نبی گرامی خداوند را بازنماید ، نیاز به بررسی تک تک آثار نامبرده دارد که از حوصله این مطلب خارج است اما عجالتا بحث ما راجع به اخیرترین این دسته آثار است یعنی فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان" ساخته ریدلی اسکات که اکران عمومی اش از 3 دسامبر 2014 در کره جنوبی آغاز شد و پس از نمایش در 85 شهر و کشور ، آخرین نمایش عمومی خود را از 29 ژانویه 2015 در ژاپن شروع نمود در حالی که به دنبال اظهار نظر اساتید دانشگاه الازهر قاهره مبنی بر تحریف شخصیت حضرت موسی (ع) و تاریخ رسالت ایشان و همچنین وهن نشانه های الهی ، برخی کشورها مانند مصر ، مراکش ، قطر و امارات متحده عربی با نمایش این فیلم در سالن های سینما خود مخالفت کردند.

    ریدلی اسکات ، کارگردان مشهور هالیوود ، بیست و دومین فیلم بلند سینمایی خود را با فیلمنامه ای مشترک از آدام کوپر، بیل کالج، جفری کین و استیون زیلیان ساخته که این آخری برای فیلم های"هانیبال"و"گنگسترهای آمریکایی" نیز با اسکات همکاری داشته است و البته معروفتر از 3 تای دیگر است که در کارنامه اش آثار قابل بحثی مانند "لیست شیندلر" (استیون اسپیلبرگ) ، "دار و دسته نیویورکی" ( مارتین اسکورسیزی) ، "دختری با خالکوبی اژدها" ( دیوید فینچر) و "مانیبال" ( بنت میلر) به چشم می خورد.

    اما پیش از این معروفترین فیلمی که درباره حضرت موسی (ع) ساخته شده بود ، "ده فرمان" نام داشت که دوبار در سالهای 1923 و 1956 توسط کارگردان معروف هالیوود سیسیل ب دو میل جلوی دوربین رفت و تقریبا در آن ها اغلب داستان ها و حکایاتی که درباره زندگی و دوران پیامبری حضرت موسی (ع) از کتب عهد قدیم و جدید وجود داشت ، تصویر شده بود. از زمانی که به دلیل تهدیدات فرعونی مبنی بر قتل همه پسران بنی اسراییل ، مادر حضرت موسی ، او را در زمان نوزادی در صندوقچه ای قرار داده و بر رود نیل روان می کند تا به دربار فرعون رسیده و توسط همسر فرعون از آب گرفته شده و در همان دربار رشد کرده و بزرگ شود تا وقتی که مورد وحی الهی قرار می گیرد و تا هنگام دعوت قومش به دین الهی و تا سفر به کوه طور و نزول الواح دهگانه بر وی و تا فریب کاری سامری و برپا داشتن گوساله از طلا و جواهرات قوم بنی اسراییل و تا گذشتن از رود نیل و رسیدن به سرزمین کنعان و ....

    از صحنه های مشهور فیلم "ده فرمان" (1956) که در خاطر بسیاری از سینما دوستان باقی مانده است، صحنه گذشتن حضرت موسی (ع) و قوم بنی اسراییل از دریای نیل و غرق شدن فرعون و سپاهش است  که اگرچه در مقابل جلوه های تصویری امروز سینما و همین فیلم "اکسدوس: خدایان و پادشاهان" بسیار ابتدایی و پیش پا افتاده می نمایاند اما به دلیل تنیده شدن در دل داستان فیلم و به تصویر کشیدن یکی از روایات معروف دوران پیامبری حضرت موسی (ع) ، هنوز از صحنه های ماندگار تاریخ سینما به شمار می آید.

    اما داستان فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان" برخلاف فیلم "ده فرمان" و اغلب آثاری که راجع به زندگی و دوران پیامبری حضرت موسی (ع) ساخته شده اند از زمان کودکی ایشان شروع نشده و از هنگامی روایت می کند که وی پیش از مبعوث شدن به پیامبری در دربار فرعون ، از دوستان نزدیک پادشاه آینده مصر یعنی رامسس دوم به شمار آمده و آنچنان که فرعون این فیلم می گوید آن دو تن همچون دو برادر ، پشت به پشت یکدیگر در زندگی و جنگ ها حضور داشته اند اگرچه در فیلم چندان این برادری فرصت ظهور و بروز پیدا نکرده و یا اینکه تماشاگر، آن را در قاب دوربین ریدلی اسکات مشاهده نمی کند و آنچه اغلب میان این دو رویت می شود بیشتر نوعی رقابت و حسادت و کینه ای درونی (خصوصا از جانب رامسس) است که اساسا آنها را مانند دو دشمن مهار شده و در حال صلح به نمایش درمی آورد.

    این رقابت پنهانی پس از یک پیشگویی (مبنی بر ظهور پیامبر نابود کننده فرعونیان با مشخصه نجات رامسس از مرگ حتمی در یکی از جنگ ها) و نجات معجزه آسای رامسس در جنگی زود هنگام توسط کاراکتر حضرت موسی (با بازی کریستین بیل) به دشمنی آشکار بدل شده و رامسس به طور علنی قصد کشتن موسی را می کند که در هنگامه جنگ نجات می یابد.

    ماجرای این رقابت کینه توزانه رامسس، بعد از مرگ فرعون و در زمان حاکمیت خودش هم ادامه می یابد اگرچه او به سختی می تواند منجی بودن حضرت موسی را باور کند (چنانچه در فیلم ریدلی اسکات به باور خود موسی نیز نمی نشیند!) اما سعایت و سخن چینی برخی اطرافیان رامسس و دشمنان موسی باعث می شود تا دیدارهای پنهانی وی با سران قوم عبرانی (که سابقه چندان روشنی نزد فرعونیان ندارند) لو رفته و حقیقت ریشه های بنی اسراییلیش آشکار شده و در یک تصمیم نه چندان خشونت بار به جای قتل ، موجب تبعیدش از مصر گردد.

    در فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان" همین سران عبرانی هستند که با تکیه بر نشانه هایی به موسی می قبولانند ، همان پیامبر موعود و نجات بخش آنها از شر ظلم و ستم فرعونیان است اما بازهم موسی باور نمی کند!!

    در این صحنه یکی از سران عبرانی به نام نون (با بازی بن کینگزلی) با شنیدن نام موسی، وی را همان موعود الهی خوانده اما موسی با شنیدن نام خدا، ماهیت او را زیر سوال برده و به نون توضیح می دهد که همه این صحبت ها ناشی از مشتی تعصبات غیر واقعی مذهبی است! که آن ها را به خود مشغول ساخته، وگرنه مسئله قوم برتر و سرزمین موعود افسانه و دروغی بیش نیستند!! اگرچه اسکات و فیلمنامه نویسانش در برخی صحنه های ابتدایی فیلم گرایش حضرت موسی را پیش از بعثتش به قوم بنی اسراییل (البته با برداشت های انحرافی خود) نشان می دهند.

    مثلا در یکی از صحنه های اولیه، نایب السلطنه به حضرت موسی توضیح می دهد که اسراییل به معنای کسی است که با خدا می جنگد اما حضرت موسی، برداشت وی را تصحیح کرده و می گوید به معنی کسی است که با خدا کشتی گرفت! (تاکید بر همان جمله معروف تورات تحریف شده که روایت می کند یعقوب با خدا کشتی گرفت!!). در واقع در این صحنه علاوه بر نمایش تمایل حضرت موسی (ع) به بنی اسراییل(در حالی که در لفظ ، هیچ علاقه ای به آنان نشان نمی دهد) جملات تحریف شده تورات را که خود یهودیان نیز آن را از جانب پیامبرشان نمی دانند (یهودیان همچنان براین باورند که الواح اصلی تورات که بر حضرت موسی علیه السلام نازل شد مفقود شده و ناپیدا هستند) را به ایشان نسبت می دهد!!!

    موسای تبعید شده در سفرش به کنعان با خانواده ای روبرو شده ، شبان گوسفندان آن خانواده شده و با یکی از دخترانشان ازدواج کرده و صاحب پسری می شود. در همین حین است که در شبی به دنبال گوسفندان در کوهستان راه گم کرده ودچار طوفان شده و بیهوش می گردد. پس از به هوش آمدن  پسربچه ای 10-12 ساله را بالای سر خود می بیند که به وی می گوید در انتظار ژنرالی بوده تا با فرعونیان بجنگد و قوم بنی اسراییل را از ظلم و ستم آنان نجات بخشد. وقتی موسی از وی می پرسد که کیست ؟ پسربچه پاسخ می دهد: من هستم. ( کلمه "من" ، در تورات بیانگر نام خداوند است)   حالا موسی باور می کند که رسالتی بردوش دارد. او به مصر بازگشته و پس از چند بار صحبت پنهانی با رامسس و نزول برخی بلاهای آسمانی مانند حمله تمساح ها و باران خون و وزغ و مرگ کودکان و نوزادان مصری ، سرانجام رامسس را متقاعد می کند تا اجازه خروج قوم بنی اسراییل را از مصر بدهد. اما رامسس به همراه سپاهیانش به دنبال قوم یاد شده و موسی که رهبری آنان را برعهده دارد می تازد. موسی که در پشت سر، فرعونیان را درحال تعقیب خود می بیند و در پیش روی دریایی بزرگ ، ناامید شب را در کنار دریا می گذرانند اما صبحگاهان متوجه می شوند که آب دریا پایین رفته به نحوی که به راحتی می توانند از آن بگذرند.

    پس از گذشت قوم حضرت موسی (ع) ، سپاه فرعون نیز به دریای نیل می رسند و داخل آن می شوند اما امواج خروشان دریا آنان را در خود غرق می سازد. موسی(ع) هم همراه قوم بنی اسراییل به سرزمین کنعان (فلسطین امروزی) می رسد تا زندگی جدیدی را در آنجا آغاز نمایند.  

     

    آنچه از داستان فوق برمی آید، تفاوت های آشکار فیلم ریدلی اسکات با روایات و حکایات معتبر از زندگی و دوران پیامبری حضرت موسی (ع) و حتی نسخه های معروفی است که درباره ایشان تاکنون ساخته شده و به نمایش درآمده (قبلا به فیلم های مهم این دسته آثار همچون "ده فرمان" ساخته سیسیل ب دومیل اشاره شد). اما این تفاوت ها ناشی از نگرشی جدید و نو به دوران رسالت حضرت موسی (ع) به نظر نمی رسد بلکه انگار همان فیلم "ده فرمان" را شاهدیم که به عمد بخش هایی از آن از فیلم درآمده یا بهتر بگوییم سانسور شده است!

    برای توضیح بیشتر مثلا نسخه های مختلفی از نمایشنامه "هملت" شکسپیر را مثال می زنم که توسط سر لارنس اولیویه، گریگوری کوزینتسف و کنت برانا به ترتیب در سالهای 1948 ، 1964 و 1990 ساخته شد و هریک بدون آنکه اثر نمایشنامه نویس انگلیسی را تحریف کنند، نگاهی نو و متفاوت به آن داشتند. اما برداشت ریدلی اسکات و فیلمنامه نویسانش از جمله استیون زیلیان از زندگانی و دوران رسالت حضرت موسی (ع) ، آشکارا تحریف همه روایاتی است که از ماجرای فوق در اسناد و کتب مختلف اعم از عهد قدیم و عهد جدید منتشر شده است.

    اول اینکه فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان"، روایت خود را از زمانی آغاز می کند که حضرت موسی (ع) جوانی رشید است و در دربار فرعون و در کنار رامسس دوم ، همچون یک شاهزاده زندگی می کند، می جنگد و حکومت می کند. یعنی از پس زمینه زندگی وی هیچ تصویری نشان داده نمی شود، به نحوی که تا لحظاتی تماشاگر متوجه شخصیت اصلی وی نشده و در انتظار دیدن موسی (ع) می ماند. پس از آن به گونه ای گذرا و لابلای جملات دیگر  و به خصوص زمانی که وی به تبعید می رود و در حال خداحافظی با همسر فرعون و خواهر خود است، اشاره ای به نحوه ورودش به دربار فرعون در زمان نوزادی و رشد و تربیتش می شود که چندان واضح نیست و اگر تماشاگر از واقعیت زندگی حضرت موسی (ع) اطلاع نداشته باشد، تقریبا از این اشارات فیلم متوجه پس زمینه زندگی او نمی شود.

    دوم؛ به ماهیت خانواده ای که در سفر تبعیدی با موسی (ع) مواجه شده و او در آغاز شبانی گله گوسفندانشان را برعهده گرفته و سپس یکی از دخترانشان را به همسری درمی آورد، اشاره ای نمی شود که از وابستگان شعیب پیامبر بوده و شبانی برای آنها، خود دورانی دیگر برای آمادگی حضرت موسی (ع) جهت قبول وظیفه خطیر رسالت به شمار رفته است.

    سوم؛ به جز یک صحنه کوتاه و آتشی که از ورایش ندایی شنیده می شود و موسی (ع) به کوه طور خوانده می شود، نشان دیگری از خدا در فیلم به چشم نمی خورد (علیرغم اینکه حضرت موسی علیه السلام ، پیامبری است که بنا به تاکید اغلب کتب الهی، مستقیما با ذات اقدس الهی تکلم کرده) و در صحنه های دیگر یک کودک 10-12 ساله رویت می شود که همچون خداوند به موسی (ع) دستور می دهد و تکلیف می کند و البته نشان چندانی نیز از خداوندی که در ادیان ابراهیمی توصیف شده در خود ندارد ؛ از جمله اینکه عصبانی می شود ، موسی را به انتقام و کینه ورزی تشویق و تحریص کرده ، قهر می کند و تقریبا اغلب صفات منفی آدمی را بروز می دهد!

    در صحنه ای از فیلم که هنوز رامسس با مهاجرت یهودیان موافقت نکرده ، مجددا موسی به سراغ پسربچه ای که در فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان"، در مقام خداوند تصویر می شود، رفته و پسربچه از وی موقعیت قوم بنی اسراییل و نظر فرعون را در این باره سوال می کند که آیا با خروج بنی اسراییل موافقت کرده یا نه ، موسی پاسخ می دهد:

    - هنوز نه، ولی کل مردمش دارند علیه او می شوند.

    پسربچه : و ارتشش؟

    موسی: آن ها هم همینطور.

    پسربچه : مخالفم. باید یک چیز بدتر اتفاق بیفتد.

    موسی: مخالفم.

    پسربچه : می خواهی چه بگویی؟ بی رحمانه است؟ غیر انسانی است؟

    موسی : آسان نیست که ببینی آدم هایی که با آن ها بزرگ شدی، اینقدر زجر می کشند.

    پسربچه :آدم هایی که با آن ها بزرگ نشدی چی؟ برای آن ها چه فکر می کنی؟هنوز هم آن ها را از خودت نمی دانی، درست است؟ تا زمانی که رامسس یک ارتش دارد، هیچ چیز تغییر نمی کند.

    موسی: اتفاق دیگر، فقط به خاطر انتقام من هست!

    پسربچه :انتقام؟ بعد از 400 سال مطیع سازی وحشیگرایانه! این فراعنه افرادی هستند که فکر می کنند خدایان زنده هستند. آن ها چیزی بیشتر از گوشت و خون نیستند. می خواهم همه آن ها را زانو زده ببینم، در حالیکه برای تمام شدن عذاب التماس می کنند (با خشم و عصبانیت)!

    این خشم و عصبانیت خدا در فیلم "کسدوس : خدایان و پادشاهان"، تماشاگر را به یاد فیلم "نوح" ساخته دارن آنوفسکی می اندازد که همین سال گذشته به اکران عمومی درآمد و در آن با خدایی بسیار خشن روبرو بودیم که دستور کشتار همه انسانها را صادر کرده و فرشتگانی را که با این امر مخالف بودند را به سنگ بدل ساخته بود و حتی نوح را وادار کرده تا نوه هایش را به قتل برساند.

    چهارم؛ هیچیک از معجزات معروف حضرت موسی (ع) که در کتب مختلف ادیان ابراهیمی مورد تصریح قرار گرفته مانند اژدها شدن عصا و ید بیضاء در فیلم دیده نمی شود. شکافتن دریا نیز که در فیلم "ده فرمان" (سیسیل ب دومیل-1956) یکی از صحنه های مطرح فیلم بود، در فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان" به پایین رفتن یا جزر طبیعی آب تبدیل شده و آن تاثیر تکان دهنده معجزه شکافتن دریا را ندارد. آشکارا اسکات و فیلمنامه نویسانش ، ماجرای شکافتن دریا را به یک مقوله جزر و مد ساده و سونامی که گویا 3000 سال پیش از میلاد مسیح رخ داده ، ربط داده و از هرگونه احتمال معجزه آن را دور نگاه داشته اند! آنچه که حتی در صحنه های مشابه فیلم های دیگر (مانند فیلم "نارنیا: شاهزاده کاسپین") یادآور همان معجزه حضرت موسی (ع) بود. در فیلم "نارنیا : شاهزاده کاسپین" ساخته اندرو آدامسن، معجزه آخر اصلان شیر، برای دوستداران سینما و آشنایان به روایات مذهبی قابل تامل بود. برانگیخته شدن امواج  رودخانه به قدرت اصلان و غرق شدن سپاه میراز شاه در میان آب های آن ، بیش از هر داستان و روایتی، همان ماجرای گذر قوم یهود از میان رود نیل و غرق شدن سپاه فرعون در میان امواج آن را به خاطر می آورد. 

    ازهمین رو هانا راسین، یکی ازنویسندگان معروف واشنگتن‌پست درمقاله ای نوشت:

    "... بعضی‌ها این فیلم را بزرگترین هدیه هالیوود به بنیادگرایان انجیلی یا همان اوانجلیست ها  (صهیونیست های مسیحی)  بعد از فیلم کلاسیک "ده فرمان" اثر سیسیل ب. دومیل می‌دانند..."

    حتی صحنه نزول الواح مقدس در کوه طور که در فیلم "ده فرمان" سیسیل ب دومیل به صورت درخشش نور برروی لوح های سنگی و کنده شدن فرمان های دهگانه توسط نور برروی آنها نمایش داده می شد، در فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان" به صورت کنده کاری برروی سنگ نشان داده می شود و در صحنه ای حضرت موسی را می بینیم  که در حال کندن فرامین برروی تخته های سنگی با قلم و چکش فلزی است یعنی نزول آیات الهی بر حضرت موسی (ع) در این فیلم به یک کار صرفا حکاکی و حجاری و کنده کاری معمولی تبدیل شده که نشانه ای از آسمانی بودن و الهی بودن فرامین فوق ندارد.

    پنجم اینکه هیچ نشانی از سامری و گوساله اش که نماد انحراف در قوم بنی اسراییل و زرپرستی بخشی از آن محسوب می شود، وجود ندارد. در حالی که در فیلم "ده فرمان" سیسیل ب دومیل ، شخصیت سامری به نام داتان (با بازی ادوارد جی رابینسون) از کاراکترهای کلیدی فیلم به شمار رفته و در جای جای فیلم، حضرت موسی (ع) را مورد سوال قرار داده و قوم بنی اسراییل را دچار شک و تردید می کرد.

    در روایات منقول و در همان فیلم "ده فرمان" در صحنه ای که حضرت موسی (ع) برای دریافت فرامین دهگانه به کوه طور رفته، سامری با گوساله اش، قوم بنی اسراییل را فریفته و در حالی که فرامین یاد شده بر حضرت موسی (ع) نازل می شود، گروهی از قوم بنی اسراییل در کنار گوساله سامری به رقص و پایکوبی مشغول هستند و پس از آن است که حضرت موسی (ع) با عصبانیت با قومش مواجه شده و نفرینشان می کند. اما در فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان"، در حالی که حضرت موسی مشغول حکاکی فرامین دهگانه برروی تخته سنگ هاست، قوم وی در پایین کوه مشغول عیش و طرب هستند و هیچ نشانی از انحراف و سرپیچی از فرمان پیامبرشان دیده نمی شود!

    ششم ، قتل و کشته شدن کودکان مصری توسط یکی از وقایعی که علیه فرعون رخ می دهد از جمله ماجراهایی است که در سایر روایات و فیلم های قبلی مسبوق به سابقه نیست.

    در صحنه ای از فیلم ، رامسس فرعون در حالی که جسد بچه اش را در آغوش گرفته به مقابل حضرت موسی می رسد و با خشم و نفرتی آمیخته به اندوه می گوید :

    دیشب بچه های زیادی مردند. بچه من هم همینطور. این خدایی هست که می پرستی؟ قاتل بچه ها؟ چه نوع دیوانه هایی او را پرستش می کنند؟

    و حضرت موسی در پاسخش می گوید : دیشب هیچ بچه عبرانی نمرد.

    می توان همین صحنه را علت اصلی دورماندن فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان" از مراسم و جوایز اسکار 2015 علیرغم همه وجوه صلیبی - صهیونیستی اش دانست که ذهن مخاطب خود را به جنایات و کودک کشی های امروز اسراییلی ها در حق فلسطینیان معطوف کرده و ریشه آن را در تاریخ قوم بنی اسراییل نشان می دهد!

    به نظر می آید مجموعه تمامی این تغییرات و تحریف روایات کتب دینی و حتی نسخه های سینمایی تحریف شده موجود از عهد عتیق و عهد جدید ، مقوله چندان جدیدی در سینمای غرب و به خصوص هالیوود نباشد اگرچه هر زمان نسبت به گذشته شدیدتر و فاجعه بار تر شده همچنانکه همین فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان" که ادعای روایت زندگی و دوران پیامبری حضرت موسی (ع) را دارد، نسبت به نسخه 60 سال پیش خود یعنی همان فیلم "ده فرمان" (سیسیل ب دومیل) واجد تحریفات و انحرافات بسیار عمیق تری به نظر می رسد.

    می توان گفت انحراف و تحریف در روایات مذهبی از همان نخستین روزهای پیدایش سینما اتفاق افتاد، زمانی که در فیلم "تعصب" (1919) ، دیوید وارک گریفیث ناچار شد صحنه به صلیب کشیدن حضرت عیسی مسیح (ع) توسط سران اشراف یهود را از فیلمش درآورده و به جای یهودیانی که حضرت عیسی را به صلیب می کشیدند، سربازان رومی را بگنجاند تا فیلمش اجازه نمایش بگیرد. تحریفی که تقریبا در اغلب فیلم هایی که پس از آن درباره زندگی و دوران پیامبری حضرت عیسی مسیح (ع) ساخته شد، حتی در فیلم "مصائب مسیح" ( مل گیبسون) به چشم می خورد.

    اما نگرش سکولاریستی و اومانیستی یعنی آنچه بر روایت انجیلی فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان" مستولی است، ریشه در زمینه ها و شکل گیری و رشد غرب جدید دارد که پیش از این نیز نگارنده در مقاله هایی مفصل از جمله در همین نشریه، ماهیت ایدئولوژیک آن را براساس منابع و اسناد معتبر تبیین و تشریح کرده است. اشاره به ریشه های هلنیستی و مادی گرایانه و شرک آمیز غرب جدید که از 3-4 قرن پیش شکل گرفته و ملغمه ای از باورهای یونان و مصر باستان و تئوری های صهیونی به حساب می آید در نقد و تحلیل فیلم هایی مانند "نوح" (دارن آرنوفسکی) و "پسر خدا" (کریستوفر اسپنسر) به تفصیل بیان شد که خواننده علاقه مند را به همان مطالب (منتشره در شماره 1 دوره جدید این نشریه) ارجاع می دهم.

    اما به طور اجمال باید گفت سیر سکولاریزاسیون جامعه بشری که از دوران پس از رنسانس آغاز شد تا به امروز سیر رشد یابنده ای داشته و گام به گام ریشه دارتر و عمیق تر شده است. اگرچه در ابتدا سینمای غرب و به خصوص هالیوود براساس همان ایدئولوژی مادی گرایانه رنسانسی و بسط آن شکل گرفت و تفکرات سکولار و اومانیستی حاکم برآن تنها در فیلم های به اصطلاح دینی – تاریخی یا کلیسایی، اجازه ورود خدا را می داد و در دیگر فیلم ها، اثری از خدا به چشم نمی خورد، اما به تدریج این خدا زدایی به آثار دینی تاریخی و به اصطلاح مذهبی هم راه یافت و به خصوص پس از دهه 90 میلادی که کانون های فکری در غرب برای گرایش های دینی جوانان غرب ، آلترناتیو عرفان های جعلی و معنویت های مادی را طراحی کردند، روایات دینی و مذهبی نیز با ماهیت مادی و سکولار به تصویر کشیده شدند.

    از همین روی حتی منجی های آخرالزمانی که طراحی کردند، هیچ ربطی به آسمان و معجزات الهی نداشتند و کاملا زمینی به نظر آمدند ، یعنی دقیقا براساس همان ایدئولوژی رنسانسی غرب که بایستی با آسمان قطع ارتباط می شد و از آن پس گفتند این انسان است که بایستی جای خدا بنشیند. خدا و دین از زندگی بشر خارج شد و تفکر محدود مادی جای عقلانیت الهی و انسانی را گرفت تا دیگر اندیشه های آدمی به کرانه های بیکران و لایتناهی ربوبیت به پرواز درنیاید.

    از همین روی حتی وجود عیس بن مریم (ع) را به عنوان منجی انکار کردند و برگزیده خود را بشری از نسل او و مریم مجدلیه فرض کردند که می تواند یک زن باشد همچون سوفی (در فیلم "رمز داوینچی") ، می تواند یک دختر بچه باشد (در فیلم "قطب نمای طلایی") ، می تواند آناکین یا لوک اسکای واکر باشد (در سری فیلم های "جنگ های ستاره ای") ، می تواند فرودو یا آراگون باشد (در سری فیلم های "ارباب حلقه ها")، می تواند هری پاتر باشد (در مجموعه فیلم هایی با همین نام) و حتی می تواند رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا باشد (در فیلم "امگا 2: مگی دو") .

     

    این سیر قهقرایی ادامه یافت و اگر مثلا در فیلم "کتاب آفرینش" (جان هیوستن-1966) خداوند به شکل کمرنگی احساس می شد و نزول وحی را بر حضرت ابراهیم (ع) و ارتباط حضرت نوح را با خداوند شاهد بودیم و می دیدیم که چگونه نمرود به دلیل انکار باریتعالی، با ذلت و حقارت مرد، اما در فیلم "نوح" (دارن آرنوفسکی) دیگر نشانی از خدا به چشم نیامده و نوح این فیلم در خواب و رویا ، فرامین را دریافت کرده و پدربزرگش به سهولت با فرمان خداوند مخالفت کرده و برخلاف اراده او ، عمل می کند و حتی خود نوح نیز فرمان خدا را نادیده می گیرد!

    از همین روی دیگر حتی معجزات نمایش داده شده در فیلم هایی مانند "ده فرمان" ، در فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان" به چشم نمی خورد. عصایی، دریا را نمی شکافد، بلکه جزر و مد عادی ماجرای گذر موسی و قومش از دریا و غرق شدن فرعونیان را مدیریت می کند! ، درخشش های نور برای حکاکی ده فرمان بر الواح سنگی وجود ندارد و خود حضرت موسی بایستی با قلم و چکش، آن فرامین را  بر سنگ ها بکند!! و ...

    اما به نظر می آید این تازه ترین  فیلم ریدلی اسکات، کامل ترین اثر او به لحاظ مفهومی و بیان ریشه های ایدئولوژی امروز غرب باشد که از دل تاریخ باستان می آید. اسکات در طول دوران فیلمسازی اش به سینماگری مشهور شده که در جهت پروپاگاندا برای تاریخ و ایدئولوژی و سیاست های دیروز و امروز غرب صلیبی / صهیونی فیلم ساخته و می سازد. به جز فیلم اولش یعنی "دوئل کنندگان" در سال 1977 که به ماجرای دو افسر ارتش در دوران ناپلئون می پرداخت، فیلم بعدی اش اولین قسمت از سری فیلم های "بیگانه " بود که حدود 3 ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، برپرده سینماهای  آمریکا نقش بست. فیلمی که در آن نشانه های متعددی از هراس غرب نسبت به ورود مجدد اسلام  به عرصه سیاست و مدیریت جامعه پس از قرن ها دیده می شد. بیگانه، هیولایی باستانی بود که از عمق تاریخ می آمد در دل و مغز میزبان خود یعنی انسانها وارد شده و در عروق مغزی نفوذ می کرد تا از اکسیژن مغز تغذیه نماید. در واقع مانند یک باور ذهنی درون میزبان رشد می کرد و سرانجام با قربانی کردن وی، به عنوان موجودی جدید متولد می شد. در واقع انسانی که میزبان بیگانه شده و او را درونش می پروراند، گویی که درونش یک دیو با خود حمل می نمود. اینگونه به انسان غربی هشدار داده می شد که با یک خطر به شدت مرگبار مواجه است. خطری که بررسی و تحلیل و پژوهش درباره آن، مرگبار بوده و تنها اقدامی که انسان ها بایستی انجام می دادند،آن بود که فقط موجود بیگانه را در هر شرایطی که هست، نابود سازند. (کنایه از یک ایدئولوژی کهن که سیستم حاکم بر غرب را تهدید نموده است و برخی از آن به ایدئولوژی اسلام تعبیر کردند و از همین رو سری فیلم های "بیگانه" که همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی برروی پرده رفتند را نگرش نوین غرب نسبت به نظام ایدئولوژیک معارضشان یعنی اسلام دانستند).

    "Blade Runner" یا "دونده روی تیغ" فیلم بعدی ریدلی اسکات بود که به ماجرایی آخرالزمانی از نگرش ایدئولوژی آمریکایی می پرداخت، فیلم "افسانه" که اسکات بعد از "Blade Runner" به آن رسید نیز موضوعی آخرالزمانی مانند فیلم قبلی اش داشت. ریدلی اسکات در سال 1992 با فیلم "1492: فتح بهشت" ماجرای چالش برانگیز فتح آمریکا و شکل گیری پایه های به اصطلاح نظم نوین جهانی را بازهم از دیدگاهی نژادپرستانه و جانبدارانه جلوی دوربین برد. فیلم های گلادیاتور (2000)، "قلمرو بهشت" (2005) و "رابین هود" (2010) در واقع ادای دین ریدلی اسکات بودند نسبت به اخلاف تاریخی ایالات متحده یعنی روم باستان و صلیبیونی که 200 سال فاجعه به تاریخ بشریت تحمیل کردند.

    اسکات در فیلم های "جی آی جین" (1997)، "سقوط شاهین سیاه" (2001) و "مجموعه دروغ ها" (2008) نیز به تبلیغ برای منجی گری سرویس های جاسوسی و ارتش آمریکا دست زد.

    ریدلی اسکات در فیلم "پرومتئوس" و در سال 2012 ، برای اولین بار تفکرات شرک آمیز در هالیوود را به طور علنی به تصویر کشید و انسانها را مخلوقات مهندسانی در فضا نشان داد که اینک قصد نابودی این مخلوق را دارند.( مانند همانچه در فیلمی مانند "نوح" ، دارن آرنوفسکی به نمایش درآورد)

    علیرغم همه اینها، او در هیچیک از آثارش مانند فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان" به این وضوح و آشکارا به نمایش ایدئولوژی شرک آمیز و شیطانی شکل دهنده ساختار غرب امروز نپرداخته بود. چنانچه حتی در بخشی از  نام و عنوان فیلم ریدلی اسکات یعنی "خدایان و پادشاهان" نیز این روایت مشرکانه قابل جستجوست.

    پنهان نیست که ایدئولوژی آمریکایی همواره از سوی بنیانگذاران و متولیانش، به شدت خود را مدیون مصر و یونان باستان و سپس امپراتوری روم دانسته و می داند.

    بنابر آنچه برخی مورخین و کارشناسان تاریخی معتقدند ، ایدئولوژی مصر باستان و جادوگرانش و خصوصا آنان که از غیبت حضرت موسی (ع) سوء استفاده کرده و گرد سامری و گوساله اش جمع شدند (و البته مورد لعن و نفرین حضرت قرار گرفتند) از 4 شاخصه عمده برخوردار بود:

    1-    شرک

    2-    نژادپرستی

    3-    سرمایه سالاری

    4-    سلطه طلبی

    و همین ایدئولوژی در طول تاریخ اخلاف آن جماعت که همواره سرنخ توطئه ها و فجایع تاریخی را بدست داشتند و امروز نیز محور نظام سلطه هستند ، وجود داشته و در تقریبا تمامی تحرکات سیاسی ، اقتصادی ، نظامی و فرهنگی آنها رویت شده از جمله در هالیوود (به عنوان ویترین هنری شان) و به خصوص در همین فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان" که از تازه ترین تولیدات به اصطلاح دینی این کارخانه به اصطلاح رویاسازی به شمار می رود.

    در واقع عمق نگاه شرک آمیزی که در این فیلم نسبت به رسالت و نبوت یکی از پیامبر اولوالعظم الهی و وجود اقدس باریتعالی به چشم می خورد، ریشه اش در همان انحراف دوران سامری به نظر می آید. همچنانکه سامری با گوساله اش همه رسالت حضرت موسی (ع) را نزد گروهی از بنی اسراییل تحریف کرده و وارونه جلوه داد، اینک نیز اخلاف وی پس از هزاران سال با گوساله های فریبنده جدید در قرن بیست و یکم میلادی، همان خیال را در سر داشته و دارند. می توان گفت اگرچه در فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان"، کاراکتری از سامری و ماجرای گوساله معروفش به چشم نمی آید اما روح مکتب شرک آمیز سامری را در کلیت این فیلم می توان مشاهده نمود و می توان فیلم "اکسدوس : خدایان و پادشاهان" را روایتی سامری گونه از زندگی و دوران پیامبری حضرت موسی(ع) دانست. شاید اگر مکتوبی از سامری باقی مانده بود ، ماجرای پیامبری حضرت موسی (ع) را به همین گونه روایت می کرد!


    0 0

     

    برکتی که فیلم پیامبر رحمت برای سینمای ایران ارمغان آورد

     

     مرحله نخست فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله ) ساخته مجید مجیدی در ایران به پایان رسید درحالی که این فیلم علیرغم تمامی قابلیت های ساختاری و محتوایی ( به جز چند نمایش محدود در مراکز اسلامی دو سه کشور اروپایی) هنوز نتوانسته برپرده سینماهای جهان به نمایش درآید.

    فیلم مجیدی به جز جشنواره فیلم مونترال که با این فیلم افتتاح شد و فستیوال کمرایمیج (که یک قستیوال تخصصی فیلمبرداری است) هنوز در هیچ جشنواره دیگری در جهان نمایش نداشته است و این در شرایطی است که انبوهی از فیلم های سخیف و حقیر و ضعیف در طول سال در صدها جشنواره ریز و درشت دنیا به نمایش درآمده و برپرده سینماهای جهان نقش می بندند. شاید تا قبل از چنین پدیده ای، سخن از لابی های مخوف اکران در دنیا (که در اختیار سرمایه داران و کمپانی های بزرگ آمریکایی است و هر اکران و نمایشی بایستی از کانال و فیلتر این جماعت رد شده و براساس میزان سازگاری با فرهنگ و ایدئولوژی همان جماعت، اجازه اکران یا حضور در جشنواره ها را یابد)، سخنی گزافه و از روی توهم توطئه محسوب می گردید.

    بدون آنکه عدم حضور فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) در میان 9 کاندیدای بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان اسکار 2016 را لحاظ کنیم (علیرغم تمامی نقاط قوت فیلم مجیدی در برابر دیگر فیلم های لیست یاد شده از جمله مطرح ترین آنها یعنی فیلم "پسر شائول" که به احتمال قریب به یقین به دلیل پرداختن به مقوله هولوکاست، برنده از پیش تعیین شده اسکار و دیگر مراسم پیرامونی آن خواهد بود)، عدم اعلام آمادگی هیچ یک کمپانی های اصلی پخش و توزیع فیلم در جهان برای خرید حقوق نمایش فیلم مجیدی و در نتیجه عدم نمایش آن در سالن های سینمای حتی کشورهای اسلامی در آسیا و آفریقا و عدم پذیرش آن در هیچ کدام از حدود 900 جشنواره موجود در دنیا،  حداقل این سوال را برای یک بیننده عادی سینما بوجود می آورد که یعنی این فیلم حتی به اندازه آن تصویر غیر متحرک و سخیف و پیش پا افتاده "تاکسی" جعفر پناهی هم نبوده که تقریبا هیچ جشنواره و اکرانی در دنیا ، از آن غافل نماند؟!!

    بدون آنکه عدم حضور فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) در میان 9 کاندیدای بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان اسکار 2016 را لحاظ کنیم (علیرغم تمامی نقاط قوت فیلم مجیدی در برابر دیگر فیلم های لیست یاد شده از جمله مطرح ترین آنها یعنی فیلم "پسر شائول" که به احتمال قریب به یقین به دلیل پرداختن به مقوله هولوکاست، برنده از پیش تعیین شده اسکار و دیگر مراسم پیرامونی آن خواهد بود)، عدم اعلام آمادگی هیچ یک کمپانی های اصلی پخش و توزیع فیلم در جهان برای خرید حقوق نمایش فیلم مجیدی و در نتیجه عدم نمایش آن در سالن های سینمای حتی کشورهای اسلامی در آسیا و آفریقا و عدم پذیرش آن در هیچ کدام از حدود 900 جشنواره موجود در دنیا،  حداقل این سوال را برای یک بیننده عادی سینما بوجود می آورد که یعنی این فیلم حتی به اندازه آن تصویر غیر متحرک و سخیف و پیش پا افتاده "تاکسی" جعفر پناهی هم نبوده که تقریبا هیچ جشنواره و اکرانی در دنیا ، از آن غافل نماند؟!!

    حالا می توان دریافت که دشمنی غرب صلیبی/صهیونی نسبت به پیامبر رحمت و حتی فیلمی که درباره کودکی ایشان ساخته شده تا چه اندازه عمیق و پایان ناپذیر است که تمامی ژست های به اصطلاح دمکراتیک و دیپلماتیک و آزادیخواهانه و حقوق بشری خود را لگد مال می کند تا سخنی از ایشان در جهان شنیده نشود. تا آنجا که حتی همراهی و همزبانی با فتاوی شیوخ مرتجع وهابی و تکفیری و داعشی را در رسانه های دنیا و نزد افکار عمومی به جان می خرند و بازهم نشان می دهند همه این آتش تکفیری ها و داعشی ها از گور چه موجوداتی برمی خیزد!  غافل از آنکه "کلمه الله هی العلیا".

    اما همچون خود رسول اکرم که برای جهانیان مایه رحمت و برکت بود ، فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) که درباره کودکی حضرت ساخته شده و سعی کرده تا بخش های ناگفته ای از زندگانی پربرکت بهترین و برترین خلق عالم را به نمایش گذارد، برای ایران و سینمایش نیز پربرکت و مایه رحمت بود. رحمت و برکتی که شاید تا سالها نتوانیم ابعاد مختلف آن را درک و تحلیل نماییم.

     

    افتخار برای سینمای ایران

     

    فیلم "محمد رسول الله"(صلی الله علیه و آله) دومین فیلمی است که در تاریخ سینما درباره پیامبر خاتم ساخته می شود، این درحالی است که در همین تاریخ در حدود 250 فیلم درباره حضرت عیسی مسیح (ع) ساخته شده و حدود 120 فیلم هم راجع به حضرت موسی (ع) به روی پرده سینماها رفته است.

    اما سینمای ایران این افتخار را داشته که در میان تمامی کشورهای اسلامی و غیر اسلامی، دومین فیلم را درباره حضرت رسول اکرم بسازد. این در حالی است که نخستین فیلم یعنی فیلم "پیام" یا "الرساله" ساخته مرحوم مصطفی عقاد، در واقع با بودجه و سرمایه و ظزفیت های بسیاری از کشورهای اسلامی همچون مراکش و لیبی و عربستان و ... و همچنین امکانات و ابزار هالیوود ساخته شد. چون به هر حال مرحوم عقاد، یک فیلمساز هالیوودی بود و پیش و بعد از فیلم "پیام"، تعدادی از فیلم های پلیسی و همچنین فیلم های موسوم به آثار هالووینی را ساخته یا تهیه کرد تا جایی که در هالیوود به "پدر هالووین" معروف شده بود.

    سینمای ایران این افتخار را داشت که درباره بخشی از زندگی پیامبر رحمت، فیلم بسازد که تاکنون نه تنها در عالم هنر بدان پرداخته نشده بود که مجموعه روایات و احادیث و مکتوبات تاریخی نیزدرباره آن دوران بسیار اندک و محدود است. در واقع سینمای ایران موفق شد، بخشی مهم از ناگفته ها و ناشنیده های زندگی پیامبر اکرم را به گوش و هوش جهانیان و آیندگان برساند.

    فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) براساس محتوای قوی و باارزش خود، ساختاری متناسب و فوق العاده داشت، در آن حد که ناکنون در سینمای ایران (حتی در فیلم های پرهزینه ای مانند "ملک سلیمان" ، "استرداد" و "راه آبی ابریشم") تجربه نشده بود.

    اگر انقلاب اسلامی، سینمای ایران را به واقع به سینما بدل کرد و بسیاری از تخصص ها و ژانرهایی که تا پیش از انقلاب در این سینما محلی از اعراب نداشتند را برای آن به ارمغان آورد  فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) نیز برای نخستین بار پیشرفته ترین تکنیک های سینمایی (در ابعاد مختلف فیلمبرداری، صدا، موسیقی، چهره پردازی، طراحی صحنه و لباس و جلوه های ویژه میدانی و کامپیوتری) را در خدمت موضوعی والا ، اسلامی و انسانی قرار دا تا نشان دهد که سینمای دینی می تواند در ابعاد بسیار وسیع مطرح گردد. در واقع می توان به جرات گفت که اگر فیلم "پیام" مرحوم مصطفی عقاد، به لحاظ ساختاری یک فیلم تاریخی و نه دینی بود، فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) به لحاظ ساختاری، یک فیلم کاملا دینی است. نوع قاب بندی ها، نورپردازی، تدوین، موسیقی، طراحی صحنه و حتی جلوه های ویژه تصویری، همگی حکایت از ساختاری دینی دارد که برای نخستین بار در سینمای ایران در این سطح تجربه می شود.

    گفته می شود وقتی فیلم به همت "ویتوریو استورارو" برای 135 نفر از فعالین و سینماگران موثر در هالیوود از جمله فرانسیس فورد کوپولا در بنیاد فیلم آمریکا American Film Institute به نمایش درمی آید، تحسین و شگفتی حاضرین از جمله شخص کوپولا را به همراه می آورد که چگونه سینمایی به جز سینمای آمریکا توانایی آن را پیدا کرده که بتواند صحنه های سینمایی را در این حد از تکنیک به نمایش دربیاورد.

    همچنین ساختار سینمایی فیلم از جمله فیلمبرداری آن در جشنواره کمر ایمیج مورد تحسین قرار گرفت و جایزه ویژه زوج سینمایی در این جشنواره به ویتوریو استورارو و مجید مجیدی تعلق گرفت.

    نکته مهم اینکه فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) در وب سایت سینمایی معتبر IMDB از کاربران این سایت، از 10 امتیاز ممکن 7/8 امتیاز دریافت کرده که امتیاز فوق العاده ای در میان فیلم های این وب سایت و به خصوص فیلم های امسال به حساب می آید.

    و افزون بر همه این نقاط قوت تکنیکی ، آنچه بیش از همه بر مخاطبان خارجی فیلم در همان نمایشات اندک، تاثیر حیرت انگیزی داشته ، شخصیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و سیر و سلوک ایشان در همان سنین و دوران کودکی و نوجوانی است که در فیلم مجید مجیدی به خوبی تصویر شده است. آنچه را که به قول یکی از تماشاگران فیلم در وجود هیچیک از پیامبران الهی که درباره شان فیلم ساخته شده ، مشاهده نشده بود.

     

    تکنیک های جدید و تکنولوژی پیشرفته

     

    یکی از مواردی که در کنار دیگر حاشیه های فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) مطرح شد، استفاده از متخصصین و تکنیسین های غربی بود. در حالی که به اجماع بسیاری از کارشناسان سینمای ایران حتی در خارج کشور، متخصصین و تکنیسین های سینمای ایران، یکی از برجسته ترین و کارآمدترین افراد در میان همکاران جهانی خود بوده و هستند که با کمترین امکانات، بهترین نتایج و حاصل را ارائه داده و می دهند. فیلمبرداران، متخصصان صدا، طراحان صحنه و لباس و متخصصان چهره پردازی، آهنگسازان و حتی طراحان و مجریان جلوه های ویژه که در برخی آثار، حاصلی قابل توجه داشته اند، توانسته و می توانند مطلوبترین ساختار تصویری و صوتی را برای هر فیلمی رقم بزنند. (سینمای امروز ایران اگر در زمینه محتوا و داستان و فیلمنامه فقیر و بی چیز است اما به لحاظ متخصص انواع ابزار و وسایل ساخت فیلم بسیار غنی و ثروتمند به شمار می آید).

    بنابراین برای جهانی تر شدن یک فیلم، عاقلانه ترین و منطقی ترین راه برای استفاده از عوامل معروف خارجی، بهره گرفتن از بازیگران و هنرپیشه های معروف است که نام و تصاویرشان مثلا بتواند تماشاگران دیگر کشورها را به فیلم جلب نماید. مسلما تماشاگران عام سینما هرگز برای خاطر نام و عنوان ویتوریو استورارو یا اسکات استیوارت و یا الله رحمان به سالن های سینما نخواهند رفت اما مثلا یک جرج کلونی یا رابرت دو نیرو و یا مایکل کین آنها را جذب سالن های سینما خواهد کرد. همچنانکه آنتونی کویین و ایرنه پاپاس و...بودند که برای تماشاگر غربی، جذابیت های فیلم "پیام" را رقم زدند و نه فیلمبردار یا تدوین گر و یا حتی مصطفی عقاد، کارگردان آن فیلم.

    بنابراین استفاده از امثال ویتوریو استورارو و اسکات استیوارت و الله ار رحمان در فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) نه به دلیل نام و تخصص آنها، بلکه به جهت بهره گیری از ابزار و وسایل پیشرفته فیلمبرداری و جلوه های ویژه و تدوین و صدا و ... بوده که تنها در اختیار آنان گذارده می شده  و مثلا در اختیار مدیر فیلمبرداری اغلب آثار مجیدی یعنی محمد داوودی یا صداگذاران معتبری مانند خانزادی و دلپاک قرار نمی گرفته است.

    فی المثل کمپانی و برند "پاناویژن" که سازنده معتبرترین و بهترین دوربین های فیلمبرداری در دنیا است، به دلیل وجود تحریم ها هرگز دوربین خود را در اختیار فیلمبرداران ایرانی قرار نمی دهد اما نام ویتوریو استورارو آنقدر در سطح جهانی اهمیت داشت که این دوربین ها در اختیار او قرار گرفت و نسبت به دوربین های موجود در سینمای ایران، تصاویر بسیار بهتری ضبط کردند. یا ابزار و وسایلی که برای خلق جلوه های ویژه تصویری فیلم مورد استفاده قرار گرفت را تنها اشخاصی مانند اسکات استیوارت (برنده اسکار برای فیلم "بیب") می توانستند در اختیار بگیرند و این وسایل در اختیار متخصصانی همچون امیررضا معتمدی که کارهای شاخصی همچون"در چشم باد"را در کارنامه خود دارد، قرارنمی گرفت.

    پرواضح است که اصرار مجیدی برای استفاده از تکنیسین ها و متخصصان خارجی و هزینه در این باب، تنها جهت بهره گیری از وسایل و ابزار پیشرفته آنها بوده و بس وگرنه تنها به کارگیری یک هنرپیشه مشهور خارجی، می توانست ظرفیت های بهتری برای جلب مخاطب خارجی فراهم آورد.

     

    فروش شگفت انگیز فیلم

     

    اما فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) علیرغم در اختیار نداشتن هنرپیشه خارجی و حتی بازیگران مطرح داخلی ، براساس آمار بلیط های الکترونیکی موجود تا امروز، در حدود 15 میلیارد تومان فروش داشته است که در همین حد، پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران محسوب می شود.

    اگر بخواهیم براساس تعداد سانس فیلم ها قضاوت نماییم، این فیلم با زمانی در حدود 3 ساعت، در واقع نصف فیلم های دیگر، سانس های یک سالن سینما را اشغال نمود. با این دلیل برای مقایسه فروش این فیلم و دیگر فیلم ها که دو برابر آن سانس نمایش داشته اند، می توان با یک حساب سرانگشتی به رقم فروش دو برابر یعنی 30 میلیارد تومان برای اکران اول فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) رسید.

    اما این نکته نیز وجود دارد که برای میزان 3 ساعت زمان فیلم، بلیط آن نیز نسبت به یک فیلم 90 دقیقه ای بهای بیشتر داشته است. این در حالی است که به جز یکی دو سینمای ممتاز در تهران با بلیط 10 یا 12 هزار تومان برای نمایش فیلم مجیدی ، بقیه سینماهای درجه یک در تهران با بلیط 8000 تومان (در مقابل بلیط 6000 تومان برای فیلم های معمولی) و همچنین بلیط های 6 ، 5 ، 4 و حتی 3 هزار تومانی، فیلم را در تهران و شهرستان ها اکران کردند که اغلب تفاوت قیمت بلیط ها با بلیط فیلم های دیگر، یک تا 2 هزار تومان و حتی 500 تومان بود. مثلا در کرمان که بلیط معمولی سینماها 6000 تومان بود برای فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) ، 7000 تومان اعلام گردید.

    بنابراین با احتساب گرانتر بودن قیمت بلیط های فیلم ، ب برروی کاغذ ه طور متوسط تا 20 درصد می توان از میزان 30 میلیارد تومان فروش فیلم کاست. اما براساس آنچه روانشناسان سینمایی باور دارند، فیلم های طولانی (دو ساعت و نیم و بیشتر از آن) همواره به طور متوسط  تا 20 درصد از تماشاگران خود را از دست می دهند، خصوصا در ایران که نسبت به سینمای جهان (با تحمل متوسط زمان 2 ساعت 20 دقیقه برای هر فیلم) اساسا با زمان بیش از 90 دقیقه برای هر فیلم چندان میانه ای ندارند. بنابراین آن 20 درصد کاهش فروش به خاطر افزایش قیمت بلیط را می توان با حساب این 20 درصد ریزش ناگزیر تماشاگر ، ندیده گرفت.

    باید توجه داشت که این میزان فروش و استقبال با توجه به بحران نابود کننده امروز سینمای ایران ناشی از تحمل ناپذیر بودن خیل فیلمفارسی ها و آثار شبه روشنفکری که میزان تماشاگر آن را به 4-5 درصد کل مردم ایران رسانیده است، در واقع معجزه ای برای نجات سینمای ایران به نظر می آید.

    براساس آمار موثق، رقم دقیق تولید فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله)، حدود 62 میلیارد و 330 میلیون تومان بوده است که با در نظر گرفتن فروش اکران نخست آن یعنی 30 میلیارد تومان، بدون احتساب فروش جهانی و ویدئویی و تلویزیونی و رسانه های جمعی دیگر و همچنین بلیط های غیر الکترونیک در شهرستان ها که رقم قابل توجهی را شامل می شوند، حدود نیمی از هزینه خود را بازگردانده است. ضمن اینکه اساسا بودجه فیلم از محلی غیر از بودجه  سینمای ایران و حتی بودجه های دولتی تامین شده است.

    مقایسه این ارقام با میزان کل بودجه تولیدی فیلم های یکسال سینمای ایران و مقدار فروش آنها نشان از توفیق بالای فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) تا اینجا و پس از حدود 3 ماه اکران عمومی دارد. برای مصداق این مدعا نگاهی به بودجه تولیدی و فروش فیلم های سال 1393 می اندازیم:

    حدود 120 فیلم تولید شده در سال 1393 با احتساب متوسط800 میلیون تومان هزینه تولید هر فیلم (برخی از فیلم ها زیر این رقم و برخی هم خیلی بالاتر از آن سرمایه برده اند)، مجموعا 96 میلیارد تومان بودجه صرف کرده اند. اما رقم فروش مجموع فیلم های اکران شده (به جز "شهر موش ها 2" که موقعیت خاصی داشته و حدود 12 میلیارد تومان در سراسر کشور گیشه داشته است) نزدیک به 25 میلیارد تومان بوده است.

    یعنی مجموع فروش تمامی فیلم های سال 1393 سینمای ایران در حدود یک چهارم هزینه های خود را در گیشه ها برگردانده است. به عبارت دیگر در حالی که هزینه ساخت همه آثار یکسال سینمای ایران در مجموع یک و نیم برابر بودجه ساخت فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) بوده اما در کل، یعنی تمامی فیلم های سال 93، حتی 5 میلیارد تومان هم کمتر از آن فیلم مجیدی فروش داشته اند!

    این برای آنان که به دلائل مختلف، هزینه کردن بودجه فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) را برای مثلا ساخت 10 فیلم کم هزینه تر، مناسب تر می دانستند، می تواند برهان قاطعی باشد که تنها به کمیت نگاه نکرده و کیفیت را هم در نظر داشته باشند، همان گونه که مخاطب فهیم ایرانی، کیفیت را در نظر داشت و به اندازه دو برابر کل فیلم های یک سال سینمای ایران به تماشای فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) نشست.

     

    جذب اقشار گریزان از سینما

     

    فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) اقشاری از مردم ایران را به سینماها کشانید که سالها بلکه نزدیک به 3 دهه به سینما نرفته بودند. نگاهی به چهره ها و تیپ های اشخاص و مردمی که اغلب دسته جمعی و در سانس های مختلف در شهرهای گوناگون این مملکت به تماشای فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) رفتند، حکایت از همین واقعیت داشت که این فیلم پس از سالها تماشاگران بالقوه و گریزان از سینما را (که اساس بحران سینمای ایران محسوب شده و سالیان دراز است که کارشناسان و اهالی این سینما با برگزاری همایش ها و میزگردها و مقالات و کتب و مجالس بی شمار سعی در حل آن دارند) به سالن های سینما کشانید و حداقل برای یک فیلم هم که شده، بحران دیرپای این سینما را حل کرد. بسیاری از کارشناسان و ناظران و اهالی سینما از این واقعه به عنوان آشتی مردم با سینما نام بردند.

     

    سینماهایی که افتتاح یا بازگشایی شد

     

    فیلم "محمد رسول الله" ( صلی الله علیه و آله) باعث رونق، بازسازی و افتتاح و بازگشایی دهها سالن سینما در این سرزمین شد. یعنی همان که رویای بسیاری از فیلمسازان و مسئولین و کارشناسان سینما بوده و هست.

    بسیاری از شهرها که اصلا فاقد سالن سینما بودند، با اکران فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) شاهد افتتاح اولین سالن های سینما در شهر و دیار خود شدند و یا پس از سالها تعطیلی و رکود سالن سینمای شهر خود، ناظر بازگشایی و افتتاخ آن شدند. به تیتر برخی اخباری که در روزهای اکران فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله)، حکایت این افتتاح و بازگشایی ها داشت ، توجه نمایید:

    -افتتاح سینما دیجیتال سرخه با اکران فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله)

    -اولین سینمای شرق هرمزگان در آستانه بازگشایی، فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) در شهرستان میناب اکران شد

    -سینما پرستو شهرستان دماوند پس از 12 سال تعطیلی با اکران فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) بازگشایی شد. این سینما از سال 1382 تعطیل بوده است.

    - بازگشایی تنها سینمای شهرستان تفت با فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله)

    -چراغ سینما هامون شهرستان زابل پس از سالها خاموشی با اکران فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) روشن شد. استقبال پر شور مردم، مسئولین شهر را شگفت زده کرد.

    -سینما دیجیتال بوکان با اکران فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) به بهره برداری رسید. در بوکان یک سینما وجود داشت که بیش از 15 سال است که تعطیل شده.

    -بازگشایی سینما عصر جدید اراک با فیلم "محمد رسول الله" (صلی اله علیه و آله) پس از تعمیرات اساسی

    -سینما دیجیتال بندر ترکمن پس از دو دهه تعطیلی سینما در این شهر افتتاح شد

    -فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) تنها سینمای تربت حیدریه را به نام سینمای اندیشه، بازگشایی کرد.

    - با فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) سینمایی درمرند افتتاح شد.

    - و ....

    و این همه ماجرا نبود ، بیش از 120 سینما در شهرستان ها و 80 سینما در تهران به سیستم نمایش پیشرفته D و صدای دالبی مجهز شدند.

    سوالی که پیش می آید این است که تا کنون برای چند درصد سینماگران و سینمای ایران ، شهرستان هایی همچون میناب و بوکان و مرند و زابل و بندر ترکمن و ... اهمیت داشته است؟ چند نفر از این حضرات اصلا نام این شهرستان ها را شنیده اند؟! آیا در ساخت و تولید فیلم هایشان اساسا به این مردم هم فکر می کنند؟!! مسلم اگر چنین بود، سالن های سینما در شهرستان های فوق زودتر از این زمان افتتاح  یا بازگشایی می شدند و یا اصلا تعطیل نمی گردیدند. آیا این سینماگران هیچگاه از خود سوال می کنند که چرا تماشاگر زابلی و کرد و هرمزگانی و سرخه ای و ترکمن و کرمانشاهی و شهر کردی و الیگودرزی و بهشهری ... از فیلم های آنها گریزان است اما از فیلمی همچون "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) استقبال می کند؟ و مردم کمیجان در انتظار نمایش این فیلم هستند. آیا می دانید کمیجان در کجای این مملکت واقع است؟!!

    لطفا از آن تحلیل های فضایی هم ارائه نکنید که مثلا 70 درصد زمین چمنش نامناسب بود و 60 درصد هم داور ، ناداوری کرد و 30 درصد هم به خاطر تماشاگرنماها بود و 40-50 درصد هم به دلیل ...!!!

     

    ...و سینماهایی که رونق گرفت و رکوردهایی که شکست

     

    به اخبار زیر هم توجه فرمایید که در همان روزها در خبرگزاری ها و روزنامه ها و سایت های خبری انتشار یافت و خبر از استقبال شگفت انگیز مردم از فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) داشت:

    -آشتی مردم شهر قزوین با سینما با اکران فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله و علیه و آله) . فروش این فیلم در دو سینمای فعال شهر قزوین پس از کمتر از 40 روز رکورد زد و به رقمی بیش از 100 میلیون تومان رسید. خبرگزاری ایرنا در 15 مهرماه گزارش می دهد: سالن های دو سینمای فعال قزوین با اکران عمومی فیلم "محمد رسول الله"(صلی الله علیه و آله) که آن را باید یکی از مهمترین پروژه های دنیای اسلام نامید، پس از مدت ها رنگ شلوغی و رونق به خود دیده است که این موضوع یادآور روزهای طلایی سینما در این شهر و آشتی شهروندان آن با سینما است.

    - فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) در کرمانشاه رکورد شکنی کرد. برخی از این استقبال به عنوان آشتی مردم کرمانشاه با سینما یاد می کنند. مسئول اکران فیلم در کرمانشاه گفت که در هیچ سانسی حتی یک صندلی هم خالی دیده نمی شد.

    -پیش فروش 10 هزار بلیط در کردستان. رکورد تماشاگر در سینما بهمن سنندج شکست. تمام صندلی ها پر است.

    -همه سینماهای کرمان فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) را نمایش می دهند.

    -فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) در سینما بهمن شهرکرد رکورد شکست.

    - فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) لرستانی های را با سینما آشتی داد.

    - سالن هایی در الیگودرز و کوهدشت و پلدختر و دلفان که فاقد سالن سینما هستند ، به نمایش فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) اختصاص داده شد.

    - به گزارش ایرنا در تاریخ 10 شهریور، با نمایش فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله)، رکورد فروش فیلم در تاریخ لرستان شکسته شد.

    -فروش قابل توجه فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) در سینما بهمن بهشهر که به سیستم D مجهز شده است.

    -بیش از 40 شهر با اکران فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) و به برکت این فیلم، دارای سالن سینما شدند.

     

    آنچه آمد تنها بخشی از برکتی است که فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) برای سینمای ایران به ارمغان آورد. انشاالله با یاری خداوند و عنایت خود حضرت، مکر و کید دشمنان اسلام در هم شکند و این فیلم ارزشمند بتواند جایگاه خود را در میان مخاطب جهانی نیز بیابد.


    0 0

     

    یک شگفتی دیگر برای سینمای ایران

     

     

     

    این دومین شگفتی امسال سینمای ایران پس از فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) بود. یک انمیشن بلند داستانی که خیلی زود و برخلاف همه پیش بینی ها، فروش میلیاردی را پشت سر گذارد و مخاطبان بسیاری خصوصا از گروه کودکان را به خود جذب کرد. پاسخی در خور و شایسته به یکی از کاستی ها و نقائص عمده این سینما در طول سالیان گذشته، سینمایی که همواره افتخار نزدیک به 60 سال تجربه ساخت انیمیشن را برای خود در بوق کرده اما هنوز نتوانسته بود در سطح استانداردهای بین المللی، یک انیمیشن بلند داستانی را تولید نماید و این به عنوان یک سوال بی پاسخ برای مخاطبان این سینما باقی بود. در حالی که انیمیشن بلند داستانی، سالهاست در سینمای استاندارد جهان، یکی از پرمخاطب ترین آثار بوده و هست و جمعی از برفروش ترین فیلم های تاریخ سینما را همین کارتون های داستانی تشکیل داده و می دهند. کارتون هایی که امروزه دیگر نه تنها مخاطب کودک که به قول معروف تا سن 90 سالگی را جذب خود می کند.

    شاید اگر قرار باشد تعداد انیمیشن های بلند داستانی را در سینمای ایران، لیست کنیم، از تعداد انگشتان یک دست فراتر نرود. لیستی که اعضای آن اغلب با شکست در جلب مخاطب مواجه شده و یا اکران مطلوبی پیدا نکرده و یا اساسا به اکران عمومی نرسیدند. آخرین فیلم های این لیست، دو انیمیشن "جمشید و خورشید" و "تهران 1500" بودند که این آخری، تقریبا فروش بهتری نسبت به انیمیشن های قبلی یافت اما با توجه به هزینه و وقت بسیاری که صرف ساخت آن شده بود، به هیچوجه نتوانست راه را برای ساخت انیمیشن های بعدی باز نماید. خصوصا اینکه "تهران 1500" اساسا انیمیشنی برای بزرگسالان بود با کاراکترهایی که براساس بازیگران معروف طراحی شده و همان بازیگران نیز صداپیشه شخصیت های یاد  شده بودند.

    در واقع انیمیشن های "جمشید و خورشید" و "تهران 1500" سعی کردند براساس الگوی موفقیت کارتون های هالیوودی عمل کرده و بازیگران معروف را به صحنه دوبله کاراکترهای کارتونی کشانده و از این راه، مخاطبان خود را افزایش دهند. آنچه سالهاست در هالیوود و برای انیمیشن های میلیاردی آنها رواج دارد. چنانچه گاهی دستمزد هنرپیشه های معروفی که به جای شخصیت های انیمیشن حرف می زنند، چندین برابر  بودجه کل کار می شود.

    انیمیشن "تهران 1500" از یک الگوی دیگر هالیوودی نیز استفاده کرده بود و آن بوجود آوردن موقعیت های فانتزی در شرایطی ناهمزمان برای شخصیت ها و فضاهای امروزی بود. اینکه کاراکترهایی با خصوصیات آشنای امروز ایران به سال 1500 با ویژگی های بسیار متفاوت برده شوند، خود می تواند موقعیت های طنز آمیزی ایجاد نماید که ماهیتا برای جلب تماشاگر کافی است. اما متاسفانه با وجود همه این تمهیدات، آنچنان که انتظار می رفت، انیمیشن های یاد شده توفیق کسب نکرده و کسی آنها را جدی نگرفت.

    از همین روی، وقتی سخن از انیمیشنی دیگر به نام "شاهزاده روم" به میان آمد که از قضا، هیچیک از تمهیدات فوق را هم به کار نبسته بود، یعنی نه از هنرپیشه های معروف برای دوبله کاراکترهای خویش بهره گرفته بود و نه از موقعیت های طنز زمانی استفاده نموده بود، همه چشم اندازها و انتظارات به یک نقطه ختم شد؛ یک شکست دیگر برای انیمیشن ایران! "شاهزاده روم" با روایتی کاملا کلاسیک و یک قصه تاریخی معمولی که در نگاه اول ، یک انیمیشن بود که تقریبا امکان نداشت هیچ شانسی برای موفقیتش در جذب مخاطب قائل گردید.

    اما "شاهزاده روم" نه تنها در جذب مخاطب ، آن هم مخاطب کودک موفق شد و از همین روی فروش نسبتا مناسبی هم پیدا کرد بلکه راه ساخت انیمیشن های موفق را برای سینمای ایران باز کرد.

    اگر مخاطب کودک نمی توانست از روابط  آن راننده تاکسی تهران سال 1500 (با نوع اخلاق و رفتار خاص) و دختری که از سیاره ای دیگر می آمد (با همان تیپ دختر خانواده مرفه امروزی) ، سر در بیاورد اما به خوبی می تواند با دختری که توسط یک فرشته پروانه ای راهنمایی شده و از شر جادوگری با خفاشی دست آموز می گریزد تا به سرنوشت شگفت انگیز خود برسد، ارتباط برقرار نماید.

    تماشاگر خردسال انیمیشن "شاهزاده روم" برای فرار و گریزهای آن پروانه از دست خفاش، نگران و در عین حال شادمان شده، از ناکامی های خفاش و صاحب غول پیکرش در دل خوشحال  می گردد، از خواب و رویاهای حقیقی دختر و حضور در نزد شخصیت هایی بزرگ که با هاله ای از پروانه مشخص شده اند، حیرت زده شده و با دو بچه بازیگوش اما دانا و موثر (یکی در روم و دیگری در عراق) همراه گردیده تا از یک سوی، شاهزاده را از جهنم جنگ به در برد و از دیگر سو،راه را برای تحقق آرزوی شاهزاده و رسیدن به وصال یار هموار سازد آنگونه که پسر بچه بازیگوش آهنگر سامرایی، با گیج کردن نگهبانان منزل حضرت امام هادی (علیه السلام) ، موجب فراهم آمدن زمینه های انجام ماموریت مهم پدرش برای امام شده تا شاهزاده اسیر را نزد امام بیاورد.

    سازندگان انیمیشن "شاهزاده روم" برای روایت فوق، ساختارانیمیشنی کلاسیک و جذاب با طراحی ها و رنگ آمیزی چشم نواز و دلنشین برگزیدند تا در درجه اول مخاطب کودک با فضایی کارتونی و رنگین کمانی مواجه شود. برخلاف انیمیشن هایی همچون "جمشید و خورشید" و "تهران 1500" که از نوعی طراحی خاکستری و اسطوره ای (در "جمشید و خورشید") و شبه رئال و فضایی (در "تهران 1500") استفاده شده بود.

    اما نکته مهم دیگر انیمیشن "شاهزاده روم" پرداختن به روایتی کمتر گفته شده از ارتباط حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و یکی از مهمترین حواریون حضرت عیسی مسیح  یعنی پطرس یا همان شمعون است. براساس این روایت موثق و معتبر، مادر حضرت مهدی (علیه السلام) به نام ملیکا که بعدا نامش به نرجس خاتون تغییر می کند، در واقع یکی از نوادگان پطرس مقدس بوده که در زمان امامت حضرت امام هادی (علیه السلام) دختر امپراطور روم شرقی (بیزانس) محسوب می گردیده است.

    در طی جنگ سپاه مسلمانان با امپراتوری روم شرقی و محاصره و تخریب شهر قسطنطنیه ، او به اسارت در آمده و به بغداد آورده می شود. اما حضرت امام هادی (علیه السلام)  وی را آزاد کرده و به همسری فرزندش، حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) در می آورند. مولود امام عسکری و نرجس خاتون، که به خاطر توطئه های بنی عباس علیه ائمه اطهار (علیهم اسلام) در پنهان و خفا متولد می شود، همان موعودی است که قرن هاست، بشریت در انتظار ظهور و قیام ایشان به سر می برد.

    سازندگان انیمیشن "شاهزاده روم" با هوشمندی و بهره گیری از روایات مستند و معتبر، ملیکا یا شاهزاده روم را از همان روزهای شاهزادگی در قلمرو بیزانس، سرگشته و جستجوگر به دنبال سرنوشتی تاریخی نشان می دهند که علیرغم نامزدی برای یکی از فرماندهان سپاه روم، دست تقدیر الهی، وی را از ازدواج تحمیلی نجات داده و به سوی ایفای نقشی مهم در تاریخ بشریت رهنمون می کند. یک کاراکتر کارتونی در شکل و شمایل پروانه، در طی نیمه نخست "شاهزاده روم"، راهنمای ملیکاست. همان پروانه ای که در نخستین نمای فیلم، ظاهر شده و سپس ما را به همراه خود به درون ماجرا می برد.

    و از همان نخستین لحظات نیز خفاشی بد طینت به دنبال اوست که بعدا متوجه می شویم صاحبش از توطئه گران علیه امپراتوری بوده که قصد دارد با برقراری ازدواج فرمانده سپاه روم و ملیکا به سوی قبضه کردن قدرت برود.

    خواستگاری حضرت مسیح (علیه السلام) برای نواده ای از فرزندان پیامبر خاتم، که در حالتی رویا گونه برای ملیکا حادث می شود و همچنین مشرف شدن نزد حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) و حضرت مریم که در همان حال اتفاق می افتد، از جمله نقاط جالب توجه حکایت"شاهزاده روم" است که به شکل و فرم بدیعی در اثر قرار گرفته است. گرافیک و طراحی چشم نواز این صحنه ها، به خوبی می تواند مخاطب را جذب حکایت جاری بنماید. همچنین رابطه ندیمه شاهزاده و دختر بچه کوچکش (که از شخصیت های سمپاتیک اثر محسوب می شود) با شاهزاده که در زمان حساس نیز وی را از مهلکه آتش جنگ نجات می دهند، از دیگر محورهای دراماتیک و پیش برنده حکایت محسوب می شوند. همان محوری که قرینه خود را در کسوت مرد آهنگر و پسر بچه با نمکش در سامرا به تماشاگر نشان می دهد. زوجی که همانند ندیمه و دخترش، نقش خود را در جریان رسیدن ملیکا به خانه امام هادی (علیه السلام) و در نتیجه ازدواجش با امام حسن عسکری (علیه السلام) به خوبی ایفا کرده و نشان می دهند.

    یکی از مهمترین وجوه موفقیت انیمیشن "شاهزاده روم"، روایتی از تاریخ اسلام و زندگی ائمه اطهار (علیهم السلام) و به خصوص ولادت امام عصر (عج) به عنوان یکی از پوشیده ترین و در حقیقت شگفت انگیز ترین روایات شیعه است که شاید بسیاری از آن اطلاع نداشته باشند. روایتی که پیوند حیرت انگیزی مابین اسلام و مسیحیت ایجاد کرده و به نحوی موید بازگشت حضرت عیسی مسیح (علیه السلام) به هنگام ظهور و قیام مهدی صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و در کنار ایشان است.

    طرفه آنکه سازندگان اثر با هوشمندی هنرمندانه ای این روایت شگفت را در تبلیغات و تیزرها و آنونس و حتی عنوان فیلمشان پنهان ساخته و تا نیمه های فیلم نیز، تماشاگر، متوجه اصل و انتهای ماجرا نمی شود. بسیاری از تماشاگران تا زمان دیدن فیلم، متوجه نبودند که به تماشای چه فیلمی آمده اند و این به قول معروف سورپرایز که آنان را از ورای یک کارتون شاد و سرحال و بامزه و درباره شاهزاده ای از روم ، ناگهان به ماجرای ولادت امام زمان برساند ، تماشای فیلم را بسیاری دلپذیرتر و در خاطره ها ماندگارتر می نماید.

    شاید اگر از ابتدا در تبلیغات انیمیشن "شاهزاده روم" بر حکایت ولادت امام زمان (علیه السلام) تاکید می شد، مخاطب بسیار بیشتری جذب فیلم شده و فروش آن به دو تا سه برابر میزان کنونی می رسید ولی این غافلگیری دلچسب، خاطره ای ماندنی برای تماشاگر سینمای ایران خلق کرده است.

    انیمیشن "شاهزاده روم"، به دلیل تولید مشترک با دو موسسه سینمایی و تصویری لبنانی، برخلاف انیمیشن های تولید شده قبلی، اکران بین المللی موفقی هم داشت و توانست قشر وسیعی از مخاطبان را در کشورهای اسلامی و عربی ، جذب خود نماید. موفقیت فیلم آنچنان بود که در وب سایت معتبر سینمایی IMDB امتیاز 1/8 از 10 را به خود اختصاص داد که امتیاز فوق العاده بالایی محسوب می شود. این در حالی است که موفق ترین انیمیشن بلند سینمایی تا پیش از این یعنی "تهران 1500" در همین وب سایت IMDB امتیاز 9/4 از 10 را گرفته بود که امتیاز مطلوبی  به نظر نمی آید.

    توفیق انیمیشن "شاهزاده روم" چه در به تصویر کشیدن یک روایت مهم اسلامی، چه در ارائه ساختاری استاندارد و جذاب و چه در جذب مخاطب انبوه و مربوط، بار دیگر راه حل بحران امروز سینمای ایران را حتی در سخت ترین و پیچیده ترین حیطه ها یعنی میدان انیمیشن به نمایش گذارد که اگر این سینما به روایات و حکایات مرتبط با باورها و اعتقادات و زندگی مردم این سرزمین بپردازد، قطعا مخاطب انبوه را خواهد داشت و تماشاگران قهر کرده از سالن های سینما را دوباره به این سینما خواهد کشانید.

    در سال 1394 دو اتفاق مبارک رقم خورد که قطعا دلیل محکم و منطقی برای خروج از بحران تماشاگر سینمای ایران می توانند قلمداد شوند: نمایش و اکران فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) که با رقمی معادل 30 میلیارد تومان (با احتساب دارا بودن فقط نیمی از سانس های فیلم های دیگر) و اکران عمومی انیمیشن "شاهزاده روم" که با فروشی بیش از 3 میلیارد تومان و چند اکران بین المللی تا اینجا، فصلی نوین در سینمای انیمیشن این سرزمین گشوده است.


    0 0

     

    پرونده ای برای یک تمدن آسمانی

     

    چند سال قبل دوستی ، کتابی به نگارنده معرفی کرده به نام The Future Of Political Islam (آینده اسلام سیاسی) تالیف نویسنده و محقق معروف آمریکایی، گراهام فولر. در این کتاب که در سال 2003 توسط انتشارات مک میلان در آمریکا به چاپ رسیده بود، ابعاد مختلف گرایشات سیاسی اسلام گرایان و عملکرد آنها خصوصا در دو سه دهه اخیر در نقاط ملتهب جهان (از نقطه نظر غربی ها) مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است. اما آنچه بیشتر از متن این اثر (که البته غرض ورزی های معمول نویسندگان غربی را در خود دارد) برایم جالب بود، نقل قولی بود که گراهام فولر در مقدمه کتاب از یک دانشمند یهودی به نام مارتین کریمر آورده بود . آن نقل قول چنین بود:

    "...در سال 1000 میلادی، خاورمیانه، اساس دنیای متمدن بود. کسی اگر زبان عربی نمی دانست، نمی توانست ادعا کند که آموزش کاملی دیده است. یک امپراتوری اسلامی از طریق فتح و غلبه از 4 قرن پیشتر، بذرهای یک تمدن اسلامی را کاشته و آبیاری کرده بود و این تمدن توسط اراده آزاد خلاقیت های مادی و شجاعت های معنوی حمایت و پشتیبانی می شد. تردیدی وجود ندارد که سلسله های اسلامی، قوی ترین سیاست و اقتصاد و نظامی گری روز را به نمایش گذراده بودند. این تمدن شهری فوق العاده، هوش و نبوغ و استعداد انسان ها را به خوبی پرورش داد. به نظرم اگر در آن سالها یعنی سال 1000 میلادی ، جایزه نوبل وجود داشت ، تقریبا همه جوایز آن ، به مسلمانان اختصاص  می یافت ..."

    اگرچه سالها بود که به دلائل مختلف، از جمله مستندهای مختلفی که می ساختم با مقوله تمدن اسلامی درگیری فکری داشتم ولی با خواندن این مطلب از سوی یک دانشمند خارجی آنهم یهودی در کتاب یک محقق آمریکایی(که البته خواسته بود با سوء استفاده از این مطلب و ذکر غلو آمیز عقب افتادگی های امروز جهان اسلام، آن پیشرفت های علمی و فرهنگی و هنری را تنها جرقه ای قلمداد نماید که خیلی زود خاموش شد)، اما ذهنم بیشتر از همیشه درگیر این مقوله شد.

    مطالعه کتب مختلف دیگر از محققان و پژوهشگران داخلی و خارجی از جمله استاد مطهری، دکتر ولایتی ، آدام متز، ژوزف بورلو ، ویل دورانت، کریستن سن ، ارنست کوئل ، روبرت ایروین و کریستین پرایس و ...و به خصوص کتاب "مقدمه ای بر تاریخ علم" جرج سارتون، من را با بخش مهمی از تاریخ بشریت مواجه ساخت که به عمد از این تاریخ حذف شده بود. بخشی 1400 ساله که با آغاز نبوت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) شروع شد، با امامت ائمه اطهار(علیه السلام) تکامل یافت و با غیبت حضرت حجت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وارد مرحله ای نوین گشت که پس از آن توسط علماء و روحانیون و حوزه های علمیه (خاستگاه اصلی اندیشمندان و دانشمندان و هنرمندان) تداوم یافته تا امروز که تحت لوای انقلاب و نظام جمهوری اسلامی، می رود تا تمدن نوین اسلامی را در جهان استکبار زده کنونی برپا سازد.

    دغدغه ها و مطالعه های متعدد، مشاوره و مصاحبه و گفت و گو با اساتید و کارشناسان و پژوهشگران مختلف و تحقیق و پی گیری باعث شد تا نگارنده به ارائه طرح مجموعه ای مستند درباره تمدن اسلامی با عنوان "تمدن آسمانی" به تلویزیون اقدام نماید که پس از بحث و مناقشه های فراوان به تصویب رسید.

    تولید مجموعه فوق در آبان ماه 1390 با یک سفر تحقیقاتی-تولیدی به ترکیه کلید خورد و پس از گذشت حدود 4 سال و تصویر برداری در بیش از 76 شهر و شهرستان و روستا در داخل و خارج کشور و مکاتبه و تعامل با نزدیک به 70 مرکز آکادمیک و پژوهشی داخلی و خارجی، این مجموعه مستند ابتدا در ماههای خرداد تا مردادماه سال جاری از شبکه خبر پخش شد و اینک از اواسط آذرماه تاکنون برای بار دوم از همین شبکه در حال پخش است و مورد استقبال اهل علم و هنر و تاریخ در داخل و خارج کشور قرار گرفته است.

    این نخستین تلاش تلویزیونی و تصویری در کشور ما برای نمایش تمدنی است که از عمق باورها و اعتقادات ما برخاست و والاترین جایگاههای مادی و معنوی را در طول تاریخ برایمان رقم زد. مجموعه ای از ایمان و اندیشه و علم و هنر و سبک زندگی اسلامی که در طول تاریخ، امت اسلام را در میان سایر ملت ها، سرافراز ساخته و حدود 10 قرن آن را بر منطقه وسیعی از عالم، حاکم کرده بود. تمدنی که همین امروز، چشم انداز تمامی حرکات انقلابی و انتظارگرایانه و مهدوی طلبانه ملت ما و همه امت اسلام شده است.

    این درحالی است که خیلی زودتر از ما، دیگر کشورها و ملل مسلمان دست به کار شده و طرح نمایش تصویری تاریخ تمدن اسلامی را به مرحله تولید رساندند (که البته بدون تحریفات قومی و نژادی نیز نبوده است) از جمله در ترکیه که بنیاد و مرکزی برای آن تاسیس کردند، شبکه تلویزیونی عظیمی برای تولید برنامه هایش، راه اندازی و بودجه کلانی در نظر گرفته شد و حتی از آمریکا و هالیوود برای ساخت فیلم هایش، کارگردان (جان میلیوس) به استخدام درآوردند

    آنچه در این پرونده می آید بخش کوچکی است از آنچه در محتویات این مجموعه قرار گرفته  که در طی چند بخش به نظرتان می رسد؛ اعم از اسامی و عناوین حدود 100 استاد و کارشناسی که به ابراز نظر و بازخوانی تاریخ تمدن اسلامی پرداختند تا نام حدود 300 لوکیشن و امکنه و محل های تاثیر گذار و معروف این تمدن که در قاب دوربین مجموعه "تمدن آسمانی" قرار گرفتند،اسامی و مکان مراکز آکادمیک، دانشگاهها، موزه ها، مساجد، حوزه ها و مدارس علمیه، حمام ها، کتابخانه ها، بازارها، آرامگاهها و بناهای تاریخی جهان اسلام که تصاویرشان در قسمت های مختلف این مجموعه به نمایش درآمد و مخاطب را به طور ملموس با مصادیق آنچه به صورت تئوریک از زبان کارشناسان بیان می شود، آشنا کرد.


    0 0

     

    کارشناسان ؛ از قم تا کمبریج و بوستون

     

    نزدیک به یکصد استاد حوزه و دانشگاه و پژوهشگر و کارشناس از 12کشور جهان، 70 دانشگاه و مرکز آکادمیک و موزه و کتابخانه و انستیتو و موسسه علمی –فرهنگی در مجموعه مستند "تمدن آسمانی" به اظهار نظر و ایراد سخن درباره ابعاد مختلف تئوریک و عملی تمدن اسلامی پرداخته اند که در کنار کلکسیونی از تصاویر ، اسناد و فیلم های منحصر به فرد از آثار و پدیده های دیدنی ، مجموعه ای قابل تامل برای هر علاقمند به اسلام و ایران ایجاد کرده است.

    اسامی اساتید و کارشناسان فوق با ذکر عنوان و محل فعالیت به شرح زیر است:

    1-    آیت الله العظمی جوادی آملی

    2-    دکتر علی اکبر ولایتی

    3-    حجت الاسلام والمسلمین خسرو پناه ، رییس انجمن حکمت و فلسفه

    4-    استاد رحیم پور ازغدی ، عضور شورای عالی انقلاب فرهنگی

    5-    دکتر محمد هادی همایون ، استاد دانشگاه حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)

    6-    دکتر مهدی گلشنی ، مدیر گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف

    7-    دکتر مجتبی مطهری ، استاد دانشگاه

    8-    هوشنگ جاوید ، کارشناس موسیقی

    9-    دکتر کریم میرزایی ، مدرس دانشگاه هنر اسلامی تبریز

    10-مهندس حسن باقر پور ، رییس سازمان میراٍث فرهنگی اهر

    11-نسیم رشتی ، کارشناس موزه ادب و هنر اهر

    12-حسین پور فرج ، مسئول مجموعه فرهنگی شیخ شهاب الدین محمود اهری

    13-دکتر اسدالله شفیع زاده ، رییس دانشکده فنی و مهندسی دانشگاه آزاد اسلامی اهر

    14-دکتر مهدی محمد زاده ، رییس دانشکده هنرهای اسلامی دانشگاه هنر اسلامی تبریز

    15- دکتر شهریار شکر پور ، استاد هنر دانشکده هنرهای اسلامی دانشگاه تبریز

    16- عباس مهری ، کارشناس تاریخ تمدن اسلامی

    17-آیت الله مومنی، امام جماعت مسجد صاحب بن عباد اصفهان

    18-حجت الاسلام کریم کشکولی، مدرس حوزه علمیه اصفهان

    19-استاد علی مقضی ، استاد کاشی کار و معرق کاری

    20-دکتر عبدالله جبل عاملی ، استاد تاریخ معماری اسلامی دانشگاه هنر اصفهان

    21-دکتر ایمان زکریایی کرمانی ، مدیر گروه صنایع دستی دانشگاه هنر اصفهان

    22-پرفسور خلیل اینالجیک ملقب به پدر تاریخ تمدن در ترکیه ، رییس مرکز تحقیقات تاریخی دانشگاه بیل کنت در ترکیه

    23-پروفسور یوسف خلج اوغلو ، مشاور ریاست دانشگاه غازی و رییس سابق بنیاد تاریخ تمدن در ترکیه

    24-پرفسور حجابی قرلاننقلیج ، رییس دانشکده زبان و تاریخ و جغرافیای دانشگاه آنکارا و استاد زبان فارسی

    25- استاد حسن چلبی ، استاد خط و خوشنویسی جهان اسلام

    26-دکتر علی اصغر سید ترابی ، کارشناس رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه و متخصص در تاریخ تمدن اسلام

    27-تورگوت آکسو، محقق و مدرس دانشگاه استانبول

    28-دکتر ابوالفضل ذابح ، استاد هنر اسلامی در دانشگاههای کشور

    29-قاسم قنبری ، کارشناس میراث فرهنگی

    30- دکتر  محمد باغستانی، عضو هیئت علمی دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی و دانشگاه فردوسی مشهد

    31-دکتر فتح الله طیبی ، رییس دانشگاه علمی کاربردی استانداری تهران

    32-دکتر محمد حسین ریاحی ، پژوهشگر و مدرس دانشگاه اصفهان

    33-استاد غلامحسین امیر خانی ، استاد خط و خوشنویسی

    34-استاد یدالله کابلی ، استاد خط و خوشنویسی

    35-استاد حسین فرشچیان ، استاد نگارگری و طراحی

    36-عبدالعظیم پویا ، کارشناس میراث فرهنگی میبد

    37-دکتر عبدالله انوار ، نویسنده و مدرس دانشگاه اصفهان

    38-دکتر سیروس شفق ، استاد جغرافیا و شهرسازی

    39-دکتر اکبر زمانی ، پژوهشگر علوم قدیم و نجوم

    40-دکتر محمد حسین یقینی ، استاد دانشگاه اصفهان و پژوهشگر

    41-پرفسور فوآد سزگین ، مدیر انستیتو و موزه علوم اسلامی دانشگاه گوته فرانکفورت

    42-پروفسور دکتر یوسف زیدان ، رئیس بخش نسخ خطی کتابخانه اسکندریه

    43-دکتر امرالدین بدری مرادف ، رئیس آکادمی فنون ازبکستان

    44-پروفسور دکتر اکمل الدین احسان اوغلو، دبیرکل سازمان کنفرانس اسلامی

    45-پروفسور دکتر علی عجب شیرزاده،  رئیس بخش اخترفیزیک دانشکده فیزیک دانشگاه تبریز

    46-پروفسور دکتر بهرام عبدالحلیم اف ، رئیس انستیتو نسخ خطی و معاون فرهنگستان علوم و رئیس پژوهشگاه شرق شناسی ابوریحان بیرونی در ازبکستان

    47-بهروز ایپلیکچه ، محقق و  نویسنده

    48-پرفسور جیم الخلیلی ، استاد دانشگاه ساری انگلیس

    49-اندرو گراهام دیکسون ، کارشناس شبکه تلویزیونی بی بی سی

    50-دکتر اسین اتیل ، مورخ هنر اسلامی

    51-دکتر جاناتان بلوم ، استاد کالج بوستون

    52-دکتر مایکل سیلز ، استاد کالج هاروارد

    53-پرفسور رابرت هیلن برند ، استاد معماری اسلامی دانشگاه ادینبورو

    54-دکتر کارول هیلن برند ، استاد دانشگاه ادینبورو

    55-دکتر شیلا بلر ، استاد کالج بوستون

    56-دکتر جان رینارد ، استاد دانشگاه سنت لوییس

    57-دکتر احمد کارامصطفی ، استاد دانشگاه واشینگتن

    58-دکتر جرج سالیبا ، استاد دانشگاه کلمبیا

    59-دکتر ویکتوریا هالبروک، استاد دانشگاه ایالت اوهایو

    60-دکتر لینده هونکه ، نویسنده کتاب "خورشید الله برفراز زمین" از کلن آلمان

    61-پرفسور شارل هانری دو فوشه کو ، استاد دانشگاه سوربن پاریس

    62-دکتر ایلبر ارتایلی ، نماینده یونسکو در ترکیه و رییس  موزه توپکاپی

    63-پرفسور پیتر چلکوفسکی ، استاد دانشگاه نیویورک

    64-دکتر الگا دیویدسن ، استاد دانشگاه هاروارد

    65-پرفسور ماریان باروکاند ، استاد دانشگاه سوربن پاریس

    66-دکتر فرانسیس ریشارد ، مسئول کتابخانه ملی فرانسه

    67-دکتر لیندا کومارف ، کارشناس موزه هنر لس آنجلس

    68-دکتر مری اندرسن مک ویلیامز ، کارشناس موزه هنری دانشگاه هاروارد

    69-پرفسور چارلز ملویل ، استاد دانشگاه کمبریج

    70-پرفسور اوجینو گالدیری ، استاد معماری دانشگاه رم

    71-پرفسور جان وودز ، استاد دانشگاه شیکاگو

    72-پرفسور اندرو جی نیومن ، استاد دانشگاه ادینبورو

    73-دکتر رضا اصلان ، محقق و پژوهشگر

    74-پرفسور سیمون شفر ، استاد دانشگاه کمبریج

    75-دکتر شیلا کنبی ، معاون بخش آثار مشرق زمین موزه بریتانیا

    76-پرفسور چارلز ملویل ، استاد دانشگاه کمبریج

    77-دکتر باربارا هلوینگ ، انستیتو باستان شناسی آلمان

    78-پروفسور چارلز برنت ، استاد دانشگاه وربورگ انگلیس

    79-دکتر آبراهام لاوسون ، پژوهشگر فلسفه ادیان دانشگاه لندن

    80-پروفسور مصطفی کمال ، استاد دانشگاه ایلینویز

    81-دکتر برایان کاتلوس ، استاد دانشگاه کالیفرنیا

    82-دکتر کریس لونی ، نویسنده کتاب "دنیای ناپدید شده"

    83-دکتر جفری کینگ ، استاد دانشگاه لندن

    84-استاد صادق اسماعیل ، استاد زیلو بافی در میبد  

    85-دکتر علیرضا دهقانی ، کارشناس انرژی و محیط زیست

    86-جیمز میجز ، سردبیر نشریه "مکانیک عمومی" در آمریکا

    87-دکتر جیمز گتس جونیور ، استاد دانشگاه مریلند

    88-مایک لودر ، مورخ و پژوهشگر نظامی

    89-فینیس کاریدز ، پژوهشگر تاریخ تمدن آناتولی

    90-دکتر محی الدین الغندور ، کارشناس و تحلیل گر مصری

    91-دکتر ایمن المصری ، مبارز و تبعیدی مصری و مدیر آکادمی حکمت عقلی در قم

    92-محمد اسماعیل شنب ، نویسنده و گوینده رادیو و تلویزیون مصر

    93-احمد السیوفی ، روزنامه نگار و نویسنده روزنامه الاهرام

    94-حجت الاسلام رسول ملکیان ، استاد فلسفه و منطق و عرفان حوزه علمیه اصفهان

    95-حجت الاسلام والمسلمین رضا مختاری ، مدیر موسسه کتاب شناسی شیعه در قم

    96-دکتر شما میترا جنو ، استاد تاریخ دانشگاه دهلی

    97- دکتر اقتدار  حسین صدیقی ، استاد تاریخ دانشگاه دهلی

    98- پرفسور شریف حسین قاسمی ، دبیر انجمن پژوهشگران زبان و ادبیات فارسی در هند


    0 0

     

    سالی که نکوست از بهارش پیداست!



    نمی‌خواهم از همان شروع کار، ساز مخالف بزنم و به اصطلاح آیه یاس بخوانم. اما قضاوت کنید! پس از برگزاری 33 دوره جشنواره و تجارب و آزمون و خطاهای متعدد، حالا در سی و چهارمین دوره با برنامه‌ای (در سالن رسانه‌ها) مواجه می‌شوید که خام دست بودن آن از همان نگاه اول هویداست!
    اینکه 2 یا 3  فیلم اصلی هر روز را با فاصله زمانی 90 دقیقه از ساعت 9 شب به بعد ردیف کنند و قصد داشته باشند که پس از هر نمایش هم، سالن اصلی مرکز همایش‌های برج میلاد را تخلیه کرده و مجددا پر نمایند (خود این ماجرا، دست کم 30 دقیقه به طول می‌انجامد)، هر دانش‌آموزی هم که بخواهد احتمال موفقیت چنین فرآیندی را بررسی کند، قطعا آن را در حد صفر ارزیابی می‌کند! چون اگر حتی فرض کنیم که زمان هر فیلم حداقل 90 دقیقه باشد، طبیعی است که به علاوه 30 دقیقه زمان خالی و پر شدن سالن، در پایان نمایش 3 فیلم، با حداقل 90 دقیقه (یعنی به اندازه زمان نمایش یک فیلم) با تاخیر مواجه خواهید شد!!
    خصوصا که در اولین روز (که معمولا بایستی آرام‌ترین و با برنامه‌ترین روز جشنواره باشد) تاخیر یکساعته پخش فیلم سوم و دومینوی تاخیرهای بعدی موجب شد تا برنامه‌ها به جای ساعت 12 نیمه شب در ساعت 2 بامداد خاتمه یابد!
    نمی‌شود چنین برنامه‌ریزی خام‌دستانه و فضایی را تنها به حساب تئاتری بودن و عدم تجارب سینمایی مدیران امسال جشنواره فیلم فجر گذارد، چون به هر حال تئاتر و جشنواره تئاتر هم برنامه‌ریزی می‌خواهد و از طرف دیگر حتما این دوستان (برخلاف دیگر همکارانشان) از تجارب برگزارکنندگان سالهای قبل هم بهره گرفته و نخواسته‌اند که چرخ را از نو اختراع کنند!! پس ماجرا چیست؟!


    نقطه کور؛
    سوژه ابدی این سینما، خیانت و عدم اعتماد در خانواده


    اگر بخواهد اولین فیلم بخش مسابقه اصلی که برای اهالی رسانه نمایش داده می‌شود، به عنوان مشتی از خروار جشنواره امسال، فیلمی تمام و کمال درباره خیانت و عدم اعتماد و شک و تردید در خانواده‌ها و ماجرای تکراری دروغ‌گویی‌های همه‌گیر و روانپریشی و بحران‌های روحی و روانی عمیق باشد (یعنی همان سوژه ثابت فیلم‌های چند سال اخیر این سینمای بحران‌زده) که وای اگر از پس این فیلم بود فیلم‌هایی!!
    و فیلم «نقطه کور»، چنین فیلمی است با ساختاری ضعیف و فیلمنامه‌ای 15-10 دقیقه‌ای که در حد 90 دقیقه کشیده شده و فضایی آپارتمانی محض در حد تئاترهای آماتوری (از این بابت به سلیقه مدیران جشنواره نزدیک‌تر است)  و بازی‌های غلو‌آمیز به ویژه محمدرضا فروتن (در نقش خسرو) که گویی خواسته بازی متفاوتی ارائه دهد ولی عدم تطابق و سازگاری نقش و کاراکترش با تیپ‌های مقابل (به خصوص هانیه توسلی در نقش همسر وی) و فضای داستان و همچنین ظرفیت‌های خودش، تیپ او را در حد یک ارائه گل درشت تنزل داده که در برخی صحنه‌ها مثل پرس و‌جو از وضعیت زندگی خواهرش، این کاراکتر را به شدت مضحکه‌آمیز می‌نمایاند.
    فیلم سرشار از خانواده‌های درب و داغان است که یکی (برادر خسرو) بیکار شده و معتقد است همه زن و شوهرها به هم دروغ می‌گویند، یکی دیگر (خواهر خسرو) در حال جدا شدن از شوهر ورشکسته و فراری‌اش است، دیگری (خواهر زن خسرو) که از زورگویی پدرش در شهرستان به تهران گریخته و در حال حاضر با پسری قرار و مدار می‌گذارد ولی در همان حال نیز به وی شک دارد که نکند در حال خیانت است و با خواهرش ارتباط داشته باشد!، دیگر آدم این ماجرا، یکی از دوستان همسر خسرو است که از همسرش جدا شده و در پی فرد دیگری است، در حالی که همسر او نیز با زن دیگری رابطه دارد!! و بالاخره خود خسرو که مملو از شک و تردید در احتمال خیانت همسرش است!!!
    از این داستان امید بخش‌تر و سرحال‌تر می‌توانید بیابید؟!  حتما سازنده اثر نیز مدعی است که فیلم اجتماعی ساخته!!  راستی چه کسی، این حجم خیانت و شک و تردید و خانواده‌های درهم ریخته و بحران‌زده  در اطراف خود می‌شناسد؟!!!


    نیمه‌شب اتفاق افتاد؛
    کاباره فیلمفارسی+عشق نامتعارف= قصاص!

    زمانی بود که در فیلمفارسی‌های دوران طاغوت، نمایش کافه و کاباره و رقص‌های آنچنانی و آوازه‌خوانی و... از مهم‌ترین عناصر قصه محسوب می‌شد! دختری یا جوان ساده‌دلی فریب می‌خورد و پایش به کاباره‌ها و کافه‌ها باز می‌گردید و در کشاکش رقابت و توطئه‌چینی نقش منفی‌ها، قهرمان فیلم (که البته در همان کافه یا کاباره کار می‌کرد) به دادش می‌رسید و گاهی هم پایش به قتلی ناخواسته می‌رسید و دادگاه و دادگاه‌کشی!! اما آن رقص و آواز و کاباره، مایه اصلی بود!!!
    در فیلم «نیمه شب اتفاق افتاد» هم تقریبا با چنین فضایی مواجه هستیم. جوان ساده‌دل و تقریبا خوش‌صدایی به نام حسین (حامد بهداد) پایش به یکی از باغات برگزاری مجالس عروسی (یا همان کاباره‌های امروزی) می‌رسد و دل در گرو عشق بیوه‌زنی میانسال که آشپز این باغ است، می‌نهد. اما در میان مخالفت‌ها و موانع و حرف‌های مختلف، این ترانه‌ها و آوازهای مختلف همان کاباره‌های دوران فیلمفارسی است که حرف اول را می‌زند و در جای جای فیلم به انحاء  مختلف به گوش می‌رسد و اساسا دل آن به اصطلاح دو گل نوشکفته را به هم می‌بندد!! البته به اضافه حرکات ناموزون و رقص‌های آنچنانی و...
    داستان تکراری عشق‌های نامتعارف سنی و قتلی ناخواسته و بالاخره ماجرای نخ‌نما شده قصاص (که می‌تواند «نیمه شب اتفاق افتاد2» را هم به همراه داشته باشد!) با بازی نچسب و خارج از نقش حامد بهداد (که بازهم از وی نقشی خارج از توانایی خواسته شده)، قصه‌های اضافی و بی‌معنا مانند بیماری صرع حسین و تامل طولانی بر دقایقی که او در اثر این بیماری، دست و پا می‌زند به علاوه ریتم بسیار کند فیلم که در واقع داستان را با تاخیری جانفرسا از دقایق میانی اثر آغاز می‌کند، باعث شده تا فیلم «نیمه شب اتفاق افتاد» به فیلمی ملال‌آور و کسالت‌بار تبدیل شود. خصوصا یک چهارم پایانی و اشک و گریه فراوان و ضجه و مویه‌های غلو‌آمیز در مرگ جوان آوازه‌خوان که ملال و کسالت فوق را چندین برابر کرده و حتی یک پایان قابل قبول را هم از تماشاگر دریغ می‌کند.
    به همه اینها بیفزایید جمعی از خانواده‌های ویران و به هم ریخته؛ یکی (صاحبان باغ) از فرزند بی‌بهره هستند و مدام نیز با همدیگر دعوا می‌کنند، یکی دیگر (انسی) معلوم نیست خانواده‌اش چه کسانی هستند و جوان آوازه خوان را که بزرگ کرده، گاهی برادر و گاه پسرخود می‌خواند و خواهرش ( که باردار است و البته شوهری هم ندارد!) را هم زیر بال و پر خود دارد، دیگری (همان آشپز باغ) شوهرش را اعدام کرده‌اند و پسرش را بدون پدر بزرگ کرده و همان آوازه خوان جوان و خواهرش نیز معلوم نیست که از زیر کدام بته به عمل آمده اند!!

     

     دلبری ؛

    شریف اما خام دستانه

     

    دومین فیلم سید جلال اشکذری ، به خانواده و همسران جانبازان و حال و هوای آنها در سخت ترین شرایط زندگی با یک  جانباز دفاع مقدس می پردازد. میثم، جانبازی است که خانواده اش در تدارک شرکت در جشن عروسی امیر حسین (پسر برادر او و پسر خواهر همسرش) هستند و او که یک جانباز قطع نخاعی است، تنها نظاره گر این تلاش است. اما همسر میثم به جای مجلس عروسی ، نزد او مانده و  با خاطراتشان جشن می گیرند.

    دوربین اشکذری تنها از نقطه دید میثم، تماشاگر را به این جانباز قطع نخاعی نزدیک می سازد و هیچ تصویر و نمایی دیگر از وی در فیلم مشاهده نمی شود. در واقع تنها روزن مواجهه تماشاگر با این جانباز (به جز عکس العمل ها و برخوردهای خانواده اش) نقطه دید یا به تعبیر سینمایی "پی او وی" اوست  و همین ساختار، می توانست یک نقطه قوت برای فیلم "دلبری" محسوب شود. محدود شدن کل فضای فیلم به یک آپارتمان (که البته در سینمای این روزها بسیار رایج است) هم می توانست به این ساختار و یک دستی آن، کمک مناسبی نماید.

    اما به نظر می آید برخی الزامات ناگزیر تهیه و تولید امروز فیلم در ایران، موجب شده تا کارگردان ساختار طراحی شده خود را بشکند و ناچار به ورطه زیاده گویی، بیان مکرر برخی جملات (که بعضا از فرط تکرار به جای تاثیر، دافعه در مخاطب ایجاد می کند) و عدم تداوم و پرش روایی برخی صحنه ها برسد و همین موضوع باعث از ریتم افتادن فیلم و کشدار شدن آن در برخی لحظات شده است.

    عدم نمایش جانباز فیلم "دلبری"، می توانست بسیاری از مفاهیم آشکار و پنهان جانبازی دفاع مقدس را به مخاطب منتقل سازد اما به شرط آنکه به بی هویتی منجر نگردد.(چنانچه تصاویر روی دیوار هم در این زمینه نمی تواند به کمک آید و بعضا برعکس عمل می نماید!) متاسفانه  افراط و زیاده روی در این مسیر، تا جایی پیش رفته که(علیرغم تمامی روحیه سرخوشانه خانواده میثم) نشانه های کمرنگی هم از تردید و تلخکامی در دفاع مقدس را بروز داده است.

    به هر حال در میان خیل فیلم های بی هویت و سیاه و کدری که این روزها فضای سینمای ما را در تیول خود  گرفته است، فیلمی مانند "دلبری" فیلم شریفی است و می تواند یک نقطه امید باشد، به شرط آنکه فیلمساز جوان، متوقف نشده و همچنان طرح های نو دراندازد.

     

    آخرین بار سحر را کی دیدی؟

    بازرس پلنگ صورتی و گروهبان قندری در جامعه ای سیاه

     

    عشق موج نو فرانسه (که به کپی کردن از فیلم های "ب" آمریکایی می نازید) هنوز دست از سر فیلمساز "هفت پرده" و "باج خور" برنداشته و همچنان سعی دارد خصوصا آن خصوصیت کپی از فیلم های "ب" را برای خود حفظ کند!

    اما اینکه واقعا فیلم های فیلیپ مارلو و لمی کوشن و ... چه ارتباطی با جامعه شناسی بدبینانه و سیاه نمایانه شبه روشنفکری عقب افتاده ما پیدا می کند را فقط باید در فیلم "آخرین بار سحر را کی دیدی؟" تازه ترین دستپخت سازنده  "پوپک و مش ماشاالله" ملاحظه کرد!!

    یک فرار و قتل آبکی در ابتدای فیلم (به همان شیوه آثار موج نو؟!) و گم شدن دختری به نام سحر، فیلم را درگیر یک ماجرای پلیسی تکراری می کند با کاراگاهی که از شم پلیسی فقط افه های آن را نمایش می دهدو حدس و دریافت هایش، چند فاز از تماشاگر که هیچ! از خود کاراکترهای فیلم، حتی آن پدر مفلوک سحر هم عقب تر است!! به علاوه همکارانی که تماشاگر را به یاد بازرس پلنگ صورتی و یا مرحوم گروهبان قندری مجموعه تلویزیونی "سرکار استوار" می اندازد!

    حالا وقتی این "شرلوک هلمز" وطنی وارد بحث های اجتماعی شده و می خواهد آنها را به متهمان خود (و البته تماشاگران بینوایی که تا پاسی از نیمه شب با چشمان نیمه خواب، اثر استاد را پی گیری کرده اند!) حقنه کند که مثلا "قانون برای حفاظت از بچه های مردم است"! و یا "نباید به حرف مردم خواهرت را می کشتی"!! دیگر ماجرا نور علی نور می شود!!!

    و بالاخره تئوری های مشعشع جامعه شناسانه به اصطلاح فیلمساز اجتماعی ما اینجا بیرون می زند که :

    "اصلا همش تقصیر این مردم است که با حرف های نامربوط خود در مورد دختر مردم (که بنده خدا علاقمند است نیمه های شب با دوستان پسر خود ، گشت بزند!) او را به فرار و گریز از وطن ناچار ساختند!!" (نکند این هم از آن فقره فرار مغزهاست که حضرات شبه روشنفکر آن قدر برایش جوش می زنند و یقه می درانند!!)

    و خواهر تئوریسین سحر هم که گویا قرار است علاوه بر جناب کاراگاه، دیگر ناگفته های فیلمساز را به ما حقنه کند با لحن حق به جانب، از قرار و مدارهای خارج از عرف دختران و پسران در نیمه های شب و در مکان های نامعلوم دفاع می کند!!

    بالاخره نتیجه ای که فیلمساز با فیلم دست و پا شکسته خود ، جیغ می زند آن است که"

    " در جامعه به شدت سیاه و تباه شده ای (که البته فقط جناب فیلمساز و از ما بهتران می بینند و ما از رویت آن محروم هستیم)، تنها مقصر،این اهالی بد نظر و سیاه فکر آن جامعه هستند که فرار و مرگ دختران تنوع طلب (در زمینه دوست پسر و رابطه با مردان مختلف) را باعث شده و ایضا پدران سنتی که به حرف های این جامعه نفرین شده، گوش می دهند!!!"

    ادامه دارد ...


    0 0

     

    رابین هودی که چاقوکش شد!

     

    اگر چه سینمای ما هنوز دهها سال از ساختارهای استاندارد سینمای جهان عقب است اما همچنان سعی دارد با تقلیدهای کورکورانه، خود را حداقل در شکل و فرم به سینمای روز جهان نزدیک سازد اما دریغ که این تقلیدها بسیار ناشیانه و کمیک و مضحکه آمیز است. بسان نوکیسه ای که تصور می کند با زدن عینک، باسواد خواهد شد! مثل آنچه که به اسم مراسم فرش قرمز اجرا می کنند و مانند دلقکی که در بین برنامه های یک سیرک، ادای سیرک بازان اصلی را می آورد، این فرش قرمز هم تنها یک ادا درآوردن محض به نظر می آید بدون آنکه درک کنند اصلا فرش قرمز با آن برندها و کمپانی ها و طراحان معروف لباس و جواهرات و مدل های مو و ... که اساس جشنواره هایی مانند کن و ونیز و همچنین مراسم اسکار بر محورشان می چرخد و میلیون ها دلار از قبلش کاسبی می کنند، معنا پیدا می کند.

    یا حکایت پروپاگاندای تبلیغاتی برای یک فیلم که پیش از نمایش، از طریق رسانه های پرقدرت در سراسر جهان، تبلیغ می شود تا در موقع اکران، فضای تجارتی و فروش مطلوبتری پیدا کند. نه اینکه مثل فیلم "ابد و یک روز" ، باعث شود جماعتی علاف بازیگران درجه دو و سه و دور از سینما و هنر و تجارت به سالن برج میلاد سرازیر شوند و برخی به اصطلاح چهره ها هم به زور به آنجا کشانده شده، در حالی که کوچکترین احتمال گیشه و فروش و حتی ظرفیت های سینمایی برایش متصور نیست!

    البته نیازی به این تبلیغات عصرحجری هم نیست، کافیست یک سری تصویر متحرک چرک وکثیف را کنار هم ردیف کرده و در آن چند تا فحش هم به انقلاب و نظام اسلامی بگنجانید و یک سری شعار هم بدهید، به علاوه ماجراهای کهنه و دستمالی شده فیلمفارسی های عهد بوق تا چیزی مثل "عصبانی نیستم" در بیاید و بی خیال هرچی سینما و هنر و قواعد سینمایی شوید، آن وقت است که جشنواره هایی هم که داورانشان در واقع صندلی های خالی هستند و برای فیلم های موبایلی خاله زنکی هم، جایزه ردیف کرده و آه حقوق بشری می کشند، ندیده ، شما را لانسه کرده و از همین الان هم یکی دو جایزه برایتان کنار می گذارند.

    آن وقت است تصاویرمتحرکی که برای به اصطلاح فیلم دوم خود ردیف می کنید دیگر حتی آن روایت فیلمفارسی را هم نمی طلبد و شما از رانتی که از همین طریق  برای خود ایجاد کرده اید، می توانید تا دلتان می خواهد شعار بدهید و حرف بزنید و از فرصت یک فیلم سینمایی (که معلوم نیست براساس کدام معیار سینمایی و هنری در بخش مسابقه جشنواره فیلم فجر قرار می گیرد) به عنوان تریبون جیغ های ناموزون استفاده کنید.

    آن وقت است که این دفعه دیگر نه تنها بی خیال سینما و هنر شده اید که حتی بسان همفکران خود که پس از 6-7 سال توهم، هنوز تصور می کنند خس و خاشاک هستند، اطلاعات غلط خود را می توانید به مخاطب بی زبانتان انتقال دهید که مثلا از زبان دانشجوی بی سوادی بگویید، فردی که در آمریکا دانش آموزان دبیرستان کلمباین یا دبستان سندی هوک را به رگبار گلوله بست ، جلوی دوربین آورده و به لحاظ روانکاوی وی را مورد بررسی قرار دادند! (گویا این گروه از به اصطلاح فیلمسازان بخت برگشته سینمای ما، حتی در سطح یک آدم کوچه و بازار هم اخبار را نمی شنوند و از مهمترین بخش همان گزارشات کشتار کلمباین و سندی هوک نیز بی خبرند که عاملان حوادث یاد شده حتی فرصت برزبان آوردن کلامی را هم پیدا نکرده و در همان مکان عملیات که توسط پلیس محاصره شده بود، در جا به قتل رسیدند)

    اگر به نظرم برای فیلم "عصبانی نیستم" واقعا بایستی دانشجویان ستاره دار معترض می شدند (به خاطر تصویر آدم های بی عرضه و وامانده و به اصطلاح هندی بازی که نماینده شان در آن فیلم ارائه می داد!) در فیلم "لانتوری" هم کلیت دانشجویان باید اعتراض کنند که چه تصویر گول و گیج و منگی از آنان نمایش داده شده است!!

    و یا شیرفهم کردن تماشاگر به اینکه منظور ما از آن همه جنگولک بازی برای لانتوری همان رابین هود بوده و حالا ما این رابین هود جعلی را در شکل و شمایل قداره بند و قمه کش های بی سر و پا روانه خیابان ها می کنیم که مثلا اتومبیل های میلیاردی و پنت هاوس ها را غارت کند و به بچه های بی سرپرست بدهد! (آنچه که در به اصطلاح فیلم "لانتوری"، تنها بخش اولش دیده می شود ولی بخش دومش یعنی رسیدگی به بچه های بی سرپرست را شاید تنها همان مخاطبان بی نوا ببینند! فقط نگویید که آن میلیادردها تومانی که گروه لانتوری با چاقوکشی مثلا از حلقوم ثروتمندان درآورد، خرج همان 4 تا اسباب بازی چندرغازی شده است!!! )

    حالا این رابین هود چاقو کش که البته تا اینجای کار نشانه هایی از مهدی کافر و علی دشنه فیلم های فارسی عهد بوق هم داشت ، وارد فضای فیلمفارسی فردینی شده و یک دل نه صد دل عاشق زن نه چندان جذاب و دلنشینی به نام مریم می شود که به نظرم بیشتر به لزبین ها می خورد! (در صحنه اسید پاشی ، تاکید می کند که اگر بخواهم هم نمی توانم با تو ازدواج کنم!!) به نظر همان به اصطلاح دانشجوی ستاره دار بی عرضه فیلم "عصبانی نیستم" ، حالا آمده در فیلم "لانتوری" ، لات بازی در می آورد و در اوج باباشملی، یک دفعه تبدیل به یکی از جوانک های سوسول شده که دچار عشق های آبکی هندی می شوند!! واقعا اگر جماعت چاقوکشان و قداره بندان هم اتحادیه یا انجمنی داشت، باید در اینجا به این فیلم معترض می شد که چرا آنها را اینقدر دست و پا چلفتی و به اصطلاح "مامانم اینا" نشان داده اند!!!

    حالا این کلکسیون خلاقیت و نبوغ! که به اسم فیلم، در جشنواره سی و چهارم فیلم فجر به نمایش درآمد وقتی طولانی شود و به صورت یک سریال تلویزیونی، صحنه ها و دیالوگ ها ونماهایی را مرتب تکرار کند و جماعتی را تا ساعت 3 نیمه شب سرکار گذارد، دیگر می شود حکایت ستم مضاعف!! تا جایی که تماشاگر ستمدیده، بارها و بارها در هنگامه شعارهای فیلم ، فریاد کات سر داده و یا با دست زدن بی موقع می خواهد به دست اندرکاران فیلم شیر فهم کند که بابا بسه ، فهمیدیم!!

     

    نفس؛

    در حد یک سریال تلویزیونی هدر رفته!

     

    حکایت فیلم "نفس" هم از همین قرار بود. حکایت غذایی که به قول آشپزها، آبش یک طرف است و دانه و بار آن طرف دیگر و به اصطلاح آنها قوام نیافته و به هم دست نداده است. فیلمی که می توانست ، یک سریال 10-15 قسمتی خوبی درآید البته منهای نگاه منفی و تخریبی به سنت ها و آیین ها و سبک زندگی ایرانی اسلامی که خود را از لابلای صحنه های فیلم، به رخ می کشد. انصافا نمی توان از سنگینی کار و زحمتی که برای تولید چنین فیلمی (در مقابل خیل آثار آپارتمانی و تک صحنه ای امروز سینمای ما) گذشت و بازی های قابل قبول و همچنین روایت دلنشین بهار (اگرچه در برخی صحنه ها منطق روایی خود را از دست می دهد) را نادیده گرفت.

    اما همان پراکنده گویی، سردرگمی و عدم پیوند دراماتیک صحنه ها، فیلم "نفس" را از یک اثر دیدنی (حدااقل در سطح فیلم قبلی نرگس آبیار یعنی "شیار 143") دور ساخته است. یک چهارم پایان فیلم واقعا برای تماشاگر عذاب آور است و هر لحظه به ساعت و زمان نگاه می کند که چه زمان پایان فرا می رسد! پایانی که می توانست در بسیاری از صحنه های قبلی هم اتفاق بیفتد!!

    اینجاست که انصافا باید مقداری برای سریال "کیمیا" ، اسپند دود کنیم تا یک وقت در مقابل این همه آثار مشابه (به لحاظ زجر دهندگی) چشم نخورد!!

    فیلم "هفت ماهگی" نیز  مثل بسیاری از فیلم های تولید این سالهای سینمای منسوب به ایران که درباره خیانت و بحران های خانوادگی است، فقط این سخن حضرت امام را به خاطرم آورد که در بهشت زهرا و هنگام ورود به میهن، در 12 بهمن 1357 فرمودند که : "... سینمای ما مرکز فحشاء است ... "

    چرا که برهمین اساس می توان گفت که قصه و داستان اغلب فیلم های این سینما مرکز فحشاء شده است!

    تنها فیلم به واقع دیدنی جشنواره امسال ، فیلم "ایستاده در غبار" بود و از آنجا که این فیلم هیچ ربطی به این سینما و جشنواره منتسب به آن ندارد، ترجیح می دهم، سخن درباره آن را در فضای پالوده تر مطرح نمایم!

     

     


    0 0

     

    انتقال خیانت و پلشتی به پایین میدان ونک!

     

    اتفاق جدیدی در جشنواره فیلم فجر امسال افتاده که ناگهان برخی به اصطلاح فیلمسازان این سینما، انتقادات درست کارشناسان و منتقدین را (مبنی بر اینکه قصه اغلب تولیداتشان در شمال شهر تهران و مثلا از میدان ونک به بالا اتفاق می افتد)  به خود گرفته و سعی کرده اند که سوژه های فیلم های تلخ و سیاه خود را از بالای میدان ونک به شهرستان و مناطق پایین شهر و قشرهای فرودست منتقل نمایند! آنچه چندی پیش هم در یک برنامه سینمایی از شبکه خبر یکی از همین افراد برای توجیه ساخت آثار فضایی خویش، توهم ذهن خود و همفکرانش درباره خیانت و بحران در خانواده ایرانی را به کل مملکت بسط داده و گستاخانه نسخه پیچید که معضل خیانت و روابط نامشروع در سراسر این مملکت شایع است!!

    اما در سالهای پیش از پیروزی انقلاب نیز  فیلمفارسی سازان برای تخریب شخصیت و هویت مردم مسلمان در دیگر نقاط کشور به خصوص اقشار کم درآمد و تهی دست ، اغلب کاراکترهای فاسد و ویران و درب به داغان خود را از شهرستان ها و روستاها و از میان طبقات فرودست انتخاب می کردند تا با نگرشی نژادپرستانه نشان دهند که همه مفاسد و نابهنجاری ها و ویرانگری های اجتماعی از همین افراد بیرون می آید. اغلب فاحشه خانه ها و مراکز فساد و فحشاء را از همین افراد پر می کردند و عامل اکثر بحران های خانوادگی و جامعه را اینگونه اشخاص نشان می دادند. فیلم هایی مانند "کندو"، "کافر"، "دشنه" ، "بلوچ"، "زیر پوست شب"، "موسرخه" ، "لوطی" و ... از همین دست فیلم ها بودند.

    حالا به نظر می آید که نوابغ سینمای امروز ما نیز به همان نتیجه 50-60 سال پیش فیلمفارسی سازان پیش از انقلاب رسیده اند!! چنانچه تا اینجا در فیلم هایی مانند "نقطه کور" ، "نیمه شب اتفاق افتاد"، "هفت ماهگی" ، "آخرین بار سحر را کی دیدی؟"، "ابد و یک روز"، "لانتوری" ، "امکان مینا" و ...کاراکترهای بحران زا و خیانت گر داستان ، یا از شهرستان آمده اند و یا از طبقات پایین و فقیر هستند!!

    اما همچنان آش همان آش است و کاسه همان کاسه و سطحی نگری و ساده اندیشی و توهمات شبه روشنفکری این دست از فیملسازان موجب شده که همچنان بحران های خانوادگی و اجتماعی و مسائلی مانند خیانت و طلاق و اعتیاد و مهاجرت و پلشتی ها و نابسامانی های مختلف را به کل جامعه ایرانی، بسط داده و به دلیل کم سوادی تاریخی و عدم توانایی تحلیل های اجتماعی و فرهنگی، بدون آنکه نقبی به ریشه های تاریخی و فرهنگی چنین معضلاتی داشته باشند تنها به تصویر نمایشی و سطحی از این مسائل بسنده نمایند!

     

    امکان مینا

    به مضحکه گرفتن یک تراژدی!

    یکی از قصه هایی که سالها پیش به صورت کمیک استریپ می خواندیم ، قصه ای به نام "نوکران سحرآمیز" بود. ماجرای چند موجود عجیب و غریب که یکی از آنها وقتی در کنار آتش قرار می گرفت، سردش می شد و در روی یخ و برف ، گرمش می شد! حالا وضعیت برخی به اصطلاح فیلمسازان امروز سینمای ما، نگارنده را به یاد آن قصه قدیمی انداخته است! از آن روی که این دسته از به اصطلاح فیلمسازان، با نقاط قوت و مثبت و امتیازات جامعه ایرانی مثل خانواده با نگاه تلخ و سیاه برخورد می کنند ولی با موضوعات تلخ و تراژیک تاریخ این سرزمین با استهزاء و تمسخر و مضحکه روبرو می شوند.

    همان زمان که شنیدم سازنده "مارمولک" و "پاداش" و "خیابان های آرام"، دست به ساخت فیلمی درباره منافقین و تروریسم آنها در سالهای دهه 60 زده، دچار حیرت شدم که این آقا چه کار دارد به آن موضوع! مانند آن است که فی المثل سازنده فیلم "جوجه فکلی" می خواست درباره مشروطیت فیلم بسازد!!

    اما وقتی فیلم یاد شده به نام "امکان مینا" رویت شد، متوجه شدم که همه ماجرا یک بازی و مضحکه بیش نیست و جناب فیلمساز (که پیش از این هم در ضایع کردن موضوعات تاریخ و حرام کردن بودجه های کلان دولتی، ید طولایی داشته و در کارنامه اش ، آثار هدر رفته ای مثل سریال های میلیاردی "سرزمین کهن" به چشم می خورد) با به باد فنا دادن یک بودجه کلان دولتی دیگر، یک موضوع تاریخی دیگر را ضایع و هدر داده است! موضوعی که دربرگیرنده یک تراژدی بزرگ تاریخ معاصر سالهای پس از انقلاب است و در آن، جای زخم هایی که ملت ایران در برخورد با مهیب ترین تروریسم تاریخ برداشت، هنوز باقیست. تروریسمی که بخشی از مهم ترین و محوری ترین سرمایه های انقلاب اسلامی و ملت ایران را گرفت.

    اما جناب به اصطلاح فیلمساز ما با این موضوع تلخ و تراژیک، به گونه ای کاریکاتوری و ساده لوحانه برخورد کرده، گویی که مشغول ساخت یک بازی کامپیوتری است! در در سالهای اوایل دهه 60 و اوج تروریسم سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، همسر جوان یک خانواده، به یکی از هسته های منافقین پیوسته و شوهر بی خبر از همه جای خود را با موضوعی غیر قابل باور مواجه می سازد. موضوعی که با برخورد نیروهای اطلاعاتی با شوهر ، به او تفهیم می شود. اما ناگهان شوهر ساده و ناآگاه، زن خود را از جلوی چشمان دوربین ها و شنودهای نیروهای اطلاعاتی ربوده و سعی می کند با رییس آن نیروها دست به معامله بزند؛ یعنی زنش در مقابل یکی از فرماندهان منافقین که قرار است توسط همان زن در یک خانه امن اسکان داده شود!

    در همین اثنا، ناگهان شوهر ساده و دست و پا چلفتی که یک موتور سیکلت را هم به زور می راند، با گفتن "شزم" و کچل کردن مثل "آرنولد" ، به خانه تیمی منافقین رفته و با اسلحه اش همه را از دم می کشد و البته خودش نیز کشته می شود!! (صحنه ای که به خصوصا با ساختار اسلوموشن، نظر می آمد کابوس وی باشد!). فرمانده یاد شده هم در حالی که خانه اصلی تیمی شان روی هوا رفته، بدون هیچ علامت به اصطلاح سلامتی به خانه امن زن رفته و از سوی او با شلیک دو گلوله فلج شده!! و سپس تحویل نیروهای امنیتی می گردد!!!

    راستی به نظر فیلمساز، مخاطبش خیلی ابله و ساده لوح است یا خودش که وی را دست کم گرفته و یا آن نهاد دولتی که پول کلانی از کیسه مردم در اختیارش گذارده تا تاریخ شان را به بازی بگیرد؟!!


    0 0

     

    وقتی فیلمفارسی ساز، آوانگارد می شود!

     

     

    "خفه شو کثافت!"

    با عرض پوزش و عذرخواهی از خوانندگان محترم این مطلب به خاطر به کار بردن چنین عبارت زشت و کلام رکیک در مطلع این مقاله و طلب حلالیت. اما متاسفانه می توان گفت که این عبارت زشت یکی از رایج ترین دیالوگ های سینمای این روزهای ما در جشنواره فیلم فجر است که در بسیاری از فیلم های حضرات مدعی فیلمسازی اجتماعی به گوش می رسد (و البته یکی از ساده ترین و معمولی ترین آنهاست!) شاید هم به نظر این جماعت اصلا چنین عبارتی فحش نیست!

    کاربرد عبارت زشت فوق در تعداد قابل توجهی از به اصطلاح فیلم های امروز این سینما، معمولا از جانب دختری است که درگیر روابط نامشروع شده، از سوی معشوق خود خیانت یا عملی نابهنجار مشاهده و یا لمس کرده و حالا با تمام خشم و غیض، این عبارت را معمولا پشت گوشی موبایل خود فریاد می زند! دخترانی با سر و وضع نامطلوب، رفتار نابهنجار و اغلب سیگار بر لب، هد فون یا "هندز فری" موبایل بر گوش یا در حال شنیدن آهنگ های آنچنانی در اتومبیل های گران قیمت در کنار پسران اجق وجق و بعضا هم در حال استعمال مواد مخدر و ... در مراسم و پارتی های خاص و بعد از آن هم یک سری اعمال خلاف از قبیل دله دزدی و رد و دل کردن مواد مخدر و ...!! که اغلب هم با فضاسازی های ظاهرا جذاب و حتی طنز و همراه موزیکی ریتمیک ، اینگونه اعمال و صحنه ها را برای مخاطب دلپذیر و قابل قبول پرداخته می شود!

    فرد مدعی فیلمسازی اجتماعی، معمولا اثر خود را مملو از چنین کاراکترها و شخصیت های کرده و 90 تا 99 درصد آن را به چنین ماجراهایی اختصاص می دهد و در 1 تا 10 درصد بقیه سعی می کنتد با بیانی الکن و بعضا شعاری ظاهرا بگوید چنین کارهایی آخر و عاقبت ندارد!!

    و تازه وای به آن وقتی که این مدعی سینمای اجتماعی بخواهد واکاوی جامعه شناسانه هم برای قصه بی سر و ته خود انجام دهد که داستان از یک تحلیل خاله زنکی سردستی بدون منطق و ریشه یابی فراتر نمی رود!!

     

    سقوط آزاد مدعیان فیلمسازی

     

    به عنوان مصداق فرمول فوق می توان به دو تولید"بارکد" و "آب نبات چوبی" اشاره کرد ؛ یکی ساخته جوانی که متاسفانه تحت تاثیر بعضی فضاهای به اصطلاح سینمایی ، از فیلم اولش به نام "ضد گلوله" تا کنون، سال به سال و فیلم به فیلم سقوط کرده و دیگری از اخلاف رسمی فیلمفارسی سازان اولیه که مدعی سرگرمی و بهره گیری از جیب مبارک بوده و هست اما همواره و در هر دولتی اعم از به اصطلاح سازندگی و اصلاحات و اصول گرایی ، از بودجه ها و رانت های دولتی بهره گرفت (و حتی در دولت قبل از یاران غار رییس وقت سازمان سینمایی شد و به صنف سازی فرمایشی هم پرداخت) و فیلم های مبتذلی مانند "آواز قو" و "کما" (درکسوت تهیه کننده) و "خصوصی" را به عنوان کارگردان از قوطی خود بیرون کشید!!

    از میان دو فیلمساز یاد شده ، اولی بیشتر مدعی سینما و هنر است اما متاسفانه اثر وی به لحاظ ساختار سینمایی نیز سقوط فاجعه انگیزتری نشان می دهد. او همچنان که در فیلم قبلی خود یعنی "عصر یخبندان" از پس و پیش کردن زمان استفاده ای نابجا کرده بود که برخلاف فیلم های مورد تقلید ایشان همچون "پالپ فیکشن" (کویینتین تارانتینو) هیچ تاثیر دراماتیکی در کلیت اثر نداشت و بیشتر به یک بازی سرخوشانه شبیه بود در فیلم "بارکد" نیز با حرکت از آخر به اول قصه، سعی کرده بود که مثلا کپی فیلم "یادگاری" (کریستوفر نولان) را ایرانیزه نماید ولی بازهم ذوق زدگی استفاده از این نوع ساختار (که تقریبا در سینمای جهان دیگر پیش پا افتاده شده) او را از تاثیرات دراماتیک شیوه یاد شده غافل کرده و تنها در حد و حدود یک بازی تنزل داده بود.

    اما ماجرای فیلمفارسی ساز قدیمی خودمان از این بامزه تر است . او و همپالکی هایش که ( به دلیل ناتوانی در کاربرد و کارکرد شیوه های غیر خطی سینمایی) همواره از به کارگیری سبک های به اصطلاح آوانگارد و هنری در سینما انتقاد داشتند، این بار به سیم آخر زده و سعی کرده افه و ژست کارگردانی خود را با شیوه های به اصطلاح آوانگارد کامل نماید! مثلا دوربین در اتومبیلی چرخش 360 درجه می کند که  تصاویر و حرکات با آهنگی روی اعصاب، برعکس حرکت می کنند و این نمای نامفهوم و بی مناسبت ، چندین بار در میان فیلم نشان داده می شود که مثلا  مخاطب شیر فهم شود اولا ماجرایی که تعریف می کنیم ، توالی زمانی نداشته و ثانیا در تمامی این شهر امکان وقوع دارد و موردی و استثناء نیست!

    اما متاسفانه به دلیل کاربرد نادرست این عنصر نمایشی و همچنین جابه جا کردن زمان ها ، تقریبا روال اصلی ماجراها از دست تماشاگری که جناب کارگردان مدعی فیلمسازی برای اوست (و ایضا خود کارگردان) در رفته تا جایی که معلوم نیست بالاخره درون آن قبری که به اسم نگین، مادری کنارش گریه می کند، مرده ای وجود دارد یا خیر؟ آیا نگین داستان ما همان نگین است؟ (یا این فقره را هم فیلمساز به کار برده تا بازهم به تماشاگر به زور حقنه کند که فیلم من درباره یک نفر و دو نفر نیست ، بلکه راجع به همه جامعه است!!) آیا نگین قبل از دختر اصلی داستان، کشته شده یا برعکس؟! آنچه در بخش های مختلف داستان روایت می شود، نتایج تناقض آمیزی به دست می دهد!!( فقط نگویید که از همه این تناقض ها و پس و پیش کردن ها و ...منظوری داشته اید!!)

     

    تحلیل های آبکی اجتماعی

     

    اما همه این موضوعات ابتر و ساختار ناقص در آن هنگام که جناب فیلمساز می خواهد تحلیل اجتماعی صادر کند (و ظاهرا هم قصد دارد این تحلیل خیلی ظریف در اثر جاری گردد! اما متاسفانه جیغ زده می شود!!) کمیک تر می شود!!

    در خانواده ای پریشان و درب به داغان و به اصطلاح گل و بلبل فیلم که داماد خانواده، هم شوهر یک خواهر است و هم خواهر دیگر را باردار کرده!! والبته به عنوان انسانی شریف و متین مورد احترام تمامی اعضای آن خانواده است!!! دختر فریب خورده در آستانه خروج از کشور، توسط برادر غیرتی و خواهری که در واقع هووی غیر رسمی اش است، افشاء شده و تحت فشار قرار می گیرد و از خانه فرار می کند. نسخه حضرت فیلمساز این است که تقصیر اصلی متوجه خانواده بوده که با دختر فراری تعامل نکرده و وی را درک نکرده اند!!  استاد فیلمفارسی معتقد است که آنها نتوانسته اند نسل جدید را بفهمند!!!

    البته ایشان در ادامه نسخه خود، توصیه ای دیگر برای درمان دردهای اجتماع دارند که اگر هم درک نکردید اشکال ندارد، پس از وقوع فاجعه مانند خانواده فیلم "آب نبات چوبی" می توانید "قیصری" ماجرا را فیصله داده و خود راسا به محاکمه و مجازات بپردازید!!!

    با این نسخه هایی که امثال جناب فیلمفارسی ساز برای مردم می پیچند و مدعی هستند که باید از ایشان و فیلمهایشان آموخته شود! به تدریج بایستی با بزهکاران و خلافکاران و گردنه بگیران و ... هم تعامل برقرار کرد و به حرف دلشان گوش داد! البته در این صورت کار پلیس و آگاهی و دستگاه قضاء هم سهل تر می شود و میدان هم برای حضرات مجرم باز می گردد که طفلک ها اینقدر دچار مشکل و مانع نشوند!!!

    واقعا باید در اینجا برای فیلمفارسی سازان کهن این دیار درود فرستاد که نه تنها در آثارشان تا این حد زشتی و پلشتی و

    نابهنجاری پخش نمی کردند که بالاخره حرمت بزرگترهای خانواده را نگاه می داشتند و لااقل آنها را چاقو کش نشان نمی دادند!!!


older | 1 | .... | 11 | 12 | (Page 13) | 14 | 15 | .... | 21 | newer