Are you the publisher? Claim or contact us about this channel


Embed this content in your HTML

Search

Report adult content:

click to rate:

Account: (login)

More Channels


Channel Catalog


Channel Description:

smostaghaci's description

older | 1 | .... | 12 | 13 | (Page 14) | 15 | 16 | .... | 21 | newer

    0 0

     

    تن بروس لی را در قبر نلرزانید!

     

    وقتی عرصه سینمای یک ملت برخلاف سایر ملل صاحب سینما که به قول مارتین اسکورسیزی (فیلمساز معروف آمریکایی) بایستی عرصه بروز آمال، آرزوها، هویت و ریشه های آن ملت باشد، به دلقک بازی های جماعتی خویش محور و خود باخته و کم سواد محدود شود، آن وقت حاصل جمع، مشتی آثار سخیف و تکراری و تهوع آور می شود که فقط خود آن جماعت برایش دست می زنند و تشویق کرده ، نوشابه برای یکدیگر باز می کنند و همدیگر را استاد و نابغه هم می خوانند!! تو خود گویی و خود خندی عجب مرد هنرمندی!!!

    اگرچه در اکران عمومی، همان ملتی که از جیبش، آن خزعبلات ساخته شده، بازهم صبوری و متانت خود را مانند همیشه حفظ کرده و به جای تنبیه این دلقکان، فقط به دیدار آثارشان نرفته و آنان را در همان جهل مرکبشان رها می سازد!!

    این جماعت بدون آنکه کوچکترین توانی در تحلیل ساده ترین و پیش پاافتاده ترین مسائل اجتماعی داشته باشد و از طرف دیگر با سوادی در حد یک آماتور سوپر هشتی، خود را به لقب "سینماگر اجتماعی" منصوب کرده و تمامی مسائل و معضلات اطراف خود را به کل جامعه تسری می دهد و در این توهم غرق است که گویا همه آنچه تا نوک دماغش می بیند، مربوط به تمام دنیاست! حکایت قصه ماهی سیاه کوچولوست که در برکه کوچک محل زندگی اش، یک ماهی پیر در اعتراض به تلاش  او برای دیدن دنیا ، می گفت "دنیا همین برکه است" و یا قضیه مورچه ای که وقتی قطره ای باران بر سرش فرو افتاد فکر کرد که دنیا را آب برده است!

    این جماعت بدون آنکه کوچکترین توانی در تحلیل ساده ترین و پیش پاافتاده ترین مسائل اجتماعی داشته باشد و از طرف دیگر با سوادی در حد یک آماتور سوپر هشتی، خود را به لقب "سینماگر اجتماعی" منصوب کرده و تمامی مسائل و معضلات اطراف خود را به کل جامعه تسری می دهد و در این توهم غرق است که گویا همه آنچه تا نوک دماغش می بیند، مربوط به تمام دنیاست! حکایت قصه ماهی سیاه کوچولوست که در برکه کوچک محل زندگی اش، یک ماهی پیر در اعتراض به تلاش  او برای دیدن دنیا ، می گفت "دنیا همین برکه است" و یا قضیه مورچه ای که وقتی قطره ای باران بر سرش فرو افتاد فکر کرد که دنیا را آب برده است!

    اینچنین است که وقتی این جماعت، چند طلاق یا خیانت و یا مهاجرت و بحران های خانوادگی را پیرامون خود مشاهده می نمایند، تصور می کنند که همه دنیا دچار چنین معضلاتی است، بدون آنکه لحظه ای فکر کنند که از نوک دماغ هم می توان جلوتر را دید!!

     

    آاادت نمی کنیم

    تکرار عادت به پلشت نمایی

     

    در فیلمی به نام "عادت نمی کنیم" یک موضوع نخ نما شده برای Nامین بار در این سینما به روی پرده رفته است. فیلم با سردرد و قرص خوردن همسر یکی از دو زوج قصه آغاز شده و با دعوا و موضوع هزاربار تکرار شده شک و تردید یکی از همسران به دیگری در مورد احتمال خیانت وی و ارتباط نامشروعش، ادامه یافته و با بارداری و خودکشی دختری که طرف دیگر آن ارتباط نامشروع بوده و مشخص می گردد که از مرد زوج دیگر، باردار شده خاتمه می یابد!

    فیلم مانند غلط نویسی عنوان خود در تیتراژ ( که کلمه "عادت نمی کنیم"را ظاهرا به عمد "آاادت نمی کنیم" نوشته) پر از غلط های فیلمنامه ای و تصویری و ساختاری است و سازنده در این توهم بوده که اگر به سبک و سیاق سایر همپالکی هایش، پرده این سینما را محل بروز نگاه مورچه ای و تفکرات چرک و سیاه و دود گرفته خود قرار دهد، کار تمام است و دیگر نیازی به اصل سینما نیست!! غافل از اینکه ایشان و دوستانشان ممکن است به سینمای استاندارد و با هویت "آاادت نکنند"! اما مردم ایران ، مردم هنر دوست و شریفی هستند و تنها به هنر و فیلم های واقعی عادت دارند و به جز آن را برنمی تابند.

     

    اژدها وارد می شود

    احیای اموات و تیر خلاص به عناصر از رده خارج!

     

    بالاخره در این شلوغ بازار برخی نشریات شبه روشنفکری برای ابراهیم گلستان (جاسوس فراری انگلیس که ادعای فیلمسازی و ادبیات داشت)، نوه گل ایشان نیز تاب و توان از کف داد و خواست که تمام قد در حمایت از پدربزرگ عزیزوار خویش، به اصطلاح فیلم بسازد. آن وقت به سیاق جماعت شبه روشنفکر و شخص پدربزرگ عزیزش، مقداری دروغ و خزعبلات تحت عنوان ماجرایی تاریخی و یک داستان واقعی سرهم بندی کرد و زمین و زمان را به هم دوخت، برخی چهره های از رده خارج سیاسی هم که سالها مدعی تاریخ و واقعیت و تحلیل های حقیقی بودند را به این شامورتی بازی وارد کرد (تا تیرخلاصی به تفکر در حال انقراض شان بزند؟) بعد مانند اسلاف خود به تحریف تاریخ دست زد، گروه نفوذی در ساواک درست کرد، قصه جن و پری راه انداخت و بخشی از شخصیت های جعلی را وارد آن کرد، ذوق زده شد و به خیال خودش سورئالیسم را وارد رئالیسم کرد و خواست با یک داستان پیزوری از مثلا یک اژدهای باستانی همراه موسیقی گل درشتش، تماشاگر را روی صندلی میخکوب کند!! اما وقتی همه این پشتک و وارو زدن ها در خدمت زنده ساختن یک میت به اصطلاح سینمایی و ادبیاتی قرار می گیرد، آن وقت همه آنچه می خواسته، ریسیده نشده، پنبه می شود!!

    جهت اطلاع نوه عزیز ابراهیم گلستان باید عرض کرد که در طول تاریخ سینما به خصوص سینمای سالهای اخیر، از این نوع کارها بسیار صورت گرفته که شخصیت های تاریخی را وارد فضایی غیر واقعی و سورئال کرده اند. مثلا دو فیلمی که درباره آبراهام لینکلن (شانزدهمین رییس جمهوری آمریکا) ساخته شد و در یکی از آنها لینکلن با زامبی ها می جنگید و در دیگری با خون آشام ها! یا فیلم "حرامزاده های لعنتی" کویینتین تارانتینو که در آن و در خلال جنگ جهانی دوم، هیتلر در یک ماجرای بمب گذاری کشته می شود! و یا فیلمی درخشان به نام "ترور رییس جمهوری" که با ظاهری مستند و در سال 2005 درباره ترور جرج دبلیو بوش در آینده ساخته شد. در حالی که هنوز 3 سال از دوره دوم ریاست جمهوری بوش باقی مانده بود!!

    اشکال نداشت اگر نوه ابراهیم گلستان، از همین مایه شخصیت های مستند در فضایی سورئال و تاریخ سازی ، برای یک فیلم مثلا هراس یا اسطوره ای و یا حتی پلیسی جنایی بهره می گرفت و واقعا فیلمی قابل دیدن ارائه می ساخت. اما همچنانکه که وی در فیلم قبلی اش در این توهم بود که فیلم جاده ای ساخته ( با این تصور که گویا هر فیلمی در جاده ساخته شود را می توان فیلم جاده ای دانست!!) این بار هم احتمالا خیال کرده که نه تنها یک فیلم ساخته بلکه کاری کارستان انجام داده! و احتمالا گروهی از همان شیفتگان و دل باختگان ایشان هم برایشان کف زده و همان مصداق خود گویی و خود خندی می شود!!!

    اما واقعیت این است که "اژدها وارد می شود"، اثری مغشوش ، آشفته (نه آن آشفتگی حساب شده فیلم هایی همچون "پالپ فیکشن") ، تئاتری با بازی های به شدت آماتوری و ملغمه و آش درهم جوشی از مجموعه فیلم هایی است که جناب به اصطلاح فیلمساز را تحت تاثیر قرار داده همچون برخی آثار دوید لینچ یا فیلم های تارانتینو و بعضا هم لوییس بونوئل بدون هیچ ساختار سینمایی!

    اما وقتی قرار است مصداق "من آنم که رستم بود پهلوان" (گرچه ابراهیم گلستان به قول خوش پهلوانی هم نبود!) نشان داده شود، آن وقت است که تنها صحنه های قابل تحمل فیلم، همان چند نمای "خشت و آیینه" و البته تصویر فیکس شده پرویز فنی زاده می شود و بس!

    البته این فیلم در جشنواره برلین پذیرفته شده است و ما کی هستیم که بخواهیم روی حرف برلین نشینان حرف بزنیم! (اگرچه جشنواره ای مانند برلین بعضا داورانش در حد یک صندلی خالی بوده و به فیلم های موبایلی خاله زنکی جوایز مهم خود را می دهد و خود منتقدان غربی نیز معتقدند که در سالهای اخیر این جشنواره سینمایی به محفلی برای تخلیه عقده های سیاسی تبدیل شده است!!) مام همه آنچه گفته شد فقط از باب این بود که شاید به فروش فیلم در گیشه کمک شود! خود سازنده براین باور است که حرف های امثال بنده باعث و بانی فروش فیلم هایش می شود!! ( البته نوه گلستان گویی از فروش فیلم هم تصویر درستی در ذهن ندارد و فکر می کند که مثلا 40000 تماشاچی برای یک فیلم، یعنی فروش بالا!!)

    نکته آخر ، همان اخلاق و وجدان شبه روشنفکری هم حکم می کند که نوه گلستان لااقل حرمت مرحوم بروس لی را نگه دارد. چراکه نام یکی از فیلم های آن بنده خدا را بدون تعارف برداشته و بر یک اثر پریشان احوال بی سر و ته قرار داده است. به هر حال فیلم بروس لی علاوه بر میلیاردهای دلار فروش در سراسر دنیا، هنوز هم در برخی شبکه های تلویزیونی و کانون های فیلم، نمایش داده می شود و مخاطب فراوانی دارد. برای خاطر بروس لی هم که شده و برای اینکه تن او در قبر نلرزد، عنوان فیلم را عوض کنید!


    0 0

     

     رکورد نمایش خیانت و سیاهی شکسته شد!

     

     

    عق زدن، دختران فراری ، لباس های اجق وجقی، سیگار و دودهای غلیظ ، پدران خشن و بی منطق ریش دار، برادران جوشی و متعصب، سنت های دست و پا گیر، مادران مستاصل، مکان های چرک و کثیف، دوستان بی بند و بار، جوک ها و شوخی های جنسی و پایین تنه ای، فحش های رکیک، دله دزدتی های خفن، تکه پرانی های لوس و بی مزه به باورهای مردم و ارزش های انقلاب و ... و مهاجرت و گریز از کشور و شک و تردیدهای خانواده ها و خیانت های چند لایه ای حتی در میان عشق های آبکی دختران و پسران فراری را می توان عناصر اصلی و پرتکرار اغلب فیلم های جشنواره سی چهارم محسوب کرد  که مدعی سینمای اجتماعی و بیان دردهای جامعه خود بودند! جامعه ای محدود و بسته که از فضاهای پیرامونی سازندگان آثار و تصورات و توهمات ملهم از کانال های معدود مانند شبکه های سخیف ماهواره ای فراتر نمی رود.

    می توان گفت جشنواره سی و چهارمی که متاسفانه به نام و عنوان مبارک فجر منتسب شده ، رکورد نمایش پلشتی و کثافت و فاجعه  و ویرانی در جامعه و خانواده ایرانی را شکسته  و به سیم آخر زده است!

    وقتی یکی از اعضای هیئت انتخاب جشنواره ، پیش از آغاز آن خبر از تلخ بودن 80 درصد آثار حاضر در آن داد، برخی باور نکردند و آن را به حساب سلیقه شخصی گذاردند اما حالا اغلب آنها که با نگاه کارشناسانه و منصفانه جشنواره فوق را رصد کرده اند، متفق القول هستنتد که اکثریت فیلم های حاضر در بخش های اصلی جشنواره سی و چهارم، نه تنها تلخ و غمبار و سیاه هستند و در تحریفی آشکار جامعه ایرانی را اجتماعی در حال اضمحلال و فروپاشی نشان می دهند، بلکه در زمینه ساختارهای سینمایی نیز دچار نزول  و افت شگفت انگیزی شده و حتی همان نگاه بیمار و سادیستی خود را نتوانسته اند در شکل و شمایلی درست و فرمی قابل قبول ارائه دهند و اغلب این آثار فرسنگ های زیر خط فقر استاندارد سینما قرار گرفته اند!!

    شعر و شعارهای تصویری و کلامی بیداد می کند و عوضی گرفتن دوربین سینما به جای تریبون سخنرانی و کرسی صدور بیانیه و خطابه و اجرای نمایشنامه های سخیف رادیویی، در میان این گروه از فیلمسازان، رایج ترین عنصر ساخت فیلم به شمار می آید!!!

    ... و تاسف برای جشنواره ای که همه اعتبار و حیثیت خود را درپای تصویر سازان متوهم و نابالغی قربانی می کند که دیگر حتی برخی جشنواره های معلوم الحال جهانی نیز حاضر به هزینه کردن پای آنها نیستند!!

     

    دختر

    کلیشه و شعار در غیاب سینما !

    بازهم حکایت دختران فراری و پدران خشن و سخت گیر در یک خانواده جنوبی با موضوعی بسیار دور از ذهن ؛ دختر جوانی یک خانواده آبادانی که پدرش از متخصصان پالایشگاه است، برخلاف رضایت پدر برای شرکت در "گودبای پارتی" دوستش که قصد مهاجرت دارد، به تهران آمده و خشم پدر را برانگیخته و ناگزیر از فرار می شود...

    تصاویر کلیشه ای و به اصطلاح گل درشت و شعاری فیلم، نشانگر سقوط آزاد سینمایی سازنده فیلم هایی مانند "زیر نور ماه" و "چنان دور، چنین نزدیک" و "یه حبه قند" است. بازهم حضور میلیاردی یک شرکت دولتی، باعث شده مدیر عامل چند دوره خانه سینما، سر ذوق آمده و هم رزومه ای برای نهاد دولتی فوق بتراشد و هم خودش دستی به دوربین زده باشد! حاصل کار اثری به شدت خسته کننده و کسالت بار از کار درآمده که حتی شروع کج سیلقه آن هم باعث می شود تا تماشاگر جشنواره ای برخلاف معمول هیچ احساساتی هنگام نمایش نام کارگردان برپرده سینما از خود نشان ندهد!!

    در فیلم "دختر"، خانواده و پدر بی ریش و متجدد و فهیم و منطقی تهرانی! که دخترشان قصد مهاجرت دارد در مقابل خانواده و پدر ریش دار و مذهبی نماز خوان عقب افتاده بی منطق و خشن!! قرار می گیرد که حاضر نیست دخترش در "گودبای پارتی" دوستش شرکت کند، او را کتک می زند و موجب فرارش می شود. پدر به اصطلاح متجدد، پدر عقب افتاده مذهبی! را نصیحت می کند که باید با دخترش تعامل برقرار کند! اما پدر مذهبی که فقط بلد است دست نماز بگیرد و دنبال سجاده بگردد، این حرف ها را نمی فهمد!!!

    دختران متجدد با آهنگ های آنچنانی و حالتی سبکسرانه و دیوانه وار در خیابان های شهر اتومبیل رانی کرده، شوخی های مستهجن انجام می دهند و همه در فکر فرار از کشور هستند!!!

    اما خود فیلمساز شاید به دلیل اینکه فقط در فکر رزومه ساختن برای همان شرکت دولتی یاد شده بوده ، از برخی پارادوکس های عجیب قصه اش غافل مانده؛ اینکه بالاخره پدر مذهبی کار درستی کرده به دنبال دختر فراری خود به تهران آمده و یا اشتباه کرده؟ چون خواهر این پدر که سالها پیش از شهر و دیار خود فرار کرده بوده و اینک زندگی ناموفق و خانواده ای در حال فروپاشی دارد و ضمنا پناهگاه دختر فراری هم شده، از یک سو برادرش را مخاطب قرار می دهد که چرا در آن سالها مانع فرارش نشده و سراغش نیامده و از طرف دیگر معترض است که چرا در زندگی و تصمیمات دختر فراری اش دخالت می کند!! در حالی که در جمله ای هم به اعتراف خطاب به او می گوید که: حتما آمده ای تا دخترت مثل من نشود!!

    نمای پایانی فیلم (که قاعدتا پس از حدود 90 دقیقه تکرار ملال آور حرف ها و تصاویر کلیشه ای، تماشاگر را در انتظار هوا کردن فیلی از سوی کارگردان گذارده!) همراه با سکوت دختر در قبال سوال محوری فیلم، از دستمالی شده ترین پایان هایی است که پس از دهها سال استفاده در فیلم های اروپایی و آمریکایی، در سالهای اخیر هم بارها و بارها در آثار شبه روشنفکری رویت شده است!!

     

    مالاریا

    فرار و خودکشی در ایام پسابرجام!

     

    بازهم حکایت همان فرار و عق زدن دختری ستمدیده! و کثافت و پلشتی و کتک کاری و بازهم پدر و برادر خشکه مذهب و تعصبی که دختر را زیر کتک گرفته اند و موجب فرارش شده اند!

    اما تفاوت قصه "مالاریا" با آثار مشابه این است که این ماجرا  در بطن مذاکرات هسته ای و توافقنامه برجام اتفاق می افتد و حتی در صحنه ای نسبتا طولانی، دختر و پسر فراری به همراه دوستانشان در جشن گروهی به خاطر توافق هسته ای حضور یافته، شادی و پایکوبی می کنند. شاید در میان آثار شبه روشنفکری چنین تصاویری بی سابقه باشد که فیلمساز ، خود را به میانه یک جشن و مراسم دولتی بیندازد و در میان خیل تصاویر سیاه و تاریک خود، نماهای رنگ و لعاب دار و پر زرق و برق را هم جای دهد. در واقع برای اولین بار در یک تولید سیاه شبه روشنفکری، با تبلیغاتی ترین وجه ، شاهد یک شوی دولتی هستیم.

    اما آن توافق و جشن هم در سرنوشت فراریان "مالاریا" تغییری ایجاد نکرده و اوضاع وخیم تر و بی خانمانی شان دوچندان می شود. به خوابگاهی غیر قانونی پناه برده و بالاخره به کوه و بیابان می زنند و خود را در دریاچه ای غرق می سازند!!

    به نظر می آید سینمای پسا برجام که جناب وزیر ارشاد و معاون سینمایی ایشان در سخنرانی افتتاحیه جشنواره سی و چهارم به عنوان چشم انداز روشن این سینما تشریح کردند، مانند سینمای امید و اعتدال که در ابتدای کار دولت یازدهم وعده داده شد، آخر و عاقبت خوبی نداشته و از سینمای پیش از برجام دولت تدبیر و امید هم فاجعه بارتر شده است!!

    ساختار شلخته و در هم ریخته فیلم "مالاریا"،  صحنه های کشدار و بدون منطق، حفره های متعدد فیلمنامه، تیپ های به شدت نخ نما شده و دیالوگ های بی ربط، باعث شده ، فیلم "مالاریا" به لحاظ سینمایی نیز قابل دیدن نباشد.

    اما به نظر می آید یک نکته فیلم "مالاریا" قابل پیگیری و حتی قابلیت برگزاری همایش های متعدد را دارد و آن همان پرداختن تبلیغی و شعاری به "توافق هسته ای و برجام" است. شاید همایش هایی بایستی برگزار شود که بررسی کند وقتی جماعت به اصطلاح فیلمساز شبه روشنفکر به دهها هزار حادثه و رخداد در این کشور از گذشته تا حال بی اعتنا بوده، چه اتفاقی افتاده که ، نسبت به یکی از این وقایع و رخدادها، توجه نشان داده و به گونه ای مثبت آن را در کادر دوربین خود قرار داده اند؟!!


    0 0

    برای فیلم "بادیگارد" ابراهیم حاتمی کیا

     

     فیلمسازی که زمانه را درک می کند

     

     وقتی ابراهیم حاتمی کیا ، دو سال پیش فیلم "چ" را ساخت و اکران کرد، سینمای ایران با سینمایی نو مواجه شد که با درک زمانه و تاریخ و الزامات آن ، می تواند برای مردم فیلم بسازد و آنها را از دل تاریخ به شرایط امروز بیاورد که چگونه می توان امروز از آن تاریخ درس گرفت. شاید در ان هنگام  به نظر رسید که کار حاتمی کیا، به این زودی تکرار نشد اما خوشبختانه فیلم تازه او یعنی "بادیگارد" اثری پیشروتر از "چ" به لحاظ تطابق شرایط تاریخی با نیازهای امروز بود.

    حانمی کیا موضوعی را برای فیلم جدیدش انتخاب کرد که به یکی از آشناترین شخصیت های طول تاریخ انقلاب اسلامی برای مردم می پردازد. شخصیتی که اگرچه برای مردم بسیار آشناست اما در عین حال گمنام و در پوششی از ابهام بوده و هست. در طول این سالها ، موارد متعددی بوده که هر یک از این مردم با این سربازان گمنام به انحاء مختلف برخورد داشته اند. برخی از آنها در نهایت مظلومیت به شهادت رسیدند مانند محافظان شهید دکتر مفتح یا آنان که از شهدای محراب محافظت می کردند. و بسیاری دیگر که حتی شهادتشان نیز مطرح نشد. و حاتمی کیا به این افراد می پردازد که در عین حال برای بخشی دیگر از جامعه مانند آنها که برایشان به حفاظت پرداختند و خانواده هایشان ، بسیار شناخته شده هستند. از همین روی می توان فیلم "بادیگارد" را یکی از مردمی ترین فیلم های سینمای ایران دانست.

    حاتمی کیا در ساختار سینمایی فیلم، با دورینش مخاطب را به درون زندگی این محافظان برده و حتی در لحظه های عملیات، همراهشان می سازد. چنانچه حضور دوربین متحرک و سیال او در صحنه های حفاظت و درگیری و عملیات، ریتم و ضرباهنگ فیلم را به درستی با موضوع همراه ساخته است. صحنه تعقیب و گریز و درگیری آخر در تونل را می توان نقطه اوج این ساختار دانست که حادثه فوق را به مطلوبترین شکل در کادر دوربین قرار داده و با صحنه ای پر تنش، درام فیلم را به قله خود می رساند.

    از طرف دیگر نگاه حاتمی کیا به بادیگارد ، یک نگاه رایج غربی نبوده و او در همان اوایل فیلم، از زبان شخصیت اصلی فیلم یعنی حاج حیدر، تفاوت آن را با محافظ که در واقع موضوع اصلی فیلم است، روشن می سازد. بادیگارد حاتمی کیا یا در حقیقت محافظ ، یک مزدور نیست، یک رزمنده معتقد است که در مقابل تروریسم منافقین ایستاده ، با تکفیری ها مقابله کرده و اینک برای حفاظت از دانشمندان هسته ای (که در واقع سرداران امروز جبهه دفاع مقدس هستند) جان خود را فدا می سازد. از همین روی می توان مانند فیلم "چ" فیلم "بادیگارد" را یک فیلم دفاع مقدس دانست. دفاع مقدسی که در فیلم های ابراهیم حاتمی کیا از رزمندگان جیهه های جنگ تحمیلی مانند عارفی در فیلم " دیده بان" را در برمی گیرد تا سعید فیلم "از کرخه تا راین" که در مقابل شبهه پراکنی های یاران بریده می ایستد تا عکاس فیلم "خاکستر سبز" که برای ثبت وقایع جنگ بوسنی رفته تا حاج کاظم "آزانس شیشه ای" که از هویت رزمنده دیروز و زخمی امروز تا حد به حراج گذاردن حیثیت خود دفاع می کند و تا شهید اصغروصالی که در فیلم "چ" در مقام فرماندهی دستمال سرخ ها به جنگ با ضد انقلاب در کردستان رفته است. همه اینها همان رزمندگان دفاع مقدس انقلاب اسلامی هستند. حتما از همین روست که کلکسیون این دفاع را حاتمی کیا با سخنانش در کنفرانس مطبوعاتی فیلم "بادیگارد" تکمیل می کند و قسم جلاله یاد می کند که می خواسته آن روز در تهران نباشد و به سوریه برود. یعنی بخشی از دفاع مقدس انقلاب امروز در سوریه اتفاق می افتد و شاید که فیلم بعدی حاتمی کیا درباره مدافعین حرم باشد.

    اما حاتمی کیا برای روایت خود از بادیگاردها یا محافظان ، از یک روایت کلاسیک و ساختاری متناسب بهره می گیرد. او برای قصه اش، قهرمان می سازد، قهرمانی به نام حاج حیدر که نمادی از رزمندگان سالهای دفاع مقدس است و هوشمندی و درک زمانه فیلمساز خوش قریحه ما آنجاست که این رزمنده پیشین را در گذشته رها نساخته و حتی در زمان حال و در حال حفاظت از شخصیت های سیاسی و مقامات و میهمانان خارجی هم محدودش نمی کند بلکه جلوتر از زمانه می برد و به عنوان محافظ یکی از دانشمندان هسته ای (یعنی خط مقدم جبهه دفاع مقدس امروز) قرارش می دهد، آن هم دانشمندی که فرزند رزمنده سابق و رفیق هم جبهه ای حاج حیدر یعنی سید میرزا است.

    مهندسی به نام میثم که هنوز دلبسته راه و نام پدر شهیدش است و برای آرامش به زیارت مزار و یارانش در کهف شهداء می رود. در واقع حاتمی کیا در فیلم "بادیگارد" به اصطلاح با یک تیر دو نشان زده و علاوه بر کشاندن محافظ دیروز شخصیت هایی مانند شهید رجایی به حفاظت از نخبه های علمی که در واقع شخصیت های ارزشمند امروز نظام به شمار می آیند، آنها را به رزمندگان و سرداران دفاع مقدس پیوند می زند که در حقیقت تداوم دهنده و ادامه راه آن سرداران و شهیدان به شمار آمده و می آیند.

    نکته قابل تامل آنجاست که این شخصیت های علمی مانند اسلاف و پدران رزمنده خویش درون خانواده و سبک زندگی اسلامی- ایرانی معنا و مفهوم می یابند. اگرچه خانواده در سینمای حاتمی کیا حتی فیلم هایی مانند "موج مرده" و "به نام پدر" ، که شکاف بین نسل ها مطرح شده، محوری ترین بخش ماجرا بوده و در واقع ماجراهای دیگر حول و حوش آن شکل می گیرد، اما در این زمانه که اغلب فیلم های این سینما به تخریب خانواده پرداخته و آن را اغلب ناقص و ابتر و فاجعه بار تصویر می کنند، خانواده ها در فیلم "بادیگارد" یکی از دلنشین ترین خانواده ها هستند. حتی خانواده مهندس میثم که به ظاهر پدر خود را از دست داده ولی در کنار مزار او در کهف شهداء معنا پیدا می کند.

    و خانواده حاج حیدر به خصوص همسر وی که یکی از نمونه ای ترین و کامل ترین این نوع زنان مسلمان در فیلم های تاریخ سینمای ما به شمار می روند. زنی که وظیفه همسری را در کنار عشق بی حد و حصرش به حاج حیدر انجام می دهد و دخترانی که در عین ابراز عقیده و باور خود، احترام خانواده و پدر و مادر را نگاه داشته و حرف آنها را ارج می نهند.

    همسر حاج حیدر نه تنها در تمام لحظات زندگی همراه و یاور اوست، نه تنها خانه و زندگی او را در غیابش (که زمان های بسیاری را در برمی گیرد) مدیریت کرده و بچه ها را تربیت می کند، حتی در آخرین ماموریتش نیز همراه شده و با او عملیات انجام می دهد و با او زخمی و مجروح می شود. صحنه وداع این همسر با حاج حیدر در آن تونل بی پایان که در آخر به نور ختم می شود و چادری که بر سر خود و پیکر بی جان حاج حیدر می کشد، نمایی گویا از آن همراهی همیشگی خانواده در یک شیوه زیست اسلامی است.

    حاتمی کیا در پایان فیلم و با شهادت حاج حیدر ، راه او و ماجرای او را ختم نمی کند. دوربین سیال او از شمایل یکی شدن پیکر حاج حیدر و همسرش در زیر چادر او (نماد عفاف و حیاء) فاصله گرفته و درون تونلی که عملیات ترور انجام شده، پیش می رود، در جلو به ادامه عملیات مقابله با تروریست های می رسد، هنوز یکی از محافظان با یکی از تروریست ها درگیر است و عملیات ضد تروریستی و راه حاج حیدر  همچنان ادامه دارد و در انتهای تونل این دوربین سیال به نور می رسد. نوری درخشان که تمامی صحنه را پر می کند.


    0 0

     

    یادداشتی برای فیلم ایستاده در غبار

     

    بیسیمی برای همه تاریخ

     

     

    صحنه ای در فیلم "ایستاده در غبار" که حاج احمد متوسلیان با آن قد رشید، گوشی بی سیم  را بر فراز دست گرفته و از پشت سنگر وارد میدان نبردی می شود که از زمین و آسمانش، آتش می بارد و رزمندگان اسلام با کمترین امکانات در حال مقاومت هستند، به جرات بگویم یکی از ماندگارترین تصاویر تاریخ سینماست. متوسلیان آن گوشی بیسیم روشن را برفراز دست گرفته تا همه تاریخ بشنوند که در شرایط هجوم همه جانبه ارتش جهان سلطه با همه قوا، نیروهای جبهه اسلام تنهای تنها و با اتکال به ذات حق تعالی ایستاده بودند. گویی متوسلیان در غبار آن کارزار ایستاده تا همچون مولایش حسین (علیه السلام)  از تمام تاریخ "هل من ناصر" بطلبد. انگار فریاد حسین بن علی (علیه السلام) در ظهر عاشورای سال 61 هجری را تکرار می کند.

    واقعا اگر کار قبلی محمد حسین مهدویان یعنی "آخرین روزهای زمستان" درباره شهید حسن باقری را در تلویزیون ندیده بودیم ، از فیلم "ایستاده در غبار"، حیرت زده تر می شدیم. چون مهدویان در این فیلم از همان تکنیک بسیار بدیع "مستند-داستانی" یا "Docu-Drama" بهره گرفته است

    اما به هرحال "ایستاده در غبار" کاریست کارستان که یک سر و گردن از آن سریال دیدنی بالاتر می ایستد. جسارتی که مهدویان در "ایستاده در غبار" انجام می دهد، تماشاگر پی گیر سینما را به یاد اساتید تاریخ سینما می اندازد که با جسارت و طرح های نو، لقب استاد گرفتند و در پانتئون تاریخ سینما ماندگار شدند. اما مهدویان بالاتر از آنها، روایاتی را به تصویر می کشد که در تاریخ، پس از ماجراهای انبیاء و اولیاء به ویژه تاریخ اهل بیت (علیهم السلام) بی نظیر است.

    مهدویان برای این روایت خود ساختاری سخت و دشوار بر گزیده که "همه صداها واقعی و تمامی تصاویر غیر واقعی و بازسازی شده باشد". او برخلاف بسیاری از فیلمسازان که قراردادهای خود را براساس نیاز فیلم، زیر پا گذاشته و از ساختار طراحی شده، عدول می کنند، به هیچوجه در طول فیلم "ایستاده در غبار" ، ذره ای از ساختار سینمایی خود، پای فرا نگذارده و کاملا به آن وفادار می ماند و همین دشواری و پیچیدگی کار را صد چندان کرده است.

    مهدویان برخلاف آنچه در "آخرین روزهای زمستان"، انجام داده بود، اولا روایتی به جز آنچه شخصیت های حقیقی نقل می کنند ندارد (در "آخرین روزهای زمستان" بخشی از روایت برعهده راوی فیلم به نقل از نوشته ها و مکتوبات بود) و ثانیا این راویان متعدد را به پشت دوربین منتقل کرده تا روایتی یک دست و واحد به دست آید. ( در سریال "آخرین روزهای زمستان"، راویان حقیقی در جلوی دوربین نشسته و صحبت می کردند).

    در این شکل، کار مهدویان بسیار دشوارتر شده و فیلمنامه یا متن او برای تصویر سازی از روایاتی که آن شخصیت های حقیقی نقل کرده اند، نمی تواند فراتر برود. او نمی تواند سخن، خاطره یا موضوع دیگری به این متن اضافه نموده و برای پر کردن کمبودهای داستان و نقاط خالی آن، از نوشته های دیگران یا خیال پردازی استفاده نماید.

    از طرف دیگر در فیلم "ایستاده در غبار" شاهد روایاتی از دفاع مقدس و زندگی سردارانش هستیم که پیش از این، شاید نشنیده و نخوانده بودیم. حکایت سردار حاج احمد متوسلیان با ظاهری خشن و رفتاری قاطع اما قلبی رئوف و اخلاقی دوست داشتنی و دلنشین (که برخی سرداران شهید جنگ به اینکه مثلا از وی در هنگام آموزش سیلی خورده بودند، افتخار می کردند) را از همان روزهایی شاهدیم که او تا حاج احمد شدن، فاصله داشت. احمد متوسلیانی با سبیلی پر پشت و هیبتی ناآشنا که وقتی به زندان شاه می افتد، اغلب زندانیان تصور می کردند که وی از مبارزان چپ است! اما از همانجاست که خصوصیات مذهبی اش بروز می کند.

    مهدویان سعی می کند تا جایی که روایات اشخاص حقیقی به وی امکان می دهد، همه ابعاد احمد متوسلیان را روایت کند و سعی دارد که حتی بخش های نامتعارف زندگی او (که معمولا در اینگونه روایات بازگو نمی شود) را جلوی دوربین ببرد مانند کل شق بودنش در هنگام نوجوانی، تمرینات بوکس و حتی نامه پشیمانی در زندان. چرا که باید معلوم شود، احمد متوسلیان تا رسیدن به حاج احمد و سردار شدن، چه پروسه ای را طی می کند، اگرچه به دلیل کمبود روایات و پایبندی مهدویان به آنها، برخی از نقاط کلیدی زندگی احمد متوسلیان در فیلم "ایستاده در غبار" خالی است.

    در فیلم "ایستاده در غبار" ، برخورد حاج احمد متوسلیان با شهید وزوایی را شاهدیم که حاضر نیست در جلوی افرادش خیز 5 ثانیه برود و بعد خود وزوایی یکی از شهیدان رزمندگان تحت امر حاج احمد است. حاج احمد بر آموزش دقیق افرادش تاکید می کند و اعتقاد دارد که در هنگام آموزش، چند شهید بدهد بهتر است تا آنکه دهها شهید در هنگام عملیات داشته باشند. از همین روی تمرینات برایش بسیار جدی است و در این مسیر حتی با شهیدان والامقامی مانند حاج همت و شهید دستواره و ...برخورد جدی دارد. این صحنه می تواند پاسخی باشد به خناسانی که همواره تبلیغ کرده و می کنند که در سالهای دفاع مقدس، رزمندگان اسلام بدون آموزش کافی به جبهه های جنگ اعزام می شدند.

    حاج احمد در صحنه های بدیعی (که صدای واقعی خود سردار متوسلیان را از پشت بیسیم می شنویم) از کمبود امکانات و تنها ماندن و عدم پشتیبانی شکایت می کند و فریاد می کشد و وقتی فریادهایش نتیجه نمی دهد، گوشی بیسیم را بر سر دست گرفته و همچون سرو قد افراشته در میان آتش و غبار جنگ می ایستد تا از پشت بیسیم بشنوند که به جز او، همه افراد با مسلسل یا آر پی جی در حال نبرد هستند. همان فریادهایی که برای اعتراض به حیف و میل بودجه ها و امکانات سپاه سر داده بود.

    شاید اگر بخواهیم درباره صحنه صحنه فیلم "ایستاده در غبار" بنویسیم ، مثنوی هفتاد من شود و بازهم حق مطلب ادا نشود، همچنان که حق سردارانی همچون حاج احمد متوسلیان به هیچوجه ادا نشده. شاید که اصلا خود حاج احمد هم همین فیلم را کارگردانی کرده باشد!


    0 0

     

    جشنواره ای که باج می دهد!

     

    جشنواره فیلم فجر در طول 34 دوره خود فراز و نشیب های متعددی داشته است. اما آنچه نقطه مشترک 34 دوره برگزار شده این جشنواره بود، عدم نسبت آن با عنوان فجر انقلاب اسلامی و گفتمان این انقلاب بوده است. این نقیصه بزرگ و محوری جشنواره فیلم فجر تقریبا همراه و همگام با بحران دیرین سینمای ایران یعنی گریز تماشاگر پیش آمده است. سینمایی که سالانه 70-80 فیلم تولید می کند و از این جهت در میان سایر کشورها در مقام 11 یا 12 است اما میزان استقبال تماشاگر در حد 4-5 درصد جمعیت کشور بوده و از این لحاظ این سینما را در انتهای فهرست کشورهای صاحب سینما قرار می دهد. یعنی در واقع سینمایی که مایه اصلی خود یعنی تماشاگر را ندارد! نقل است پیمانکاری به جرم اختلاس و کلاهبرداری در کار آسفالت جاده ای محاکمه می شد. وی در پاسخ علت این کلاهبرداری به قاضی گفت که کلیت این اختلاس فقط از یک اشتباه ناشی شده و آن اینکه فراموش کرده بوده که در کار آسفالت، قیر بریزد! و از همین روی مجرم شناخته شده است!! حالا حکایت سینمای منتسب به ایران است که فقط تماشاگر ندارد!!!

    عدم نسبت این سینما با ایران و مردمش و انقلاب و نظام اسلامی شان، از همان نخستین دوره جشنواره فیلم فجر (به عنوان ویترین سینمای ایران) وجود داشت و دوره به دوره عمیق تر شد و آن خشت کج اولیه به بنایی منتهی شد که امروز تا ثریا کج رفته است! جشنواره فیلم فجر به اعتراف دوست ودشمن، دچار بحران بسیار عمیقی است که ستون اصلی اش، بیگانگی با مردم ایران و انقلاب اسلامی به شمار می رود.

    عدم نسبت این سینما با ایران و مردمش و انقلاب و نظام اسلامی شان، از همان نخستین دوره جشنواره فیلم فجر (به عنوان ویترین سینمای ایران) وجود داشت و دوره به دوره عمیق تر شد و آن خشت کج اولیه به بنایی منتهی شد که امروز تا ثریا کج رفته است! جشنواره فیلم فجر به اعتراف دوست ودشمن، دچار بحران بسیار عمیقی است که ستون اصلی اش، بیگانگی با مردم ایران و انقلاب اسلامی به شمار می رود.

    سال گذشته و پس از جشنواره فیلم فجر ، نشریه گاردین درمقاله ای تعبیرش از جشنواره فیلم فجر چنین بود:

    "طلاق، سقط جنین، خیانت، تجمل‌گرایی اصلی‎ترین تم‎های جشنواره فیلم فجر امسال بودند و می‎توان گفت فیلم‎های امسال از ضعیف‎ترین تولیدات چند سال اخیر به حساب می‎آیند."

    و جشنواره امسال بارها و بارها در ارائه و عرضه آنچه نشریه گاردین در شماره سال گذشته خود درباره سی و سومین دوره جشنواره فیلم فجر نوشته بود، فاجعه بارتر بود که در قسمت های قبلی این مجموعه یادداشت ها، مفصل بدان ها اشاره گردید.

    انتخاب یک دبیر تئاتری و بی تجربه در زمینه برگزاری جشنواره سینمایی که حاضر نشد از تجربیات دوره های پیشین استفاده کند و بایک برنامه ریزی پت و متی، بدون آنکه زمان فیلم ها و مدت تخلیه و پر شدن سالن کاخ جشنواره و حتی میزان مطرح بودن آثار را در نظر بگیرد، یک جدول نمایش فضایی طراحی کرد که باهیچ عقل سلیمی جور در نمی آمد و این اشکال آنچنان بارز و آشکار بود که خودش در یکی از مصاحبه ها بدان اعتراف کرد! این اشکالات به همراه صدور کارت های تک جلسه ای برای میهمانان غیر رسانه ای و همچنین حضور دخترخاله ها و پسر خاله ها در سالن برج میلاد، باعث شد که در ساعات پایانی هر شب و برای اکران فیلم های بخش اصلی جشنواره یعنی سودای سیمرغ ، بی نظمی عجیبی در کاخ جشنواره بوجود آید و همین بی نظمی بود که بعضا نمایش فیلم ها را تا ساعت 3 بامداد طول داد.

    عدم برگزاری تعداد متنابهی از کنفرانس های مطبوعاتی فیلم، علیرغم اعلام های قبلی، جابجایی پخش برخی فیلم ها و صف های طویل خاکستری برای دریافت غذا، این بی نظمی ها را تشدید کرد. تشدید این بی نظمی در مورد حضور تعداد 8 انیمیشن بسیار حرفه ای خوش ساخت بود که در وهله اول به طور کلی از برنامه های جشنواره حذف گردید و بعد با اعتراض و فشار اهالی رسانه، برخی آنها در برنامه نمایش یکی از سینماهای جشنواره قرار گرفت ولی از نمایش آنها در کاخ رسانه ای جشنواره خبری نبود تا اینکه ادامه فشار رسانه ها برای تماشای این آثار شگفت انگیز سینمای ایران، موجب شد تا در آخرین سانس از آخرین روز جشنواره، انیمیشن "فهرست مقدس" در یکی از سالن های کوچک کاخ جشنواره به نمایش درآید!

    ادامه ندانم کاری ها به حذف برخی فیلم ها به خصوص فیلم خوش ساخت "سیانور" از انتخاب های مردمی (به دلیل واهی عدم نمایش در 3 روز نخست!) انجامید و گاف های بعدی جشنواره ، پس از نمایش خیل بسیاری از فیلم های سیاه و چرک و کثیف و مملو از خیانت و تباهی و واماندگی و ...در داوری جشنواره اتفاق افتاد. در آن هنگام که برخی از خوش ساخت ترین فیلم های حاضر در بخش سودای سیمرغ مانند "بادیگارد" و "سیانور" از داوری منصفانه به دور ماندند.

    عدم حضور فیلم "بادیگارد"، اثر خوش ساخت و جذاب ابراهیم حاتمی کیا در میان نامزدهای بهترین فیلمنامه و کارگردانی و همچنین بهترین فیلم، از جمله عجایب و غرایب جشنواره امسال بود. این در حالی بودکه قریب به اتفاق افراد حاضر در جشنواره اعم از کارشناسان و منتقدین و مردم و مسئولینی که فیلم را دیده بودند، بر قوی بودن فیلمنامه و کارگردانی آن تاکید داشتند. اما فیلم "بادیگارد" به طرز سوال برانگیزی از رقابت در اصلی ترین رشته های بخش مسابقه جشنواره سی و چهارم بازماند!

    اینکه انتخاب های یک هیئت داوری 5 یا 7 نفره، در نهایت نتیجه سلیقه های معدودی است و اگر به جای اعضای یک هیئت داوری، اعضای دیگری بودند، نتیجه دیگری حاصل می گردید، امری منطقی است اما نکته آنجاست که انتخاب در میان فیلمی همچون "سرگیجه" آلفرد هیچکاک با "دلیجان" جان فورد ، بحث سلیقه را به میان می آورد و هر هیئت داوری تخصصی ممکن است یکی از این دو فیلم را برگزیند ولی اگر یک هیئت داوری در میان انتخاب مابین همین "سرگیجه" هیچکاک با یک فیلمفارسی مانند "عنتر و منتر" ساخته امیر شروان ، به مشکل برخورد و به جای "سرگیجه"، "عنتر و منتر" را برگزید، دیگر مسئله سلیقه و علاقه نیست، بلکه در خوش بینانه ترین حالت، مسئله کمبود سواد سینمایی، نبود تخصص و عدم شایستگی برای داوری و اعتبار یک جشنواره سینمایی به میان می آید.

    گفته شد انتقادات ابراهیم حاتمی کیا در طول جشنواره موجب چنین حذف و گزینشی شده است. این فرض، محتمل ترین گزینه برای عدم حضور فیلم حاتمی کیا در میان نامزدهای فیلمنامه و کارگردانی به نظر می رسد! در حالی که در جشنواره کن چند سال پیش که به دلیل شوخی لارس فن تریر (فیلمساز محبوب جشنواره کن) با اسراییل ، وی را از آن جشنواره اخراج کردند، اما فیلمش همچنان در بخش مسابقه جشنواره فوق باقی ماند و حتی جایزه ای هم دریافت نمود.

    اما گویا انتقادات ساده حاتمی کیا چنان خشمی در میان برگزار کنندگان جشنواره امسال برانگیخت که حتی در هنگام اعلام آرای مردمی بهترین فیلم ، پس از خوانده شدن فیلم های پنجم و چهارم و سوم، نام فیلم "بادیگارد" که با اختلاف بسیار ناچیزی در حد چند صدم درصد، رتبه دوم را به خود اختصاص داده بود، قرائت نشد و یک راست به سراغ فیلم رتبه اول رفتند!!  اما وقتی فریاد مردم حاضر در سالن برخاست که چرا نام فیلم دوم اعلام نمی شود، آن وقت رضا میرکریمی که این اعلام نتایح را برعهده داشت، نام "بادیگارد" را با صدایی ضعیف اعلام کرد و به سرعت از آن گذشت. این درحالی است که از روزهای قبل، پیشتازی فیلم "بادیگارد" در میان آرای مردمی ، وجود داشت و معلوم نیست در روز آخر چگونه این نتیجه برعکس شد و ناگهان فیلم "ابد و یک روز" جلو آمد و بر "بادیگارد" نیز با اختلاف بسیار کمی ، پیشی گرفت!!!

    نکته قابل تامل این است که در دوره های گذشته جشنواره فیلم فجر ، وقتی فاصله آراء دو فیلم خیلی به هم نزدیک بود، هر دو فیلم را به عنوان انتخاب مردمی اعلام می کردند که این اتفاق باعث شد تا در دوره بیست و پنجم، فیلم "سنتوری" در کنار "اخراجی ها" اعلام گردد (در حالی که اختلاف آرایشان 24 درصد بود) و در دوره سی و دوم هم "خط ویژه" در کنار "شیار 143" مطرح شد.

    اما عظیم ترین و حیرت انگیزترین گاف جشنواره سی و چهارم ، اعطای جایزه بهترین فیلم به فیلم درخشان "ایستاده در غبار" بود که تنها 2 جایزه فنی و جنبی بدست آورد در حالی که رقیبش 9 جایزه از جمله جوایز بهترین فیلمنامه و کارگردانی را هم گرفته بود! مانند آن است به دانش آموزی که اغلب نمره هایش را صفر و یکی دوتا هم تک یعنی زیر 10 داده اید، در کارنامه معدل 20 بدهید و برعکس دانش آموزی که 9 تا نمره 20 آورده را در کارنامه معدل قبولی ندهید!

    چطور امکان دارد فیلمی که علاوه بر 7 جایزه مهم، دارای بهترین فیلمنامه و کارگردانی (یعنی اصلی ترین محورهای برتری یک فیلم) شناخته شده، به عنوان بهترین فیلم معرفی نشود؟! مگر به جز فیلمنامه و کارگردانی چه عنصر اصلی دیگری در برگزیدن یک فیلم برتر دخالت دارد؟ این فقره با کدام منطق و عقل سینمایی و هنری جور درمی آید؟!!

    به نظرم در جشنواره ای که آقایان برگزار کردند، عناصر دیگری در گزینش فیلم تحسین برانگیز "ایستاده در غبار" به عنوان بهترین فیلم وجود داشته است. شاید شرمندگی مسئولان سینمایی از برگزاری بی نظم ترین دوره جشنواره و نمایش انبوهی از ضعیف ترین و سیاه ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران و اعطای جوایز متعدد به یکی از آنها و همچنین عدم اعتنا به معدود آثار سینمایی و مردمی حاضر در این جشنواره ، باعث گردید تا به خیال خود به مردم باج داده و برای خالی نبودن عریضه یک فیلم خوب دفاع مقدس را به عنوان بهترین فیلم انتخاب کنند!

    البته این خط باج دهی در دوران وزیر فراری ارشاد دولت به اصطلاح اصلاحات مطرح شد که وی در بخشی از استیضاح خود توسط نمایندگان مجلس گفت که در کنار تمامی فیلم های ضدارزشی، سعی کرده برای خالی نبودن عریضه و فرار از انتقادات مردمی ، ویترین جشنواره فیلم فجر را با یک فیلم دفاع مقدس تزیین نماید!! به نظر می آید مسئولان امروز جشنواره نیز همچنان همان خط باج دهی وزیر فراری را دنبال می کنند، غافل از اینکه مردم ایران در 37 سال گذشته ثابت کرده اند اهل باج گیری و باج دهی نیستند!

    و نکته آخر ؛ همچنان که دوستان عنوان "فجر" را از بخش بین الملل جشنواره حذف کردند، به عنوان دومین کار مثبت خود در کارنامه شان، لطف کرده این عنوان را از بخش سینمای ایران آن نیز برداشته تا هم خیال خود را راحت کرده و هم خیال ما را!!


    0 0

     

    حکایت شبه قهرمان منزوی تک افتاده

     یا

    چگونه یاد بگیریم اسراییل را دوست داشته باشیم!

     

    در حالی که یک هفته بیشتر به برگزاری هشتاد و هشتمین مراسم اهدای جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا (معروف به اسکار) باقی نمانده است، بی مناسبت نیست مانند هر سال نگاهی اجمالی داشته باشیم به برخی فیلم های مطرح و نامزد دریافت جایزه در این مراسم. این مطلب در 3 قسمت پیاپی تقدیم می شود:

    فیلم های "the Big Short" (آدام مک کی) ، "پل جاسوسان" (استیون اسپیلبرگ)، "کارول" (تاد هینز) ، "مکس دیوانه:جاده خشم"(جرج میلر)، "از گور برخاسته"(آلخاندرو گونزالس ایناریتو)،"اتاق"(لنی آبراهامسون)، "Spotlight" (تام مک کارتی) و "مریخی" (ریدلی اسکات)، 8 فیلمی هستند که تقریبا می توان گفت 90 درصد لیست های بهترین فیلم های سال 2015  را تشکیل دادند؛ لیست ها و فهرست های نشریات گوناگون و مراسم مختلف اهدای جوایز سینمایی از گلدن گلوب و بافتا گرفته تا اسکار و جوایز فیلم اروپا تا برگزیدگان انجمن ها و اتحادیه های مختلف حرفه های سینمایی همچون اتحادیه تهیه کنندگان، اتحادیه کارگردانان، انجمن بازیگران، کانون تدوین گران و اتحادیه فیلمبرداران و انجمن نویسندگان فیلمنامه و همچنین حلقه ها و انجمن های متعدد نقد فیلم و منتقدان شهرهای مختلف از بوستون و شیکاگو و واشینگتن گرفته تا لس آنجلس و سانفرانسیسکو و حتی لندن و ...

    نکته جالب اینکه 6 فیلم از هشت فیلم فوق("پل جاسوسان"، "کارول"، "مکس دیوانه:جاده خشم"، "از گوربرخاسته"، "اتاق"، "مریخی"، "The Big Short" و" “Spotlight) ، تقریبا 5 نامزد اغلب رشته ها را هم در اختیار خود گرفتند؛ یعنی هم نامزد دریافت جوایز بهترین فیلم و کارگردانی و فیلمنامه بودند، هم برای بهترین بازیگری مرد و زن کاندیدا شدند، هم لیست نامزدهای رشته های فنی مانند فیلمبرداری و تدوین و صدا و جلوه های ویژه را اشغال کردند و هم برای مدیریت هنری و طراحی لباس و آرایش مو در انتظار دریافت جایزه ماندند!!

    با نگاهی به همین لیست ها و فهرست آثاری که سعی کردند نامزدهای خود را در رشته های مختلف سینمایی معرفی نمایند، متوجه می شویم که 9 فیلم هم انتخاب های بعدی هستند که لیست های مربوطه را در حد یکی دو نامزد یا جایزه اشغال کردند: 

     "دختر دانمارکی"(تام هوپر)،"بروکلین"(جان کرولی)، "جوی" (دیوید او راسل)، "کرید" (رایان گوگلز)، "اکس ماشینا" (الکس گارلند) ، "استیو جابز" (دنی بویل) ، "جوانی" (پل سورنتینو) ، "هشت نفرت انگیز" (کوینتین تارانتینو) و "جنگ های ستاره ای : نیرو بیدار شده" (جی جی آبراهامز) .

    علاوه بر اینها فیلم سطحی،کشدار و آبکی "اسپکتر"(سام مندس) به عنوان آخرین جیمزباند دراکثر فهرست های فوق تنها نامزدی بهترین ترانه فیلم را از آن خود کرد و انیمیشن "درون بیرون"(پیتر داکتر) و فیلم "پسر شائول" (لازلو نمس) به ترتیب در مقام بهترین انیمیشن بلند سال و بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان در این لیست ها نشستند. مکانی که به نوشته منتقد و کارشناس نشریه گاردین در غیاب اغلب آثار قوی همچون "قاتل" (هسیو هسین هو) و "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) ساخته مجید مجیدی، پیشاپیش تقدیم فیلم هلوکاستی "پسر شائول" شد!

    در میان برخی لیست های یاد شده، فیلم هایی هم مثل "مستقیم به سوی کامپتون" (اف گری گری)، "سیکاریو" (دنیس ویلینیو)،"بانویی در ون"(نیکلاس هیتنر)،"هیولاهای بدون ملیت"(کری جوجی فوکوناگا)، "ترومبو"(جی روش)، "جاسوس" (پال فیگ) ،"مرد مورچه ای" (پیتون رید) و "توده سیاه" (اسکات کوپر) و ... هم دیده شدند که بعضا فقط در یک بخش، نامزد دریافت جایزه شده و در لیست نهایی یا بدان دست نیافتند!

    پس مشاهده می نمایید که از میان حدود 700-800 فیلم تولیدی سینمای آمریکا و هزاران فیلم تولیدی کشورهای دیگر در سال 2015، تنها حدود 17 فیلم را قریب به اتفاق دهها انجمن و نشریه و مراسم و اتحادیه (که تحت عنوان "راهی به اسکار" یا "پیش اسکار" و یا "پیرامون اسکار" خوانده می شوند) به عنوان فیلم های برتر در رشته های مختلف سینمایی، برگزیدند!

    درست مانند سالهای قبل! گویی یک بخشنامه نانوشته وجود دارد که همه این نهادها و رسانه ها و موسسات هنری و سینمایی از یک رویکرد تبعیت نمایند!! رویکردی که همانند سیستم شوروی سابق،"برادر بزرگ"یا Big Brother""  خوانده شده و تمامی حلقات پیرامون این "برادر بزرگ"، تحت حاکمیت وی، همان می گفتند و می نوشتند و تصمیم می گرفتند که او می خواست.

    اینکه چرا فیلم های قابل بحثی مانند "لابستر"(یورگوس لانتیموس)، "مرد غیر منطقی" (وودی آلن)، "قدم زدن" (رابرت زمه کیس)، "افسانه" (برایان هلگلند)، "ابرهای سیلز ماریا"(الیور آسایاس) ، "بازی های گرسنگی: مرغ مقلد-قسمت دوم" (فرانسیس لارنس) ، "شوالیه جام ها" (ترنس مالیک) ، "برنامه" (استیون فریرز)، "در قلب دریا" (ران هاوارد) ، "ملاقات" (ام نایت شیامالان) ، "قربانی شطرنج" (ادوارد زوییک) ، "پن" (جو رایت) ، "مردی از آنکل" (گای ریچی)، "مادر من" (نانی مورتی)، "آقای هولمز" (بیل کوندون)، "آلوها" (کامرون کرو)، "دور از اجتماع خشمگین" (توماس وینتربرگ)، "سرزمین عجیب" (کیم فرانت)، "سیندرلا" (کنت برانا)، "بوکسور چپ دست" (آنتون فوکوا) و ... در هیچ یک از لیست ها و فهرست های برگزیدگان و نامزدهای مراسم و نشریات و انجمن ها و اتحادیه های مختلف وجود نداشتند، پرسش بی پاسخی است که در تمامی طول 87 دوره پیشین مراسم اسکار و حلقات پیرامونی آن نیز وجود داشته است. اینکه چرا بسیاری از برترین فیلم های تاریخ سینما و جمع کثیری از معتبرترین اساتید این تاریخ، پایشان هرگز به چنین مراسم و لیست هایی نرسید؟!  این درحالی است که بنا به تصریح منتقدان و کارشناسان متعدد، بسیاری از فیلم های فوق، از آن 16-17 فیلمی که در تمامی لیست ها حضور دارند، ساختار و فرم بهتری داشتند.

    اما در این جا دو سوال پیش می آید:

    اولا؛ آن 16-17 فیلم پر کاندیدا، چه ویژگی ها و خصوصیات تماتیک و درون مایه ای داشتند که مورد توجه تمام لیست ها و فهرست ها قرار گرفتند؟

    ثانیا چه موضوع یا مسئله ای موجب گردید که چنین فیلم هایی با تم های احیانا مشترک و ویژه ساخته یا برای خیل لیست های نشریات و مراسم و جشن های یاد  شده، برگزیده شوند؟

     

    یک تم خاص متناسب با موقعیت جهانی

     

    نگاهی به دوره های پیشین مراسم اهدای جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا معروف به اسکار و مراسم و جشن ها و انتخاب های پیرامونی آن (که در ابتدای همین مطلب توضیح داده شد) نشان می دهد نامزدها و آثاری که در مراسم مختلف مطرح شده، به خصوص برگزیدگان، به طور اتفاقی و تصادفی و باری به هر جهت و مثلا تنها به دلیل نوع ساخت و یا قوت فرم آن، مورد توجه قرار نگرفته اند که در طول تاریخ این مراسم و جوایز، تنها موضوعی که هیچگاه مد نظر نبوده، همانا هنر و فرم سینمایی بوده است و البته این حقیقت را خود مبدعان چنین مراسمی پیش از نخستین دوره آن در مجلس شامی که در خانه "لویی بی مه یر" (از پایه گذاران کمپانی مترو گلدوین مه یر و همچنین از بنیانگذاران هالیوود) در سال 1927 برگزار شد، متذکر شدند و طی بیانیه آن را ثبت نمودند.

    آنها در بیانیه فوق اساس برگزاری مراسم اسکار را تقویت صنعت فیلم آمریکا دانسته و تاکید داشتند که در مراسم فوق، فیلم هایی مورد تقدیر و شایسته دریافت اسکار تلقی می گردند که بتوانند فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی را ترویج نمایند. این اساسی ترین محور و معیار اهدای جوایز اسکار بوده و هست و در طول 87 دوره گذشته نیز همواره  رعایت شده است. معیار و قاعده ای که نه تنها اتحادیه های حرفه های مختلف سینمایی در آمریکا مانند تهیه کنندگان و کارگردانان و نویسندگان فیلمنامه و بازیگران و ... رعایت نموده اند (و جز این هم از آنان انتظار نمی رفت، چراکه تقریبا اغلب اعضای این اتحادیه و کانون ها و انجمن ها، عضو آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا نیز بوده و هستند)، بلکه تمامی انجمن های نقد فیلم در سراسر ایالات متحده و حتی در کشورهای اروپایی نیز بدان گردن نهاده اند! (انجمن ها و حلقاتی که ظاهرا بایستی مستقل بوده و رای جدای از آکادمی اسکار داشته باشند)!!

    نگاهی به دوره های پیشین مراسم اهدای جوایز آکادمی اسکار نشان می دهد که هرسال چشم انداز و دکترین و خط مشی خاصی در انتخاب نامزدها و برگزیدگان در مراسم اسکار و البته حلقات پیرامونی آن ترسیم شده که ارتباط مستقیمی با موقعیت سیاسی نظام سلطه جهانی به ویژه ایالات متحده در داخل و خارج داشته و دقیقا امنیت ملی این نظام را در نظر گرفته است. آنچه که متاسفانه اساسا از فستیوال ها ی سینمایی و جشنواره های ما دور بوده و هست!!

    البته چنین تناسب و توجهی در ایالات متحده اصلا موضوع غریبی نیست، چراکه سردمداران هالیوود و صاحبان   کمپانی هایی که گرداننده اسکار و مراسمی مانند آن نیز هستند، در واقع همان سرمایه داران و صاحبان بانک ها و تراست ها و کارتل های بزرگ اقتصادی به شمار آمده که محور اقتصاد آمریکا را می چرخانند و همان مالکان و شرکای زرادخانه ها و کارخانه های اسلحه سازی محسوب شده که از منافع آمریکا در سراسر جهان دفاع می کند و همان کسانی هستند که در تینک تنک ها و مراکز استراتژیک ایالات متحده برای دولت، تعیین خط مشی و راه و روش     می کنند.

    فی المثل سال گذشته ودر مراسم اسکار 2015 تقریبا فیلم هایی جوایز مختلف را از آن خود کردند که تم "سبک زندگی آمریکایی" و برتری آن در جهات مختلف را در داستان و ساختار خود ارائه می نمودند. فیلم هایی مانند "پسرانگی"، "مرد پرنده"، "ویپلش"، "بازی تقلید"، "تک تیرانداز آمریکایی"، "تئوری همه چیز"، "هتل بزرگ بوداپست" و ...

    در مراسم سال 2014، تم "قهرمان ایدئولوژیک آمریکایی" اساس معیار گزینش ها بود واین قهرمان ایدئولوژیک در همه فیلم های منتخب با اشکال و تنوعات مختلف به چشم می خورد، از یک وسترنر ایدزی گرفته (در فیلم "کلوپ خریداران دالاس") تا یک زن فضانورد (در فیلم "جاذبه") تا یک زوج کلاهبردار (در "حقه بازهای آمریکایی") تا یک کاپیتان شجاع (در"کاپیتان فیلیپس") تا یک جوان زرنگ و هفت خط وال استریتی (در "گرگ وال استریت") تا یک پیرمرد به آخر خط رسیده (در نبراسکا") تا یک زن کاتولیک مرتد شده (در "فیلومینا") و تا یک برنامه هوشمند کامپیوتری (در "او") و تا ....

    در هشتاد و پنجمین مراسم اهدای جوایز آکادمی که پس از شرایط بحرانی آمریکا در تقابل و چالشی یکی دو ساله  با جنبش 99 درصدی وال استریت برگزار می شد، محور مراسم برروی فیلم هایی تمرکز داشت که در مقابله با تفکر 99 درصدی و در دفاع از سرمایه داری و تحقیر حرکت های ضد سرمایه داری جهت گیری داشتند و این گونه آثار در لیست برگزیدگان و نامزدهای همه دوایر پیرامون اسکار قرار گرفتند. غلظت دفاع و تبلیغ سرمایه داری تا آن حد در این فیلم ها زیاد  شد که حتی رمان "بینوایان" را برخلاف نیت نویسنده و محتوایش به فیلمی در تجلیل از ترحم سرمایه داری بدل کردند!

    سال قبل از آن و در اسکار هشتاد و چهارم نیز "میراث پدران" محور قرار داشت و به خصوص در هر 9 فیلم نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم، به وضوح رویت می شد.

    البته این محور قرار داشتن یک سوژه یا موضوع، علاوه بر محورهای همیشگی ایدئولوژی آمریکایی بوده و هست، مانند تفکرات شرک آمیز و عناصر نژادپرستی و سرمایه سالاری و امپریالیسم و اندیشه های سکولاریستی و اومانیستی و لیبرالیستی که فقرات ایدئولوژی غرب صلیبی/صهیونی را از دیرباز تشکیل داده و همواره و از آغاز در فیلم های هالیوودی و اسکاری وجود داشته و هر فیلمی ولو ذره ای از این خطوط قرمز عبور کرده یا به آنها بی توجهی نشان داده، نه تنها تولید و نمایشش با اشکال مواجه شده که در صورت تولید مستقل، در هیچ یک از حلقات جایزه و تقدیر و تجلیل رسمی قرار نگرفته که در این باب مثال بسیار است و نگارنده در مقالات متعددی طی سالهای قبل، مصادیق مختلفی ذکر کرده و در ادامه این مطلب هم نمونه های سال جاری این دسته از مصداق ها را ذکر خواهم کرد.

     

    تم مشترک برگزیدگان اسکار 2016

     

    اما امسال در غالب فیلم های برگزیده شده، تم "شبه قهرمان منزوی تک افتاده" رویت می شود. شبه قهرمانی که بالاخره حقانیت خود را به همراهان سابقش اثبات کرده و آنان را به یاری می کشاند. این تم خصوصا در چند فیلم محوری سال جاری، بسیار برجسته است.

     

    از گور برخاسته

    Revenant

     

    در فیلم "از گور برخاسته" به کارگردانی آلخاندرو گونزالس ایناریتو و با تهیه کنندگی آرنون میلچان (زوجی که اسکار سال قبل را نیز برای فیلم "مرد پرنده" از آن خود کردند)، فردی به نام  هیو گلاس (با ایفای نقش لئوناردو دی کاپریو) به عنوان راهنمای عده ای سواره نظام ایالات متحده که در سرزمین های یخ زده شمالی به تجارت پوست بوفالو مشغول هستند، در مواجهه با بومیان، به شدت زخمی شده و تقریبا در گوری دفن می شود. اما وی خود را نجات داده و برای انتقام از فردی به نام فیتز جرالد (با بازی تام هاردی) که برخلاف دستور فرمانده، او را در میان گور رها ساخته بود، مسیر بسیار دشوار و شرایط سخت و طاقت فرسایی را پشت سر گذاشته تا اینکه همان فرمانده سواره نظام نیز همراهش شده و برای انتقام از فیتز جرالد اقدام نمایند.

    فیلم "از گور برخاسته" اگرچه بسیار خسته کننده و طولانی و کسالت بار بوده و فراز و نشیب چندانی خصوصا پس از صحنه جذاب و پرتنش جنگ خرس گریزلی با هیو گلاس ندارد اما در کمال تعجب از شانس های اول اسکار امسال به شمار رفته،  خصوصا که جوایز اصلی گلدن گلوب را دریافت نمود و بیشترین تعداد نامزدی را هم برای مراسم اسکار در اختیار دارد.

     

    مریخی

    Martian

     

    فیلم "مریخی" ساخته ریدلی اسکات نیز تقریبا همان تم فیلم "از گور برخاسته" را داراست. این بار یکی از اعضای گروه فضانوردان پژوهشگر سیاره مریخ، در اثر طوفان، برروی این سیاره جاگذاشته می شود و وی با برنامه ریزی سیستماتیک و حفظ و گسترش مواد غذایی و عناصر زیستی و حتی کشت و کار برروی زمین لم یزرع مریخ و فراهم آوردن آب و اکسیژن، می تواند تا حدود 600 روز مریخی را برروی کره یاد شده زنده مانده و از همین روی همراهان نیمه راه و همه مسئولان و عوامل مربوط روی کره زمین (حتی چینی ها) را به کمک و یاری کشانده تا بالاخره با هوشمندی و درایت، هم خود را نجات داده و هم از ظرفیت های زیستی تازه برروی مریخ پرده بر دارد.

    فیلم "مریخی"نیز از زمان بسیار طولانی و ملال آوری برخوردار بوده و مدت زیادی بدون عمل و عکس العمل خاصی ادامه می یابد. فضای شعاری و غلو آمیز قصه، یادآور فیلم های تبلیغاتی شوروی سابق و سیستم کمونیستی است. "مریخی" نیز هم در مراسم گلدن گلوب، جوایز بهترین فیلم کمدی یا موزیکال و همچنین بهترین بازیگر مرد این دسته از فیلم ها را دریافت نمود. (معلوم نیست کجای فیلم "مریخی" ، کمدی یا موزیکال است؟!) و از طرف دیگر پس از فیلم های "از گور برخاسته" و "مد مکس : جاده خشم" بیشترین نامزدی را در میان کاندیداهای اسکار امسال از آن خود کرده است.

     

    پل جاسوسان

    Bridge of Spies

     

    فیلم "پل جاسوسان" ساخته استیون اسپیلبرگ اگرچه موضوعش به دوران جنگ سرد در اواخر دهه 50 مرتبط است اما باز هم ما شاهد یک "قهرمان منزوی تک افتاده" هستیم. جیمز بی داناوان (بابازی تام هنکس)، وکیل ساده دعاوی، مامور می شود تا از یک جاسوس روس به نام رودولف ابل (مارک رایلنس) دفاع کند. جاسوسی که حاضر به همکاری با آمریکا نیست. جدیت و بی طرفی و انصاف داناوان در دفاع از ابل باعث می شود تا در میان همکاران و جامعه منزوی شده و مورد خشم قرار بگیرد. اما همین هوشمندی وی در دفاع از رودولف ابل و نجات وی از اعدام باعث می شود تا در موقعیتی خطیر بتوانند با مذاکره، جاسوس روس را نه فقط با یک خلبان آمریکایی بلکه همراه با یک دانشجوی آمریکایی در برلین شرقی، مبادله نمایند. جایی که داناوان، همکاران سابق و همراهان مردد را نیز با خود همراه ساخته تا شهروندان ایالات متحده را از زندان های کمونیسم رهایی بخشند.

    فیلم اسپیلبرگ نیز برخلاف بسیاری از آثار قبلی اش، سرشار از شعر و شعار و صحنه های غلوآمیز است که بیشتر همان ساختار فیلم های دوران کمونیسم و به اصطلاح رئالیسم سوسیالیستی را تداعی می نماید. از صحنه های شکنجه خلبان آمریکایی در شوروی گرفته (که با برش به صحنه های آمیخته به احترام زندان ابل در آمریکا، به ساده لوحانه ترین وجه، سیاه و سفید و بد و خوب را نمایش می دهد) تا هنگام ورود داناوان به برلین شرقی که در اولین نما  با سگی ولگرد مواجه می شویم که در میان زباله ها می پلکد و در نمای بعد برخورد گروهی از جوانان ولگرد را مشاهده کرده که پول و پالتوی داناوان را می دزدند تا برخورد رییس سرویس اطلاعاتی آلمان شرقی با داناوان و آن زن و مرد و دختری که خود را خانواده ابل جا می زنند و بالاخره صحنه ای که جوانان آلمانی به خاطر عبور از دیوار برلین و برای رسیدن به غرب رویایی، هدف رگبار مسلسل های سربازان جمهوری دمکراتیک آلمان قرار می گیرند و همین صحنه در سکانس انتهایی فیلم که داناوان سوار بر قطاری از فراز شهر خود می گذرد و جوانانی را می بیند که سرخوشانه از روی فنس ها می پرند، مجددا به خاطر او می آید.

     

    مکس دیوانه : جاده خشم

    Mad Max: Fury Road

     

    یکی دیگر از فیلم های اسکاری، "مکس دیوانه: جاده خشم" (دنباله ای بر 3 قسمت قبلی) ساخته جرج میلر است که یک ماجرای آخرالزمانی در دوران بحران آب را به تصویر می کشد. دورانی که منجی آن یک بازمانده از جنگ آخرالزمان به نام مکس راکاتنسکی (تام هاردی) در جستجوی همسر و دختر گمشده خود، به تنهایی با سمبل شرارت زمان به نام "جوی جاودان" و گروهش به خصوص گروه جنگجویان مواجه می گردد و در این مسیر یک مامور سابق به نام فیوریوسا (با بازی شارلیز ترون) که عروسان جوی را از سرزمینی بی آب و علف به سوی سرزمین سبز می برد، به کمکش می آید. او به تنهایی فیوریوسا و قبیله اش را از رفتن به سرزمین سبز منصرف کرده و به سوی منابع انرژی و مخازن آب جوی برگردانده و در یک نبرد سخت آخرالزمانی به آن  دست پیدا می کنند.

    فیلم "مکس دیوانه : جاده خشم" علیرغم ظاهر اکشن که بسیاری از فیلم های پساآخرالزمانی مشابه مانند "کتاب الی" (برادران هیوز) را به خاطر می آورد، اما برخلاف معمول و در کمال شگفتی مورد توجه حلقات اسکار قرار گرفت و در حالی که برخی انجمن های نقد فیلم، آن را به عنوان بهترین فیلم سال برگزیدند،  نامزد دریافت 10 جایزه اسکار نیز شد. درحالی که دیگر فیلم های اکشن سال جاری همچون "ماموریت غیر ممکن 5"، "تند و سرسام آور 7" ، "دایورجنت 2"،  "بازی های گرسنگی:زاغ مقلد" (قسمت دوم) و ...که بعضا قابلیت های سینمایی بسیار بالاتر از فیلم "مکس دیوانه: جاده خشم" هم داشتند، در هیچ یک از لیست نامزدها و برگزیدگان امسال، محلی از اعراب نیافتند.

    به نظر می آید آنچه فیلم "مکس دیوانه: جاده خشم" را برخلاف روال معمول، در میان برگزیدگان فهرست اغلب مراسم و برنامه های اهدای جوایز امسال گنجانده است، همان برخورداری از درون مایه و تم مخصوصی است که در اکثریت فیلم های انتخاب شده سال 2015، وجود دارد.

     

    ادامه دارد...


    0 0

    حکایت شبه قهرمان منزوی تک افتاده

    یا

    چگونه یاد بگیریم اسراییل را دوست داشته باشیم! (2)

     

    اتاق

    Room

     

    فیلم دیگر، "اتاق" ساخته لنی آبراهامسون، اثر ظاهرا مستقلی به نظر می آید که در سال جاری مورد اقبال لیست های جوایز و برگزیدگان پیرامون اسکار قرار گرفت. اگرچه یونیورسال پیکچرز به عنوان یکی از کمپانی های اصلی هالیوود، در پخش آن حضور فعال داشته است.

    ماجرای دختری به نام جوی است که در 17 سالگی ربوده شده و در اتاقی کوچک درون یک باغ ، زندانی می شود. پس از دو سال در همان اتاق بچه دار شده و تا 5 سالگی فرزندش در همان اتاق زندگی می کند. تنها روزنه ارتباط مادر و فرزند با دنیای بیرون، یک پنجره در سقف بوده و یک تلویزیون و فردی که برایشان غذا می آورد. سرانجام جوی با هوشمندی و آموزش فرزندش (جک)، می تواند از آن اتاق خلاص شود و حالا مشکل اصلی اش، سازگاری با محیط بیرون است که قریب 7 سال از آن دور مانده است. محیطی که در آن مادر و پدرش جدا از هم، هر یک زندگی مستقلی پیدا کرده اند.

    ماجرای فیلم "اتاق" در واقع نه حکایت دختر اسیر شده بلکه ماجرای پسر بچه ای است به نام جک که در دنیایی بسته متولد و همه جهانش در همان دنیای کوچک خلاصه می گردد. پای نهادن وی به دنیای اصل، در واقع به نوعی گذار از جهانی بسته به جامعه ای باز است که مظهر آن (چنانچه خودش نیز در مونولوگ اواخر فیلم تاکید می نماید) ایالات متحده آمریکاست و آن محیط بسته، چنانکه در یکی دو دیالوگ پلیس شنیده می شود ناشی از یک تفکر بسته مذهبی یا وابسته به کلیسا و یا فرقه ای بوده است که توسط همان پلیس ایزوله و نابود می گردد.

     

    جوی و جک، همان آدم های "منزوی تک افتاده و فراموش شده ای" هستند که با اقدام خود، جهان های بسته درون جامعه به اصطلاح باز آمریکا را افشاء کرده و تجربه ناب این جهان ظاهرا آزاد را برای مردم به نمایش می گذارند و در واقع اواخر راه است که همراهان قبلی مانند مادر جوی، در کنارشان قرار گرفته تا تجربه جامعه باز را به خوبی از سر بگذرانند. "جامعه باز"ی که از تئوری های قدیمی ایدئولوژی آمریکایی به حساب آمده و از همین روی تئوریسین های آن همچون سر کارل رایموند پوپر، چایگاه خاصی در میان نظریه پردازان آمریکایی دارند.

     

    The Big Short

     

    شانس اصلی دیگر اسکار بهترین فیلم امسال ( به دلیل جایزه اتحادیه تهیه کنندگان که نقش مهمی در تعیین اسکار بهترین فیلم دارد) فیلم دیگر به نام The Big Short ساخته آدام مک کی و تولید دیگری از آرنون میلچان (علاوه بر "از گوربرخاسته") حکایتی دیگر از ماجرای بحران اقتصادی ایالات متحده در سالهای 2007 تا 2010 است که شرکت های بزرگ رهنی با روشی کاسبکارانه، رکودی بزرگ را در اقتصاد آمریکا ایجاد می کنند. عنوان فیلم یعنی The Big Short برگرفته از یک اصطلاح اقتصادی به معنای شرط بندی برروی سهام شرکتی است که ورشکستگی آن، قریب الوقوع به نظر می رسد.

    5 تازه وارد، این دنیای در حال ورشکستگی را به چالش می کشند؛ "مایکل بری" ( با بازی کریستین بیل) یک نابغه مالی نه چندان اجتماعی، "مارک بوم" (استیو کارل)، یک دلال هشیار؛ "جرد ونت" (رایان گاسلینگ)، یک سرمایه گذار طماع که حاضر است آدم بکشد؛ و زوج "چارلی گلر" (جان ماگارو) و "جیمی شیپلی" (فین ویتراک)، یک جفت آماتور که دنبال فرصتی برای ثروتمند شدن هستند.

    بری که با اطلاع از ترفند شرکت های وال استریت در بالابردن قیمت اوراق قرضه از طریق رهن های کمتر از ارزش خود اوراق، بحران اقتصادی سالهای بعد را در سال 2005 هشدار داده بود، اینک با کمک مارک بوم و جرد ونت و چارلی گلر و جیمی شیپلی، سعی دارد راه بهره برداری از بحران را با استفاده از کم کردن رقم اوراق، پیاده کند که در نهایت موفق می شود. در واقع در این فیلم نیز مایکل بری همان "قهرمان منزوی تک افتاده ای" به نظر می رسد که در ابتدا فریاد و هشدارش را کسی نمی شنود و همه دوستان و همکارانش سعی دارند با استفاده از یک شیوه از قبل شکست خورده، به سود بیشتر دست یابند. اما پس از چند سال به حقانیت گفته ها و راه حل مایکل بری پی برده و با او برای استفاده از بحران اقتصادی همراه می گردند.

    اما آنچه در این میان اهمیتی قابل توجه دارد، هویت یهودی "مارک بوم" است که برخلاف همیشه در فیلم چندین بار مورد تاکید قرار می گیرد. همین مارک بوم است که در میان همه شریکان و همفکرانش،صادق ترین به نظر می رسد، خصوصیات انسانی دارد و برخلاف سایرین که به خاطر منافع شخصی و سود مالی وارد ماراتون خرید وام های درجه 2 و اوراق قرضه وابسته به آن شده اند، دلیل حضورش در این حرکت ضد اقتصادی در واقع مبارزه و مقابله با شیوه فسادآمیز بانکداری آمریکا است! او به خاطر اجحاف های اقتصادی و به خصوص وضعیت ناجور برادرش می گرید و در آخر نیز تنها و تنها برای ضربه زدن به سیستم ظالمانه حاکم، اجازه فروش اوراق یاد شده را می دهد! و همین حرکت آخر است که گویا تیر خلاص را به سیستم بانکی وارد می سازد!! در واقع در فیلم The Big Short  قهرمان اصلی "مارک بوم" یهودی است و مایکل بری در حقیقت فقط جرقه کار را می زند.

    از طرف دیگر فرد دیگری از جمع فوق که در کنار تمامی سود پرستی و شاه دزدی دیگران، تمایلات انسانی خود را بروز داده و حتی در صحنه ای معترض خوشحالی دوستانش از سرکیسه کردن بانک ها (به دلیل بی خانمانی و بیکار شدن میلیون ها آمریکایی) می شود، همان آمریکایی موطلایی چشم آبی معمول فیلم های هالیوودی به نام بن ریکت (با بازی براد پیت) است که یک نخبه اقتصادی بوده و اساسا راه و چاه را او به زوج"چارلی گلر"و"جیمی شیپلی" آموخته  و آنها را تا آخر همراهی می نماید. یادمان باشد که براد پیت علاوه بر مشارکت در تهیه کنندگی فیلم، از دوستان نزدیک آرنون ملیچان (تهیه کننده اصلی) و از شرکای کمپانی "نیو ریجنسی" است که در فیلم "12 سال بردگی" (برنده اسکار بهترین فیلم 2014) نیز در نقش منجی و قهرمان اصلی نجات دهنده برده سیاهپوست فیلم، در چند دقیقه آخر ظاهر شده و موجبات استخلاص وی رافراهم می آورد.

    اما واقعیت این است که علیرغم ادعای فیلم The Big Short، نه امثال مایکل بری بلکه شخص آلن گرینسپن (رییس وقت بانک مرکزی آمریکا که در فیلم غافل و نادان نشان داده می شود) در سال 2005 بحران اقتصادی ناشی از خیل وام های کم بهره و درجه 2 و همچنین رکود بازار مسکن را هشدار داد و آنچه که ایالات متحده را از این بحران خارج ساخت، همانا میلیاردها دلاری بود که دولت آمریکا به بانک ها تزریق کرد و نه عملی که امثال بری و مارک بوم و جرد ونت و دوستانشان انجام دادند.

    این دومین فیلمی است که از بعد از "بازی پول" یا Money ball از رمانی غیر داستانی نوشته مایکل لوییس اقتباس شده است. فیلم "بازی پول" نیز در سالی که رویکرد ضد جنبش وال استریت در آثار منتخب لیست های جوایز و برگزیدگان سینمایی سال وجود داشت و فیلم هایی با این تم، کاندیدای دریافت جوایز می شدند، یکی از همین نامزدها بود.

     

    Spotlight

     

    از جمله دیگر نامزدان برگزیده فهرست های گوناگون حلقات جوایز اسکار، فیلم Spotlight ساخته تام مک کارتی بود. یک فیلم ضد کلیسای کاتولیک که به سیاق آثاری همچون "شک" (پاتریک شانلی-2008) یا "کد  داوینچی" و "فرشتگان و شیاطین" (هر دو از ساخته های ران هاوارد) و یا "فیلومینا" (استیون فریرز-2013) براساس ایدئولوژی پیوریتانی و اوانجلیستی (مشتقات پروتستانتیزم) حاکم بر سینمای غرب و به خصوص آمریکا، ارزش ها و عملکرد این کلیسا را به زیر علامت سوال می برد. ماجرای فیلم Spotlight، رسوایی یکی از بدنامی هایی است که در اوایل قرن بیست و یکم برای این کلیسا ساخته و پرداخته شد!

    در سال ۲۰۰۱، تیم "افشاگری" روزنامه بوستون گلوب متشکل از والتر رابینسون (با بازی مایکل کیتون) و چند گزارشگر، مایک رزندس (مارک روفالو)، ساشا فیفر (ریچل مک آدامز) و مت کارول (برایان دی ارکی جیمز)، شروع به تحقیق درباره ادعاهای مطرح شده در خصوص لاپوشانی سوء استفاده­های جنسی در داخل کلیسای کاتولیک ماساچوست می­کنند. آن­ها ابتدا با چند تجاوز انگشت شمار مواجه می­شوند که تعدادشان به تدریج از ۴ به ۱۳ و ناگهان به رقم عجیب ۹۰ می­رسد. بعد از دنبال کردن سرنخ­ها، مصاحبه با قربانیان و وکلا و ماه­ها تلاش، روزنامه نگاران یاد شده، گزارش خود را در اوایل سال ۲۰۰۲ نوشته و با این گزارش سونامی عظیمی به پا کرده که سراسر کشور و دنیا را درنوردید.

    اما بازهم فردی که چنین سونامی به ظاهر ضد فسادی را برپا می سازد، در فیلم spotlight  یک شخص یهودی به نام مارتی بارون با بازی لیو شرایبر است (که مانند فیلم The Big Short چند بار بر یهودی بودن وی در فیلم تاکید می شود) و کلیت سوژه تجاوزات جنسی کشیشان کاتولیک در بوستون را کلید زده و گروه افشاگری بوستون گلاب را واردار می سازد تا تمامی سوژه های خود را رها ساخته و به این موضوع بپردازند. او در ادامه و هنگامی که گروه به افشای چند کشیش و حتی اسقف کلیسای مرکزی بوستون می رسد، توقف نکرده و از آنها می خواهد تا آنجا پیش بروند که کل سیستم کلیسای کاتولیک یا به معنای دیگر کلیت کاتولیسم را زیر علامت سوال ببرند!

    نکته جالب آنجاست که در حالی فیلم Spotlight مسئله فساد چند کشیش کاتولیک و یا مثلا 90 تجاوز جنسی را همچون فاجعه ای در آمریکا می نمایاند و همه احساسات و انسان دوستی تیم روزنامه نگاری بوستون گلاب را برروی آن متمرکز می کند (اگرچه در جاهایی دم خروس بیرون زده و این احساسات گرایی به سمت رقابت با روزنامه های رقیب برای افشای سریعتر خبر می چرخد!) که براساس آمار پزشکان بدون مرز و انجمن های اجتماعی غیر دولتی در آمریکا، سالانه حدود 1/7 میلیون تجاوز جنسی فقط در ایالات متحده به ثبت رسیده است!

     

    فیلم های همجنس گرایی همچنان در لیست هستند!

     

    کارول

    Carol

     

    اما فیلم "کارول" ساخته تاد هینز که از جشنواره فیلم کن آمد و ناگهان در میان لیست های مختلف جوایز حلقات اسکار جای گرفت، ماجرای تکراری همجنس گرایی در میان فیلم های منتخب است که دیگر به قول معروف ریشش درآمده است. اینکه هر سال یکی دو تا از این فیلم ها در میان برگزیدگان اصلی فصل جوایز قرار بگیرند، دیگر تبدیل به یک روند فرمایشی شده و با ربط و بی ربط این دسته از فیلم ها، به هر صورت و با هر ضرب و زوری که هست به لیست نامزدها و برندگان حلقات پیرامونی اسکار و سپس خود این مراسم راه پیدا کرده و بیش و کم، همه ساله سر و صدا راه می اندازند.

    اگر در سالهای پیش و از جمله در مراسم اسکار همین 8-9 سال گذشته، به ترتیب  فیلم هایی همچون: "کوهستان بروکبک"، "میلک"، "پرشس"، "بچه ها همه خوبند"، "آغازگران"، "کلوپ خریداران دالاس" و  "بازی تقلید" در زمره برگزیدگان اصلی بوده اند، امسال هم فیلم "کارول" علیرغم ساختار نه چندان قوی و ریتم کند، به جمع فیلم های پر نامزد اغلب لیست ها اضافه شده و در رشته های مختلف اعم از فنی و هنری و مدیریتی، کاندیدای دریافت جایزه گردیده و یا جوایزی را از آن خود کرده است.

    اما تفاوتی که فیلم "کارول" با سایر آثار مشابه دارد به همان تم اصلی فیلم های امسال باز می گردد یعنی همان ماجرای "شبه قهرمان منزوی تک افتاده". در فیلم "کارول" هم شخصیت اصلی با انحراف جنسی از نوجوانی، در زندگی خانوادگی خود مورد شماتت و انزوا قرار گرفته و از علائق خود به فرزندش محروم می شود.

    این انزوا تا آنجا پیش رفته که حتی ترز یعنی همراه همیشگی اش نیز تنهایش گذاشته و به همان زندگی کسالت بار و تحمیلی قبل باز می گردد اما پس از ناتوانی در تحمل روش زندگی فوق، باز به سوی کارول برگشته و همراهش شده تا زندگی به اصطلاح آزاد و رها و جدیدی را پیش گیرند.

     

     

    دختر دانمارکی

    Danish Girl

     

    تام هوپر پس از فیلم هایی مانند سخنرانی پادشاه (برنده اسکار بهترین فیلم در سال 2011) و بینوایان (نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم در سال 2013) اینک فیلمی درباره اولین دیگر جنس خواهی و تغییر جنسیت که ادعا می شود روایتی واقعی است ساخته است. داستان یک زوج عاشق پیشه به نام های آینار البه ( با بازی ادی ردماین) و گردا واگنر (با ایفای نقش آلیشیا ویکاندر) که هر دو دستی بر نقاشی و گرافیک دارند و البته آینار مشهورتر است. اما ناگهان احساسات دگرجنس خواهی در آینار بیدار شده و تمایل با زن بودن و زن ماندن پیدا می کند. ماجرایی که با عمل جراحی تغییر جنسیت و البته مرگ آینار که به لیلی تغییر نام داده ، پایان می پذیرد.

    ادعای سازندگان فیلم "دختر دانمارکی" این است که شجاعت و اصراری که آینار علیرغم میل و همراهی همه اطرافیانش به خصوص همسرش گردا برای تغییر جنسیت نشان می دهد، موجب باز شدن راهی در آینده می شود تا اینگونه افراد بتوانند به راحتی و بدون موانع اجتماعی به زندگی مطلوب خود دست یابند! در واقع آینار البه همان "شبه قهرمان تک افتاده ای" است که حتی از همراهی نزدیک ترین خویشانش محروم شده و به تنهایی تا آستانه مرگ پیش می رود تا گویا راهی دیگر برای آزادی آینده نوع بشریت بگشاید!

    اما آنچه تام هوپر و نویسنده اش لوسیندا کاکسون در فیلم "دختر دانمارکی" و در قالب شخصیتی به نام "آینار" ارائه کرده اند، نه یک دیگر جنس خواهی معمول به سبک و سیاق فیلم های مشابه بلکه خلق کاراکتری شیزوفرنیک شبیه به "دکتر جکیل و مستر هاید" است. "لیلی" نه تنها یک تغییر نام در شرایط جدید زندگی "آینار" بلکه انگار یک شخصیت جدیدی درون کالبد اوست که با رشد و تثبیتش، "آینار" را ذره ذره کشته و نابود می سازد. این فرآیند به جایی می رسد که "آینار" پیش از عمل جراحی کاملا در قالب "لیلی" فرو رفته و لباس های او را پوشیده و حتی حاضر نیست گردا او را با اسم "آینار" صدا بزند.

    این ضعف و اشتباه شخصیت پردازی باعث شده تا "آینار البه" بیشتر به یک بیمار روانی شباهت داشته باشد و نتواند آنچنان سمپاتی را در میان مخاطبان فیلم برانگیزد. به خصوص پایان تراژیک فیلم (برخلاف روال معمول آثار هالیوودی و اسکاری) همان سایه ای که از یک "شبه قهرمان تک افتاده" در کاراکتر دوگانه آینار/لیلی می تواند وجود داشته باشد را نیز از بین برده است. بنابراین علیرغم بازی های قوی ادی رد ماین ( که سال گذشته اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را برای بازی به نقش استفن هاوکینگ در فیلم "تئوری همه چیز" دریافت کرد) و آلیشیا ویکاندر و همچنین فیلمبرداری قوی دنی کوهن ، فیلم "دختر دانمارکی" نمی تواند به نامزدی در رشته های اصلی اسکار 2016 دست یابد.

     

     

    آثار اکشن دنباله دار هم در تیول شبه قهرمان منزوی

     

    تم "شبه قهرمان منزوی تک افتاده" که به تدریج حقانیت خود را به رفیقان نیمه راهش به اثبات می رساند، حتی به برخی تولیدات امسال که در میان جایزه بگیران محوری نبودند نیز سرایت کرد؛

     

     

    ماموریت غیر ممکن : ملت یاغی

    Mission: Impossible- Rogue Nation

     

    مثلا در فیلم "ماموریت غیر ممکن 5: ملت یاغی"، ایتن هانت و سازمان فوق سری IMF که بسیاری از ماموریت های فوق محرمانه را انجام داده، از سوی MI6 و CIA منحل اعلام شده و ایتن در میان خیل جاسوسان و ماموران سرویس های رقیب تنها گذارده می شود تا اینکه به تنهایی پیش رفته و اغلبشان را با شکست مواجه ساخته و در انتها نیز ، برخی همکاران قبلی به کمکش می آیند .

     

    اسپکتر

    Specter

     

    در فیلم تازه جیمزباند به نام "اسپکتر" ساخته سام مندس با یک مامور 007 روبرو هستیم که برای اولین بار در طول تاریخ فیلم های جیمزباند، حتی از سوی رییس جدیدش، معلق اعلام شده و هر گونه کمکی به وی ممنوع می گردد. او که در قسمت قبلی یعنی "اسکای فال"، رییس همیشگی اش M (با بازی جودی دنچ) را از دست داده بود، این بار با M دیگری (با بازی رالف فاینس) مواجه است که به راحتی دربرابر ترفندهای سرویس های رقیب، خود را می بازد. کار به جایی می رسد که حتی Q نیز وی را همراهی نمی کند اما سرانجام به تنهایی و با کمک مختصری از دختر یکی از ماموران سابق، بر شبکه جهانی و مخوف اسپکتر (مشابه سازمان فراماسونری) غلبه می کند.

     

    کرید

    Creed


     

    این شبه قهرمان منزوی که پیش رفته و در نیل به اهدافش سایرین را نیز با خود همراه می گرداند، در "کرید" یعنی تازه ترین روایت از "راکی" نیز خود را نشان می دهد ودر کمال شگفتی، قسمتی تکراری از این سری فیلم های ملال آور ساده پسند را به لیست های مختلف جوایز وارد می نماید! در این تازه ترین راکی، فرزند آپولون کرید، رقیب تاریخی راکی از خود وی برای بدست آوردن میراث پدر یاری می طلبد، جایی که حتی مادرخوانده اش نیز تنهایش گذاشته است. شاید از همین روست که پس از حدود 31 جایزه تمشک طلایی برای بدترین آثار و بازی ها، اینک سیلوستر استالون جایزه گلدن گلوب را بر فراز دست گرفته و از طرف دیگر نامزد دریافت اسکار هم می شود!

     

    درون بیرون

    Inside Out

     

    اما انیمیشن برتر امسال نیز از تم اصلی اسکار عقب نمانده است. "درون بیرون" که در اغلب لیست ها به عنوان بهترین انیمیشن سال انتخاب شد و شانس اول اسکار بهترین انیمیشن نیز هست، احساسات مختلف یک دختربچه را به صورت کاراکترهای مختلف تصویر کرده که برای مقابله با شرایط جدید وی در یک محیط تازه ، فعالیت می کنند تا دختربچه دچار افسردگی نشود. اما در میان تمامی حس های موجود، حس "شادی" به نوعی در انزوای عملی به سر برده و راهکارهایش برای قوی کردن روحیه دختربچه، در میان سایر احساسات، خریداری ندارد و خرابکاری حس های دیگر به خصوص حس "غم" تا آنجا پیش می رود که دختر بچه را در آستانه یک فروپاشی روحی قرار می دهد. اما هوشمندی و فداکاری و عملکرد درست حس "شادی" که در موارد بسیاری به تنهایی عمل کرده و سپس سایر احساسات را نیز با خود همراه ساخته ، باعث می شود تا دختربچه دوباره نجات پیدا کرده و زندگی به سامانی پیدا نماید.

     

    ادامه دارد ...


    0 0

     

    حکایت شبه قهرمان منزوی تک افتاده

    یا

    چگونه یاد بگیریم اسراییل را دوست داشته باشیم! (3)

     

    فیلم های کم شانس تر نیز همان تم را دارند

     

    بروکلین

    Brooklyn

     

    در فیلم "بروکلین"، شبه قهرمان منزوی، دختری مهاجر است که علیرغم همه مخالفت ها و سرزنش ها و تنهایی ها، زندگی در سرزمین به اصطلاح فرصت ها یعنی آمریکا را به وطنش ترجیح داده و از همین روی یک فیلم ساده نه چندان خوش ساخت را به فهرست نامزدهای اسکار سال 2016 وارد می کند.

     "بروکلین" مانند فیلم "دره من چه سرسبز بود" جان فورد، ایرلند را مکانی عقب افتاده و ناامن و بدون آینده تصویر می کند که در آن خانواده ها در حال فروپاشی است و آرزوها و امیدها پرپر شده و از بین می رود و در مقابل، آمریکا جایی است که علیرغم دلتنگی های دوری از وطن و خانواده می توان شغل و عشق و تحصیل را بدست آورد و حتی خانواده های جدید و محکم و پایدار از آدم های مهاجری بوجود می آورد که از سرزمین درحال اضمحلال خود گریخته  و در آنجا عشق و وفاداری را یکجا  بدست می آورند و البته همه اینها را جان کراولی (نویسنده و کارگردان) با قصه ای تقریبا کلیشه ای و تصاویری شعاری نشان می دهد!

    ایلیش در وطنش یعنی ایرلند هیچ آینده ای برای خود متصور نیست ولی در آمریکا همه چیز بدست می آورد حتی محبت و مهربانی و ...و دروازه ای از نور که هنگام ورود به آمریکا به رویش گشوده می شود، از گل درشت ترین تصاویر مجموعه این شعر و شعار به نظر می رسد! یا چهره مهربان کشیش مهاجر در کلیسای بروکلین در مقابل صورت سنگی و خشک مادرش در ایرلند، بخشی دیگر از این شعر و شعارهاست!!

    خواهر ایلیش با همه امید و آرزو، در ایرلند به بیماری مرموزی فوت می کند و همشهریان دیگرش یا با تحقیر و به هم ریختن زندگی دیگران یا با حسادت و یا غبطه و تقلیدهای کورکورانه زندگی می گذرانند. برعکس بروکلین آمریکا که همه به یکدیگر کمک می کنند!!  "بروکلین" حتی سایه ای از آن غم غربت فیلم "دره من چه سرسبز بود" را نیز نمی تواند نشان دهد و در مقابل فیلم دیگر جان فورد درباره ایرلند یعنی "مرد آرام" (که در قسمتی از فیلم نیز مورد اشاره قرار می گیرد) ، اثری کاملا از دست رفته و نخ نما شده به نظر می رسد که تنها همان تصویر سرزمین رویاها از آمریکا به دادش رسیده و در زمره نامزدهای جایزه اسکار بهترین فیلم قرارش می دهد!!

     

    هشت نفرت انگیز

    Hateful Eight

     

    در تازه ترین و یکی از کثیف ترین فیلم های کویینتین تارانتینو به نام "هشت نفرت انگیز"( یکی از دلائل اطلاق نفرت انگیز از سوی تارانتینو به فیلم تازه اش، نفرتی بوده که از هشتمین فیلم بلند داستانی خود داشته است!) وظیفه "شبه قهرمان منزوی تک افتاده" بر عهده سرگرد مارکیز وارن (با بازی سمیوئل ال جکسون) است که به عنوان یکی از افسران سواره نظام وظیفه دارد تا مرده و زنده گروهی از یاغیان را در قبال جایزه، تحویل کلانتر جدید بدهد. اما در کولاک برف جاده وایومینگ با جایزه بگیر دیگری به نام جان روث (کورت راسل) برخورد می کند که یک زندانی به نام دیزی دامرگ (جنیفر جیسون لی) را برای اعدام به شهر می برد و در همین اثنا با کلانتر جدید شهر و یاغی قدیمی، کریس مانیکس (والتر گاگینز) هم برخورد می کنند و همه آنها از شر طوفان به فروشگاه "مینی هابر داشری" پناه می برند.

    فروشگاهی که قبل از آمدنشان، توسط برادر دیزی و دار و دسته اش، باب مکزیکی (دمین بیچیر) که موقتاً آنجا رامی گرداند، اسووالدو میوبری (تیم راث) که مدعی است مسئولیت اعدام را برعهده دارد، جو گاج (مایکل مدسن)، مردی کم حرف؛ و همچنین قهرمان جنوبی جنگ های انفصال، ژنرال سندی اسمیترز (بروس درن) اشغال شده ولی با صحنه چینی و تغییر صورت، هریک از این افراد به گونه ای دیگر نمایانده می شوند تا بتوانند در فرصتی، دیزی را نجات دهند. در این میان و با کشته شدن جان روث، سرگرد وارن تنها مانده و یک تنه علیه دار و دسته دیزی و برادرش می جنگد. در اواخر کار است که کلانتر نژادپرست یعنی مانیکس نیز همراه او می شود.

     

    جوی

    Joy

    جنیفر لارنس در فیلم "جوی" تازه ترین ساخته دیوید او راسل (که در سالهای قبل، فیلم هایی مانند "حقه بازهای آمریکایی"، "کتاب بارقه امید" و "جنگجو" را در زمره نامزدهای اسکار داشت) نیز تقریبا همین نقش را برعهده دارد. او که در میان یک خانواده آشفته زندگی می کند؛ پدری به نام رودی (با بازی رابرت دونیرو) که طلاق گرفته و دنبال شریک زندگی اینترنتی است و عاقبت او را به نام ترودی پیدا می کند، مادری مطلقه که تمام عمر را به تماشای سریال های تلویزیونی دنباله دار می گذراند و بالاخره با یک لوله کش ساختمان هم پیمان می شود! ، شوهری طلاق گرفته و دو بچه بازیگوش و خواهری حسود که همه این افراد نیز در خانه جوی زندگی می کنند!! اما او برای اداره زندگیش، همه راهها را می رود و مانند "ارین براکوویچ" (استیون سودربرگ) سعی می کند در دنیایی به شدت مردانه، خودش را به اثبات برساند درحالی که هیچ یک از افراد خانواده اش وی را همراهی نکرده و زمانی همگی وی را تنها می گذارند.

    ولی او با پافشاری و اصرار و به خرج دادن شجاعت و هوشمندی، سرانجام خود را در دنیای بی رحم تجارت و تبلیغات اثبات می کند و اگرچه در دنیایی نه چندان واقعی (همه ماجرا را مادربزرگ مرده جوی روایت می کند و آخر قصه اش نیز که جوی در تمامی امور موفق می شود، به نوعی در آینده می گذرد) اما سرانجام نه تنها اختراع خود را در سطح و رقم بالایی به فروش می رساند بلکه موسسه ای با قدرت مالی تاسیس کرده که به سایر مخترعین نوپا و بی پول و مستاصل کمک می کند!!

     

    استیو جابز

    Steve jobs

     

    آنچه دنی بویل (فیلمساز انگلیسی و اسکاری فیلم "میلیونر زاغه سگی") از استیو جابز نابغه کامپیوتر در فیلمی به همین نام ارائه می دهد نیز با تاکید بر همان نقش "تک افتادگی شبه قهرمان" و پیروزی و موفقیت نهایی وی با همراهی مرحله آخر رفیقان نیمه راهش است. در فیلم یاد شده، زندگی استیو جابز در 3 مقطع تاریخی 1984 (سالی که جابز رایانه مکینتاش را عرضه کرد)، 1988 (سالی که محصول کمپانی شخصی استیو جابز یعنی Next Cube رونمایی شد) و 1998 (که جابز به کمپانی اپل بازگشت و از محصول جدیدش IMac پرده برداشت) و همچنین 3 لوکیشن محدود روایت می شود که او را در مواجهه با مشکلات و معضلات متعددی از جمله شناساندن محصولاتش، عدم استقبال علاقمندان و دوستدارانش، وجود متخصصان رقیب و همچنین مسائل خانوادگی و به خصوص ارتباط با دخترش لیزا نشان می دهد.

    دنی بویل در این 3 مقطع نشان می دهد که جابز تا چه اندازه در پیشبرد پروژه های علمی اش تنهاست، پروژه هایی که به موفقیت و موقعیت سازنده آنها در آینده اطمینان دارد اما شرکاء و روسایش ایده هایش را بر نمی تابند. دنی بویل تماشاگر را در 3 مقطع زمانی متفاوت با 3 موقعیت دراماتیک مشابه مواجه می سازد. در هر 3 زمان، جابز در حال رونمایی از یک پروژه تکنیکال رایانه ای است اما در 2 زمان از 3 موقعیت، به دلیل ناهمراهی رفیقان نیمه راه با شکست مواجه می شود تا اینکه در موقعیت و زمان سوم (اگرچه حتی تنها همراه سالهای گذشته اش یعنی جوانا هافمن با بازی کیت وینسلت نیز وی را به ترک کردن تهدید می کند) می تواند ایده های خود را به منصه ظهور برساند، آن هم در زمانی که با خانواده اش و به خصوص یعنی دخترش نیز به تفاهم رسیده و فیلم استیو جابز در اوج و تشویق طرفدارانش به پایان می رسد.

    اما در فیلم دنی بویل، استیو جابز برخلاف آنچه هوادارانش انتظار دارند، فردی متکبر و خود رای و کاسبکار و حتی شارلاتان می نمایاند که سعی می کند با انواع و اقسام ترفندها و فریب کاری ها، خود را در مقابل رقبایش پیروز جلوه داده و آنها را از میدان به در کند و این مسئله برایش از هرگونه پیشرفت علمی اهمیت بیشتری دارد. شاید از همین روی بود که کمپانی اپل و برخی از طرفداران جابز با تهیه کنندگان فیلم ، اختلاف پیدا کرده و کار به فحاشی و شکایت و دعوا هم کشیده شد!!

     

    نژادپرستی ؛ تم جدا نشدنی اسکار

     

    نمی توان از نژادپرستی جاری در فیلم های اسکاری امسال گذشت که از فیلم "هشت نفرت انگیز" گرفته تا فیلم "از گور برخاسته" و "مکس دیوانه : جاده خشم" و "اتاق" و ... جاری بوده و به طرز گل درشتی و بیش از هر سال خود را نشان می دهد.

    شاید از همین روست که حتی یک بازیگر سیاه پوست در جمع 20 نامزد بازیگری اسکار به چشم نمی خورد تا آن حد که سر و صدای برخی هنرپیشگان مشهور سیاه پوست و سفید پوست مانند جرج کلونی درآمد و حتی کار به آستانه تحریم اسکار از سوی سیاه پوستان و جنبش های ضد نژادپرستی نیز رسیده است.

     

    از راست: بنیامین نتانیاهو ( نخست وزیر رژیم صهیونیستی) ، آرنون میلچان (تهیه کننده فیلم های "از گوربرخاسته" و "The Big Short") و شیمون پرز (رییس سابق رژیم صهیونیستی)

     

    حاکمیت علنی اسراییلی ها

    اما اینکه این "شبه قهرمان منزوی تک افتاده" که با هوشمندی و پایداری راه مبارزه با دشمن تاریخی خود را یافته و به تنهایی به مقابله برخاسته و سپس همراهان جامانده را با خود همراه می سازد، چه وجه تسمیه ای در سیاست ها و راهبردهای امروز و فردای غرب و نظام سلطه جهانی (که در واقع بر هالیوود و سینمای آمریکا حاکم است) دارد، بایستی از برخی نکات کلیدی آثار مهم و محوری کاندیدا شده و لیست های برگزیدگان بهره جست.

    در یک نگاه اجمالی به اولین کلیدواژه و نخستین  نام مهم و تعیین کننده ای که برخورد می کنیم، شخصی به اسم آرنون میلچان است. چرا آرنون میلچان مهم است؟

    فیلم های آرنون میلچان در طی دو سال گذشته به عنوان بهترین فیلم اسکار و برترین فیلم سال انتخاب شده و در صدر لیست برگزیدگان تقریبا اکثر مراسم اهدای جوایز و انتخاب های نشریات و انجمن های نقد فیلم قرار گرفته اند. دو فیلم "12 سال بردگی" ساخته استیو مک کویین و "مرد  پرنده" ساخته آلخاندرو گونزالس ایناریتو که هر دو توسط آرنون میلچان و کمپانی اش یعنی "نیو ریجنسی" تهیه شده بودند، به ترتیب در سالهای 2014 و 2015 از سوی مراسم اهدای جوایز آکادمی اسکار و همچنین قریب به اتفاق حلقات پیرامونی آن، به عنوان بهترین فیلم سال برگزیده شدند.

    دو فیلم امسال آرنون میلچان، یعنی "از گور برخاسته" و The Big Short"" هر دو بیشترین نامزدها و همچنین بالاترین شانس برنده شدن را در میان تمام لیست ها و فهرست های مختلف اسکار و حلقات پیرامونی آن دارا بودند. از یک طرف فیلم "از گوربرخاسته"، مهمترین جوایز سینمایی از جمله گلدن گلوب و بافتا و منتخب بسیاری از مجامع نقد فیلم را به خود اختصاص داد و از طرف دیگر The Big Short ضمن نامزدی 70 جایزه و بردن 25 تای آنها مانند AFI و منتقدان اوهایو و شیکاگو و دنور و فلوریدا و جورجیا و کانزاس و لس آنجلس و اوکلاهما و کارولینای شمالی و همچنین جوایز فیلم هالیوود، جایزه بهترین فیلم اتحادیه تهیه کنندگان که مهمترین پارامتر در دستیابی به اسکار بهترین فیلم سال به شمار می رود را نیز دریافت کرد. در واقع می توان میلچان را در فصل جوایز سال 2016 ، حاکم و سلطان بلامنازع به حساب آورد.

    اما آرنون میلچان کیست؟ میلچان مدیر کمپانی معروف ریجنسی است که تاکنون بیش از 120 فیلم در سینمای هالیوود ساخته است، آثار معروفی مانند "محرمانه لس آنجلس" (کرتیس هنسن-1997)، "باشگاه مبارزه" (دیوید فینچر-1999)، "بی وفا" (ادرین لین- 2002) ، "آقا و خانم اسمیت" (دوگ لیمن – 2005) ، "چشمه" (دارن آرنوفسکی – 2006) و ...

    سخنان شیمون پرز (رییس سابق رژیم صهیونیستی) درباره آرنون میلچان(تهیه کننده فیلم های "از گور برخاسته" و "The Big Short")

     

    اما فراتر از این، در نوامبر 2013 اعترافات آرنون میلچان مبنی برجاسوسی برای اسراییل و دست داشتن در معاملات سلاح و پایه گذاری برنامه هسته ای اسراییل (که با افتخار از آن یاد می کند) در نشریات معتبری همچون گاردین و وب سایت CBS News به چاپ رسید. آرنون ملیچان این اعتراف را در یک فیلم مستند اسراییلی به نام Uvda انجام داد که 25 نوامبر 2013 از Channel 2 پخش شد.

    در آن فیلم گفته می شود که آرنون در اسراییل متولد شد و در جوانی به عنوان یک تاجر از سوی شیمون پرز (رییس جمهوری سابق اسراییل) به استخدام دایره ارتباطات علمی اسراییل درآمد. مرکزی که از 1960 برای برنامه های  سری تولید سلاح در اسراییل فعالیت می کرده است. شیمون پرز در سال 2010 درباره  آرنون میلچان گفت:

    "...آرنون یک مرد استثنایی است. من او را استخدام کردم ..وقتی که وزیر جنگ بودم . آرنون درگیر تعداد بسیاری فعالیت های  تدارکاتی در رابطه با جنگ و عملیات اطلاعاتی شد. فعالیت های او، منافع عظیم استراتژیک، دیپلماتیک وتکنولوژیک به ما داد ..."

    در فیلم مستند Uvda آمده است:

     "میلچان که اینک رییس کمپانی نیو ریجنسی (New Regency Productions) است از 1970 بیش از 120 فیلم تولید کرده و بسیاری از مشاهیر هالیوود مانند رابرت دو نیرو، مارتین اسکورسیزی، رومن پولانسکی، الیور استون، راسل کرو و بن افلک از دوستان وی به شمار می آیند."

    مثلا رابرت دو نیرو در این فیلم مستند درباره اش می گوید:

    "...به خاطر می آورم که از آرنون راجع به برخی نقاط آن مسئله (جاسوسی برای اسراییل و معامله سلاح های جنگی و طراحی برنامه هسته ای) سوال کردم. ما دوست بودیم و من فقط می خواستم بدانم. او گفت بله، من انجام دادم. من اسراییلی هستم. آن کشور من است..."

    همینطور بن افلک درباره اش می گوید :

    "...میلچان یک چهره خوش آب و رنگ و اسرارآمیز در هالیوود است..."

    "مه یر دارون" ماهها وقت صرف کرد تا برای کتابی که 3 سال پیش درباره رازهای تهیه کننده هالیوود نوشت، با وی مصاحبه انجام دهد. دارون به کارتر ایونز از  CBS News گفت که میلچان تصدیق کرده که وی یک جاسوس بوده است. دارون گفت:

    "...او به طور اساسی از یک عملیات محرمانه برای ما سخن گفت که برای رژیم اسراییل کار کرده تا اینکه مواد ، اطلاعات ، ابزار و وسایل مورد نیاز را برای برنامه هسته ای اسراییل فراهم آورد..."

    در مقاله 30 نوامبر 2013 وب سایت CBS News آمده است در سال 2000 میلچان به برنامه "60 دقیقه" گفت که:

    "... او از برنامه توسعه سلاح هسته ای اسراییل، جدایی ناپذیر بوده است...."

    در مستند اسراییلی Uvda او ادعا می کند که حتی تلاش کرده تا یک دانشمند اصلی هسته ای آمریکا را از طریق دعوت و ملاقات در منزل هنرپیشه معروف هالیوود، ریچارد درایفوس ، استخدام کند.

     

    استیون اسپیلبرگ (فیلمساز) دست در دست شیمون پرز ( رییس سابق رژیم صهیونیستی)

     

    اسکار 2016 و مانور اسراییلی ها

     

    از طرف دیگر فیلم "پل جاسوسان" ساخته استیون اسپیبرگ (صهیونیست دیگر هالیوود که پاسپورت اسراییلی اش را مهم تر می داند) نیز از دیگر فیلم های برگزیده امسال است که در زمره پر نامزدترین فیلم های اسکار 2016 و شانس های حتمی اسکار رشته های مختلف به نظر می رسد.

    قسمت جدید "جنگ های ستاره ای" به نام "نیرو بیدار شده" که نامزد 5 جایزه اسکار شده و در اغلب لیست های برگزیدگان دیگر نیز حضور دارد، توسط  دو اسراییلی دیگر ساخته شده؛ جی جی آبراهامز به عنوان کارگردان و کاتلین کندی به عنوان تهیه کننده !

    برای دومین سال، یک فیلم هولوکاستی، شانس نخست اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان است. فیلم "پسر شائول" درباره حکایتی است که مهمترین و محوری ترین  زمینه و علت برپایی رژیم اسراییل عنوان شده است.

    این اسامی و عناوین، حکایت از حضور علنی رژیم صهیونیستی در عرصه تولید فیلم و جوایز امسال اسکار و حلقات پیرامونی آن دارد. البته ورای آنچه در مدیریت کمپانی های تولید و پخش و موسسات و مراکز مختلف رسانه ای و سینمایی وجود دارد که قریب به اتفاق آنها توسط کانون های صهیونیستی و عوامل رژیم اسراییل هدایت می شوند.

     

    تک افتادگی شبه قهرمانی که اسراییل امروز را تداعی می کند!

     

    اما آنچه امسال برخلاف سالهای پیشین در علنی تر شدن حضور اسراییلی ها و صهیونیست ها در عرصه تولید فیلم و جوایز اسکار معنی می دهد، سمت و سوی این تولیدات است در مسیر آنچه اسراییل در طول یکی دو سال اخیر و ایضا آینده درگیرش بوده و خواهد بود. در این باب شاید مهمترین موضوع را بتوان برنامه هسته ای ایران دانست که در طول یکی دو سال اخیر، ظاهرا علیرغم تمامی هشدارهای اسراییل مبنی بر عدم سازش غرب با آن، به نقطه مذاکره و تفاهم رسید! گویا در این زمینه بالاخره اسراییلی ها تنها مانده و هشدارهایشان جدی گرفته نشد!! (اگرچه تمامی شواهد و قرائن تاریخی و سیاسی نشان از حضور فعال صهیونیسم بین الملل در پشت همین توافق انجام شده دارد)

    این موضوع از چنان اهمیتی برخوردار بوده که برخلاف معمول و حضور پشت صحنه ای صهیونیست ها و اسراییلی ها ، این بار خود راسا به میدان آمده و با تابلویی علنی در مقام تهیه کننده و سرمایه گذار و طراح و سازنده فیلم های خاص که از قضا اغلب بیشترین تعداد نامزدی و برگزیدگان جوایز را داشته اند، حضورشان را رسمیت بخشیده اند.

    آیا نمی توان "شبه قهرمان منزوی تک افتاده" (که در اغلب فیلم های سال جاری هالیوود و برگزیدگان مراسم اهدای جوایز و دیگر انتخاب های برترین های سینمای سال، نقش محوری و اساسی دارد) را مصداق و نمادی از همین نقش جاری و آینده اسراییل دانست که ظاهرا با هوشمندی و درایت و عملکرد درست! در مقابل دشمن تاریخی خود ایستاده و سرانجام سایر رفیقان نیمه راه را نیز با خود همراه کرده تا آن دشمن را نابود سازند؟!!

    آیا حضور رسمی و علنی تولیدکنندگان و فیلمسازان اسراییلی در اغلب فیلم های مهم و برگزیده سال 2015 ، حکایت از ارتباط تم یاد شده با نقش سیاسی و انزوای ظاهری اخیر اسراییل در عرصه جهانی ندارد؟ آیا انتخاب این نوع تم و جایزه دادن به آن (که می تواند تاثیر بسزایی در افکار عمومی جهانیان برای توجه به تئوری ها و نظریه های اسراییلی داشته باشد) ناشی از همین نقش جاری اسراییل نمی شود؟

    برای کمک به اثبات این مدعا، بایستی به خاطر آورد که در دوران اولیه حضور یهودی های صهیونیست در آمریکا که اهالی مقیم آن کشور با نگاهی غریبه گونه به این مهاجرین تازه وارد نگریسته و برخورد می کردند، برخی تولیدات هالیوود در قهرمان سازی از غریبه ها در فیلم های مشهوری که بعضا جوایز اصلی اسکار و حلقات و مراسم پیرامونی آن را نیز دریافت کردند، به آماده سازی ذهنی آمریکاییان برای قبول غریبه های تازه وارد یاری رساند. فیلم هایی همچون فیلم "در یک شب اتفاق افتاد" (فرانک کاپرا-1934) که همه جوایز اصلی اسکار آن سال را به خود اختصاص داد یا فیلم "بانوی زیبای من" (جرج کیوکر-1961) که آن هم جوایز اصلی اسکار سال مربوطه را دریافت کرد.

    پرداختن سوپر قهرمان هایی مانند "سوپرمن" توسط یهودیان صهیونیستی مانند "جو شوستر" و "جری سیگل" در اوایل دهه 1930 در جهت همین جلب مردم ایالات متحده به یهودیان مهاجر به عنوان غریبه های تازه وارد بود. "سوپرمن" در واقع نشانه رویاهای آمریکای جدید بود که توسط اشراف یهود شکل می گرفت و به جامعه سنتی آمریکا القاء می شد که آنها نیاز به قهرمانانی از خارج از اجتماع خود دارند. قهرمانانی که از دنیای دیگر آمده اند.

    شاید امروز نمایش حقانیت "شبه قهرمان منزوی تک افتاده" در فیلم های اسکاری، در جهت القاء صحت مسیری باشد که اسراییل و اعوان و انصارش ظاهرا به تنهایی دنبال می کنند.

    شاید عدم توفیق کامل (علیرغم نامزدی در چند رشته محدود) فیلم هایی مانند "اکس ماشینا" (الکس گارلند) و "جوانی" (پال سورنتینو) به دلیل عدم رعایت همین خطی مشی بوده باشد. اگرچه در فیلم "اکس ماشینا"، همان فرمول همیشگی حمایت یهودیان و منجی گری موطلایی های چشم آبی وجود دارد (همچنانکه در ارباب حلقه ها و نارنیا و ... وجود داشت).

    یکی از شخصیت های اصلی به نام "ناتان" که اساس شرکت سازنده هوش مصنوعی و ربات های آن را طراحی و ساخته است، یک یهودی تیپیکال (با سر کم مو و ریش انبوه) است. اما وی در استعداد و مخلوقات خود، غرق شده و نمی تواند نقش آن "شبه قهرمان منزوی تک افتاده" را به درستی ایفا نماید درحالی که شخصیت کیلب (با موی طلایی و چشمان آبی) که همان کاراکتر تیپیکال منجی آمریکایی است و باید تحت حمایت "ناتان" یهودی باشد، هوشمندتر و آگاه تر می نماید!

    همچنین در فیلم "جوانی" که دنیای به آخر رسیده گروهی از هنرمندان مشهور دنیا را در هتلی دورافتاده در سوییس به تصویر می کشد، اگرچه همه آن هنرمندان، نمونه ای از "شبه قهرمان منزوی تک افتاده" به نظر می رسند اما همگی به نوعی به آخر خط رسیده و نمی توانند نقش آن قهرمان خیالی را ایفا نمایند.


    0 0

     

    وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم ...

     

    این بخشی از شعر معروف "همپای جلودار" از حمید سبزواری است که فرج الله سلحشور در مجموعه ای به نام "نینوا" در سال 1360  دکلمه کرده بود. در آن زمان هنوز نمی دانستیم صدای کیست که با آن صلابت و دلنشینی زمزمه می کند:

    "از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم
    بانگ از جرس برخاست وای من خموشم"

    شعر طولانی "همپای جلودار" را حسام الدین سراج در کنار دکلمه سلحشور با آوازی خوش می خواند. در آن نوار کاست چند شعر و آواز دیگر هم بود ، از جمله شعری به نام "شهر خون" درباره خرمشهر که در آن زمان هنوز آزاد نشده بود و به خونین شهر شهرت داشت. آن شعر را هم فرج الله سلحشور با همان صدای پرصلابت زمزمه می کرد و سراج در کنارش می خواند.

    بعدها دریافتیم که آن صدا متعلق به هنرمندی است که در "توبه نصوح" نقش اصلی را داشت، فیلمساز شد و در تلویزیون سریال های تاریخی مانند "مردان آنجلس" و "یوسف پیامبر" را جلوی دوربین برد. شخصا فرصت نکردم سریال های او را به طور کامل ببینم (اگرچه در همان نگاه گذرا هم، دقت او بر جزییات کار قابل توجه بود)اما شاهد بودم که خیلی ها اگرچه تلویزیون ایران را هیچگاه نگاه نمی کردند اما سریال "یوسف پیامبر" را نه تنها یکبار بلکه قسمت های آن را ضبط کرده و بارها می دیدند.

    ... اما همچنان پس از این سالها ، همان صدای گیرا و تاثیر گذار در ذهنم باقی است که می گفت:

    باید خطر کردن، سفرکردن، رسیدن
    ننگ است از میدان، رمیدن، آرمیدن

    و در اوج آن شعر ، گویی با تمام وجود زمزمه می کرد:

    جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش
    آنک امام ما علم بگرفته بر دوش

    تکبیر زن، لبیک گو، بنشین به رهوار
    مقصد، دیار قدس همپای جلودار ...

    حالا گویی که اینک  آن شعر در مورد خودش مصداق یافته، مصداقی نه به سوی دیار قدس که به جوار رحمت الهی ، که از نظر او،  رسیدن به قدس هم بخشی از وصال به اقیانوس بی کران لطف الهی بود. حالا که آن شعر را پس از 34 سال گوش می دهم ، به نظرم می آید حاج فرج انگار خسته از همه ناملایمات روزگار و نارفیقی ها برای خودش می خواند:

    وقت است تا برگ سفر، بر باره بندیم
    دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم


    خدایش رحمت کند


    0 0
  • 02/27/16--21:00: (بدون عنوان)

  • تنگ است ما را خانه، تنگ است ای برادر!
    بر جای ما بیگانه، ننگ است ای برادر!

    فرمان رسید: این خانه از دشمن بگیرید!
    تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید!

    یعنی کلیم، آهنگِ  جان سامری کرد
    ای یاوران! باید ولی را یاوری کرد

    وقت است تا زاد سفر بر دوش بندیم
    دل بر پیام دلکش چاووش بندیم

    گر خاره و خارا و گر دور است منزل
    حکم جلودار است بربندیم محمل

    باور مکن، افسانه ی افسونگران را
    همراه باید شد در این ره کاروان را

    باور مکن، امید دیدار حرم نیست
    گامی فرا نه، تا حرم جز یک قدم نیست

    از دشت و دریا در طلب باید گذشتن
    بی گاه و گاه و روز و شب باید گذشتن

    گر صد حرامی، صد خطر در پیش داریم
    حکم جلودار است سر در پیش داریم


    0 0

     

     انگلیس؛ کشوری با سیستم قرون وسطایی!

     

    در حالی که انگلیس و رسانه های دولتی و فرمایشی اش مانند "بی بی سی" با عربده های به اصطلاح آزادی خواهی و حقوق بشری گوش عالم را کر کرده اند، در خبرها روزهای اخیر آمده بود که بالاخره پس از حدود 200 سال ، مجلس عوام این کشور انتخاب یک سرود ملی برای انگلیس را به رای می گذارد! چون سرودی که اینک در تمام محافل بین المللی به عنوان سرود انگلیس خوانده و اجرا می شود به نام "خداوند ملکه را حفظ نماید" ، تنها تعدادی دعا برای ملکه انگلیس است که  از سال 1825 اجرا می شود!!

    از طرف دیگر انگلیس یکی از معدود کشورهایی است که فاقد قانون اساسی بوده و قانون اساسی این کشور در واقع معجونی از چند فرمان پادشاهان پیشین این کشور است و به جز یک سری به قول خودشان قوانین عرفی، مهمترین منبع آن قانونی به نام "ماگنا کارتا لیبراتوم" است که در سال 1215 (سالهای اوج قرون وسطی) برای برقراری اعتدال مابین پاپ اینوسنت سوم، بارون‌ها و اشراف انگلستان و پادشاه انگلستان نگاشته شد!

    علیرغم اینکه ادعا می شود ملکه انگلیس، مقامی تشریفاتی است اما براساس همان قانون قرون وسطایی، وی بیشترین قدرت را در این کشور داراست. او بالاترین مقام سیاسی ، نظامی و دینی کشور است که به طور موروثی وارث تاج و تخت این کشور بوده و علاوه بر ریاست کلیه نهادهای امنیتی و نظامی و سیاسی و حتی قانون گذاری انگلیس، تنها کسی است که حق اعلام جنگ یا صلح و تعیین سیاست خارجی این کشور را داراست، سرویس جاسوسی "ام آی 6" منحصرا تحت فرمان او بوده  و حتی مدیران" بی بی سی" نیز توسط هیئتی تعیین می شوند که منصوب ملکه هستند!!

    اگرچه بخشی از پارلمان انگلیس انتخابی بوده و با 650 عضو، عنوان مجلس عوام را دارد اما بخش مهمتر این پارلمان، مجلس اعیان نام دارد که 704عضو داشته و اعضای آن با انتخابات عمومی برگزیده نمی‌شوند بلکه از میان لردهای عضو مجلس اعیان (کسانی که از سوی ملکه به لقب "شوالیه" مفتخر شده اند!)، ۵۸۷ نفر آنها مانند قرون وسطی بصورت دائم‌العمر توسط ملکه منصوب شده و ۹۲ تَن بصورت موروثی پست نمایندگی را در اختیار دارند!! یعنی همگی از فرزندان و نوادگان لردها و ارل ها و شوالیه ها هستند!!! همین مجلس حق نظارت بر تمامی قوانین مصوب مجلس عوام را دارد.

    به این ترتیب ملاحظه می شود، در قرن بیست و یکم و در راس اروپای متمدن، کشوری به عنوان سمبل حقوق بشری و دمکراسی غربی، هنوز به سبک و سیاق قرون وسطی اداره می شود!!!


    0 0

     

    ارمغان تمدن غرب برای بشریت امروز

     

    10 کشور رکورد دار تجاوز جنسی!

     

    براساس تازه ترین گزارش "آمارهای جنایی نوردیک" که دانشگاه استکهلم در سوئد آن را انتشار می دهد ، 10 کشوری که بیشترین جنایات و تجاوزات جنسی در آنها صورت می گیرد عبارتند از :

    دانمارک و فنلاند، زیمباوه ، استرالیا ، کانادا ، نیوزیلند ، هندوستان ، انگلستان و ولز ، ایالات متحده آمریکا ، سوئد و آفریقای جنوبی .

    در گزارش یاد شده که با استفاده از گزارشات موسسات آماری اجتماعی ، قضایی و انتظامی کشورهای یاد شده تنظیم شده ، به طور مجزا درباره هریک از آنها توضیحات مبسوطی آمده است. براساس این گزارش به دلیل آمار بالای تجاوزات جنسی ، وضعیت کشوری مانند دانمارک از سوی سازمان عفو بین الملل بحرانیاعلام شده و سوئد یک کشور بسیار خطرناک برای زنانبه حساب آمده است:

    1- براساس گزارش منتشره در سال 2014 از سوی "آژانس اتحادیه اروپایی برای حقوق اساسی" ، دانمارکبالاترین درجه جنایات فیزیکی و جنسی علیه زنان در اروپا را داراست. گزارشات تجاوزات جنسی در این کشور نشان می دهد که از هر 100 هزار نفر ، 500 مورد به پلیس دانمارک گزارش شده است. مطالعات پژوهشی روشن می کند که تنها درصد کوچکی از جنایات جنسی گزارش می شود. از همین روی عفو بین الملل به خاطر گزارشات وکلای قربانیان تجاوزات جنسی در دانمارک در سال 2008 ، این کشور را بحرانیاعلام کرد.

    2-براساس گزارش نوردیک ، زیمباوهنهمین موقعیت را از لحاظ تجاوزات جنسی در جهان را داراست به طوری که هر 90 دقیقه یک زن در این کشور مورد تعرض قرار می گیرد.

    3-میزان تجاوزات جنسی دراسترالیاکه یکی دیگر از کشورهای گزارش نوردیک است سالیانه حدود 100 هزار نفر اعلام شده .براساس آمار ثبت شده سال 2012 در اداره پلیس این کشور، 52 هزار و دویست فرد بالای 18 سال، قربانی این جنایات جنسی بوده اند. اگرچه پلیس استرالیا تاکید دارد این رقم تنها 30 درصد قربانیان تجاوز بوده و 70 درصد بقیه اصلا به پلیس مراجعه نمی کنند.

    4-کاناداکشور دیگر رکورد دار در زمینه تجاوزات جنسی در گزارش نوردیک است. براساس گزارش آماری ادارات پلیس این کشور، سالانه 460 هزار قربانی تجاوزات جنسی  در این ادارات ثبت می شوند. این درحالی است که همین گزارشات می گوید از هر 1000 تجاوز تنها 62 مورد به پلیس گزارش می شود! یعنی با یک حساب سرانگشتی متوجه می شویم که در کانادا سالانه رقمی بالغ بر 7  میلیون جنایت جنسی صورت می پذیرد که هم زنان و هم مردان را شامل می شود. گزارش شده که از هر 4 زن آمریکای شمالی ، یک نفر در طول عمرش با تجاوز جنسی مواجه شده و 11 درصد از این زنان با شکنجه و جراحت مواجه گردیده اند. براساس گزارش فوق 80 درصد زنان قربانی در منزل و توسط دوستان یا فامیل مورد تعرض قرار گرفته اند.

    5-آنچنان که در گزارش نوردیک آمده است، نیوزیلندکشور دیگر پیشتاز در زمینه آمار قربانیان جنسی به شمار می رود که براساس آمار مهمترین ژورنال پزشکی بریتانیا به نام "لنست" ، بسیار بالاتر از میزان جهانی است! از نظر تهیه کنندگان گزارش نورودیک، نیوزیلند با میزان 4/16 درصد از جمعیت زنان این کشور به عنوان قربانیان تجاوزات، سومین مقام را در میان کشورهای رکورد دار جنایت جنسی داراست. بر مبنای آمار وزارت دادگستری نیوزیلند هر دو ساعت یک تعرض جنسی در این کشور اتفاق می افتد. نتایج ناخوشایند این تعرضات در هر سال، 15 درصد از جمعیت را دربرمی گیرد که این آمار در مدارس رقم 2 برابر را نشان می دهد. اگرچه بنا به اظهارت پلیس نیوزیلند  تنها 9 درصد از این جنایات گزارش می شود.

    6-گزارش نوردیک ، هندوستانرا نیز در زمره دیگر کشورهای رکورد دار تجاوزات جنسی قرار می دهد که گویا این مسئله برای این کشور به صورت یک معضل عظیم درآمده است. براساس آنچه گزارشات اداره ثبت جنایت ملی در این کشور ارائه داده ، هر روز 93 زن در این کشور مورد تعرض جنسی قرار می گیرند. همین گزارش می گوید که آمار ثبت جنایات جنسی از 24923 در سال 2012 به 33707 در سال 2013 رسیده است.

    7-درانگلستان و ولزکه دیگر کشورهای مورد نظر گزارش نوردیک بوده اند، طبق اظهارت گزارشگران، آمار دقیق ثبت شده ای وجود ندارد. اما آنچنان که وزارت دادگستری بریتانیا ، دفتر آمار ملی این کشور و موسسه ای دیگر به نام "هوم آفیس" در سال 2013 در گزارشی به نام "مروری بر تعرضات جنسی در انگلیس و ولز"  آورده اند، هر سال 85 هزار قربانی جنسی اعم از زن و مرد در این کشور ثبت شده اند که 12 هزار نفر آنها مرد و 73 هزار زن بوده اند (یعنی هر روز 230 مورد) . در همین گزارش آمده که از هر 5 زن بریتانیایی بالای 16 سال، یک زن قربانی تعرضات جنسی شده است.

    8- کشور دیگری که در لیست گزارش نورودیک به عنوان رکوردداران قربانیان تجاوزات جنسی معرفی می شود ، آفریقای جنوبی است که با آمار 500 هزار تجاوز در هر سال یکی از بالاترین ارقام جنایت جنسی در دنیا را داراست. حداقل بیش از 40 درصد از زنان این کشور در طول زندگی خود مورد تعرض جنسی قرار می گیرند. انجمن تحقیقات پزشکی این کشور می گوید که از هر 9 تجاوز تنها یک مورد گزارش می شود. با این حساب می توان رقم تجاوزات جنسی در آفریقای جنوبی را بالغ بر 4 میلیون و 500 هزار نفر دانست. بر اساس همین گزارش 41 درصد از قربانیان کودکان هستند و 15 درصد آنها کودکان زیر 11 سال. گفته می شود بیشتر این تجاوزات توسط سفیدپوستان نژادپرست در این کشور انجام می گردد و اکثریت قربانیان را سیاه پوستان تشکیل می دهند.

    9-گزارش نوردیک حکایت از آن دارد که در سال 1975 فقط 421 تجاوز جنسی به پلیس سوئدگزارش شد. در سال 2014 این رقم به 6620 مورد رسید. این یعنی افزایش 1472 درصدی جنایات جنسی در این کشور در طول کمتر از 40 سال! گزارش یاد شده بر همین اساس نتیجه می گیرد که سوئد یک کشور بسیار خطرناک برای زنان به حساب می آید. این کشور بالاترین میزان تجاوز جنسی را در اروپا داراست. براساس اظهارات وکلای قربانیان جنایات جنسی در سوئد از هر 3 زن که سنین نوجوانی را پشت سر می گذارد ، یک نفر در این کشور مورد تجاوز جنسی قرار می گیرد.

    10-ایالات متحده آمریکا را می توان نخستین کشور رکورد دار در گزارش نوردیک محسوب نمود. آنچنان که در گزارش فوق آمده است براساس آمارهای جهانی تعرضات جنسی دانشگاه جرج میسون آمریکا، از هر 3 زن آمریکایی، یک نفر در طول زندگیش قربانی جنایات جنسی قرار می گیرد. همین گزارش می گوید حداقل 3/19 درصد زنان و 2 درصد مردان این کشور حداقل یک بار در عمرشان مورد تجاوز جنسی واقع می شوند.علاوه بر این،9/43 درصد از زنان و 4/ 23 درصد از مردان آمریکایی اشکال حیوانی تجاوزات جنسی را در طول زندگی خویش تجربه می کنند! بیشتر این قربانیان در سنین جوانی بوده ؛ 79 درصد پیش از 25 سالگی و 40 درصد قبل از 18 سالگی این تجربه تلخ را از سر می گذرانند. روزنامه "یو اس تودی" در گزارشی می نویسد که در هر 107 ثانیه یک نفر در ایالات متحده مورد تعرض جنسی واقع می شود. این یعنی 293 هزار نفر در هر سال و البته بنا بر همان گزارش این فقط 32 درصد از رقم واقعی است . 68 درصد قربانیان هرگز گزارشی به پلیس ارائه نمی دهند و 98 درصد متجاوزان حتی یک روز را در زندان نمی گذرانند!

    با این حساب، میزان تجاوزات جنسی در ایالات متحده آمریکا در هر سال بالغ بر یک میلیون مورد است. گزارش دیگر از پزشکان بدون مرز به نقل از برخی موسسات غیر دولتی و اجتماعی آمریکایی حکایت از وجود 2/7 میلیون جنایت جنسی در هر سال در این کشور دارد.

    کار به آنجا رسیده و به قول معروف آش آنقدر شور شده که خان هم فهمیده است! فاجعه تجاوزات جنسی در ایالات متحده به خصوص مراکز دانشگاهی آن، به حدی رسیده که همین هفته گذشته پای معاون اوباما و مراسم اسکار را هم به میان کشید. حضور ترانه یک فیلم مستند به نام "زمین شکار" درباره خیل جنایات جنسی در آمریکا باعث شد تا ترانه این فیلم که "وقتی برای تو اتفاق بیفتد" نام داشت، در جمع نامزدهای بهترین ترانه اسکار 2016 قرار گرفته و به بهانه آن، "جو بایدن" معاون اول رییس جمهوری ایالات متحده به روی سن مراسم اهدای جوایز آکادمی رفته و ضمن دعوت همه مردم آمریکا به کمپینی در اعتراض به تجاوزات جنسی به ویژه در محیط های دانشگاهی ، عاجزانه درخواست کند که "فرهنگ خود را تغییر دهیم تا دیگر کسی قربانی این گونه فجایع قرار نگیرد"! یعنی اینک به فکر تغییر فرهنگی افتاده اند که بیش از یک قرن است  با آن دیگر سرزمین ها و ملت ها را هدف و مورد تهدید قرار داده اند!!

    جو بایدن سپس حاضرین را به شنیدن ترانه ای در این باره به نام فراخواند که لیدی گاگا (رقاصه مفسدی که اساسا فرهنگ بی بند و باری و روابط نامشروع جنسی را با رفتار و لباس ها و ترانه هایش ترویج می دهد!) آن را اجرا می کرد و در هنگام اجرای وی نیز جمعی از دختران و پسران و زنان و مردانی که قربانی تعرضات جنسی شده بودند به روی صحنه آمده و با نشان دادن جملاتی خال کوبی شده برروی دستان و بازوان خود، مصادیق بارزی از بحران یاد شده را نمایش دادند!! شاید چنین شویی در طول تاریخ مراسم اسکار و دوران ریاست جمهوری ایالات متحده بی سابقه باشد که در مقابل یک معضل اجتماعی ، آنهم تعرضات جنسی به میدان آمده و جامعه را نسبت به یک فاجعه فروپاشی قریب الوقوع هشدار داده و تقاضای تغییر فرهنگ نمایند!!

    گزارش تکان دهنده دیگری درسال 2014 حکایت از آن داشت که 60 درصد از دختران و 65 درصد از پسران دانشگاهی در آمریکا به پلیس یا مسئولین دانشگاه مربوطه گزارش تعرض جنسی نسبت به خودشان را داده اند.

    از نظر کارشناسان و جامعه شناسان،  نوع پوشش (عریان گری) ، روابط نزدیک و بی بند و بارانه دختران و پسران، مصرف مشروبات الکلی و مواد مخدر و  ... از مهمترین عوامل رشد فجایع جنسی در این دسته از جوامع بوده است.

    به نظر می آید این تنها بخش کوچکی از شمایل سیاه و نفرت انگیزی باشد که تمدن غرب به سرکردگی کشورهای به اصطلاح متمدن و پیشرفته برای بشریت امروز ترسیم کرده است. شنیع ترین و تباه کننده ترین جنایات که فراتر از جسم ، روح انسانی را له کرده و نابود می سازد امروزه در این کشورها به صورت رفتاری معمول و رایج درآمده است. به راستی کدام سازمان حقوق بشری و دمکراسی خواه و کدامین موسسه به اصطلاح مدافع حقوق زنان که برای مجازات قاتلی در این سوی دنیا اشک تمساح می ریزند و زمین و زمان را توسط رسانه های فرمایشی خود به هم می دوزند، در برابر حتی ذره ای از این جنایات ضد بشری، اعتراض یا حتی انتقادی داشته اند؟

    از طرف دیگر این چهره سیاه همان بهشتی است که رسانه های غربی برای انسان جهان سومی بوجود آورده و آنها را شیفته و حیران خود کرده بودند تا همه دارایی مادی و انسانی خود را به حراج گذارده و برای دریوزگی لقمه نانی ، به نوکری وحشیان آدم نمایی بروند که امروزه از انسانیت و بشریت ، حتی نام و عنوانی نیز برجای نگذاشته اند.

    طرفه آنکه درصد بالایی از این جنایات سبوعانه نه مثلا در آمریکا و انگلستان که برخی شبه روشنفکران ما، حقیرانه آنها را منها می کنند بلکه در ممالک بسیار مترقی و عدالت خواه (البته از نظر این خود باختگان) همچون کشورهای اسکاندیناوی (سوئد و دانمارک و فنلاند) اتفاق می افتد به طوری که خود موسسات غربی، برخی این ممالک (مانند سوئد) را برای زنان خطرناک توصیف کرده و بعضی دیگر (مثل دانمارک) را بحرانی اعلام نموده اند!

    اینجاست که موسسات تحقیقاتی و آکادمیک و پژوهشی بایستی تحلیل و تبیین کرده و گزارش ارائه دهند که کدام شیوه و سبک زندگی، کدام روش و طریق زیست اعم از شهر نشینی و علم آموزی و هنر ورزی و سیاست بازی و اقتصادی باعث شده جهان غرب به چنین فرجام تراژیک و فاجعه باری برسد؟ آیا این روش ها و شیوه ها و سبک زندگی همان نیست که از طریق رسانه ها و دانشگاهها و هنر و سیاست و اقتصادشان مدام تبلیغ کرده و به ذهن و روح ملت های جهان سوم تزریق می کنند؟ آیا نباید درمقابل هجمه چنین فرهنگ و سبک زندگی مخرب و ویران کننده ای ، چاره ای اندیشید؟ آیا پناه بردن به سبک زندگی ایرانی اسلامی تنها راه نجات نیست تا بنا بر مصادیق تاریخی موجود،  انسان را به سوی تعالی و رستگاری و زیست بهتر در دنیا و آخرت رهنمون کند؟ آیا نبایستی جزییات این نوع سبک زندگی را که امروزه حتی در برخی جوامع غربی به صحت و سلامت و برتری آن پی برده و به دنبال اجرای بخش هایی از آن هستند، برای نسل امروز تشریح و روشن نمود؟ این مهم برعهده کدام نهاد علمی و آموزشی و دینی است؟ کدام نهادها بایستی در این میدان جنگ نرم با تمام توان وارد شده و در مقابل تهاجم آن فرهنگ و سبک زندگی منحط بایستند؟  


    0 0

     

    جای خالی مردم ایران در سینما و تلویزیون ؟

     

    شاید بتوان گفت که مجموعه تلویزیونی "هزار دستان" اثر مرحوم علی حاتمی، بهترین هدیه تلویزیون در این ایام به مردم ایران بود تا در آغاز سال نو و در متن ایامی که بیش از همیشه آیین و سنت های ایرانی و اسلامی را نمایش می دهد، بار دیگر به ضیافتی از هنر و اندیشه ایرانی بروند.

    این برای اولین بار نیست که این مجموعه دیدنی روی آنتن تلویزیون ایران می رود و دریغا که هربار نیز اندکی از آن به ضرورت و یا نیاز کاسته می شود! اما این بار پخش با کیفیت تصویری HD درخشش بیشتری از "هزاردستان" را بارز کرد اگرچه آثار مرحوم حاتمی چندان نیاز به این زرق و برق ها ندارد.

    اما در تماشای چندمین بار این مجموعه، علاوه بر آنچه در دفعات پیشین بدست آورده بودم و طی مقالات مفصل (که برخی آنها در همین وبلاگ هم موجود است) درباره شان نوشتم اما بنا به شرایط روز به نکات جدیدی رسیدم که پیش از این شاید تا این حد برآنها تمرکز نکرده بودم.

    از جمله در این روزگاری که برخی شبه روشنفکران به اصطلاح برنامه ساز و سینماگر در هر فرصتی به بهانه سینمای اجتماعی یا انتقاد از بعضی عادات ناپسند اجتماعی طبقه متوسط نوکیسه، اخلاق و رفتار همه ملت ایران را زیر علامت سوال برده و این مردم را جماعتی خودخواه و بی فرهنگ و لاابالی و کم ظرفیت و بی بند و بار و ... نشان می دهند، مرحوم علی حاتمی در "هزار دستان" ضمن نمایش برخی خصلت های ناپسند و منفی این مردم (با نقب به علل سیاسی و ریشه های تاریخی آنها) اما آنها را عزتمند و با شرافت و ارزش مدار تصویر نموده است.

    از همان نخستین صحنه های مجموعه "هزار دستان" و سکانس های سرشماری، با دو شخصیت از دو طبقه مردم ایران مواجه می شویم؛

    اول جماعتی که نماینده شان همان مامور اداره احصاییات یا سرشماری یعنی عمو نشاط (با بازی به یاد ماندنی مرحوم جمشید لایق) است با خصوصیات یک آدم به اصطلاح متجدد با لباس و آداب رسمی و مقید به رسم و رسوم تجدد (علاقمند به شرکت در برنامه های نمایشی و کنسرت و به همراه عیال کشف حجاب کرده خود) که می خواهد با دقت به دستیار تازه از بازار آمده خود یعنی نصرالله خان ( با ایفای نقش اسماعیل محرابی) این آداب و آیین تجدد را بیاموزد. اما همین عمو نشاط در کنار چهره به اصطلاح متجدد خود، رشوه بگیر است، در امر آمارگیری تقلب می کند، در مقابل زیر دستان و آدم های فقیر درشت خو و متکبر و در برابر بالادستی ها و روسا و کارفرماها، پاچه خوار و چابلوس و حقیر می نمایاند، حتی در مقابل حق و ناحق شدن بی تفاوت مانده و خود را کنار می کشد (وقتی شاهد سرقت جواهر فروشی قازاریان است، پیشنهاد می دهد که به جای کمک و دستگیری دزدان از صحنه فرار کنند!) و البته همیشه دست به دهان و مقروض و به اصطلاح هشتش گرو نه اوست.

    اما در مقابل، نصرالله خان که به هوای شغل اداری از بازار آمده، مقید به حفظ اصول و اخلاق است، حتی یک چایی خشک و خالی را هنگام ماموریت از مردمی که سرشماری می کند، نپذیرفته که خدای ناکرده رشوه محسوب نشود و حاضر نیست به بهانه شرکت در برنامه های نمایشی و رقص و آواز و برای رشد و ترقی در اداره، عیال خود را بی حجاب به نمایش بگذارد! نمی تواند در مقابل وزیران و وکیلان چابلوسی کند، در حالی که نسبت به انسان های فقیر و بی چیز، مهربان و متواضع است و باورها و ارزش های آنان گویا در روح و جانش جاری است چراکه خود نیز از همان طبقه است (وقتی در سرشماری از خانه گروهی از همین آدم ها که آنها را غربتی می خوانند، برای نشستن عمو نشاط صندلی روحانی ممنوع الکار آنها را می گیرند، نصرالله گویی همه صحنه های حرکت و جهاد آن روحانی را در ذهنش مرور می کند) و حتی در مقابل فرار عمو نشاط از صحنه دزدی جواهر فروشی قازاریان، می خواهد که بماند و مانع سرقت شود و در نهایت نیز کراوات از گردن خود باز کرده و به زندگی بازاری خود باز می گردد و عمو نشاط نیز مستاصل و درمانده در میان خیایان ولو می شود!

    گویی مرحوم حاتمی با الصاق رفتار خاص هر یک از دو شخصیت فوق (عمو نشاط و نصرالله خان) به اعتقاد و باورهایشان، قصد دارد نتیجه دو نوع سبک زندگی را نشان دهد که هرکدام به کجا می انجامد و از طرف دیگر نقبی باشد به علل و ریشه های بسیاری از نابهنجاری ها و معضلات اجتماعی امروز (که بعضا در قسمت های بعدی همین سریال خواهیم دید) که اغلب فیلمسازان به اصطلاح اجتماعی ما سعی در نمایش آنها داشته و دارند.

    شخصیت هایی مانند موسی خان فیض (که در بخش تهران قدیم قصد ساخت سمفونی موسیقایی از بدبختی های مردم را داشت بدون آنکه به قول خان مظفر بتواند به درک واقعی از این بدبختی ها برسد)، متین السلطنه ( مدیر روزنامه عصر جدید که باز به قول خان مظفر نشریه اش حتی به درد لوله کردن هم نمی خورد)، اصغر مدیری یا اصغر والنتینو (مدیر گراند هتل) و ... از جمله قشر متجددی هستند که به قول میرزا باقر نظمیه چی، زمینه ساز دیکتاتوری جدید هستند. شخصیت هایی زبون و خود باخته که حتی همچون متین السلطنه، فروش گندم به انگلیس توجیه کرده و خالی کردن ذخائر ملی و پدید آوردن قحطی را یک معامله بزرگ با دولت مقتدر بریتانیا به حساب می آورند!!

    اما در مقابل آنها کسانی مانند میرزا ابراهیم و سید مرتضی و سایر دوستان و یارانشان، نمونه های همان مردم قانع و با عزت و شریف بوده که حتی سربازان ارتش دست نشانده خود را به هنگام آوارگی تنها نگذاشته و یار و یاور و پناهشان می شوند.

    شاید بهترین تعبیر از این خصوصیات انسانی را همان خان مظفر یا خان حاکم در دو بخش تهران قدیم و جدید مجموعه "هزار دستان" و در صحنه هایی که هر یک می تواند خصلتی ناپسند از این مردم را نشان دهد، برزبان جاری می سازد. همان خان مظفری که در صحنه های مختلف و با زبان و نیش و کنایه، خصلت های نوکری مآبانه و حقیرانه  اطرافیانش را به کررات به سخره می گرفت( مثلا وقتی در آن صحنه پالوده خوری، وقتی شاهزاده معیر الدوله از برنامه نمایش شکارهای تازه اش در جشن دربار سخن می گوید، خان به سخره اظهار می دارد که: وحوشی به تماشای وحوش دیگر! یا به متین السلطنه می گوید: "حقیقت داره که میگن صاحب امتیاز و صاحب مطعبه و نویسنده و تنها خواننده یومیه عصر جدید خودتونین؟! این واقعا بده که کسی روزنامه شما رو حتی برای لوله کردن هم نمی خره"!!)

    اما همین خان مظفر در آن صحنه ملاقات با استاد بهار در رستوران گراند هتل در مقابل اظهار تاسف استاد که این ملت طفل معصوم در هر زمان کلاهی بر سرش رفته، می گوید:

    "...برخلاف نظر شما ، این ملت ظاهرا سر به اطلاعتند، در خانه خود هرکس خدایی است و ولایتی ساخته باب طبع. باطنا این مردم هیچوقت زیر بار زور نرفتن و اعتقادات و عواطف خودشان رو در حوادث تاریخی بیشمار حفظ کرده اند..."

    یا در صحنه ای از تهران قدیم که نانوایی به روی مردم تجمع کرده برای خرید نان بسته شده، خان مظفر از راه رسیده و ضمن عرضه کیسه های آرد، از نانوا می خواهد که به مردم نان بدهد و سپس ادامه می دهد:

    "... البته این جماعت قانع، به قاعده شکمشان نان می گیرند که روزی رسان خداست. فردام خدا بزرگه..."

    صحنه هایی که در هریک از فیلم ها و سریال های امروزی جماعت شبه روشنفکر می توانست مایه تحقیر و کوچک شمردن ملت ایران باشد اما در "هزار دستان" علی حاتمی، به جلوه ای از شرافت و عزت ملت بدل می شود.

    مقایسه اجمالی کنید با همین به اصطلاح برنامه نمایشی "دورهمی" که از فرط خوباختگی حتی زمان پخش خود را به تقلید از نمو نه های خارجی ، به شب های تعطیل آن سوی مرزها یعنی شب شنبه و شب یکشنبه انداخته است!

    برنامه ای که حتی نتوانسته کمی فرق با مشابه البته بسیار قوی تر هندی خود (که به نام "شب کمدی با کاپیل"  از شبکه های تلویزیونی هندوستان پخش می شود) بوجود آورد!!

    در "دورهمی" به سبک و سیاق پدیده های مثلا "انتقاد از خود" شبه روشنفکران ( نمونه های مانند ابراهیم گلستان یا داریوش مهرجویی و یا پرویز صیاد) همچنانکه همه ملت را در خود و همپالکی هایشان خلاصه می کنند، تمامی کمبودها و عقده ها و حقارت ها و خود باختگی های خودشان را هم به همه مردم بسط داده و با نگرشی مورچه وار (که با قطره ای باران فکر می کند دنیا را آب برده) کلیت مردم را متهم می کنند که مثلا زیرآب زن هستند، خود خواهند، ریاکارند، دو رو هستند، دنبال خوش گذرانی های خود بوده و به کسی دیگر توجه ندارند، در زندگی خود مملو از بی اعتمادی و شک و تردید بوده، اسراف کار هستند و مصرف زده و بلاهت و کودنی از سراپای آنها می بارد!!... و به این خیال، گویا خصلت های ناپسند را مورد انتقاد قرار می دهند در حالی که هیچ خصلت و ویژگی مثبتی برای هیچ کس و در هیچ زمینه ای در نظرنگرفته و ذکر نمی کنند!!

    این درحالی است که همین تلویزیون ما مملو از سریال ها و فیلم های قدیمی و جدید کره ای است که از آنها ملتی قهرمان و دلیر و با شرافت و عزت مند ساخته و این تاسف باقی می ماند که بالاخره جای همه آنهایی که سالهاست با ایستادگی و مقاومت در برابر خیل تحریم ها و هجمه های سنگین، این سرزمین را در مقابل تمامی دشمنان قدارش حفظ کرده و با تمام سختی ها و تنگناهای اقتصادی و مالی ساخته و دم برنیاورده اند، کجای این سینما و تلویزیون قرار دارد؟


    0 0

    برای شبه روشنفکرانی

     

    که سنگ سید مرتضی را به سینه می زنند!

     

     

     

    شهید سید مرتضی آوینی، زبان صریح و بدون رودربایستی داشت و همین صراحت و تاکید بر اصول ، موجب شده بود که از سوی جناح های مختلف فرهنگی و هنری مورد حمله و هجوم قرار گیرد. اما این هجوم بیشتر و به صورت جدی تر از سوی طیفی بود که ریشه های خود را در تاریخ به اصطلاح روشنفکری این دیار جستجو می کرد و خویش را مدعی تجدد و آزاد اندیشی و انواع و اقسام "ایسم" ها می دانست.

    یکی از پرچالش ترین و بی پرده ترین این هجمه ها در همایشی صورت گرفت که پس از دهمین جشنواره فیلم فجر در بهمن 1370 ، تحت عنوان "سمینار بررسی سینمای پس از انقلاب" در دانشکده سینما و تئاتر برگزار شد. در آن سمینار ، تقریبا همه آنهایی که ادعای سینمای روشنفکری و شبه روشنفکری داشتند و خود را اخلاف موج نو اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 می دانستند ، سید مرتضی آوینی را به قول خودش به محاکمه کشیدند.

    بد نیست دوستان شبه روشنفکر یا آنان که به اصطلاح ، نو آوانگارد هستند و پس از انقراض سلسله روشنفکری در غرب ، تازه باد این تفکر منسوخ به آنها رسیده تا از قبلش خود را خنک  کنند ، این مطلب را بخوانند. آیا واقعا سید مرتضی آوینی که سنگش را به سینه می زنند ، همین آوینی است؟!

    خود آوینی بخشی از فضای آن سمینار بهمن 1370 را این گونه شرح می دهد:

    "...جماعت ، عجیب برآشفته بودند و دیگر حتی رعایت پرستیژ را هم که از اهم واجبات آداب روشنفکری است ، نمی کردند. توی سوالات یکدیگر می دویدند و اجازه حرف زدن به من نمی دادند. اول، خانم نجم(مجری جلسه) خودش هم به جانب مخالفان سخنان من غلطیده بود اما بعد که برآشفتگی و پرخاشگری آنان را دید، آهسته گفت "عجب دیکتاتورهایی شده اند"... و راست می گفت ؛ هرکس یک دیکتاتور کوچک در درون خود دارد که اگر میدان پیدا کند، سر بر می آورد. تا به حال ما متهم به دیکتاتوری بوده ایم ؛ دیکتاتورهایی در اقلیت ! تا هنگامی که این جماعت سخن می گویند و ما ساکتیم ، چیزی نیست اما وای از آن هنگام که ما هم بخواهیم چیزی بگوییم. فریاد برمی دارند که "آی! آزادی نیست. به کسی اجازه حرف زدن نمی دهند این دیکتاتورها!" ... و با این حساب ، مردگان بهترین مردمانند.

    دیکتاتوری به چیست؟ دیکتاتوری در ابراز نظر مخالف است و یا در عدم تحمل نظر مخالف؟ خدا می داند اگر این سه چهار نفر هم نبودند که حرفی بزنند سمینار به تعارف برگزار می شد و کلاه از سر برداشتن و برای یک دیگر لبخند زدن ... و هیچ. کدام برخورد اندیشه ها ، دوست من؟!!  آقایان و خانم ها به جای آنکه با من به مباحثه در مسائل نظری سینما بنشینند تلاش می کردند که با توسل به مشهورات دم دستی و ابراز احساسات مرا آزار دهند و حتی خانمی متوسل شد به اسلحه زنانه و گریه کرد. بله ! واقعا گریه کرد. و من اگرچه برنیاشفته بودم اما سخت جا خورده بودم که چرا این جماعت چنین می کنند؟

    در میان یادداشت هایی که برای من می رسید کار به فحاشی هم کشیده بود و خانم نجم از خواندن بعضی یادداشت ها که حاوی فحش بود ، خودداری می کرد. گفتم :"باور کنید! من قصد توهین نداشتم ، این شما هستید که به شنیدن حرف های خلاف تصور غالبی که در باب سینما وجود دارد ، عادت ندارید. شما برآشفته اید که چرا کسی خلاف عرف معمول شما سخن گفته است و می انگارید که مورد توهین واقع شده اید"....و هنوز سخت در این فکر بودم که این جماعت سیاستگذاران سینمای ایران با کمک استادان دانشکده ها و منتقدان مجله فیلم و برنامه های تلویزیون و ...با اتکا به تئوری مولف و جشنواره های اروپایی عجب ماری کشیده اند که دیگر به دانشجویان سینما نمی توان فهماند که "مار" را واقعا چطور می نویسند و چاره ای هم نیست چرا که هرچه با سطحی نگری و ظاهر گرایی عقل متعارف غرب زده نزدیکتر باشد ، آسانتر مورد قبول واقع می شود..."

     شگفتا ! همان هایی که در آن سمینار ، سید مرتضی آوینی را "بازجویی" کردند ، پس از شهادت آوینی ، بیش از همه سنگ او را به سینه زدند و سعی داشتند تا از این کلاه برای خود نمدی ببافند! از فضای ضد فرهنگی سالهای سازندگی و اصلاحات استفاده کردند و هرآنچه سید مرتضی نقد و نفی کرده بود را به او نسبت دادند و این از هر نوع بازجویی و محاکمه سید اهل قلم  در آن سمینار ، فجیع تر بود. او را سمبل روشنفکری خواندند ! و طرفدار تجدد !! و ... با استفاده از رسانه های متعدد ، سعی در مصادره به مطلوب وی کرده و می کنند. سخنان و نوشته هایش را سانسور کردند و آنچه از او مطلوب نظرشان بود ، نشر دادند و آنچه نمی پسندیدند و تیشه به ریشه خود می دانستند ، پنهان ساختند،

    از جمله متن سخنان شهید آوینی در آن سمینار که به صورت متن شسته و رفته و همراه با جواب  به سوالات متعدد(که فرصت پاسخ گویی اش در آن سمینار دست نداد) در شماره اول سال دوم فصلنامه سوره سینما در بهار 1371 توسط خود شهید آوینی منتشر شد.

    در آن نوشته مهم ، شهید آوینی درباره بسیاری از عقاید و باورهایش ، بی پرده و صریح با ذکر مصادیق سخن گفت و نوشت؛ از تعریف سینما و مخاطب ، عرفان و جریان سینمای روشنفکری ، سینمای ملی و سینمای هنری و سینمای موج نو ، دانشکده های هنری و نگرش های هنری ، پس زمینه های جریان های فکری معاصر و سنت روشنفکری و غرب زدگی و عرفان زدگی و ...و بسیاری از مسائل مبتلابه جامعه فرهنگی و هنری و فکری ما که گویا برای همین امروز گفته شده است. به نظر می آید باید بارها و بارها آن متن را به دقت مطالعه کرد تا اگر برای مقاصد گروهی و باندی، علم  سید مرتضی آوینی را بلند  کرده ایم ، لااقل حرف ها و نظرات و باورهای او را تحریف نکنیم.

    به مناسبت سالگرد شهادت سید مرتضی آوینی، بخشی از آن سخنان و نوشته ها را از نظر می گذرانیم، اگرچه بیش از 24 سال از تاریخ آن گذشته ولی به نظرم خیلی به روز است.

    "...چرا سینمای پس از انقلاب ، هویتی ایرانی ندارد و چرا سینمای ایران از جواب گفتن به غایات فرهنگی و انقلابی این امت عاجز است و چرا اصلا سیاستگزاران سینمای  ایران ، سینما را چون رسانه ای که ماهیتا می تواند منشاء تحولات فرهنگی باشد ، باور نکرده اند و به دستیابی به یک سینمای کوچک نیمه تجربی و کاملا غیر حرفه ای اکتفا کرده اند؟

    سینمای کنونی ایران هویتی ایرانی ندارد و هواداران آن در خارج از کشور، عموما مخالفان انقلاب اسلامی و منتقدان جشنواره ای هستند و اصلا این سینما ، مردم را مخاطب خویش نمی داند ، چه در داخل کشور و چه در خارج کشور.

    ...حال آنکه این سینما فقط در ظاهر و در حیطه اشیاء و فضاها ، ایرانی است و در باطن ماهیتی کاملا غربزده و استشراقی و توریستی دارد. اگر ایرانی گری این است ، که این امر منحصر به سینمای پس از انقلاب نیست. آنها که پیش از انقلاب را به یاد می آورند، می دانند که اصلا مروج این صورت از ایرانی گری ، دربار پهلوی بوده است تا آنجا که حتی تیمسار خسروانی ، خانه ای داشت که معماری آن از معماری کویری یزد و نایین و اردکان تقلید شده و حتی نمای بیرون آن کاهگلی بود.

    حرف بنده این است که نگاه فیلم های "نقش عشق" و "نار و نی" و "هامون" و ...به ایران و ایرانی گری، نگاهی توریستی و استشراقی است و اصالت ندارد و درست بالعکس معتقدم که این تحول باید از ژرفنا و ریشه صورت بگیرد. سینماگران بزرگی چون فورد و هاکز را نیز کسی نباید از لحاظ مضامین آنها بپذیریم . سینمای آمریکا از لحاظ اتحاد مضمون و تکنیک و همراهی این دو با یکدیگر قابل تحسین است نه از لحاظ مسائل دیگر ؛ سینمای آمریکا توانسته است منشاء یک تحول فرهنگی بزرگ در سایر مجامع انسانی کره زمین شود و این با صرف نظر از این معنا که غایات این تحول ، استکباری و شیطانی است ، باید مورد تحسین قرار گیرد. شکی نیست که غایات سینمای آمریکا ، شیطانی است و اگر در مقام مضمون بخواهیم به سینمای غرب بنگریم چه در آمریکا و چه در اروپا و چه در شرق سیاسی ، چیزی جز انحطاط نخواهیم دید.

    درست بالعکس سینمای ایران گرفتار بحران هویت است و این بحران به این دلیل ایجاد شده که سینما ، از مردم و غایات فرهنگی مقدس آنان دور است. فیلم های سینمای ایران پس از انقلاب عموما سعی دارند که از انقلاب رد شوند و به همین دلیل غالبا هیچ نشانی از این زمان و مشخصات فرهنگی و اجتماعی آن در فیلم ها وجود ندارد. فیلم های امسال را از نظر بگذرانید. به جز معدودی از فیلم ها از جمله بدوک ، هور در آتش ، وصل نیکان ، پوتین و چند فیلم دیگر ، باقی فیلم ها از داستان هایی کاملا مستقل از زمان و شرایط اجتماعی و سیاسی برخوردارند و حتی به تاریخ گذشته ایران نیز اشاره ندارند: دلشدگان ، مسافران ، بانو ، دونیمه سیب ، دو نفر و نصفی ، شتابزده ، نرگس ، سیرک بزرگ ، جیب برها به بهشت نمی روند ، اوینار ، شهر در دست بچه ها ، دره شاپرکها ، دیگه چه خبر ؟ ، برخورد ، آقای بخشدار ، قربانی ، خمره ، مسافران دره انار  و ...آنچه کارگردان ها را به این سمت رانده، آن است که اصلا سینمای ایران و سیاستگذاری ها و برنامه ریزی های آن در خلاء یک بی هویتی مزمن، گم شده اند و معیار موفقیت در کار سینما ، برنده شدن در جشنواره های اروپایی است و البته برنده شدن چیز بدی نیست ، منوط برآنکه این حضور جشنواره ای به مثابه یک ضرورت محوری و اصلی مورد توجه قرار نگیرد و نگرش ما نسبت به جایزه هایی که به فیلم ها می دهند ، منفعلانه و از سر مرعوبیت و شیفتگی نباشد و بتوانیم تاثیرات بد این جایزه ها را بر فرآیند فیلمسازی داخلی کنترل کنیم.

    سینمای ما یک سینمای جهانی نیست. جشنواره ای است. میان این دو تعبیر فرق بسیار است. فیلم های کوروساوا به شدت ژاپنی است و حتی آنجا که مکبث و شاه لیر را می سازد ، هرگز مرعوب فرهنگ انگلیسی نیست و بلکه صورت مثالی مکبث و شاه لیر را اقتباس می کند و به آن هویتی ژاپنی می بخشد. شما چنین فیلمسازی را در داخل ایران و با هویت ایرانی به من نشان دهید ؛ حتی مصطفی عقاد هویتی اسلامی دارد. سینمای ما یک سینمای محلی کوچک  با ذائقه اروپایی است و کارگردانان آن ، در فضای سوبژکتیویته هنر مدرن و پست مدرن ، فرصت رشد و بزرگ شدن حتی در حد مصطفی عقاد را ندارند...ایرانی ستودنی است اما شما فیلمی را به من نشان دهید که از ژرفنا و باطن ایرانی باشد نه در سطح و در حیطه اشیاء و فضاها و دیالوگ ها. و عرض کردم اگر ایرانی گری این است که رژیم گذشته برای حفظ محله عودلاجان و سقاخانه ها و قهوه خانه های سنتی آن ، از ما مصمم تر بودند. ماسوله و کاشان و یزد و عقدا و ...و معماری اصیل آنها سنگی بود که آریستو کرات های هزار فامیل هم بیش از ما به سینه می زدند... و البته فقط در حد حرف...

    ...سنت روشنفکری و به تعبیر بهتر انتلکتوئلیسم متعلق به غرب است و مبداء و معادش نیز همان است ، از غرب برآمده و به غرب هم رجوع دارد. لفظ انتلکتوئلیته، روشنفکری یا منورالفکری، در برابر تفکری وضع شده است که متعلق به قرون وسطی است. بعد از رنسانس ، متفکران اروپایی یقین آوردند که قرون وسطی ، عصر تاریکی و تاریک اندیشی بوده است و لفظ انتلکتوئل (روشنفکر) برای کسانی وضع شده که در تفکر، مخالف معتقدات قرون وسطایی بوده اند. بنابراین روشنفکری ملازم با الحاد، یونان زدگی، علم پرستی و فرعونیتی است که ضرورتا آنانی را که در سیر تطور تاریخی غرب و پیدایش تکنولوژی شریک نبوده اند و در اندیشه، هنوز رجوع به مبنایی می کنند که در خارج از دنیای جدید قرار دارد، وحشی و بربر می دانند. روشنفکری ، ملازم با این یقین است که حیات بشر به سه دوره تقسیم می شود: اسطوره ، دین و علم و ما اکنون در دوران علم به سر می بریم و دین جز خرافه ای بیش نیست! روشنفکری ملازم با اعتقاد به نظریه ترقی است و براین اساس انسان های هر دوره از ادوار پیشین مترقی تر هستند و پیشرفت بشر و تکامل فکری او امری است که دارای ضرورت تاریخی است و بنابراین اگر قولی و یا فردی به مرجعی در گذشته رجوع کنند ، آنان را باید ارتجاعی و مرتجع خواند.

    روشنفکری عین اومانیسم است و مفهوم درست اومانیسم جایگزینی بشر بر مسندی است که تا دیروز خدا برآن تکیه داشته است. اومانیست ، بشر را می پرستد و این انسان را نیز به گونه ای تعریف می کند که علم امروز ایجاب می کند. انسانی که مورد پرستش قرار می گیرد ، خلیفه الله نیست بلکه بشری است که وجودش ، استمرار وجود گوریل هایی است که میلیون ها سال پیش برکره زمین می زیسته اند. او فقط نیازهای حیوانی وجود خویش را اصیل می انگارد و خود را در رسیدن به مطلوب خویش ( هرچه باشد) آزاد می خواهد.او زندگی اجتماعی را نتیجه یک میثاق اجتماعی و یک قرار داد می داند و بنابراین اگر به حقوق دیگران تجاوز نمی کند، برای احترام به این قرارداد است. اگرنه هرچیزی از نظر او مجاز است. روشنفکری ملازم با "تجدد" نیز هست و این تجدد یا مدرنیسم چنین اقتضاء دارد که هر چیز کهنه ای مذموم است و مگر نه اینکه هر نویی بالاخره کهنه می شود و بنابراین تنها انسانی ذاتا متجدد است که حیات او عین نیلهیسم باشد و به یک "نفی مطلق" ایمان آورده باشد. روشنفکری ، ملازم با نفی سنن فلسفی پیشینیان نیز هست پس در نهایت امر ، هر روشنفکر چه بخواهد و چه نخواهد سوفسطایی است. او معتقد به نفس الامر و واقعیت ثابت نیست و به حقیقت نسبی ایمان دارد و این عین سفسطه است. روشنفکری بنابراین ملازم با سوبژکتیویته نیز هست چراکه مرجع تفکر روشنفکر ، خواه ناخواه بعد از آنکه در همه بدیهیات دچار تردید می شود ، خود اوست: من فکر می کنم ، پس هستم. بنابراین هیچ امر بدیهی دیگری که بتواند مبنای تفکر من واقع شود ، وجود ندارد جز اینکه من هستم. پس هر اتاقی مرکز جهان است و هر فرد انسانی خدایی است تبعید شده از آسمان.

    ...و اما انتلکتوئلیسم یا روشنفکری شجره ای است که جز در خاک غرب نمی روید. روشنفکری از لحاظ تاریخی ، اقتضائات و موجباتی دارد که در هیچ جای دیگر از کره زمین پا نمی گیرد. رجوع همه روشنفکران دیگر در سراسر کره زمین به مرجع آنها (غرب) است و غرب زدگی معنایی جز این ندارد. بنابراین هیچ روشنفکری جز روشنفکر غربی اصیل نیست. پس بهتر است که روشنفکران سایر مناطق و اقوام کره زمین و بالخصوص روشنفکران این سوی عالم را "شبه روشنفکر" بخوانیم...از یک لحاظ دیگر شبه روشنفکری نسبت به اصل آن پست تر است چراکه شبه روشنفکر "مقلد" است  و روشنفکر ، اصیل و مستقل و بدون تردید مقلد غرب بودن (غرب زدگی) از غربی بودن به مراتب بدتر است(پیشنهاد می کنم کتاب غرب زدگی جلال آل احمد را بخوانید. از صفحه 141 تا 155 در توصیف غربزدگی است)...

    مسئله دیگری که وجود دارد این است که اگر مفهوم تحت الفظی "روشنفکر" را بدون در نظر گرفتن سابقه تاریخی روشنفکری و مبانی فلسفی آن در غرب لحاظ کینم ، آنگاه روشنفکر به مفهوم کسی است که دارای فکری روشن است. آنچه که اکنون معمول است ، همین است و متاسفانه بزرگان ما نیز به علل مختلف روشنفکر را به مفهوم تحت اللفظی آن گرفته اند و حتی این تعبیر را اصطلاحا برای تحصیل کردگان علوم جدید به کار برده اند. چنین کاری زبان را مخدوش می کند و بعد ما را نسبت به حقیقت روشنفکری و ماهیت آن ، بیشتر می کند. اما از طرف دیگر این کاری است که خواه ناخواه انجام گرفته و حالا که چنین است برای فردی چون این حقیر که قصد تحلیل و تفسیر ماهیت روشنفکری را دارم ، کار به مراتب دشوارتر است. چه باید کرد؟ کسی از دوستان به من ایراد می کرد که "تو که به روشنفکری می تازی ، خودت در جایگاه آنان هستی. خودت هم تحصیلات علوم جدید داری و در دانشگاه تحصیل کرده ای و ..." فهمیدم که این آقا هم روشنفکری را بدون در نظر گرفتن سوابق تاریخی و ماهیت فلسفی آن می فهمد.

    بنابراین ما اصلا سینمای روشنفکری نداریم و هرچه هست شبه روشنفکری است. روشنفکری صفات و لوازمی دارد که در مجامع غرب زده ( فقط به دلیل غرب زدگی) محقق نمی شود و درست به همین علت است که اکنون در غرب دوران روشنفکری به سر آمده ، اما در ایران هنوز باقی است. بنابراین به روشنفکرهای وطنی اصولا اطلاق کلمه روشنفکر درست نیست. چرا که آنان مقلدند و نه اصیل و از همه لوازم و صفات روشنفکر ( به مفهوم تاریخی آن که در غرب محقق شده است) نیز برخوردار نیستند. اما از طرف دیگر اگر صرفا به آنها "شبه روشنفکر" اطلاق کنیم ، آنگاه همین اشتباهی پیش خواهد آمد که شما نسبت به سخنان بنده ، به آن دچار آمده اید ، یعنی این تصور ایجاد خواهد شد که اینها از آن لحاظ که شبه روشنفکر هستند، مورد حمله ما واقع شده اند و اگر روشنفکر بودند، وضع فرق می کرد. خیر، تفاوتی نمی کرد. اگر روشنفکری در این کشور محقق می شد، هرگز امکان وقوع انقلاب اسلامی وجود نداشت مگر در تاسی به غرب ( چرا که خواه ناخواه غرب درمعرض یک انقلاب عظیم قرار دارد که همه چیز را زیر و زبر خواهد کرد) اگر روشنفکری در این کشور محقق می شد، ما هم در موجودیت تاریخی غرب شریک می شدیم و مثل ژاپن به ناچار، روح ملی را فدای توسعه تکنولوژیک می کردیم که نکرده ایم و خدا را شکر که چنین  امری در کشور ما وقوع نیافته و امکان وقوع نیز ندارد...

    دوست من ! معاصر دنیای جدید بودن مساوی با قبول همه معیارها و اصول دنیای جدید و ما اینچنین نیستیم. به ما می گویند "بنیادگرا" چرا که ما برای فهم و درک عالم و عمل در زندگی به غرب رجوع نمی کنیم. ما هنوز پیرو نهضت انبیاء هستیم و کسی که چنین باشد به نظریه ترقی معتقد نیست. تاریخ را طور دیگری می فهمد، عالم را طور دیگری می فهمد و برای عمل در زندگی به شریعت علمی غرب رجوع نمی کند، به قرآن و سنت رجوع می کند. هرکسی ناگزیر است که یا مجتهد و یا مقلد باشد. در شریعت تکنولوژیک غرب نیز همین است...سنت رجوع به مراجع و مآخذ در پژوهش به شیوه غربی جز این اقتضاء ندارد که شما آنان را اصل بینگارید و خودتان را فرع و "فونداسیون" تفکرات خویش را همان اصول غربی ها قرار دهید. عرض کردم که در غرب ، علی الظاهر عصر انبیاء گذشته است و فلاسفه دنیای جدید همان وظیفه ای را برعهده دارند که در دنیای گذشته انبیاء برعهده داشتند. ایدئولوژی یعنی شریعت جدید . دوست من ! فلاسفه دنیای جدید ملهم از عقل خود بنیاد و ملحدی هستند که بعد از رنسانس صورت نوعی آن تحقق پیدا کرده است و انبیاء ، ملهم از آسمان بودند. "وحی" در روزگار ما باور کردنی نیست چراکه اصلا آنچه بر بشر جدید غلبه دارد همین عقل خود بنیاد فلسفی است... و مشکل افرادی چون حقیر که حقیقت دنیای جدید و روشنفکر و شبه روشنفکر و غربی و غربزده را شناخته ایم و خود را ازاین منجلاب خلاص کرده ایم. در همین جاست که مشهورات و مقبولات خاص ( وحتی عام) مبتنی براصول دنیای جدید است. ولی ما عقب نخواهیم نشست و حرفهایمان را خواهیم گفت چرا که می دانیم لازمه تحول دنیای جدید ، یکی هم آن است که من و امثال من حرفهایمان را (هرچند با عرف دنیای روشنفکری و شبه روشنفکری معارض است) بی رودربایستی بگوییم..."


    0 0

     

    ذوق زده نشویم ، آمارها تاسف آور است!

     

    در حالی که اکران نوروزی تقریبا به پایان رسیده و سر و صدای  برخی مسئولین وزارت ارشاد و همچنین بعضی رسانه های  دولتی و شبه دولتی از وقوع یکی شگفتی در عرصه استقبال مخاطب حکایت می کرد، انتشار آمار فروش فیلم های اکران نوروزی، آب سردی بود بر ذوق زدگی جماعتی که یا معنای فروش و استقبال تماشاگر را نمی داند و یا خود را به کوچه علی چپ زده است! البته معلوم نیست چرا برخی رسانه های بیگانه و معاند مانند بی بی سی از این پروپاگاندای آماتوری  استقبال کرده و برایش هورا کشیده اند!!

    تیترهایی مانند "مردم این بار اهالی سینما را غاافلگیر کردند"، "سالن های شلوغ، گیشه های های میلیاردی و ..."، "نوروز شگفت انگیز ، "استقبال عجیب و غریب" و ... همگی حکایت از یک فیل هوا کردن حیرت آور در سینمای ایران داشت اما آمارها که منتشر شد، آه از نهاد کارشناسان و اهالی سینما برآمد.

     براساس آمارهای منتشر شده و میزان فروش موفق ترین فیلم اکران نوروزی که فعلا 4/5 میلیارد تومان در تهران ثبت شده ، با منظور کردن متوسط 6000 تومان برای هر بلیط و یک حساب سرانگشتی نتیجه گرفته می شود تنها 750 هزار نفر از مردم تهران به تماشای فیلم ذکر شده رفته اند که با احتساب جمعیت 15 میلیون نفری تهران، یعنی فقط 5 درصد از مردم این شهر از پرفروش ترین فیلم اکران نوروزی استقبال کرده اند و 95درصد از مردم پایتخت ایران اصلا به دیدن آن نرفته اند! البته فروش شهرستان های فیلم یاد شده کمتر از این مقدار بوده و در نتیجه نسبت به بقیه جمعیت کشور یعنی حدود 65 میلیون نفر، رقم تاسف آور 1/6 درصد را نشان می دهد!!

    فیلم بعدی در لیست به اصطلاح پرفروش های نوروز سینمای ایران، استقبال فاجعه بارتری را نشان داد ؛ 573 هزار تماشاگر و کمتر 4 درصد جمعیت تهران و در شهرستان ها تنها 250 هزار نفر یعنی حدود 0/4درصد از جمعیت سایر نقاط کشور!!!

    این درحالی است که پخش کننده فیلم فوق الذکر برای فروش بلیط ساعت 5/5 صبح  یکی از سینماهایش،  سر و صدای بسیاری برپا کرده بود که نگاه کنید جماعت! ما برای بامداد هم مشتری داشتیم ولی ایشان نگفت که در همان سینما ، سانس های قبل از 9 شب ، تقریبا خالی بوده که همین موضوع بعضا باعث تعطیلی برخی از همان سانس های نمایش هم شده است!!!

    بی بی سی به نقل از مدیر کل سینمای حرفه ای وزارت ارشاد تیتر "فروش 16 میلیادری سینمای ایران در تعطیلات نوروزی" را در صدر گزارشش از اکران عید نوروز قرار داد ولی محاسبه نکرد این رقم به مفهوم کشاندن حدود 3 میلیون و ششصد هزار نفر یعنی فقط  4/5 درصد از مردم ایران به سالن های سینماست (البته بدون احتساب تماشاگران تکراری که به دیدار چند فیلم رفته اند) یعنی در بهترین شرایط بیش از 76 میلیون نفر از ملت ایران ( 95/5 درصد) اصلا به سینمای نرفته و آن را ترک گفته اند.

    البته جای اشکال هم نیست! با توجه به اکثریت فیلم های ساده پسند و سخیف (مانند همین دو فیلمی که آمارش ذکر شد)  که اغلب با شوخی های جلف و پایین تنه ای و حرکات مبتذل سعی در جلب تماشاگر دارند و البته با عنایت به هوشمندی و سلیقه ارزش مدارانه مردم ایران، طبیعی است که از این سینما گریزان شوند اما متاسفانه مسئولین و متولیان آن و رسانه های دولتی و مانند آن و البته برخی رسانه های بیگانه با آدرس های غلط، سعی می کنند توجه مخاطب خود را از اصل ماجرا و حقیقت قضایا منحرف سازند. حکایت آن خانه ای است که به دلیل سستی پایه و بنیاد آن با بادی فروریخت و سازنده خطاکار آن برای تبرئه خود و دلداری صاحب بخت برگشته خانه با اشاره به باقیمانده دیوار مخروبه آن گفت: ببین چه رنگ زیبایی به آن زده بودم!!!


    0 0

     

     یک هفته فیلم بی هدف و نسبتا غیر معتبر !

     

    اعتبار و رتبه و درجه جشنواره های جهانی معمولا با چند عامل سنجیده می شود :

    اول کیفیت فیلم های شرکت کننده، دوم بکر بودن این فیلم ها که پیش از جشنواره فوق هیچ اکران جشنواره ای یا حداقل نمایش عمومی نداشته باشند، سوم هیئت های داوری و اعتبار جهانی اعضای آنها، چهارم بازار فیلم و استودیوها و کمپانی های شرکت کننده در آن و بالاخره میهمانان خاص جشنواره و شهرت و معروفیت جهانی آنها.

    همه این موارد را قدمت و سابقه یک جشنواره در تداوم عناصر فوق، استحکام و قوت می بخشد و البته موضوعاتی مانند عنوان و نشانه و علامت اختصاری جشنواره ها و سالن های برگزاری آن به ویژه کاخ جشنواره (که بسیار درکادر دوربین ها و تبلیغات قرار می گیرد) هم همواره از نکات قابل توجه و تامل به شمار آمده است.

    فی المثل جشنواره های گروه الف جهانی مانند کن، برلین و ونیز که سابقه طولانی در حضوری پیوسته و قابل توجه داشته اند همواره سعی می کنند که در زمره فیلم های هر سال بخش اصلی خود یعنی مسابقه فیلم های بلند داستانی ، نام ها و عناوین مشهور که حداقل در جشنواره ها و سینمای هنری جهان شناخته شده اند، وجود داشته باشد. در همین دوره امسال جشنواره کن که حدود دو هفته دیگر برگزار خواهد شد به اسامی معروفی مانند پدرو آلمودوار، الیویر آسایاس ، برادران داردن (که تقریبا به صورت برند اختصاصی این جشنواره درآمده اند!)، جیم جارموش، کن لوچ و شان پن بر می خوریم که تقریبا در سینمای اصلی و تجاری جهان چندان مورد توجه نبوده اما در عرصه سینمای به اصطلاح هنری، اسامی مطرحی به حساب می آیند.

    اما جشنواره ای که اوایل  اردیبهشت در طبقه فوقانی بازار موبایل و تبلت و کامپیوتر چارسو تحت عنوان جشنواره جهانی فیلم فجر برگزار شد، براساس عناصری که ذکر گردید، تا چه حد از اعتبار برخوردار است؟

    اولین موضوع که در نگاه نخست به این جشنواره (البته ارزیابی اینکه اساسا اطلاق عنوان جشنواره فیلم به چنین پدیده ای درست است یا خیر را به پایان این مطلب و قضاوت خوانندگان واگذار می نماییم) و در لحظه ورود هر مخاطبی جلب توجه کرده و شاید به قول معروف توی ذوق تماشاگران بزند، مکان برگزاری و به اصطلاح کاخ جشنواره است که در طبقه آخر از یک پاساژ تجاری قرار دارد! و دل برگزار کنندگان به آن خوش است که از در و دیوار این پاساژ،  پوسترهای جشنواره را آویزان کرده و از طریق صفحه نمایشگر بالای در ورودی آن، در میان تبلیغات جدیدترین انواع موبایل و تبلت و لپ تاپ و ... لحظاتی هم تصاویر فیلم ها یا پوسترهای این جشنواره نقش بسته که به سختی مخاطب می تواند بین آنها و آگهی های تجاری تفاوت قائل گردد!!

    متاسفانه دوستان نتوانسته اند متوجه شوند که اگر مثلا در تمام طبقات پاساژ "آرکادین" میدان "پست دامر" برلین ، پوسترهای جشنواره این شهر در ایام برگزاری آن، آویخته شده و محصولات مختلفش به فروش می رسد اما کاخ جشنواره برلین در همان نزدیکی و در مکان  "برلیناله پالاس" بوده و فیلم ها نیز در سایر سالن های سینما از جمله مجموعه سینمایی میدان "پست دامر" نمایش داده می شود.

    دومین نشانه ای که از جشنواره موسوم به جشنواره جهانی فیلم فجر جلب توجه کرد، علامت اختصاری اش بود که گویا امسال با درایت و هوشمندی مدیران و مسئولان جشنواره برای اولین بار طراحی و اجرا شده اما متاسفانه وقتی این علامت اختصاری را در اینترنت جستجو می کنیم، به جشنواره دیگری به نام "فرایبورگ" برمی خوریم که اگرچه جشنواره ای درجه دوم در سوییس است ولی خیلی پیشتر از ما، علامت اختصاری خود را متشکل از "یک اف بزرگ انگلیسی و یک آی بزرگ و سپس 2 اف کوچک" قرار داده بود!!

    اما مهمترین پارامتر برای اعتبار یک جشنواره فیلم ، آثار شرکت کننده در آن به خصوص در بخش های اصلی مسابقه است که معمولا در جشنواره های معتبر چه از گروه الف یا گروههای پایین تر سعی می کنند فیلم هایی را در بخش های اصلی خود شرکت دهند که قبل از آن در هیچ جشنواره دیگری ( یا لااقل در جشنواره های درجه 2 و 3 ) نمایش نداشته و در نهایت اگر در جشنواره ها هم نمایش داشته، تا قبل از جشنواره یاد شده به اکران عمومی درنیامده باشد. براساس همین قاعده، اعتبار جشنواره های مختلف فیلم، سنجیده می شود. مثلا در جشنواره های گروه الف معمولا فیلم های بخش مسابقه پیش از جشنواره، هیچگونه اکران عمومی یا خصوصی اعم از جشنواره ای یا نمایش عمومی نداشته است. در جشنواره های گروه ب اگر فیلم هایی از بخش اصلی آن در جشنواره های دیگر به خصوص گروه الف به نمایش درآمده اند اما سعی می شود که به جز موارد استثنایی فیلم هایی که به اکران عمومی درآمده اند، به هیچوجه در بخش های اصلی مسابقه شرکت داده نشوند و اصلا شرط حضور در این جشنواره ها، عدم اکران عمومی یا عدم نمایش در جشنواره هاست.

    اما وضعیت در جشنواره موسوم به جشنواره جهانی فیلم فجر چه بود؟

    در بخش مسابقه اصلی (سینمای سعادت) ، تنها 11 فیلم حضور داشت که 3 فیلم آن ایرانی بودند. این در حالی است که معمولا تعداد فیلم های بخش مسابقه اصلی جشنواره های معتبر مانند  کن یا برلین حداقل از 20 فیلم تشکیل شده است. (آیا این قلت فیلم های بخش مسابقه اصلی جشنواره امسال به معنای استقبال کم فروغ فیلمسازان از این جشنواره نیست؟)

    اما از 8 فیلم خارجی بخش مسابقه اصلی، فیلمی به نام "قوچ ها" ساخته یک فیلمساز نه چندان مطرح ایسلندی جایزه بهترین فیلم را گرفت. فیلمی اومانیستی که با ساختاری متوسط ، تقریبا حرف جدیدی برای گفتن ندارد. اما فیلم "قوچ ها" پیش از این  نه تنها در جشنواره های درجه 2 و 3 مانند بالتیک و کمبریج و تسالونیکی و هنگ کنگ و ... نمایش داده شده بود بلکه از 28 مه 2015 یعنی اوایل خرداد سال گذشته به اکران عمومی درآمد که شروع آن در ایسلند بوده و پس از آن در ایتالیا، فرانسه، مجارستان، ژاپن، آلمان، یونان، استونی ، فنلاند، نروژ، انگلیس، ایرلند، برزیل، لهستان، اسلواکی، استرالیا، سوئد، دانمارک و ...نیز نمایش عمومی داشته است!!!

    فیلم دیگری به نام "جنون" ساخته امین آلپر از ترکیه جایزه بهترین کارگردانی را دریافت نمود. این فیلم که درباره خشونت های سیاسی در ترکیه است، علاوه براینکه در سال 2015 در جشنواره هایی مانند تورنتو و پوسان و بلگراد به نمایش درآمد، از 6 نوامبر 2015 (یعنی اواسط آبان سال گذشته) در ترکیه اکران عمومی گرفت.

    جایزه بهترین فیلمنامه در این بخش به فیلم "وقتی یک درخت می افتد" ساخته "اسیرآلتونا ایزا" از اسپانیا رسید. فیلمی که  پیش از این در جشنواره های مهجوری همچون ریکیاویک، ترومسو، کوسموراما ، گوادالاخارا، کینو آئرو لاپلیکولا و ... نمایش داشته و از 16 اکتبر 2015 یعنی اواسط مهرماه پارسال ابتدا در اسپانیا به اکران عمومی درآمد و سپس در ژانویه سال گذشته یعنی دی ماه 1394 هم در فرانسه اکران شد!!

    دیگر فیلم های بخش مسابقه اصلی جشنواره موسوم به جشنواره جهانی فیلم فجر نیز به همین شکل انتخاب شدند؛ یعنی از گمنام ترین فیلم های تولیدی یا فیلم هایی که در جشنواره های درجه چندم اروپایی و آسیایی و آفریقایی نمایش داده شده و یا مدت زیادی است که در کشورهای مختلف به اکران عمومی درآمده اند. برخی از فیلم های یاد شده مانند "گنج" در سال 2015 در دهها جشنواره از ترانسیلوانیا و کارلو ویواری و زوریخ گرفته تا ملبورن و گنیدو و سان سباستین و ... نمایش داشته و حتی در صربستان نیز به اکران عمومی درآمده اند یا فیلم "3000 شب" حتی در امارات متحده عربی نیز اکران عمومی داشته و در جشنواره ای در سودان نیز نمایش داده شده و اینک در جشنواره جهانی فیلم فجر! در بخش مسابقه جلوه گاه شرق قرار می گیرد!!

    وضعیت داوران جشنواره از این هم اسف بارتر بود. به جز مجید مجیدی (فیلمساز مطرح سینمای کشورمان) و یکی دو نفر دیگر مانند ژوانگ ژوانگ تیان، حضور یک مستند ساز اسپانیایی (آن هم برای داوری فیلم های بلند داستانی!) ، یک صداگذار استونیایی،  یک مدیر تشریفات و خواننده هندی، یک برنامه ریز جشنواره ای و بالاخره یک حقوق دان از رده خارج معمم که در رزومه اش سابقه حضور حتی در یک جشنواره را نداشته (از میزان فیلم دیدن ایشان بی خبریم!) و ... از جمله اعضای هیئت های داوری جشنواره امسال بودند!!!

    در بازار فیلم که بایستی نقطه قوت هر جشنواره بین المللی باشد، تقریبا نام و عنوان معروف و معتبری از کمپانی ها و استودیوهای تولید فیلم حهان به چشم نمی خورد؛ از حدود 140 موسسه و شرکت و دفتر شرکت کننده در این بازار، حدود 30 شرکت ایرانی بودند و بقیه بیشتر به نمایندگان جشنواره های خارجی اختصاص داشتند و نکته شگفت انگیز حضور برخی مجلات و نشریات سینمایی در این بازار بود که به نظر می رسد یا معنی و مفهوم بازار فیلم از جانب آنان فهم نشده و یا این مفهوم ازطرف برگزار کنندگان دگرگون شده و فارغ از تهیه کننده و عرضه کننده یا خریدار فیلم ، هر علاقمند به فیلم و سینما را در بر می گیرد!!

    قحطی مهمانان خارجی صاحب نام آنقدر برجسته بود که کلیت تبلیغات جشنواره برروی یک فیلمساز متوسط روسی به نام "الکساندر سوکوروف" متمرکز شده بود و البته ماجرای کارگاههای فیلم که به نام "دارالفنون" بخش بندی شده بود از همه بامزه تر شد.

    کارگاههایی که جای حضور فیلمسازان برجسته و ارائه دریافت های جدید از عالم سینما ، در آن مثلا یک کارگردان شکست خورده سریال های تلویزیونی به بیان تکراری دریافت های کهنه و زنگ زده اش از فیلمفارسی های تاریخ سینمای ایران پرداخت، یک فیلمنامه نویس ورشکسته توهمات خود را از فیلمنامه نویسی برای حاضرین شرح داد، یک تهیه کننده از رده خارج دهه 60 سعی کرد زمان سنجی در تولید فیلم را شرح دهد یعنی همان چیزی که خودش هرگز نتوانست دریابد، یک بازیگر زن تاریخ مصرف گذشته در کارگاه خود به اصطلاح ابتکار زد و با سرکار گذاشتن حاضران، تمرینات اولیه بازیگران مبتدی که در هر آموزشگاه معمولی هم ارائه می شود را عرضه کرد (به احتمال قوی بیش از این هم در معلومات و توانش نبوده!) ، فیلمساز پایان یافته دیگری از دهه 60 که فیلم امسالش از یک تئاتر آماتوری دبیرستانی نیز سطح پایین تر بود، ناامیدتر از همه سعی کرد طریق فیلم دیدن را آموزش دهد!! و به اصطلاح منتقدی که همه اطلاعات سینمایی اش در دیوید لینچ و عشق وی خلاصه می شود، دریافت های ناقص و ابتر خود از تاریخ سینما در دهه 70 و 80 را بازگو کرد!!!

    پوشیده نیست که سینمای ما همچون دیگر عرصه های فرهنگی و اقتصادی و سیاسی در طول سالهای پس از انقلاب اسلامی، همواره در تنگنای چشمان تنگ نظر و توطئه گر و حریص غربی ها قرار داشته که جز تفکر و اندیشه استعمارگرانه و نژادپرستانه و شرک آمیز خود را برنتابیده و به انحاء مختلف سعی داشته اند تا این سینما و جشنواره اصلی اش یعنی فیلم فجر را در فشار و تحریم قرار دهند.

    پر واضح است مقصود نگارنده از انتقادات فوق، از این منظر نیست که چرا از جریان اصلی سینمای آمریکا و هالیوود، فیلم یا مهمان یا داور و یا کمپانی و موسسه ای در جشنواره فیلم فجر حضور ندارد که اگر بخواهیم نقطه مثبتی هم برای این جشنواره قائل شویم، همین است که مانند برخی دوره های گذشته دریوزگی هالیوود و هالیوودیان را نکرده و در حالی که شصت انگشت آنها هم از چنین جشنواره ای باخبر نیست، نخواسته فیلم هایشان را از کنار خیابان تهیه کرده و جایزه بازیگرانشان را به دربان یا راننده سفارت یا دفتر حافظ منافع کشور متبوعشان بدهد! (آنچنان که در سالهای قبل به امثال نیکول کیدمن و جک نیکلسون و ... سیمرغ بلورین اهداء نمودند!!)

    روشن است که مسئولان و هیئت های انتخاب برای حضور فیلم های خارجی در این جشنواره، محدودیت ها و موانع بسیاری بر سر راه داشته و که یک فیلم خارجی بایستی مراحل بسیاری را بگذراند تا در صورت رضایت سازندگان آن در جدول نمایشات جشنواره قرار گیرد. همه اینها برای نگارنده روشن و واضح و به قول معروف مبرهن است.

    اما به نظر می آید پس از سالیان سال برگزاری جشنواره و تماس با سینما و جشنواره های جهانی، مسئولان و متولیان سینمای ما (که البته در طول این سالیان، تغییرات و جابجایی های هم چندانی نداشته اند) هنوز درنیافته اند بنا بر عنوان مبارک "فجر انقلاب اسلامی" که نام این جشنواره را مزین کرده،  بایستی برای جشنواره فیلم فجر زمین بازی خود و قواعد و قوانین خاص این جشنواره را طراحی کنند. چراکه فجر و انقلاب اسلامی و سینمای منسب به آن، برای خود قوانین و ضوابطی دارد که به هیچوجه با قواعد جریان اصلی سینمای دنیا که تحت سلطه کمپانی های هالیوودی است، نمی خواند. چنانچه متولیان سینمای غرب سالهاست این موضوع را درک کرده اند و از همین روی هیچگاه با جشنواره فیلم فجر کنار نیامدند، اما مسئولان و دبیران و برگزار کنندگان جشنواره فیلم فجر هنوز این موضوع ساده را درک نکرده اند!!

    جشنواره فیلم فجر باید و می تواند مامن و پناهگاه فیلم ها و فیلمسازان مستقل و آزادیخواهی باشد که به دلیل ناسازگاری با سیستم مسلط بر سینمای جهان، در هیچ یک از حدود 900 جشنواره حال حاضر دنیا جایی ندارند. همچون فیلم "محمد رسول الله" (صلی الله علیه و آله) ساخته مجید مجیدی که (به جز افتتاحیه جشنواره مونترال آنهم به گونه ای استثنایی و علیرغم مخالفت شهردار مونترال) با وجود ساختار بسیار قوی در هیچ جشنواره و فستیوالی پذیرفته نشد!

    جشنواره فیلم فجر می تواند و باید میدان تازه ای برای سینمای مستقل جهان باز کند تا در مقابل میادین مختلف و رنگارنگی که نظام سلطه جهانی ایجاد کرده، صبغه نوینی به سینما بدهد و قطعا این میدان، شرکت کنندگان و تماشاگران  بسیاری خواهد داشت.

    جشنواره فیلم فجر می تواند و باید از این سرگشتگی و بی هدفی خلاص شود و شایسته نام و عنوانش و درخور مردمی که از کیسه آنها برایش هزینه می شود، سینمایی را به جهانیان بنمایاند که بتدریج سینمای امروز دنیا را تحت تاثیر خود قرار داده و آن را از سلطه سیستم های تهیه و توزیع غرب رهایی بخشد.

    متولیان جشنواره فیلم فجر باور کنند که از این جشنواره های کنونی جهان و سیستم مدیریت آن که تحت فرمان همان نظام سلطه جهانی قرار دارد، آبی برای این جشنواره گرم نخواهد شد و نتیجه آن می شود که پس از صرف هزینه فراوان از بیت المال و راه اندازی دم و دستگاه عریض و طویل و تعیین مدیران ریز و درشت و ایجاد لابی های بسیار برای دریافت فیلم در نهایت کل فیلم های بخش مسابقه اصلی ، 8 فیلم اکران شده دست چندم و متوسط و ضعیف خواهد بود که جشنواره ای را با ادعای بسیار ، به یک هفته فیلم کم اعتبار تقلیل می دهد!!!  


    0 0

     

    صحت و سقم مقبره کوروش...

     

    مقبره ای که امروز به آرامگاه کوروش کبیر معروف است و پاسارگاد نامیده می شود، سالیان سال (برخی نوشته اند از قرن پنجم هجری) به قبر مادر سلیمان شهرت داشت. حتی اگر همین امروز گذارتان به مکان فوق در حدود 120 کیلومتری شیراز بخورد، پیش از رسیدن به پاسارگاد از روستایی عبور می کنید که هنوز به نام "مادر سلیمان" نامیده می شود.

    برخی براین باورند که منظور از سلیمان، چهاردهمین خلیفه پس از حضرت علی (علیه السلام) بوده و برخی دیگر وی را از بزرگان یهود دانسته و عده ای هم آن را به مادر حضرت سلیمان نبی نسبت می دهند.

    نخستین کسی که نظریه آرامگاه کوروش برای این بنا را اظهار داشت، جیمز موریه (جهانگرد و فراماسون بریتانیایی و سفیر این کشور در دربار فتحعلی شاه) بود که دو بار در سال‌های 1808 و 1811 میلادی به آنجا سفر کرده بود. نظریه فوق را جیمز موریه براساس مکتوبات و نوشته های مورخین یونانی ابراز داشته بود. چراکه متاسفانه تنها منابع مکتوب موجود برای مطالعه در زمینه تاریخ ایران باستان به خصوص دوران هخامنشیان، کتب یونانی بوده و هیچ نوشته یا مکتوب ایرانی از آن دوران به خط میخی و یا پهلوی که توصیف چگونگی حکومت یا نحوه حکمرانی و یا کیفیت جنگ ها و مکان زندگی و دفن شاهان هخامنشی یا اشکانی و ساسانی باشد، وجود ندارد. آنچه بر سنگ نبشته ها و بردیواره کوهها و صخره ها باقی مانده، تنها توصیفاتی حماسی و خطابه ای هستند تا منابعی برای تاریخ نگاری!

    جورج ناتانیل کرزن  در بررسی‌های خود، متوجه نکته عجیبی شد! او در کتاب "ایران و مسئله ایران" می‌ نویسد:

    "اظهار این مطلب نیز حیرت‏‌انگیز است که وقتى‏ به عبارات مربوط کتاب او (موریه) مراجعه نمودم معلوم شد که وى این موضوع را مطرح کرده بود تا خود (آن را) نقض کند!"

     

    مکان آرامگاه کوروش عوض شد!

     

    اما جیمز موریه بعدها از این نظر خود پشیمان شد و آرامگاه کورش و پاسارگاد را به دلائلی جایی در اطراف فسا اعلام کرد. از جمله دلائل موریه برای صرف نظر کردن از نظریه قبلی خود می توان به موارد زیر اشاره نمود:

    1- در منابع تاریخی (در گفتار امثال پلینی و...) آمده است که پاسارگاد و مقبره کوروش، در مشرق تخت جمشید قرار دارد و یک مغ نگهبان آن است. برخی از منابع تاریخی از جمله بطلمیوس نیز گفته‌اند که پاسارگاد در در جنوب شرقی تخت جمشید قرار دارد. از این دو حرف چنین نتیجه می‌شود که پاسارگاد واقعی در حدفاصل شرقی و جنوب شرقی تخت جمشید بوده است. در حالی‌که مقبره مشهور امروزی، در شمال شرقی تخت جمشید قرار دارد. هرچند جورج کرزن تلاش کرده که این ایرادات مهم را کم‌اهمیت جلوه دهد اما وقتی خودش متوجه می‌شود که این ایراد چه اندازه مهم و اساسی است، مدعی می‌شود که شاید منظور بطلمیوس، یک پاسارگاد دیگر بوده است!!

    2- بنا به گزارش‌های مورخان یونانی بنای آرامگاه منسوب به کوروش، پادشاه هخامنشی، بایستی در یک منطقه کوهستانی واقع شده باشد. اما مقبره کنونی در منطقه موسوم به مادر سلیمان واقع شده که هموار و دشتی مسطح است

    3- بنا بر همان نوشته های یونانی، مقبره کوروش بایستی با کتیبه و ده سکوی مطبق و اطاق بزرگی که بتواند تابوت و تخت و میز و ساغرها و هدایای گوناگون را در خود جای دهد، توصیف شده که این توصیفات با مقبره‌ فعلی که با شش سکوی مطبق و اطاق بسیار کوچک و بدون کتیبه یا جای کتیبه دیده می شود، سازگاری ندارد.

    4-برخی مورخان یونانی همچون آریانوس و استرابون (هر دو به نقل از آریستوبولوس) گزارش کرده‌اند که در آرامگاه کورش، کتیبه‌ای به این مضمون دیده شده است: «ای مرد! من کورش هستم، پسر کمبوجیه، من شاهنشاهی پارسیان را بنیاد گذاشتم. من بر آسیا فرمان راندم، اینک بر من رشک مبر».

    آنان همچنین وضعیت داخل مقبره را نیز به اختصار توصیف کرده‌اند. بر پایه گفتار آنان در اطاق آرامگاه یک تخت زرین با تابوتی زرین و میز و ساغرها و هدایایی وجود داشته است.

    در مقبره فعلی در پاسارگاد، دیوارهای اطاق بسیار ضخیم ساخته شده‌اند. بطوری که پس از ورود به اطاق در می‌یابیم که اندازه‌های داخلی آن کمی بیشتر از دو متر در سه متر است. جای پاشنه درها نشان می‌دهد که این اطاق با دو در سنگی بزرگ که بر روی همدیگر قرار می‌گرفته‌اند، بسته می‌شده است. چنین درهایی که به سختی باز و بسته می شوند، معمولاً برای بناهایی بکار می‌رفته است که قرار نبوده رفت ‌و آمدهای زیادی به درون آن انجام پذیرد. این درها نزدیک به ۱۳۰ سانتیمتر بلندی داشته و ورود به اطاق با خم شدن امکان پذیر می‌شده است. داخل اطاق بسیار ساده و کف و سقف آن هر کدام از دو قطعه سنگ بزرگ و ضخیم پوشیده شده است.

    در نتیجه وجود این سقف مسطح بر بالای اطاق و در زیر شیروانی، در می‌یابیم که می‌بایست اطاق دیگری در میان این دو سقف وجود داشته باشد. این اطاق فوقانی کوچک هیچ راهی به بیرون ندارد و پیدایی آن در سال ۱۳۳۸ هجری شمسی با کوشش علی سامی (باستان‌شناس و رئیس وقت مؤسسه باستان‌شناسی تخت‌جمشید) انجام پذیرفت. به نظر او، این اطاق سنگی جایگاه اصلی دو تابوت سنگی است که در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. یکی از این تابوت‌ها چند سانتیمتر کوچکتر از دیگری بود. در هیچکدام از این دو تابوت چیزی یافت نشده است. با این حال به نظر می‌رسد کنده‌کاری‌های تابوت مانندی که در درون تخته‌سنگ‌های بام زیرین و داخلی بنا انجام شده، شیوه‌ای برای سبک کردن آن بوده است.

    در اطراف و درون آرامگاه هیچگونه آذین و نگاره‌ای وجود ندارد و تنها در نمای سردر سه‌گوش زیر شیروانی و بالای در ورودی، نقش بسیار کمرنگی از نگاره یک گل دوازده‌ گلبرگی متداول هخامنشیان نگاشته شده است.

    علاوه بر این هیچگونه کتیبه‌ای نیز در آرامگاه یافت نشده است. اما

     

    آنها که نظریه دوم موریه را پذیرفتند

     

    اما دیگرانی همچون سِر رابرت کرپورتر (جهانگرد و افسر انگلیسی)  در سال 1818 میلادی و کلودیوس جیمز ریچ (کارشناس کمپانی انگلیسی هند شرقی) در سال 1821 میلادی نظریه اول جیمز موریه را پذیرفتند. این در حالی بود که باستان شناسان و مورخان و همچنین سفرنامه نویسان از جمله پیترو دلاواله (جهانگرد ایتالیایی)، سر ویلیام اوزلی (ایران شناس و فراماسون انگلیسی)، لاسِن، اوپرت (زبان شناس آلمانی)، سایس (نویسنده کتاب امپراتوری باستان در شرق) و ژان دیولافوآ (باستان شناس فرانسوی) ، براساس نظریه دوم موریه، آرامگاه کورش و پاسارگاد را در اطراف فسا ‌دانستند. علاوه بر این، عده‌ای دیگر نیز نظرات متفاوتی داشته‌اند. آلبرشت فون ماندِلسو در سال 1638 میلادی و به تأسی از روحانیون مسیحی مقیم شیراز، این مقبره را مدفن مادر سلیمان چهاردهمین خلیفه پس از حضرت علی (علیه السلام) دانسته است. نظری که از حمایت ک. د. کیاش نیز برخوردار شد و آنجا را قبر خلیفه سلیمان و مادر او دانست.

    سِر ویلیام اوزلی (برادر سر گور اوزلی و باستان شناس دیگری که به عنوان نخستین تایید کننده نظریه اول جیمز موریه مبنی بر وجود مقبره کوروش در پاسارگاد فعلی شهرت دارد) در سال 1811 میلادی مدعی شد که تخت‌جمشید یا پرسپولیس همان پاسارگاد/ پارسه‌گرد و محل آرامگاه کورش است و "زاکارتی" نیز بنای موسوم به زندان سلیمان را آرامگاه او دانست. "چریکف" در سال 1847 مقبره مادرسلیمان را قبر بهمن پادشاه کیانی معرفی کرد. "مارسل دیولافوآ" آنرا مقبره ماندانا (مادر کورش) و "اوپرت" نیز آنرا مقبره کاساندان (زن کورش) دانسته‌اند.

    وایسباخ آرامگاه کوروش را نه بنای مورد بحث در این نوشتار، بلکه بنایی موسوم به زندان سلیمان در پاسارگاد می‌دانست، که البته با یافته‌های باستان‌شناسی امروز احتمال فراوان می‌رود که آرامگاه کمبوجیه باشد. در ویراست ۱۰ دانشنامه بریتانیکا (۱۹۰۲م) نوشته شده‌است:

    "آرامگاه مرغاب نمی‌تواند از آنِ کورش باشد، چنان که غالباً گمان می‌رود." و محل پاسارگاد را نزدیک دارابگرد می‌داند لیک در ویراست ۱۱ همان دانشنامه (۱۹۱۱م) محل پاسارگاد همان مرغاب دانسته شده‌ و آرامگاه از آنِ کوروش .

    میرزا حسن‌خان فسایی در "فارس‌نامه ناصری" بر این اساس که ایرانیان سلیمان و جمشید را یکی می‌دانند، این مقبره را قبر جمشید دانسته است.

     

    کوروش در شمال غربی ایران کشته شد

     


    براساس آنچه در کتب مورخین یونانی آمده، کوروش در نبردش با ماساگت‌ها در شمال غربی ایران فعلی در نزدیکی ترکمنستان و مجاورت رود اترک یا سیحون، کشته شده است(برخی هم براین باورند که جنگ کوروش و ماساگت ها در شمال غربی ایران و در آذربایجان امروز یعنی شمال رود ارس اتفاق افتاده است). چگونگی به دست آوردن جنازه کوروش، در آن نبرد سنگینی که منجر به کشته شدن فرمانده ارشد جنگ شده،همچنین حمل آن تا پاسارگاد فعلی که در خوش‌بینانه‌ترین حالت، قریب به 2000 کیلومتر فاصله وجود دارد ابهام بزرگی است که در آن شرایط غیر ممکن می نمایاند.

    یعنی اولا در میانه آن جنگ مغلوبه، بایستی یکی از سرداران یا سربازان کوروش همت کرده، شجاعت به خرج داده، خود را به صفوف دشمن بزند تا پیکر کوروش را یافته و با خود به بیرون از عرصه جنگ منتقل کرده تا بتواند مخفیانه به فارس ببرد. خصوصا که کنزیاس (یکی از مورخین معتبر یونانی) نوشته که ملکه ماساگت ها، دستور می دهد تا سر از تن کوروش جدا ساخته و آن را در تشت خون اندازند.

    ضمن اینکه پیمودن بیش از 100 کیلومتر در هر شبانه‌روز توسّط اسبی که حامل جنازه پادشاه سر بریده است قابل تصوّر نیست. گرچه پذیرش همان صد کیلومتر نیز موجه نیست با این حال با در نظر گرفتن حداقل فاصله از محل کشته شدن کوروش تا پاسارگاد فعلی، پیمودن این مسیر به حداقل 20 روز، زمان نیاز دارد. حال موضوع فساد جنازه در طول 20 روز و مسائلی از این قبیل را نیز باید در نظر گرفت.

    با این حساب به نظر می رسد اگر مقبره ای منسوب به کوروش وجود داشته باشد، بایستی در همان حوالی شمال شرقی ایران باشد که تاکنون چنین مطلبی در هیچ تاریخ و کتاب و مکتوبی رویت نشده است.


    0 0

     

    فرقه های صهیونی

     

    فرقه بهاییت از جمله فرقه هایی بوده که در تاریخ معاصر ایران کارنامه ای مملو از خیانت و جنایت و وطن فروشی برجای گذارده است. کارنامه ای که از همان اوان شکل گیری ، نطفه اش در ارتباطات نامشروع دولت های استعماری بسته شد و در مسیر تجاوزات و تهاجمات و اشغالگری های همان دولت ها، رشد کرده و گسترش یافت. چنانچه همین امروز نیز با حمایت و پول و سرمایه همان کانون های استعماری عرض اندام کرده و با استفاده از بلندگوهای تبلیغاتی سرویس های جاسوسی غرب ، اعلام موجودیت می کند.

    آنچه در طی چند قسمت خواهد آمد، بخش هایی از سری چهارم مجموعه مستند "راز آرماگدون" است که تحت عنوان "پروژه اشباح" در ماههای دی تا اسفند 1389 از تلویزیون پخش شد و پس از آن نیز بارها از شبکه های مختلف سیما تکرار گردید و همین امروز نیز لینک دانلود آن در برخی از وب سایت های اینترنتی موجود است. در این قسمت ها به چگونگی شکل گیری فرقه ضاله بهاییت و زمینه های تاریخی و سیاسی آن و همچنین کارنامه سیاه آن با تکیه بر اسناد متقن و معتبر در طی دوران پهلوی پرداخته می شود. کارنامه ای که همواره سعی شده از سوی تاریخ پردازان فرمایشی و رسانه های غربی سانسور شده و پنهان گردد. این فقط بخشی از اسرار فرقه بهاییت است که برملا می گردد:

     

    اگرچه امروز به درستی سخن از جنگ نرم و تهاجم فرهنگی دشمن صلیبی /صهیونی هشداردهنده تر از نبرد رودرروی نظامی یا به عبارتی جنگ سخت است اما بایستی این نکته را مدنظر داشت، آنکه درواقع بسیار بیش و پیش از جبهه صلیبیون صهیونیست، این جنگ و تهاجم را آغاز کرد و همین امروز نیز به حول و قوه الهی با اقتدار و عزت تمام ادامه می دهد ، همانا دین پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله)  بوده که فراتر از 1400 سال است، جنگ نرم و فرهنگی خویش را علیه کفر و شرک شروع نموده، در طول امامت یازده تن از امامان عظیم الشان شیعه آن را با روش های مختلف علیه همان کفار و مشرکین که هر زمان به رنگی درمی آمدند، پی گرفته و سرانجام با غیبت کبرای امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و انتظار پویای شیعیانش برای ظهور این جنگ فرهنگی را به نبردی همیشگی بدل کرده که لحظه به لحظه عرصه و میدان را بر دشمن هراسان و گیج و منگ، تنگ تر می سازد.
    از همین روست که مشاهده می کنیم آنچنان از این سیطره و قدرت الهی آشفته و سرگردان گشته اند که در هر گام، تیرهای بلاهت خویش را بیشتر و بیشتر به سوی آسمان پرتاب می کنند تا به خیال نمرودی خویش، شاید بتوانند خدای قادر و قهار را مغلوب سازند!

    در واقع از همان لحظه ای که دعوت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) در مکه آشکار گشت و ایشان همراه با یارانشان به سوی خانه کعبه به حرکت درآمدند، این یورش فرهنگی اسلام علیه کفر آغاز شد. از همین روست که حضرت رسول اکرم (صلی اله علیه و آله) همواره نبرد نظامی را در آخرین مرحله رویارویی با دشمن قرار می دادند و از همین روست که برنده اصلی صلح حدیبیه، مسلمانان بودند و همچنین از همین رو بود که مکه اساسا با مجموعه ای از تمهیدات جنگ نرم از جمله جنگ روانی علیه دشمن و بدون کوچکترین تلفاتی فتح شد.
     آنچه که امروزه تحت عنوان جنگ نرم  یا تهاجم و یا ناتوی فرهنگی دشمن صهیونی صورت بندی می شود، در واقع دفاع ناگزیری است که در مقابل هجوم بی امان فرهنگ و اندیشه اسلامی  انجام داده و می دهند. به همین دلیل است که یکی از مسئولان بنیاد آمریکایی / صهیونیستی اعانه ملی برای دمکراسی(NED) در سال 1996  ابراز داشت که اینک به بزنگاه برخورد اندیشه ها رسیده ایم و روا نمی باشد در این بزنگاه میدان را به دشمنان واگذار نماییم.

    بی جهت نیست که در این بزنگاه ، ساموئل هانتیگتن، جنگ تمدن ها را مطرح می سازد و فرانسیس فوکویاما در کنفرانس بازشناسی هویت شیعه در سال 1986 و در اورشلیم ، تهاجم اصلی فرهنگی را از آن شیعه می داند و آن را با دو بال پروازی معنی می کند. او یکی از این بال ها را در کنار بال سرخ یعنی شهادت طلبی عاشورایی، بال سبز انتظار مهدوی معرفی می کند و به نظر می آید همین انتظار برای ظهور حضرت حجت (علیه السلام) باشد که اساس نبرد فرهنگی و جنگ نرم امروز سپاه اسلام علیه کفار صلیبی/صهیونی را تشکیل می دهد.
    از همین رو، برای ضربه زدن به این باور آینده نگر شیعه که محور پویایی و دینامیزم آن را برای مدیریت جهان حفظ کرده و به قول فوکویاما با زره و سپر خود یعنی ولایت فقیه همه نیرنگ و فریب دشمنان را در این جهت بی اثر ساخته، جبهه متحد شرک و کفر تمامی سلاح های نرم و سخت خویش را در هر کجای این کره خاکی به کمک گرفته و از کلیت ظرفیت شیطانی خویش بهره جسته و می جوید.
    یکی از این ظرفیت ها، ترفند فرقه سازی و علم کردن منجی های دروغین بوده و هست تا آن انتظار راستین را کم رنگ ساخته و شیعیانش را نسبت به منجی حقیقی سست و بی تفاوت کنند.  تقریبا 200 سال پیش از آنکه فرانسیس فوکویاما در اورشلیم نسبت به بال سبز انتظار مهدوی به عنوان یکی از  محورهای تهاجم فرهنگی اسلام و شیعه هشدار دهد، کانون های جهان وطن صهیونی ، دست به ایجاد فرقه های ضاله زدند تا در انتظار شیعیان امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) خدشه وارد نمایند .  
    اولین اقدام کانون های یاد شده در این مسیر، بوجود آوردن بابیت بود به عنوان فرقه ای که قرار است مژده ظهور قریب الوقوع امام زمان را بدهد . علی محمد باب بانی این فرقه در بوشهر و در تجارت خانه دایی اش(که در قاچاق تریاک شریک ساسون های بغداد بود) با عوامل کانون های صهیونی ارتباط گرفت. لازم به ذکر است که ساسون های بغداد از خانواده های اشراف یهود بوده و هستند که در کنار امثال روچیلدها و خاندان ساموئل، از بنیانگذاران و حامیان اصلی صهیونیسم سیاسی در 3-4 قرن اخیر به شمار آمده اند.

    پس از 5 سال کار در تجارتخانه مذکور و ارتباط با کانون های صهیونی ساسون ها ، علی محمد باب  در سال 1260 هجری قمری/ 1844میلادی، دعوی خود را اعلام کرد و با حمایت همان محافل متنفذ و مرموز به‌سرعت شهرت یافت. او در آغاز خود را باب امام زمان اعلام کرد و سپس خود را امام زمان خواند و به این ترتیب گروهی را جذب خود کرد. اگرچه این دعوی باب، چندان به طول نیانجامید و وی به دلیل کم سوادی و ضعف روحی شدید، بسیار زودتر از آنچه پیش بینی می شد در مقابل اقدام علماء و روحانیون و همچنین اعتراضات مردم مسلمان ، دعوی خویش را پس گرفته و توبه نامه رسمی نوشت، اما ادعای کذب او به فتنه ای انجامید که گروهی از ساده اندیشان و افراد بی بصیرت را به دنبال خویش کشاند. فتنه ای که با هوشمندی و درایت علمای اسلام و به دست امیرکبیر خاموش شد.
    پس از باب ، دو نفر از پیروانش به اسامی صبح ازل و حسینعلی نوری خود را مصداق وعده باب خواندند که هر دو نفر با حمایت های تمام عیار کانون های صهیونی و محافل استعماری در بریتانیا و روسیه، از خشم مردم مسلمان و ترس از مرگ ابتدا به عثمانی و سپس سرزمین فلسطین و قبرس گریختند. از میان این دو تن حسینعلی نوری به عنوان مهره اصلی کانونهای صهیونی برگزیده شد ، خود را بهاء الله نامید و پس از ادعای امام زمانی ابتدا پیامبر جدید اعلام شد و سرانجام ادعای خدایی نمود! این در حالی است که علیرغم این ادعای کذب، وی در مکتوبات متعددش بارها به جان تزار روسیه و پادشاه امپراتوری بریتانیا دعا کرده و زندگیش را مدیون آنها دانسته است!!

    حضور بهاء در سرزمین فلسطین، دو هدف را پی گیری می کرد، ابتدا زمینه سازی برای شکل گیری رژیم صهیونیستی در این سرزمین مقدس که دقیقا 80 سال پس از استقرار او در فلسطین تاسیس گردید و دوم برای حمایت نزدیک و  مستقیم امپراتوری جهانی صهیونیسم از این فرقه ضاله به عنوان یک نیروی استراتژیک جهت مقابله سیاسی و فکری با اسلام و شیعه و اجرای طرح تسخیر ام القرای آن یعنی سرزمین ایران.
    این پیوند کانون های صهیونیستی و بهاییت در دوران جانشینی عباس افندی (که خود را عبدالبهاء خوانده بود) تشدید شد. در واقع در این دوران، بهائیت در تحقق استراتژی تأسیس دولت یهود در فلسطین، که از دهه‌ 1870 میلادی آغاز شده بود، به تلاشی جدی دست زد که تلاش یاد شده در اسناد منتشره این فرقه بازتاب یافته است. در یکی از اسناد یاد شده ، عباس افندی در سال 1907 (مقارن با انقلاب مشروطه در ایران) به حبیب مؤید، (یکی از یهودیان بهائی‌شده ) چنین می نویسد:
    "...اینجا فلسطین است، اراضی مقدسه است. عنقریب قوم یهود به این اراضی بازگشت خواهند نمود، سلطنت داوودی و حشمت سلیمانی خواهند یافت. این از مواعید صریحه الهیه است و شک و تردیدی ندارد. قوم یهود عزیز می‌شود... و تمامی این اراضی بایر آباد و دایر خواهد شد. تمام پراکندگان یهود جمع می‌شوند و این اراضی مرکز صنایع و بدایع خواهد شد، آباد و پرجمعیت می‌شود و تردیدی در آن نیست..."

    به همین دلیل بود که پس از پایان جنگ اوّل جهانی، وقتی شورای عالی متفقین، قیمومیت فلسطین را به دولت بریتانیا واگذارد و بخشی از طرح صهیونیزه کردن خاورمیانه تحقق یافت، ژنرال آلنبی، فرمانده نیروهای فاتح انگلیسی، عنوان "شهسوار طریقت امپراتوری بریتانیا" و نشان شوالیه گری را به عباس افندی اعطا کرد. اعطای این نشان به‌پاس قدردانی از خدمات فرقه بهاییت به امپراتوری بریتانیا و در واقع امپراتوری صهیونیسم در دوران جنگ اول و مشارکت در تغییر نقشه خاورمیانه برای زمینه سازی تاسیس اسراییل بود.

     

    ادامه دارد...


    0 0

     

    تروریست های کودتاچی

     

    فرقه بهاییت از زمانی که دربستر تاریخ معاصر این سرزمین شکل گرفت، همگام و همپای سایر سازمان ها و فرقه های استعماری و صهیونیستی مانند فراماسونری، در خیانت به مردم ایران و تخریب و ویرانی و همچنین فروش منابع مادی و معنوی این سرزمین  نقش مهمی را ایفا کرد.
    در حالی که همواره مسئولان و رهبران بهاییت مدعی عدم دخالت در سیاست شده اند اما گویا که این "عدم دخالت"، تنها در جهت میدان دادن به مانورها و عملیات استعماری کانون های صهیونیستی بوده است ولی درمواردی که میدان مانور کانون های فوق، تنگ شده ، صریحا معروف ترین عوامل خویش را به نفع آنها وارد میدان کرده تا فضای مورد نظر را بوجود آورند.
    از جمله این موارد باید به وقایع مشروطیت اشاره داشت که عناصر شناخته شده بهاییت و فرقه همزادش یعنی ازلیت، همراه با عوامل فراماسونری در تشکیل انجمن های به اصطلاح مخفی دوران مشروطه  و انحراف نهضت مردمی عدالتخانه به مشروطیت انگلیسی حضوری جدی و تعیین کننده داشتند. یکی از همین انجمن های مخفی به نام انجمن بین الطلوعین که بعدا به "انجمن مخفی دوم" تغییر عنوان داد، پس از مشروطه با عضویت بهاییانی همچون اسدالله خان ابوالفتح‌زاده (سرتیپ فوج قزاق)، ابراهیم خان منشی‌زاده(سرتیپ فوج قزاق)و محمدنظرخان مشکات‌الممالک در رابطه با شبکه صهیونیستی اردشیر جی ریپورتر و تشکیلات فراماسونری قرار گرفت و از درونش کمیته تروریستی مجازات بیرون آمد که در ناامن و آشفته ساختن فضای جامعه ایرانی پس از مشروطه و زمینه سازی به قدرت رسیدن دیکتاتوری رضاخان سهم به سزایی داشت.

    اما مشارکت در به حاکمیت رساندن رژیم پهلوی به عنوان راه حل کانون های صهیونیستی جهت زمینه سازی برپایی اسراییل در خاورمیانه و تبدیل ایران به حامی استراتژیک این رژیم از طریق شناسایی عامل خودفروخته و بی سوادی مانند رضاخان و کودتای 1299 ، اقدام ضد ملی و ضددینی دیگر فرقه بهاییت بود که نقش آنها را در تاریخ خیانت به این سرزمین پررنگ تر می سازد.

    از راست: اردشیر جی ریپورتر (سرجاسوس بریتانیا، موسس تشکیلات فراماسونری در ایران و عامل اصلی تربیت و برکشیدن رضاخان) ، ملک زاده و نصرالله بهشتی معروف به ملک المتکلمین (از عناصر ماسونی و ازلی انجمن های مخفی)

     

    اسناد و مدارک‌ تاریخی‌ حاکی‌ است‌ که محفل‌ بهائیت‌ در ایران، مدتها پیش‌ از کودتای‌ صهیونی / انگلیسی سوم‌ اسفند 1299، توسط‌ مهره نشاندار خویش: حبیب‌‌الله‌ عین‌الملک‌ (پدر هویدا نخست‌‌وزیر مشهور عصر پهلوی)، رضاخان‌ را کشف‌ و برای‌ انجام‌ کودتا به‌ سرجاسوس‌ بریتانیا در ایران‌ (سر اردشیر ریپورتر) معرفی‌ کرد.
    علاوه بر این، اعضای شبکه بهاییت با سلسله اقداماتی، زمینه های سیاسی و روانی کودتا را فراهم ساختند، از جمله توسط سردار جلیل مازندرانی عضو کمیته آهن و از عناصر مؤثر در کودتا و علی محمدخان موقرالدوله که به پاس این نقش، وزیر کابینه سیاه سید ضیاء شد. علی محمد خان  موقرالدوله از خاندان افنان (خویشان علی محمد باب) و از سران فرقه بهائی در ایران، سال ها بالیوز انگلیس در بوشهر بود و به عنوان یکی از متنفذترین عوامل بریتانیا در جنوب ایران و در منطقه خلیج فارس شناخته می شد. ضمنا حسن بالیوزی فرزند موقر الدوله کسی است که بخش فارسی رادیو بی بی سی را تاسیس کرد.

    حسن بالیوزی (از عناصر اصلی محفل بهاییت در ایران و انگلیس که بخش فارسی رادیو سلطنتی انگلیس BBC) را تاسیس کرد

     

    بهاییان دردوران پهلوی از آزادی عمل فوق العاده ای برخوردار شدند و همچنانکه کانون های صهیونیستی ، پس از به قدرت رساندن رضاخان، به انحاء مختلف، عناصر و عوامل خویش را در مراکز قدرت وارد ساختند ، بهاییان نیز به عنوان پیش قراولان کانون های یاد شده ، بسیاری از پست های کلیدی لشکری و کشوری را در اختیار گرفتند؛ از آجودان محمدرضا در دوران ولیعهدی یعنی سپهید اسدالله صنیعی گرفته تا سپهبد عبدالکریم‌ ایادی، عنصر مشهور بهائی، در مقام‌ پزشک‌ مخصوص‌ شاه‌ و رئیس‌ بهداری‌ ارتش‌ که نفوذی‌ تام‌ در دربار پهلوی‌ یافت‌ و باب ورود بسیاری از عناصر فرقه بهاییت به دستگاه حکومت گردید تا امیرعباس هویدا (پسر عین الملک یعنی همان معرف رضاخان به کانون های صهیونیستی) که 13 سال بر پست نخست وزیری ایران تکیه زده بود و همه وزارتخانه ها و سازمان های دولتی را تیول بهاییان کرد.

    سند مهمی از ساواک به تاریخ 11 خرداد 1347 حکایت از اهمیت استراتژیک هویدا و سایر عناصر دولتی و درباری بهایی برای کانون های صهیونی دارد. در این سند از قول محفل مرکزی بهاییان در شیراز آمده است :
    "...جناب آقای اسدالله علم ، وزیر دربار سلطنتی به ما لطف زیادی نموده اند ، مخصوصا جناب آقای امیر عباس هویدا (بهایی و بهایی زاده) انشاالله هر دو نفر کدخدای کوچک بهاییان می باشند. گزارشاتی از فعالیت های خود به بیت العدل اعظم الهی، مرجع بهاییان می دهند...پیشرفت و ترقی ما بهاییان این است که در هر اداره ایران و تمام وزارتخانه ها یک جاسوس داریم و هفته ای یک بار که طرح های تهیه شده توسط دولت به عرض شاهنشاه آریامهر می رسد ، گزارشاتی در زمینه طرح به محفل های روحانی بهایی نیز می رسد... "

    از همین رو و با برنامه ریزی مرکز بهاییت در اسراییل و عناصری همچون سرلشکر ایادی و امیرعباس هویدا ، بسیاری  از اعضای محفل بهاییت در مراکز مختلف سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی نفوذ کرده و اجرای طرح گسترده ای که برای در اختیار گرفتن سرزمین ایران مد نظر بود را در دستور کار قرار دادند.
    در سندی دیگر از ساواک اعتراف یکی از سران جامعه بهاییت ایران در حمایت کامل بیت العدل اسراییل از دولت هویدا درج گردیده است . در بخشی از این سند آمده :
    "...یکی از بهاییان سرشناس شیراز در یک مذاکره اظهار داشته آقای امیرعباس هویدا به پشتیبانی بیت‌العدل اعظم و کامبالای افریقا 12 سال بر ایران حکومت کرد و جامعه بهاییت به پیشرفت قابل توجهی رسید و افراد متنفذ بهایی پست‌های مهمی را در ایران اشغال و پول‌های مملکت را به خارج فرستادند..."
    در اواخر دهه 30 بسیاری از مراکز اقتصادی و فرهنگی علاوه بر پست های سیاسی و نظامی ، به تصرف یهودیان و بهاییان و یا یهودیان بهایی شده در آمده بود. افرادی مثل سپهبد صنیعی ( وزیر جنگ دولت منصور و هویدا)، سپهبد پرویز خسروانی (معاون فرماندهی ژاندارمری ) ، ارتشبدازهاری (رییس ستاد بزرگ ارتشتاران) ، ارتشبد شفقت ( رییس ستاد ارتش) ، سپبد علی محمد خادمی ( مدیر عامل سازمان هواپیمایی کل کشور) ، پرویز ثابتی (معاون ساواک) ، منصور روحانی (وزیر کشاورزی)  و ...سرمایه دارانی مثل هژبر یزدانی (صاحب سهام بانک ایرانیان و بانک توسعه کشاورزی)  ، مهندس ارجمند (رییس کارخانه ارج) ، حبیب ثابت (رییس محفل بهاییان و سهامدار و صاحب بیش از 40 شرکت و کارخانه از جمله کارخانه پپسی کولا و همچنین رییس اولین تلویزیون در ایران) و ... در مشاغل فرهنگی مثل منوچهر شاهقلی (وزیر علوم) ، هوشنگ نهاوندی (رییس دانشگاههای شیراز و تهران و وزیر علوم) ، فرخ رو پارسای (وزیر آموزش و پرورش) ، ذبیح الله قربان (رییس دانشگاه شیراز) ،  هوشنگ سیحون(رییس دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران ) ، علی محمد ورقا ( مدیر گروه جغرافی دانشگاه تربیت معلم) و ایرج ایمن ( رییس موسسه تحقیقات تربیتی دانشگاه تربیت معلم) و ...

    سند ساواک از فعالیت عناصر بهایی مانند حبیب ثابت در رسانه ها و مراکز اقتصادی ایران و هدف محفل بهاییت از در اختیار گرفتن تلویزیون ایران

     

    همچنانکه صهیونیست ها براین باور بوده و هستند که برای غلبه قوم کم جمعیت خود در جهان ، بایستی دو شاخه اقتصاد و رسانه های جهانی را تحت سلطه خویش درآورند ، صهیونیست های داخلی نیز چنین کرده بودند و از یک طرف (همانطور که حضرت امام فرمودند) رسانه تلویزیون (به ریاست ثابت پاسال بهایی ) را در اختیار گرفتند و از سوی دیگر با عواملی همچون هژبر یزدانی و القانیان و ...اقتصاد مملکت را قبضه نمودند و شاهرگ های حیاتی این اقتصاد مانند بانک ها و کارخانه هایی همچون پپسی کولا را زیر نفوذ و تسلط خویش درآوردند.


    0 0

     

    رویای سرزمین موعود

     

    بهاییان نیز مانند اربابان صهیونیست خود همواره در خواب و رویای سرزمین موعود به سربرده اند و همچنان که صهیونیست ها، فلسطین را وعده گاه خویش دانسته اند، بهاییان هم از سرزمین ایران به عنوان ارض موعودشان نام برده اند و در آرزوی تصرف این سرزمین  و نابودی اسلام و شیعه در آن ، تاریخ های بسیار پیش بینی و نوشتند که به فضل الهی هیچکدام محقق نشد.
    طبق اسناد موجود و براساس نوشته های سران بهایی ، پیش بینی شده بود که با پایان قرن اول بهاییان ، پیروزی آنان آغاز خواهد شد. لذا در سال 1322 شمسی مطابق با سده اول بهاییت ،محافل بهاییان فعالیت و تبلیغات خود را به سرحد امکان رساندند. در یکی از دستورات شوقی افندی ، رهبر بهاییان ، آمده بود :
    "...قبل از انقضای قرن اول تکثیر مراکز و محافل در مدن و قرای در هریک از ایالات ، مهد امرالله است. مساعی فوری و مستمر ، منظم و دلیرانه ضروری . ملاء علی برای تضمین فتح و ظفر مهیا. احیاء فتوحات باهره را به کمال اشتیاق منتظرم..."

    به دنبال این دستور از رهبری بهاییان در عکای اسراییل ، محفل بهاییان در ایران در بخشنامه ای به تاریخ چهاردهم تیر 1322 مطابق با سیزدهم شهرالرحمه سال صدم بهاییان به اعضای این فرقه اعلام کرد که :
    "...برای وصول به سرمنزل مقصود باید در این چند ماه محدود که از آخرین سال قرن اول دوره بهایی باقی مانده ، به همتی بی نظیر و فعالیتی بی مثیل مراحل باقیه را بپیمایند و در این سبیل،  بی نهایت جدیت و مداومت نمایند تا دستور مطاع مقدس به نحو اکمل و اتم اجرا و تنفیذ گردد..."
    چارتر و نقشه گرافیکی که از سوی محفل بهاییان برای تسخیر ایران طراحی و ابلاغ شده بود ، مبتنی بر 19 دستور قرار داشت که در بالای این دستورات ، جمله ای از شوقی افندی به این شرح نقش بسته بود:
    "...وقت قیام و خروج و هجوم و جوش و خروش و کفاح و تسخیر مدن و فتح اقطار و غلبه بر جهان و جهانیان است..."

    براساس چنین اسنادی و مجموعه متنابهی از مدارک  تاریخی کتبی و شفاهی موجود و منتشر شده در داخل و خارج ، که اغلب از جانب خود محافل بهایی و صهیونیستی انتشار یافته ، تردیدی در عزم این کانون ها برای تصرف سرزمین ایران و تبدیل آن به اسراییل دوم باقی نمی ماند.
    براساس اسناد و شواهد موجود ، برای تحقق رویای سرزمین موعود ، فرقه بهاییت به جنایات و خباثت های بسیاری دست زد و از جمله به کمک ایادی خود ، به سرکوب و کشتار مردم مسلمان اقدام کرد. از همین رو دست جنایتکار عوامل این فرقه شیطانی را در بسیاری از وقایع تکان دهنده تاریخ معاصر ایران می توان یافت. از جمله این وقایع قتل عام مردم مسلمان در جریان قیام 15 خرداد 1342 است که توسط یکی از عناصر سرسپرده بهایی یعنی پرویز خسروانی انجام شد. از جمله اسناد یاد شده، نامه ای است که محفل بهاییت پس از کشتار فاجعه بار 15 خرداد 1342 به سرتیپ خسروانی (یکی از عوامل این کشتار) نوشته و از وی به خاطر جنایاتش در حق مردم مسلمان ایران تشکر می کند! در بخشی از سند یاد شده آمده است:
    "...زحمات و خدمات و سرعت عمل تیمسار در جلوگیری از تجاوز اراذل و اوباش و رجاله کرارا در سنین اخیر در این محفل مذکور شده... یقین است ، عموم دوستداران مدنیت و علم و اخلاق و دیانت ، زحمات تیمسار را با دیده احترام و تقدیر نگریسته و تاریخ امر بهایی ، آن جناب را در ردیف همان چهره های درخشان ، حافظ و نگهبان مدنیت عالم انسانی ضبط خواهد نمود. "

    پس از فاجعه 15 خرداد هم نقش تشکیلات بهاییت در قلع و قمع مسلمانان از طریق ساواک و عواملی همچون پرویز ثابتی و یا با اعدام های غافلگیرانه کاملا در اسناد و مدارک مستند به اثبات رسیده است. از آن جمله اعدام بسیار غیر منتظره طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی بود. این در حالی بود که هیچ یک از عوامل اصلی آن قیام به چنین مجازاتی محکوم نشدند. اما اسناد افشاء شده حکایت از نقش تعیین کننده فرقه بهاییت در اعدام های فوق دارد. اظهارات قابل تامل برخی شاهدان عینی  درمورد علل اعدام  طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی بیش از هر موضوعی اشاره به خدمات اجتماعی درخشان حاج اسماعیل در برپایی جشن های نیمه شعبان در مقابل مراکز بهاییان داشت که بعضا با همکاری مرحوم طیب صورت می گرفت. از اقدامات مهم حاج اسماعیل رضایی می توان به برگزاری جشن باشکوه نیمه شعبان در اواسط دهه 1330 در خیابان آزادی (آیزنهاور قدیم) و روبروی کارخانه پپسی کولا متعلق به بهاییان (به مالکیت ثابت پاسال بهایی) اشاره که تاثیر بسیاری بر عزلت و محدودیت فرقه بهاییت داشت . در همان زمان برخی از انقلابیون و مبارزان مسلمان براین گمان بودند که اقدامات فوق در صدور حکم اعدام برای طیب و حاج اسماعیل رضایی موثر بوده ، خصوصا که در احکام اولیه آن دو به حبس های کوتاه مدت محکوم شده بودند.

    سندی تکان دهنده از ساواک این گمان از ماجرای اعدام طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی را به طور مستند تایید می کند ضمن اینکه به ماجرایی دهشتناک تر از اصل قضیه یعنی اعدام و قتل آن دو پاکباز اشاره داشته و تاکید دیگری برعمق نفوذ عوامل صهیونیسم جهانی و فرقه بهاییت در ارکان امنیتی و نظامی رژیم پهلوی دارد. در این سند  که در تاریخ 5 بهمن 1344 صادر شده ، ضمن انتساب عامل اصلی اعدام طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی به محفل بهاییان و اشخاص متنفذ آنها از جمله ثابت پاسال ،  قتل این دو نفر را نتیجه انتقام بهاییان از مسلمانان به خاطر مخالفت ها و ضدیت های مداومشان  با این فرقه دانسته است و افزون بر آن برای نخستین بار به طور مکتوب و مستند ، روایتی از  نفوذ جریان بهاییت در اساسی ترین اقدامات ضداسلامی شاه  همچون  تصویبنامه انجمن های ایالتی و ولایتی و قضیه اصلاحات ارضی را عرضه می دارد. در بخشی از سند یاد شده آمده است:
    "...یکی از بهاییان می گفت که ثابت پاسال سرمایه دار معروف ، مجرم واقعی اعدام طیب بوده و این طور شرح می داد که ثابت پاسال به حضور اعلیحضرت همایون ، شرفیاب ، به عرض رسانیده که طیب مسبب خراب کردن گورستان بهاییان و گلستان جاوید شده . برای تکمیل این اطلاع از سوابق ذهنی که در تابستان گذشته از سروستانی ، کارمند فرهنگ داشتیم که می گفت بهاییان ، انتقام حظیره القدس که چند سال قبل ، مسلمان ها خراب کردند ، از مدرسه فیضیه قم گرفتند و از چند ماه قبل ...از بهاییان شیراز شنیدم که می گفتند ما نه فقط انتقام گذشته را گرفتیم ، بلکه موضع بهایی را تا مرحله اصلاحات ارضی ادامه دادیم. می خواست موضوع اصلاحات ارضی را یک موضوع امری و پیش گویی شده تلقی کرده و آن را از بهاییان بداند..."

    اگرچه در مورد اصلاحات ارضی و طراحی لوایح ششگانه یا همان انقلاب به اصطلاح سفید شاه و ملت ، اسناد انکار ناپذیری از نشریات خود صهیونیست ها و کتبی مانند "یادنامه" (خاطرات مئیر عزری ، نخستین سفیر اسراییل در ایران)موجود است که به طراحی و اجرای آنها توسط کانون های صهیونیستی اشاره دارد، اما پوشیده نیست که سیاست "تقسیم اراضی" حکومت پهلوی در نهایت، در دوران طولانی دولت امیرعباس هویدا، بسیاری از اعضای فرقه بهائی و دیگر صهیونیست ها را به بزرگ مالکان ایران بدل ساخت. کار به جایی رسید که محسن پزشکپور، نماینده آخرین دوره مجلس شورای ملّی حکومت پهلوی، در جلسه طرح و بررسی لایحه بودجه سال 1357 به این واقعیت اعتراف نمود و به هژبر یزدانی به عنوان یکی از بزرگ مالکان بهایی اشاره کرد.

    آیا در واقع  طرح اصلاحات ارضی ، ادامه همان طرح 8 ماده ای نبود که عزیزالله نعیم (رییس سازمان صهیونیست ایران در زمان رضاخان) برای تصرف زمین های کشاورزی ایران توسط یهودیان مهاجر به دربار شاه داده بود؟ آیا این همان زمینه سازی طرح تسخیر سرزمین ایران به عنوان ارض موعود توسط بهاییان صهیونیست نبود؟

    سند ساواک از ماموریت بهاییان برای تغییر سبک زندگی و دین زدایی در ایران


older | 1 | .... | 12 | 13 | (Page 14) | 15 | 16 | .... | 21 | newer