Are you the publisher? Claim or contact us about this channel


Embed this content in your HTML

Search

Report adult content:

click to rate:

Account: (login)

More Channels


Channel Catalog


Channel Description:

smostaghaci's description

older | 1 | .... | 13 | 14 | (Page 15) | 16 | 17 | .... | 21 | newer

    0 0

     

    به دنبال رد پای مهدی موعود

     

    امروزه دیگر موضوع ترس و واهمة غرب صلیبی/صهیونی از شکل‌گیری یک جنبش عظیم اسلامی در شرق برای همة کسانی که از کمترین اطلاعات و قدرت تحلیل سیاسی برخوردارند، آشکار شده است. موضع گیری امپریالیسم غرب و به خصوص آمریکا در برابر ملل شرق و به ویژه ملت ایران، واقعیتی است که بیش از سی و هفت سال توطئه در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی، نظامی، رسانه‌ای و امنیتی پشتیبان و مؤید آن است.

    این ترس و واهمه در مرتبة اوّل و با عنوان "ترس از واقعه‌ای قریب‌الوقوع" متوجه احتمال شکل‌گیری قدرتی بزرگ با مرکزیت ام القرای جهان اسلام یعنی ایران است؛ آنچه با نهضت امام خمینی (رحمه الله علیه) از اوایل دهه 40 خود را به رخ غرب سرمست از سرکوب و سلطه کشید و پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، با لطف و عنایت خداوند تبارک و تعالی ، در وجوه مختلف علمی، اقتصادی، نظامی و سیاسی همة عناصر جذبه و غلبه در خود فراهم آورده است. این در حالی است که رویکرد ظلم ستیزانه و عدالت طلبانه در کنار حمایت بی دریغ از مستضعفان جهان ، از این نهضت و انقلاب ،  نمونه و سرمشقی جاودان برای همه ملل آزادیخواه و استقلال طلب ساخته است.

    این هراس غرب صلیبی/صهیونی از اسلام و تداوم انقلاب آن از ایران، در تئوری"برخورد تمدن‌ها"ی ساموئل هانتینگتن و سپس نظریه"پایان تاریخ" فرانسیس فوکویاما به خوبی قابل دریافت است. امّا این انقلاب آن گاه جدی تر خود را نشان داده و سران نظام سلطه را وادار به حرکات دیوانه وار می کند که خود را با عنوان"زمینه ساز  واقعة شریف ظهور منجی موعود در شرق اسلامی" بارز می‌سازد.

    کانون های جهان وطن صهیونی بعد از اولین تحرک خود برای تسخیر جهان در جنگ های صلیبی و سپس ساز کردن نخستین زمزمه های مسیحاگرایی صهیونیستی از خلال ماجرای شوالیه های معبد و بوجود آمدن فرقه های نهان روش و مخوفی همچون فراماسونری و کابالا ، در قرن هفدهم با انشقاق مسیحیت و شکل دادن پروتستانتیزم ، این آیین ابراهیمی را با آموزه های صهیونی آمیخته کردند و به طور رسمی از دلش فرقه های مختلف مسیحیت صهیونیستی مانند پیوریتنیسم و کالوینیسم(اسلاف اوانجلیست های امروزی) را بیرون آوردند. از همان لحظه پیدایش فرقه های یاد شده ، این باور را به پیروان شان القاء نمودند که ماموریت و رسالت آنها فراهم کردن زمینه های بازگشت مسیح موعود براساس 2 شرط است؛ اول کوچاندن قوم یهود به سرزمین مقدس فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ و دوم بازسازی معبد سلیمان بر خرابه های مسجد الاقصی ( همچنانکه امروز آن را در دستور کار قرار داده اند) و برپایی جنگ آخرالزمان یا آرماگدون تا مسیح موعود (که با آن حضرت مسیح بن مریم علیه السلام متفاوت بوده و مسیح بن داوود نام دارد)حکومت جهانی خود را به مرکزیت اورشلیم و اسراییل برپاسازد. کانون های صهیونی این باور را القاء نمودند که دنیا به سمت چنان جنگی پیش خواهد رفت و پیروان و منتظران مسیح موعود بایستی جهان را برای آن نبرد آخرین آماده سازند.

     

    از آن پس یعنی از همان قرن هفدهم ، تمامی تلاش و کوشش و طرح و برنامه های  امپراتوری جهانی صهیونیسم و سربازان تازه به خدمت گرفته شده شان یعنی مسیحیان صهیونیست (که در آن زمان هنوز چنین نامی نداشتند) عملی ساختن طرح و برنامه فوق بود و اسناد و مدارک معتبر تاریخی حکایت از آن دارد که مهاجرت گسترده پیوریتن ها به قاره آمریکا اساسا به منظور جستجوی آتلانتیس یا همان سرزمین موعود انجام گرفت و برپایی و تشکیل ایالات متحده، جهت اجرای همان باوری بود که توسط کانون های صهیونی القاء شده بود. به این مفهوم که آنها از همان ابتدای مهاجرت به قاره نو و تشکیل ایالات متحده آمریکا ، این ماموریت را برای آن فرض کردند که بایستی همه برنامه ها و مساعی خویش را در راه بازگشت مسیح موعودشان و در واقع برپایی و گسترش اسراییل بزرگ مصروف دارند. از همین رو هزینه های مسافرت و ماموریت کریستف کلمب و افرادش برای یافتن سرزمین موعود ، توسط همان کانون های صهیونی اروپا پرداخته شد و از همین روست که قتل عام سرخپوستان تحت عنوان پاک سازی کنعانیان اتفاق افتاد و از همین روست که امروز هر رییس جمهور آمریکا در آستانه ورود به کاخ سفید از هر حزب و تفکر و طایفه، بایستی به دیوار اسراییل سر تعظیم فرود آورد.

    امروز جریان مسحیت صهیونیستی که هم‌اکنون بزرگ‌ترین کانون قدرت را در آمریکا و اروپا را در اختیار دارند، بر موضوع جنگ آرماگدون و رویارویی نیروهای خیر و شر در فلسطین اشغالی پای می فشرند و همواره نوک تیز حملات خود را متوجه جریان فکری مهدوی و موعودگرا ساخته و با ارائة تصویری غیرواقعی، ترسناک، ضدّ بشر و تروریستی سعی در بسیج همة قوای سیاسی، اقتصادی و نظامی خود علیه حرکت مهدوی و مرکز آن یعنی  ایران اسلامی کرده است. اینک همه نیروی رسانه ای و تبلیغاتی خود در سراسر جهان و در هر رنگ و لباس و شکل به میدان فراخوانده اند تا بر علیه این حرکت مهدوی و امام آن ، لجن پراکنی کرده ، شبهه اندازی نمایند و با القابی همچون دجال و ضد مسیح و آنتی کرایست و باعث جنگ جهانی سوم معرفی کنند. در حالی که خود با کسب اطلاعات وسیع و از طریق منابع گسترده ، بیش از هر کس و گروهی ، به حقانیت و حقیقت آن باور داشته و دارند. از همین رو بود که در زمان حاکمیت جورج دبلیو بوش کمیسیونی به ریاست وی و شرکت کارشناسان خبره سازمان CIA،برای شناسایی حضرت صاحب‌الزمان(علیه السلام) و فرهنگ مهدوی جاری میان شیعیان تأسیس و راه‌اندازی شد.

    مستندات زیادی وجود دارد که اثبات می‌کند مأموران امنیتی و نظامی آمریکایی و انگلیسی در پوشش‌های مختلف، طی یکی دو دهة اخیر در پی شناسایی جریان فرهنگ مهدوی، فعالان این حوزه و کسب اخبار احتمالی از محل استقرار، زندگی و آمد و شد حضرت مهدی صاحب‌الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بوده‌اند. دستگیری برخی چوپانان بینوای عراقی از میان صحاری، بازجویی ویژه از برخی دستگیرشدگان مانند بازجویی از مرحوم شیخ راغب حرب، گزارش‌های مستند تهیه شده توسط برخی خبرنگاران از مسجد مقدس جمکران و برخی مؤسسات فرهنگی مهدوی تنها نمونه‌هایی از این ماجرای دور و دراز است.

    چند سال پیش و در بحبوحة جشن میلاد حضرت صاحب‌الزمان(علیه السلام) در نیمة شعبان، ناگهان سر و کلّة یکی از مشاوران و بازجویان ارتش آمریکا که به دلیل تسلطش به زبان عربی و تخصصش در حوزة فرهنگ مهدوی و موعودگرایانه مشهور است در ایران پیدا شد. "تیموتی فرنیش" Timothy Furnish زبان‌شناس و بازجوی مسلط به زبان عربی، عضو Army Intelligence یعنی اطلاعات ارتش آمریکا در ایران حضور یافت، مقالة ارسالی خود را که به اقرار خودش پوششی برای حضور آزاد و رسمی‌اش بود قرائت کرد، به مسجد مقدس جمکران رفت، عکس و گزارش تهیه کرد و  پس از بازگشت به آمریکا در وبلاگش ، خود را یک "یانکی محافظه‌کار در بارگاه خمینی" معرفی کرد.

    تیموتی فرنیش به اعتراف خودش در وبلاگ رسمی اش عضو ارشد بخشی از ارتش ایالات متحده است که مسئول جمع‌آوری اطلاعات تاکتیکی و عملیاتی استراتژیک دقیق و مرتبط در سطح فرماندهان ارتش آمریکا به شمار می آید. پست دوم او در ارتش ، جانشین کشیش یا chaplain candidate است. وی پیش از این در کتابی با عنوان "مقدس‌ترین جنگ‌ها" از مهدی‌های اسلامی، جهاد و اسامه بن لادن سخن به میان آورده بود. مصاحبه‌های او را در برخی سایت‌های اینترنتی می‌توان مطالعه کرد.

    به این ترتیب می توان به عینه مشاهده کرد که باور دشمنان قسم خورده حضرت حجت(علیه السلام) به حضور ایشان ، بسیار بیش از برخی ما شیعیان است که خود را منتظر حضرت به شمار می آوریم . اما قیام مهدی صاحب الزمان در آینده ای نزدیک ، حقیقتی انکار ناپذیر است که امروز تمامی هیمنه و شاکله امپراتوری جهانی صهیونیسم را با همه قدرت و قوا ، به لرزه درآورده و در مقابل مایه تسکین و آرامش دل مستضعفان و آزادیخواهان دنیا گردیده است. چراکه این وعده الهی است ، حتی اگر سراسر سپاه کفر و شرک آن را برنتابند و همه کید و مکر و نیرنگ خویش را برای جلوگیری از آن ظهور و قیام مقدس به کار گیرند.


    0 0

     

    داوران ضعیف+فیلم های سفارشی+پول های امیر قطر=

    جشنواره کن 2016

     

     

    شصت و نهمین دوره جشنواره فیلم کن در شرایطی شامگاه یکشنبه 21 ماه مه (دوم خرداد) به کار خود پایان داد که از نظر اغلب حاضرین و ناظرین، این جشنواره یکی از خلوت ترین و ضعیف ترین دوره های خود را پشت سر گذارد.

    برخی معتقد بودند که شرایط فوق امنیتی حاکم بر فضای جشنواره، آن را از نفس انداخته و برخی دیگر عدم حضور فیلم های پرسر و صدا مانند "بی مصرف ها" و "جنگ های ستاره ای"و "شرک" و ... و  بازیگران اکشن کاری همچون آرنولد شوارتزنگر و سیلوستر استالونه و هریسون فورد و بروس ویلیس و ... را مانع از استقبال آنچنانی دانسته بودند. آنها به خاطر می آورند که نمایش فیلم "بی مصرف ها" در جشنواره کن دو سال پیش و مانور بازیگرانی مانند استالونه و شوارتزنگر و هریسون فورد و بروس ویلیس برروی زره پوش و روی فرش قرمز کن، بیش از خود مراسم اصلی ، مخاطب و تماشاگر جذب کرد، چنانچه حاضرین در جشنواره بیش از سالن اصلی آن، در مقابل هتل محل اقامت "بی مصرف ها" تجمع کرده بودند!!

    اگرچه برگزار کنندگان جشنواره کن امسال هم مانند هرسال سعی کرده بودند حتی به قیمت زیر علامت سوال بردن اعتبار هنری جشنواره هم که شده، چهره های آمریکایی و هالیوودی را به روی فرش قرمز جشنواره کن بکشانند تا هجوم عکاسان و طراحان مد و لباس و در نتیجه حضور فعال شرکت ها و موسسات تجاری، هزینه های جشنواره را تضمین نماید. از همین روی از جیم جارموش و وودی آلن و جولیا رابرتز تا پال ورهوفن و جسیکا جاستین و مل گیبسون را روی فرش قرمز کشاندند و بازار عکس و سر و صدا و امضاء و مانند آن به راه انداختند. اما این افراد به هیچوجه در سطح سوپراستارهای سال های گذشته این جشنواره نبودند.

     در مقابل غیبت همه آن به اصطلاح سوپر استارها که به قول پی یر رییسیان (از مسئولان سابق جشنواره کن) اساسا کن و جشنواره اش روی شاخ آنها می چرخد، مدیران شصت و نهمین دوره این جشنواره تنها توانستند مل گیبسون را به روی فرش قرمز بیاورند تا در مراسم پایانی نخل طلایی را به کن لوچ بدهد!!

     

    سالی که نکوست از بهارش پیداست!

     تقریبا از همان روزهایی که اسامی هیئت داوران بخش مسابقه اصلی این جشنواره اعلام شد، کیفیت ضعیف حرفه ای برخی از آنها و همچنین ناآشنا یا گمنام بودن برخی دیگر و یا بی ربطی بعضی دیگر، اساس هنری جشنواره را زیر علامت سوال برد. شاید چنین ترکیب ضعیف هیئت داوری بخش رقابتی اصلی جشنواره کن در طول شصت و هشت دوره گذشته آن بی سابقه باشد که حتی در میان آنها یک فیلمساز مطرح هنری یا یک نویسنده معتبر و یا یک بازیگر مطرح درجه اول به چشم نخورد!

    رییس هیئت داوران، یک اکشن ساز استرالیایی الاصل آمریکایی، جرج میلر که با چند فیلم "مکس دیوانه" و "هپی فیت" در طی سالهای قبل  خود را نشان داده اما چندان در یادها نمانده بود تا اینکه سال گذشته سر و کله اش با آخرین فیلم "مکس دیوانه" با عنوان "جاده خشم" دوباره پیدا شد ولی علیرغم نامزدی ها و جوایز متعدد زورکی در اسکار (که بالاخره معلوم نشد بنا به کدام معیار و ملاک هنری یا فنی به این موقعیت ها رسید!!) ، حتی به ضرب و زور رسانه های آمریکایی هم نتوانست برای خود موقعیتی سینمایی فراهم آورد. چنین انتخابی درمقابل سالهایی که سینماگران معروف و معتبر مثل کلینت ایستوود یا استیون اسپیلبرگ و یا برادران کوئن، رییس هیئت های داوری بودند، گزینه ای بسیار نازل و پیش پا افتاده به نظر می رسید و نشان می داد که بقیه اعضای این هیئت داوری نیز از اعتبار چندانی در عالم سینما برخوردار نیستند. چنانچه اعلام اسامی سایر اعضای هیئت داوران بخش مسابقه اصلی، حدس فوق را تایید کرد:

    - یک کارگردان نه چندان شناخته شده فرانسوی به نام "آرنود دسپلچین" که با فیلم های مهجوری همچون "قصه کریسمس" و "زندگی سکسی من" در زمره فیلمسازان فرانسوی قرار گرفته!

    -یک هنرپیشه زن ایتالیایی به نام "والریا گولینو" که از میان فیلم هایی که بازی کرده تنها فیلم"رین من" ساخته بری لوینسون در سال 1988 قابل ذکر است که در یک نقش کوتاه ظاهر شده، اگرچه نقش های جزیی هم در فیلم هایی مانند "چهار اتاق" (روبرتو رودریگز) و "فریدا" (جولی تیمور)  هم داشته است،

    -یک هنرپیشه درجه 3 آمریکایی به نام "کریستین دانست" که اوج بازیگریش در چند فیلم "مرد عنکبوتی" بوده! 

    -یک هنرپیشه درجه 3 آمریکایی دیگر به نام "مدز میکلسن" که در فیلم هایی مانند "کازینو رویال" نقش فرعی داشته و تنها در فیلم "شکار" توماس وینتربرگ، نقش اول، شخصیت یک مربی کودکستان که مورد سوء ظن قرار می گیرد را بازی می کرد،

    - لازلو نمس فیلمساز تازه کاری که با فیلم هلوکاستی "پسر شائول" مطرح شد،

    - دانالد ساترلند، یک هنرپیشه از رده خارج آمریکایی ،

    - یک مدل و رقاصه فرانسوی به نام "ونسا پارادایز"

    - و بالاخره یک واسطه و دلال ارائه برخی فیلم های ایرانی به جشنواره های خارجی به نام "کتایون شهابی".

    یعنی 3 کارگردان (یک اکشن ساز، یک ناشناخته و یک تازه کار)، 3 بازیگر ( 2 آمریکایی و یک ایتالیایی)، یک مدل و خواننده گمنام فرانسوی و یک دلال و توزیع کننده فیلم های سینما، کلیت ماهیت هیئت داوری اصلی جشنواره کن امسال بود.

    شاید به همین دلیل بود فیلم الیویه آسایاس به نام "خریدارشخصی" که از سوی تماشاگران و حاضرین در سالن نمایش، به نحو تحقیر کننده ای هو شد، جایزه بهترین کارگردانی را گرفت! فیلم "اینجا فقط ته دنیاست" ساخته خاویر دولان که از سوی منتقدان بی ارزش ارزیابی شده بود، جایزه بزرگ هیئت داوران (که دومین جایزه مهم جشنواره کن پس از نخل طلا محسوب می شود) را برنده شد! و فیلم "اینجانب، دانیل بلیک" که تکرار مکررات کن لوچ بود، چندان هم مورد استقبال منتقدان و کارشناسان واقع نشد (از همین روی هم در پیش بینی کمتر کارشناسی موفقیت آن درنظر گرفته می شد) نخل طلایی را دریافت نمود!! همچنین فیلم "فروشنده" که به نظر اکثر منتقدان حاضر در جشنواره، ضعیف تر از کارهای قبلی فرهادی ارزیابی شد، جایزه بهترین فیلمنامه را دریافت کرد!!!

    باربارا شارِس، منتقدی فیلمی که برای سال‌ها در شیکاگو برنامه‌ نمایش فیلم‌های ایرانی برگزار نموده و بارها هم به تهران سفر کرده، در سایت راجر ایبرت نوشت: "... برخلاف فیلم «جدایی نادر از سیمین»، پیچیدگی داستان باورپذیر نیست و لایه‌های متعددی که از روایت خلق کرده چیزی به داستان اضافه نمی‌کنند..."

    یا نیک جیمز، سردبیر مجله سینمایی "سایت اند ساوند" در گزارش خود از جشنواره کن، فیلم "فروشنده" را اثری "مایوس کننده" خواند و وب سایت روزنامه گاردین نقدی از "پیتر بردشاو" منتقد اصلی روزنامه منتشر کرد و به فیلم "فروشنده"، سه ستاره (از پنج ستاره) داد که در بین فیلم‌های اخیر فرهادی که از همه با چهار یا پنج ستاره استقبال شده بود، کم‌ترین به نظر می آید!

    "تیم گریرسون" از اسکرین اینترنشنال هم سرگردانی اخلاقی و کنایه های دراماتیک سرراست فرهادی را این بار کم رمق تر از همیشه دانسته است و نوشته این فیلم به سختی می‌تواند تاثیر بگذارد.

    البته این داوری های غیر تخصصی به جشنواره امسال منحصر نبوده و در دوره های قبل هم سر و صداهایی درباره داوری های ضعیف و عدم شایستگی برگزیده ها و انتخاب ها برپا شد که نشان از غیر تخصصی و سطح پایین بودن داوری ها و حتی پارتی بازی های سخیف و البته سیاسی کاری های گل درشت داشت.

    مثلا در سال 1972 حضور سرگئی باندارچوک (از سینماگران دولتی اتحاد جماهیر شوروی وقت) به عنوان رییس هیئت داوران جشنواره باعث شد تا فیلم "سولاریس" ساخته آندری تارکوفسکی (فیلمساز ناراضی روس) به نخل طلا دست نیافته و علیرغم تمام شایستگی ها به جایزه ویژه هیئت داوران بسنده کند یا در سال 1983 که دو فیلم قوی "پول" ساخته روبر برسون و "نوستالگیا" به کارگردانی آندری تارکوفسکی در جشنواره حضور داشتند، به دلیل ریاست ایومونتان فرانسوی در هیئت داوران، نخل طلای جشنواره به فیلم فرانسوی "زیر آفتاب شیطان" ساخته موریس پیالا رسید که بنا به اظهار نظر اغلب منتقدین و کارشناسان سینمایی نسبت به دیگر فیلم ها ضعیف تر بود و جایزه بزرگ هیئت داوران به طور مشترک به برسون و تارکوفسکی اهداء گردید!!

    و از همه این موارد مهمتر اینکه برای زیر سوال بردن وجه هنری جشنواره فیلم کن، همین بس که این جشنواره در هیچ دوره ای، به اینگمار برگمان (به عنوان یکی از مهمترین اساتید هنر سینما) که اکثر سینما دوستان و منتقدین و کارشناسان سینما، او را به عنوان هنری ترین فیلمساز تاریخ سینما می شناسند، نخل طلا اعطاء نکرده و به قول یکی از منتقدین، این شرم تاریخی همواره بر جبین جشنواره کن که خود را هنری ترین جشنواره سینمایی می داند خواهد ماند. یعنی هیچ یک از 38 فیلم بلند سینمایی که این کارگردان مهم سوئدی  در طول 60 سال جلوی دوربین برد(که بسیاری از آنها جزو برترین فیلم های تاریخ سینما به شمار آمده اند)، حتی برای یک بار هم جایزه نخست این جشنواره مدعی هنر سینما را دریافت نکرده است!! البته در پنجاهمین دوره جشنواره، متولیان و مدیران وقت آن سعی کردند  این شرم تاریخی را با اهدای جایزه ای به نام "نخل طلای نخل طلاها" به اینگمار برگمان جبران کرده و سیاهی آن را از چهره جشنواره کن پاک کنند اما برگمان نپذیرفت و عطای کن نشینان را به لقایشان بخشید!!

     

    هیچ فیلی هوا نشد!

     

    از راست : جرج میلر (رییس هیئت داوران) ، کن لوچ (برنده نخل طلا) ، مل گیبسون (اعطاء کننده نخل طلا)

     

    برخلاف اغلب دوره های قبل که معمولا جشنواره کن یک سورپرایزی ارائه نموده و به قول معروف فیلی هوا می کرد، اما امسال چنین اتفاقی نیفتاد. مضافا که به اعتراف بسیاری از شرکت کنندگان در این جشنواره در مجموع، فیلم های امسال از کیفیت متوسطی برخوردار بوده و حتی آثار فیلمسازان شناخته شده هم به هیچوجه در سطح کیفی فیلم های قبلی آنها نبودند.

    فی المثل اغلب تماشاگران و منتقدان، فیلم افتتاحیه یعنی "کافه سوسایتی" وودی آلن (فیلمسازی که دیگر به سرقفلی جشنواره تبدیل شده و همیشه هم در بخش خارج از مسابقه حضور دارد!) که به عنوان یکی از برگ های برنده جشنواره امسال در مراسم افتتاحیه اکران شد را نپسندیدند. بیشتر نقدها حکایت از آن داشت که فیلم وودی آلن این بار چنگی به دلها نزده و اثر قابل توجهی از کار در نیامده است. اگرچه خود وودی آلن، چند سال پیش با فیلم "پایان هالیوودی" پنبه همه فیلم هایی که برای جشنواره های اروپایی مثل کن می فرستد را زده بود! ماجرای فیلمساز اسکار گرفته ای که پس از مدت ها موفق می شد پروژه ای را برای کار به دست بگیرد منتها از شوک ذوق زدگی، دچار نابینایی می شود. اما برای از دست ندادن کارش، کوری خود را پنهان کرده و در همان حالت نابینایی، فیلم را کارگردانی می کند که حاصل، صحنه های مضحکی از کار در می آید مانند آنکه مقابل لنز دوربین ایستاده و دستور حرکت می دهد، یا هنگام کارگردانی از بلندی سقوط می کند و یا... فیلم او را که در هالیوود می بینند، دیوانه خطابش می کنند. در نتیجه فیلم را به  جشنواره های اروپایی برده و مورد تحسین و تجلیل قرار می گیرد!

    استیون اسپیلبرگ (یکی دیگر از برگ های برنده ای که مسئولان جشنواره تبلیغات زیادی برایش به راه انداختند برای  اینکه نمایش نخست تازه ترین فیلمش را به جشنواره کن آورده) اما او مثل برخی سالهای گذشته، امسال هم دو فیلم تولید کرده، یک فیلم به اصطلاح دست گرمی که قصه ای  کودکانه دارد به نام BFG که آن را برای کن فرستاد و یک فیلم جدی به نام "آنچه انجام می دهم" درباره لینسی آداریو (عکاس معروف جنگ ویتنام) که برای اسکار نگاه داشته است. بنابراین جشنواره کن علیرغم تبلیغ برروی نام اسپیلبرگ نتوانست فیلم اصلی این فیلمساز آمریکایی را نمایش دهد. همچنین فیلم های پال ورهوفن و دو فیلم جیم جارموش (که در دو بخش جشنواره شرکت داشت) هم چندان جلب توجه نکردند، فیلم شان پن به نام "آخرین چهره" که به عنوان یکی از فیلم های غافلگیر کننده جشنواره (باحضور دو بازیگر معروف، شارلیز ترون و خاویر باردم) مورد انتظار بود، اثری تهوع آور خوانده شد که حتی در ارزیابی کاربران وب سایت معتبر IMDB امتیاز افتضاح 4/3 را گرفت!!  نمایش فیلم "جولیتا" پدرو آلمودوار که قرار بود یکی دیگر از شگفتی های کن امسال باشد، واکنش سرد تماشاگران را به دنبال داشت ( گویا حتی در اکران کشورش هم با استقبال کم مواجه شده) و حتی فیلم برادران داردن که همواره محبوب جشنواره کن بوده اند، هیچ عکس العملی را در سالن نمایش ایجاد نکرد و خاطره دست زدن ها و تشویق های ممتد تماشاگران که از تماشای آثار فوق العاده به وجد بیایند، بر دل برگزار کنندگان باقی ماند!!!

     

    بخشنامه های شداد و غلاظ

    یکی دیگر از نقطه ضعف های جشنواره امسال کن (که البته سال گذشته هم نمونه داشت) خبری بود مبنی بر اجبار خانم های شرکت کننده به پوشیدن کفش پاشنه بلند! (سال گذشته گویا بخشنامه صادر شده بود که هیچ کس حق گرفتن عکس سلفی ندارد!!). به خاطر این عتاب و خطاب بود که برخی از بازیگران مشهور شرکت کننده در جشنواره همچون جولیا رابرتز و سوزان ساراندن بدون کفش و با پای برهنه برروی فرش قرمز جشنواره حاضر شدند!!!

     

    فیلم های سفارشی ، پول های امیر قطر!!

    امسال هم مانند یکی دو سال اخیر، جشنواره کن (برخلاف فستیوال های هم رده خود مانند برلین و ونیز) به طرز به اصطلاح گل درشتی، فیلم های سفارشی (اغلب ضعیف) را در بخش مسابقه خود گنجانید. در نظر گرفتن یکی از رویکردهای اصلی دو سال اخیر سینمای غرب و هالیوود، یعنی پرداختن به تعرضات و تجاوزات جنسی برای عبور از علت اصلی آنها یعنی "سبک زندگی بی بند و بارانه غرب" و رسیدن به موضوعی حاشیه ای به نام "تبعیض جنسیتی"، همچنین رویکرد دیگر سینمای غرب در تحقیر هویت آدم های شرقی و ریشه ها و سنت های آنها در مقابل مدرنیسم غرب، سرگشتگی و مهاجرت آنها به سوی غرب همچون سفری اودیسه وار و یافتن هویت و مکان جدید به عنوان انتخاب مطلوب،  باعث تسلیم شدن این جشنواره در مقابل تعدادی از فیلم های سفارشی شد که از سوی کمپانی های وابسته به اتحادیه اروپا مانند Les Films du Fleuveیا کمپانی "Memento" و همچنین لابی های سینمایی قدرتمند از سرمایه داران عرب همچون "انستیتو فیلم دوحه" وابسته به خاندان امیر قطر، سفارش ساخت آنها صادر شده و بودجه شان تامین گردیده بود.

    اصغر فرهادی در حال تشکر از الرمیحی و حنا عیسی، نمایندگان خاندان امیر قطر و انستیتو فیلم دوحه به خاطر سرمایه گذاری 5 میلیاردی برروی فیلم "فروشنده"

     

    کار به آنجا رسید که این جشنواره فیلم "فروشنده" (که با سرمایه 5 میلیارد و 250 میلیونی انستیتو فیلم دوحه وابسته به خاندان امیر قطر و البته کمپانی Memento وابسته به اتحادیه اروپا تولید شده بود) را با همان موضوع سفارشی تجاوز و تعرض جنسی پس از اتمام مهلت دریافت فیلم ها و حتی بعد از بسته شدن جدول فیلم های بخش مسابقه و در نسخه ای ناقص که گویا هنوز برخی امور فنی مانند صدا و موسیقی و اصلاح رنگ آن باقی مانده بوده، پذیرفت و به عنوان فیلم بیست و یکم (در حالی که معمولا تعداد فیلم های بخش مسابقه اصلی این جشنواره 20 فیلم است) وارد رقابت اصلی جشنواره کرد!! جشنواره ای که پایبندی سخت برگزارکنندگان آن به قواعد و قوانین خودشان در میان جشنواره های دیگر معروف بوده و از جمله محدودیت زمان دریافت فیلم ها را به شدت رعایت کرده به طوریکه حتی یک ساعت هم فراتر نرفته و پس از پایان آن به هیچوجه فیلمی ولو قویترین اثر تاریخ سینما هم نمی پذیرفتند و یا پذیرش فیلم ها براساس دریافت نسخه کامل آنها بوده که حتی در مورد کمترین و ساده ترین امور فنی یک فیلم هم اغماض نشده و آن فیلم  اساسا مورد بازبینی قرار نمی گرفت. برخلاف جشنواره فیلم فجر که مثلا فیلم ها تا زمان نمایش در روزهای پایانی هم پذیرفته شده و بارها جدول آثار بخش مسابقه جابه جا می گردد و یا فیلمی تنها با یکی دو سکانس یا به صورت نسخه بدون صدا و یا حتی به صورت راف کات به نظر هیئت انتخاب رسیده و برای بخش اصلی پذیرفته می شود!!!

    عکس یادگاری فرهادی با سرمایه گذاران فیلم "فروشنده" ؛ از راست : الرمیحی (نماینده خاندان امیر قطر و انستیتو فیلم دوحه) ، حنا عیسی (از مسئولین انستیتو فیلم دوحه)، اصغر فرهادی و الکساندر مالت گای (نماینده کمپانی ممنتو و اتحادیه اروپا)

    اما گویا جشنواره هایی همچون کن هم علیرغم تمامی شعر و شعارهای شداد و غلاظ، چندان با جشنواره فیلم فجر خودمان تفاوتی ندارد و آنگاه که پای سفارش و پارتی بازی به میان بیاید، همه قواعد و قوانین و ضوابط به سهولت شکسته می شود!

    از همین روی اکثر همین فیلم های سفارشی وارد بخش های رقابتی و اصلی جشنواره شده و اغلب جوایزی هم دریافت کردند. همچون "اوه" ساخته پال ورهوفن، "دختر ناشناس" به کارگردانی برادران داردن، "فارغ التحصیلی" ساخته کریستین مونجیو که همان موضوع روابط پنهانی و تعرضات جنسی را دستمایه خود قرار داده بودند و فیلم "فارغ التحصیلی" جایزه بهترین کارگردانی را بدست آورد یا آثاری همچون "سگ ها" از بوگدان فلوریان میریکا، "راهب" ساخته هدی بن یامینا، "بیگانه" ساخته واچه بولگوریان که موضوع تحقیر هویت ملت های شرق و سنن و آیین و باورها و ارزش های آنان را در برابر برتری و قوت فرهنگ و هویت غربی زمینه داستان پردازی خود کرده بودند.

    نکته حیرت آور آنکه هر 7 فیلمی که با سرمایه های حدود 5 میلیادری (برای هر کدام) از سوی "انستیتو فیلم دوحه" (وابسته به خاندان امیر قطر) ساخته شدند، جایزه دریافت کرده یا مورد تجلیل و تقدیر قرار گرفتند:

    یعنی علاوه بر فیلم "فروشنده" که دو جایزه بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر مرد بخش مسابقه را گرفت و فیلم سنگاپوری "شاگرد"که نامزد دریافت جایزه بخش نوعی نگاه بود، فیلم "سگ ها"از رومانی جایزه فدراسیون بین المللی منتقدان (فیپرشی) را گرفت، فیلم فرانسوی "راهب"، جایزه اول بخش نوعی نگاه یعنی دوربین طلایی را دریافت نمود، جایزه بزرگ هفته منتقدان به فیلم "میموساس" از مراکش و اسپانیا رسید، جایزه SACD به فیلم کامبوجی/ فرانسوی "سرزمین الماس" اختصاص یافت و فیلم لبنانی فرانسوی "بیگانه" هم جایزه بزرگ ریل را از آن خود کرد.

    گزارش نماینده انستیتو فیلم دوحه از نمایش فیلم "فروشنده" و نحوه سرمایه گذاری این انستیتو برروی فیلم اصغر فرهادی

     

    و برای هر یک از این موفقیت ها، الرمیحی (نماینده انستیتو فیلم دوحه و خاندان امیر قطر) در کنار عوامل فیلم های یاد شده، برروی فرش قرمز رفته و چپ و راست عکس انداخت!

    شاید هیچ گاه اغلب جوایز جشنواره کن، تا این حد به صورت گل درشت و غلو آمیز به طرف فیلم های سفارشی سرازیر نشده بود. شاید چنین امری در طول تاریخ جشنواره ها بی سابقه باشد که مدیران آن، همه سابقه و اعتبار هفتاد ساله خود را برای پول اعراب قطری و سعودی زیر پای گذارده و جشنواره و جوایز خود را دربست دراختیار آنان بگذارند!


    0 0


    0 0


    0 0


    0 0

     

    ریشه های تاریخی صهیون

     

    محدود دانستن پدیده شیطانی صهیونیسم به اسراییل ، همانقدر ساده اندیشی است که بخواهیم تمامی عملکرد امپریالیستی ایالات متحده را ناشی از رییس جمهوری آن بدانیم. شاید ترویج این نوع نگرش به صهیونیسم از سوی کانون ها و محافل پنهان صهیونی از آن رو باشد که ساده اندیشان را اقناع کرده و از افشای همه ماهیت سیاه و تاریک این فرقه مخوف و ضد بشری مانع شوند. از همین رو بود که حضرت امام خمینی (ره) از همان نخستین اعلامیه ای که در مهرماه 1341 و در روزهای آغازین نهضت صادر کردند ، در حالی که شاه را نصیحت می کردند اما بر مقوله صهیونیسم و مبارزه با آن تاکید می ورزیدند. این در حالی بود که تا آن زمان هیچ یک از نیروهای سیاسی اعم از چپ و راست ، چنین واژه ای را به کار نبرده بودند.

    در طول 4 سری و 104 قسمت از مجموعه مستند "راز آرماگدون" که طی سالهای 1387 تا 1390 از شبکه های مختلف تلویزیون پخش شد و هنوز در حال نمایش هفتگی از شبکه  جهانی الکوثر است ، تلاش گردید تا براساس اسناد و مدارک و شواهد معتبر مکتوب و تصویری و صوتی از منابع مختلف خارجی و داخلی ، ریشه ها ، ماهیت و ابعاد مختلف تاریخی ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی پدیده صهیونیسم ارائه و توسط کارشناسان و اساتید ایرانی و خارجی تحلیل شود. شاید از همین جهت این مجموعه بازتاب های شگفت انگیزی خصوصا در میان مخاطبان خارجی یافت و هزاران وب سایت و تلویزیون اینترنتی به آن پرداختند.

    بی مناسبت نیست به بهانه روز جهانی قدس ، بخش هایی از قسمت اول سری دوم این مجموعه که تحت عنوان "ارتش سایه ها" در ماه رمضان سال 1388 از شبکه خبر پخش شد و در پاییز همان سال نیز از شبکه 3 سیما تکرار گردید را در این وبلاگ بازخوانی کنیم. گفتنی است  سعید مستغاثی ، نویسنده و کارگردان این مجموعه و رضا جعفریان ، تهیه کننده آن بود.

    شاید باورکردن آن قدری دشوار باشد ، اما واقعیتی است که وجود دارد. این واقعیت، بعد ایدئولوژیک عملکرد امروز نظام سلطه جهانی در خاورمیانه و دیگر نقاط جهان است که در واقع ریشه در اعتقادات صهیونی دارد.شاید از همین روست که هم جرج بوش و هم وزیر خارجه اسراییل جنگ های تجاوزکارانه خود را بیش و پیش از هر عنوانی جنگ ایدئولوژیک می خوانند. ایدئولوژی که بیش از 4 قرن است به شکلی بطئی در دل آیین ها و ادیان و مذاهب الهی پیشروی و نفوذ کرده تا بتواند آنها را مسخر خود گردانیده و از آن طریق پیروان آن ادیان  را برای آرمان های شوم و شیطانی خویش در تسخیر کره ارض بسیج کند. اعتقادات و باورهایی که در طول این 4 قرن با تحریف در ادیان و مذاهب ، صدها و هزاران فرقه جعلی و دست ساخته به نام معنویت و ایمان به وجود آورده تا به تدریج یکتاپرستان را همچون دوران جاهلیت به سوی شرک و بت پرستی و این بار از نوع مدرنش سوق داده که آنان را به مانند سربازان خویش در ارتشی پنهان برای در اختیار گرفتن ذهن و فکر و سپس روح و جان آدمیان به کار گرفته و نقشه های دیرین خود جهت حکومت جهانی را جامه عمل بپوشانند.

    واین کهن ترین و اصلی ترین تهاجم فرهنگی سپاه کفر و شرک به جبهه توحید است که همواره محور تمامی تهاجمات و یورش ها و جنگ های ضد بشری بوده و هست. از همین جاست که اساس تهاجم فرهنگی دیروز و امروز را می توان در همان اعتقادات و باورهای صهیونی جستجو کرد و به تحلیل نشست. اما این اعتقادات و باورهای صهیونی چه بوده که در طول قرون گذشته همیشه به عنوان بیرق ارتش شیطانی و نیروی شر در مقابل آرمان های انسانی قرار گرفته است.

    این کدام اندیشه و تفکر جهنمی است که در طی این قرن های سپری شده ، محور و ستون فقرات کثیف ترین اقدامات فاجعه بار ضدبشری تاریخ معاصر قرار داشته است اعم از به برده کشیدن سیاهان  و قتل عام رنگین پوستان و غارت ثروت ملل و تجارت تریاک و اساسا  پدیده شومی به نام استعمار که بیش از 400 سال است دنیا را به خاک و خون کشیده و جنگ های خانمان سوز و دیوانه واری را به جامعه بشری تحمیل نمود و نمونه های آن را هر روز بیشتر و بیشتر در کنار و پیرامون خود می بینیم.

    این چه فکر و طرح و راهی است که اینچنین سبوعانه و وحشی بر هرگونه بارقه های انسانیت تاخته است تا بالتبع ابلیس ، اشرف مخلوقات خداوند را به سوی تباهی سوق دهد؟ و اینک به عنوان عامل اصلی هرگونه انحراف و گناه و قتل و غارت و ترور و وحشت شناخته می شود؟

    در واقع می توان گفت پدیده شیطانی صهیون پس از اینکه گروهی از جادوگران فرعونی که در زمره پیروان  حضرت موسی (ع) در آمده بودند تا در میان یاران آن حضرت اختلاف بیندازند، از قوم ایشان جدا شده و  پیرامون سامری و گوساله  معروفش تجمع کردند، شکل ابتدایی خود را یافت. آنها در آغاز دین یهود را بهانه و خاستگاه خود قرار دادهد بودند اگرچه حضرت موسی (ع) نفرینشان کرد و آنها در میان مشرکان فرعونی باقی ماندند و همواره مترصد بودند تا اقلیت بسیار اندک خود را با شرارت و اعمال شیطانی در مقابل اکثریت دیگر ادیان الهی در موضع قدرت بنشانند. از همین رو ابتدا با اختلاف اندازی و استفاده از اعتقادات دین یهود ، پیروان دیگر ادیان را به جان هم انداختند و سپس با انباشت سرمایه های نامشروع حاکمیت خویش را در بازارها و شریان های اقتصادی اروپا که نبض دربارها را نیز در دست داشت ، گسترش دادند. یکی از نخستین اقداماتشان برای برافروختن جنگ در میان پیروان ادیان توحیدی ، جنگ های صلیبی بود. آنها از همین جنگ های صلیبی برای نفوذ در میان مسیحیت که اکثریت قابل توجهی از متدینین الهی را شامل می گردید، استفاده نموده و نخستین تخم های نفاق را با به خدمت گرفتن گروهی از شوالیه های صلیبی ، تحت عنوان شوالیه های معبد سلیمان  در دین عیسوی کاشتند. شوالیه های معبد خود و دست آموزانشان را تحت عنوان نگاهدارنگان راز جام مقدس و نسل حضرت عیسی مسیح(ع) در سراسر اروپا پراکندند و بنیاد فرقه های مخفی و مرموزی همچون فراماسونری و کابالا، به مثابه بازوهای سیاسی تفکر صهیونی  گشتند.

    تهاجم دوم و شاید سنگین ترین تهاجم فرهنگی اندیشه صهیون به مسیحیت در اوایل قرن شانزدهم تحت عنوان پروتستانتیزم  شکل گرفت و یکپارچگی مسیحیت تحت تاثیر انشقاقی مهلک قرار گرفت . اندیشه های مسیحی با آموزه های صهیونی آمیخته گشت و پروتستانتیزم به عنوان شاخه تهاجمی و ریشه بسیاری از فرقه های شبه مسیحی با تفکر صهیونی حیات خود را در دل مسیحیت و با جذب دهها میلیون پیرو جدید برای اندیشه شیطانی صهیونیسم آغاز کرد. نگاهی گذرا به شکل گیری این بنیاد صهیونیسم امروزی می اندازیم:

    قرن 15 میلادی: در این قرن، یهودیان از تمدن مسیحی اروپا طرد شده، مجبور شدند در مناطق محصور (گتو) زندگی کنند. کلیسای کاتولیک، سقوط اورشلیم و پراکنده شدن قوم اسرائیل را مجازاتی از جانب خداوند می‌دانست که به دلیل بر صلیب کشیدن مسیح بدان گرفتار شده‌اند، از این‌رو کوشید تا یهودیان را از اروپا بیرون براند یا آنان را از آیین یهود برگرداند که در کشورهایی مثل پرتغال و اسپانیا، این اتفاق رخ داد.

    قرن 16 میلادی: در این قرن، جنبش اصلاح دینی (پروتستانیسم) جریان مسیحیت یهودی را پدید می‌آورد. «مارتین لوتر» مؤسس پروتستانیسم، در سال 1533 کتاب "مسیح یهودی متولد شد" را به رشته تحریر درآورد و به یهودیان به عنوان فرزند پروردگار اعتبار بخشید و عهد قدیم را مرجع والاترین اعتقادات مسیحی دانست. در سال 1538 وقتی به دستور «هنری دوم»، انگلستان از کلیسای کاتولیک جدا شد، مسیحیت یهودی همراه با جنبش اصلاح دینی در انگلستان رونق یافت.

    در قرن شانزدهم، اعتقاد به طرح خداوند برای پایان تاریخ، از سوی مسیحیت یهودی وارد مناقشات مذهبی شد. براساس این اعتقاد، تاریخ خداوندی با ظهور مسیح و آغاز هزارة خوشبختی آغاز خواهد شد. در این میان کتاب دانیال نبی(عهد قدیم) و مکاشفات یوحنا (عهد جدید) مورد تفسیر جدید قرار گرفت که بر اساس آن، پیش از آمدن مسیح برای حکومت بر جهان در هزارة خوشبختی، دو گام عظیم برداشته خواهد شد:

    الف ـ بازگشت یهودیان به صهیون (اورشلیم)،

     ب ـ ساخت معبد سلیمان.

     

     از این رو، انگلستان در قرن شانزدهم، این رسالت مقدس را بر عهده گرفت تا یهودیان را پیش از آمدن مسیح و حکومت بر جهان، به اورشلیم اعزام کند. این خیزش، در دوران رنسانس رونق بیشتری یافت. «جان لاک» ـ بنیان‌گذار لیبرالیسم ـ «روسو» ـ فیلسوف قراردادهای اجتماعی ـ «کانت» و «جان میلتون» همگی طرفدار اندیشة تأسیس اسرائیل بودند. از این رو، جنبش صهیونیزم مسیحی چند دهه پیش از صهیونیزم یهودی (1879) شکل گرفت.

    در قرن 17 میلادی، با مهاجرت پیوریتن‌ها به آمریکا، این جنبش به اوج خود رسید. آنها این تفکر را با خود به آمریکای کشف شده بردند و آن را «اسرائیل جدید» نامیدند. به زبان عبری نماز می‌خواندند و نام فرزندانشان را از داستان‌های تورات انتخاب می‌کردند. اوّلین کتابی که در آمریکا منتشر کردند مزامیر داوود بود. با قتل‌عام سرخ‌پوست‌ها، یک کشور بزرگ برای جنبش مسیحیت یهودی‌گرا که از انگلستان شروع شده بود، پدید آمد.

    در قرن هجدهم، تفکر مسیحی بنیادگرا مبتنی بر بازگشت یهود به فلسطین، برای پایان تاریخ و آغاز هزارة خوشبختی با ظهور مسیح، جایگاه ویژه‌ای در فرهنگ آمریکایی و وجدان مردم آنجا یافت.

    در قرن نوزدهم، صهیونیسم مسیحی آمریکایی در مورد اقامت یهود در فلسطین از دیگران پیشی گرفت. رهبر این حرکت «ویلیام بلاکستون» ـ مبلغ مسیحی پروتستان ـ بود که طیّ نامه‌ای به «هریسون» ـ رئیس‌جمهور آمریکا ـ از وی خواست برای بازگرداندن یهودیان به فلسطین دخالت کند. موضع بلاکستون حتی شدیدتر از «هرتزل» ـ مؤسس صهیونیسم یهودی ـ بود که اندیشه ایجاد یک سرزمین قومی را برای یهودیان در قبرس یا اوگاندا پیشنهاد می‌کرد. بلاکستون نسخه‌ای از تورات را که صفحاتی از آن را علامت زده بود، برای هرتزل فرستاد و به او یادآوری کرد که تورات، فلسطین را به عنوان سرزمین موعود برای قوم برگزیده تعیین کرده است.

    در قرن بیستم این اندیشه در اعتقادات دینی و فرهنگ مردم آمریکا رسوخ کرد و به دولت‌مردان هم راه یافت. «جیمی کارتر» در مارس 1979 در پارلمان اسرائیل گفت:

    "...هفت تن از رؤسای جمهور آمریکا به این حقیقت ایمان آورده‌اند که روابط آمریکا و اسرائیل فراتر از یک رابطه خصوصی است. این رابطه در وجدان، اخلاق، دیانت و معتقدات مردم آمریکا ریشه دارد. ما میراث تورات را با شما تقسیم می‌کنیم..."

    از ابتدای سال 1976، رشد و گسترش مسیحیت سیاسی بنیادگرا ـ اصطلاحاً راست مسیحی ـ شدت گرفت. به طوری که بین یک پنجم تا یک سوم آمریکاییان از نو غسل تعمید به جای آوردند که به «مسیحیان از نو متولد شده» معروفند. پیروان کلیساهای افراطی و انعطاف‌ناپذیر افزایش یافت، شبکه‌های تلویزیونی مذهبی (مثل CBN) و کلیساهای تلویزیونی تأسیس شد. سازمان‌های راست مسیحی، گفتمان اصول‌گرایانه‌ای را آغاز کردند که مضمون آن، آماده ساختن آمریکا برای بازگشت مجدّد مسیح و پایان جهان بود. بازگشت یهودیان به قدس پس از جنگ 1967، نشانه‌ای از صحت پیشگویی‌های تورات و گام ماقبل آخر بازگشت مسیح، یعنی بازسازی معبد سلیمان تلقی گردید. رونالد ریگان، نامزد حزب جمهوری‌خواه در سال 1980 با کشیش بیلی گراهام، رهبر سازمان اکثریت اخلاقی ائتلاف نمود و بدین ترتیب در انتخابات پیروز شد. بالاتر اینکه حزب جمهوری‌خواه در انتخابات مقدماتی ریاست‌جمهوری در سال 1988، اصلاً به یک کشیش ـ پت رابرتسون رهبر ائتلاف مسیحی ـ اجازه داد که خود را نامزد نماید. این امر در انتخابات اوّلیه ریاست جمهوری در سال 2000 نیز تکرار شد و «گری‌بوئر» نماینده راست مسیحی خود را نامزد کرد. کشوری سکولار که جریانات بنیادگرا در جهان اسلام را سرکوب می‌کند و خواستار جدایی دین از سیاست در ایران است، خود گام‌هایی برمی‌دارد که احتمالاً در دهة آتی، رئیس‌جمهور آمریکا یک کشیش بنیادگرا و یک مسیحی صهیونیست خواهد شد!

    گرچه این کشیش‌ها نتوانستند رأی حزب را با اکثریت کسب کنند، امّا کاندیدای حزب ـ بوش ـ که نماینده این جریان است و با کمک جنبش مسیحیت بنیادگرا و صهیونیسم رأی آورد؛ خود را سرباز مسیح می‌دانست و در همه اردوگاه‌های اشغالگران در عراق، تابلوی مسیح با حمایت تفنگ‌داران آمریکایی نصب کرده بود.

    بنابراین غرب جدید، فقط غرب فوق مدرن و سرمایه‌دار نیست، یک جریان قوی شبه مذهبی با اندیشه‌های توراتی برای پایان تاریخ است که هستة مرکزی آن ایالات متّحده و سپس انگلستان است که در حال تبلیغ این بنیادگرایی در مسیحیت کاتولیک اروپا نیز می‌باشد.

    پروتستانتیزم در وهله نخست با نفی اندیشه کاتولیسم ، تفکر مادی و سکولار را فرا راه پیروان خویش قرار داد و حیات دنیوی را بر زندگی اخروی ارجحیت بخشید تا انسان را از اهداف والای الهی منحرف گردانده و به سوی خود یا اومانیسم و مرزهای حقیر مادی محدود و محصور نماید.

    اصول و مبانى جریان اوانجلیسم این است که آمریکا را مسیح به وجود آورده  تا در آخرالزمان علیه ضد مسیح (دجّال یا آنتی کرایست) در جنگ نهایى مقدس آرماگدون بجنگد. از این رو آنها همواره خواستار یک آمریکاى قدرتمند و مقتدر مى باشند و از افزایش بودجه نظامى حمایت مى کنند. آنها حضور نظامى آمریکا در مناطق مختلف جهان را ضرورى مى دانند. آنها در سخنرانیهاى دینى خود ترویج مى کنند که قدرتهاى شیطانى مى کوشند آمریکا را نابود نمایند. اوانجلیست ها با تبلیغات گسترده در دهه اخیر، احساسات عمیق را براى جنگ آرماگدون به وجود آورده اند. آنها هر کسى را که با آنها موافق نباشد ضد دین، ضد مسیح و ضد اخلاق معرفى مى کنند و به هواداران خود آموزش مى دهند که از مخالفان خود تنفر شدید داشته باشند. نمونه این تنفر را همین چندی پیش در عمل جنایتکارانه آندریاس برویک و کشتار بیش از 100 نفر از جوانان و نوجوانان نروژی (که فقط نسبت به نژادپرستی اسراییل اعتراض کرده بودند) مشاهده کردیم. برویک عضو رسمی تشکیلات ماسونی و لژ سنت جان در اسلو بود و خود را یکی از شوالیه های معبد می دانست. تفکرات او به بنیادگرایان انجیلی ( مسیحیان صهیونیست ) تعلق داشت ، همان تفکری که امروزه در اروپا توسط امثال آنگلا مرکل و نیکلاس سارکوزی رواج داده می شود. تفکری نژادپرستانه براساس آموزه های صهیونی و در ضدیت افراطی و شدید با اسلام و مسلمانان به خصوص شیعیان.

    آنها اعتقاد دارند که صهیونیستهاى یهودى فلسطین اشغالى در آغاز هزاره سوم میلادى دو مسجد اقصى و صخره در بیت المقدس را منهدم خواهند نمود و به جاى آن معبد بزرگ را بنا خواهند کرد. روزى که یهودیان مسجد اقصى و مسجد صخره در بیت المقدس را منهدم کنند جنگ نهایى آرماگدون به رهبرى آمریکا و انگلستان آغاز خواهد شد.


    0 0

     

    آخرین نسخه حقوق بشر آمریکایی!

     

    در ساعت 22/10 صبح روز یکشنبه 12 تیرماه 1367 درحالی که ناو هواپیمابر یو اس وینسنس وارد آب های ایران در خلیج فارس شده بود ، هواپیمای ایرباس مسافربری ایران که در سال 15/10 از فرودگاه بندرعباس به مقصد دوبی برخاسته بود و اینک به ارتفاع 14 هزارپایی رسیده بود را با دو فروند موشک زمین به هوا هدف قرار داد. هواپیمای یاد شده در چشم برهم زدنی از صفحه رادار محو شد و لحظاتی بعد جسد 290 مسافر و خدمه پرواز (که 66 کودک زیر 13 سال و 53 زن و 46 تبعه کشورهای خارجی جزو آنها بودند) به طرز دلخراشی بر پهنه آب های خلیج فارس شناور شد.

    مقامات آمریکایی ابتدا مدعی شدند که یک فروند هواپیمای جنگی اف-14 ایران را مورد اصابت موشک قرار داده اند! (مگر با ایران در جنگ بودند؟!!) و پس از مشخص شدن نوع هواپیما، اعلام کردند که هواپیمای ایرباس ایرانی از مسیر خود خارج شده بوده و اخطارهای مکرر ناو آمریکایی را نادیده گرفته است! (پس آن را آنهم نه در کنار مرزهای آمریکا، بلکه هزاران فرسنگ دور از مرزهای آمریکا و درون آب های ایران باید هدف موشک قرار می دادند!!!) .

    بعدا در گزارش های ایکائو (سازمان بین المللی هواپیمایی کشوری) مشخص شد که تقریبا تمامی اخطارهای مورد ادعای آمریکاییان برروی فرکانس هایی بوده که اساسا شنیدن آن برای تجهیزات هواپیماهای مسافربری غیر ممکن بوده  و از طرف دیگر معمولا هواپیماهای جنگی به خصوص اف-14 در آن ارتفاع پرواز نمی کنند، علاوه بر آن هواپیماهای مسافربری به طور مدام از خود علائمی مبنی بر غیر نظامی بودن ارسال می کنند و ضمن اینکه سرعت برخاستن و اوج گیری یک هواپیمای مسافربری کاملا با یک هواپیمای جنگی متفاوت است و کارشناسان نظامی حتی به صورت چشمی نیز می توانند آن را تشخیص دهند. اما گویا خدمه و کارشناسان و متخصصین ناو هواپیمابر یو اس وینسنس حتی با پیشرفته ترین وسایل دیده بانی و راداری نیز نتوانسته بودند، تفاوت های هواپیمای ایرباس مسافربری را با هواپیمای جنگی اف-14 تشخیص دهند!!!

    دریادار بازنشسته یوجین کارول از مرکز اطلاعات دفاعی آمریکا در همان زمان با اشاره به ماموریت ناو وینسنس گفت:

    "... ناو وینسنس اصولاً نمی‌بایست برای عملیات به خلیج فارس اعزام می‌شد. ما در حال جنگ با ایران نبودیم و هیچ اعلان جنگی میان دو کشور وجود نداشت. هواپیمای ایرانی در یک محدوده هوافضای بین‌المللی بر فراز آب‌های بین‌المللی بود و آمریکا حق نداشت آن را برای هر هواپیمای مشکوک یا غیرمشکوک منطقه جنگی اعلام کند، زیرا رسماً با ایران در حال جنگ نبود. دلیلی هم وجود نداشت که ایرباس ایرانی به پیام‌های هشدار ما پاسخ دهد...."

    لس آسپین نماینده دمکرات ایالت ویسکانسین و رییس کمیته نیروهای مسلح کنگرهُ ایالات متحده آمریکا در نوامبر ۱۹۸۸ براساس اطلاعات ذخیره شده بر روی ناو جنگی مستقر در خلیج فارس در مصاحبه‌ای با روزنامه نیویورک تایمز گفت:

    "... هیچکدام از ۹ مونیتور ناو هواپیمابر وینسنس ، هواپیمایی را در حالت حمله نشان نمی‌دهند. در هیچکدام از نوارها اثری از سیگنال مود ۲، مورد استفاده هواپیماهای نظامی، وجود ندارد. همه دستگاه‌ها در حال نشان دادن یک فروند هواپیمای ایرباس در حال اوج گیری هستند..."

    ایالات متحده آمریکا اگرچه تحت فشارهای بین المللی بخشی از خسارات قربانیان حادثه حمله به سقوط ایرباس ایرانی را (تحت عنوان کمک بلاعوض!) پرداخت اما هیچگاه اشتباه خود را به گردن نگرفت و عذر خواهی نکرد. در حالی که در مقابل، به جنایتکاران این حادثه مدال لیاقت و شجاعت و مبارزه اعطاء کرد!!

    در سال 1990(دو سال پس از سرنگونی هواپیمای ایرباس ایرانی)، آدمیرال ویلیام راجرز فرمانده ناو وینسنس به خاطر انجام خدمات برجسته به ایالات متحده آمریکا از دستان جرج بوش پدر، مدال لژیون لیاقت دریافت کرد و خدمه ناو یاد شده، مدال مبارزه گرفتند که به گفته شبکه تلویزیونی History Channel  این مدال به افرادی داده می شود که بتوانند "...با دقت و سرعت آتش بگشایند..."!!

    نکته جالب این بود که وقتی در پاسخ به درخواست ایران، در 25 تیرماه جلسه شورای امنیت تشکیل شد، جرج بوش پدر به عنوان نماینده آمریکا اعلام کرد که مشکل اصلی در خلیج فارس، ایران است که به قطعنامه های شورای امنیت پاسخ نمی دهد! و تقریبا بقیه اعضای شورای امنیت نیز این سخن بوش را تایید کرده و آن را علت اصلی حمله موشکی آمریکا به هواپیمای مسافربری ایران دانستند!!!

    در قطعنامه ای که در پایان جلسه فوق الذکر صادر شد ، ضمن ابراز تاسف از سقوط هواپیمای مسافربری ایران و کشته شدن 290 نفر مسافرین و خدمه آن، با بازماندگان این حادثه اظهار همدردی شده بود! از تصمیم ایکائو مبنی بر اعزام گروه حقیقت یاب حمایت کرده و از اعضای کنوانسیون 1944 شیکاگو درخواست شده بود قوانین هوانوردی را رعایت کنند!! و بالاخره اینکه در پایان قطعنامه خواستار پذیرفتن قطعنامه 598 از سوی ایران شده بود!!!!

    پس حقوق بشر؟ 290 انسان بیگناه؟ حمله موشکی به هواپیمای مسافربری؟ حضور ناوهای آمریکایی در آب های خلیج فارس؟ برای ایجاد آرامش و صلح؟! آیا حمله موشکی فوق به هواپیمای مسافربری ایران یک اشتباه بود؟ پس اعطای مدال های لیاقت و مبارزه و ... به فرمانده و خدمه ناو مذکور چه صیغه ای بود؟!!

    آیا این اولین و آخرین اشتباه آمریکاییان بود؟ مثل بمب های اتمی هیروشیما و ناکازاکی؟ مثل میلیون ها تن بمبی که بر سر مردم ویتنام ریختند؟ مثل 75 میلیون گالن مواد شیمیایی فاکتور نارنجی که در آسیای جنوب شرقی فرو ریختند؟ مثل یک و نیم میلیون نفری که در عراق به کشتن دادند؟ یا مثل همین اورانیوم ضعیف شده ای که در گلوله هایشان به کار می برند و دیروز در بالکان و امروز در عراق، در حال بوجود آوردن نسخه وحشتناک تری از هیروشیما و ناکازاکی هستند؟ واقعا در کجای منشور حقوق بشر چنین قواعد و اصولی نوشته شده؟ چگونه می توان چنین صحنه ها و نقاط تاریک تاریخ را به فراموشی سپرد؟ چگونه می توان نادیده گرفت و در خیال و توهم سیر کرد؟ چطور می توان خود را به ندانستن و نفهمیدن زد و بعد ادعای روشنفکری و تخصص و تفکر و اندیشه داشت؟!


    0 0

     

     

    برگی دیگر از حقوق بشر آمریکایی!

     

     

    پیش توضیح : با پوزش و عذر خواهی از کاربران گرامی به دلیل تصاویر دلخراشی که برای مستند شدن مقاله در این مطلب قرار داده شده است.

    ساعت 15/16 روز هفتم تیرماه 1366 درحالی که مردم شهر کوچک سردشت واقع در شمال غربی ایران ، در حال زندگی معمولی خود به سر می بردند، 4 فروند هواپیمای رژیم صدام به این شهر ، حومه و روستاهای اطراف آن حمله کرده و 6 بمب شیمیایی دو قلو حاوی 550 تن گاز خردل ارسینیک دار معروف به گاز خردل کثیف  . این نخستین حمله با سلاح های کشتار جمعی به یک شهر، پس از فاجعه اتمی هیروشیما و ناکازاکی بود که در سال 1945 توسط ارتش ایالات متحده آمریکا اتفاق افتاد.

    در بمباران شیمیایی سردشت از مواد شیمیایی مانند گاز خردل که تخریب کنده اعصاب است و حداقل 50 سال در محیط باقی می ماند در ترکیب با گاز ارسنیک استفاده شد که ضایعات ریوی و تاول های شدید پوستی ایجاد می کند. بیش از 8000 شهید و مجروح از بمباران شیمیایی سردشت باقی ماند که جراحت های فوق العاده سخت و دلخراشی برداشتند.

    اما در کمال شگفتی این جنایت صدام در سردشت همانند جنایات بیشمارش در حق مردم ایران در به اصطلاح دادگاهی که برای وی تشکیل دادند، هیچگاه مورد رسیدگی قرار نگرفت. تنها موردی که در آن به اصطلاح دادگاه به بمباران شیمیایی سردشت اشاره شد، پخش نواری از مکالمات علی حسن المجید، پسر عموی صدام (معروف به علی شیمیایی) با صدام بود درباره بمباران سردشت و در آن نوار، صدای علی شیمیایی شنیده می شود که به صدام می گوید :

    "... چه کسی می خواهد حرف بزند؟ جامعه جهانی ؟ ...با سلاح شیمیایی همه را خواهیم کشت..."

    و بعد صدایی که گفته شد متعلق به صدام است، می گوید :

    "... بله موثر است ، مخصوصا در مورد کسانی که ماسک نمی زنند ..."

    پس از آن صدای علی شیمیایی می آید که می گوید : "... با سلاح شیمیایی همه آنها را خواهیم کشت..."

     

    اما پس از فاجعه بمباران شیمیایی سردشت که بعد از بمباران اتمی هروشیما و ناکازاکی بیسابقه به شمار آمد، صدایی از هیچیک از اعضای به اصطلاح جامعه جهانی درنیامد! از سوی شورای امنیت و یا مجمع عمومی سازمان ملل حتی یک صدای اعتراض برنخواست!!  گویا علی شیمیایی از پیش می دانست که این به اصطلاح  جامعه جهانی سخنی نخواهد گفت و اعتراضی نخواهد کرد. این همان جامعه ای است که در طی سالهای اخیر با صدور بیانیه و اعلامیه و قطعنامه بارها و بارها ایران را به خاطر رعایت به اصطلاح آزادی همجنس گرایان و بهاییان متهم به نقض حقوق بشر کرده است. این همان جامعه ای است که امروز امثال داعش و تکفیری ها را مجهز و تسلیح می کند و فضای رسانه ای در اختیارشان می گذارد (درحالی که به راحتی کمپین های مخالفت با صهیونیست ها و یا حمایت از امام را حذف می کند). این همان جامعه ای است که به سهولت، نفت غصبی را از داعشی ها می خرد، با نفت کش هایش به بنادر اروپایی می برد و پول آن را نقد و تمام و کمال به تروریست های وحشی اجاره ای می پردازد در حالی که ایران حتی نمی تواند یک سنت از پول نفت فروخته شده اش را دریافت دارد!!!

    بله در آن سال و طبق روال معمول، سازمان ملل و شورای امنیت و جامعه به اصطلاح جهانی در قبال کاربرد خشن ترین سلاح های کشتار جمعی از سوی صدام علیه مردم بیگناه و بی پناه سردشت، هیچ قطعنامه و یا بیانیه ای صادر نکرد.

    اما چند سال بعد با افشای اسناد مراکز تامین سلاح های شیمیایی و کشتار جمعی برای صدام، پاسخ سوال های متعدد از مجامع به اصطلاح جهانی داده شد. براساس اسناد یاد شده، کشورهای هلند، آلمان، سوئد، اسپانیا، انگلیس، فرانسه (از اعضای اصلی اتحادیه اروپا) و همچنین ژاپن  از طریق 445 شرکت خود، در تجهیز ارتش صدام به سلاح های شیمیایی و کشتار جمعی نقش عمده ای داشتند.

    همچنین در برخی دیگر اسناد منتشر شده، از مشارکت ۸۵ شرکت آلمانی، ۱۹ شرکت فرانسوی، ۱۸ شرکت بریتانیایی و ۱۸ شرکت امریکایی با رژیم بعث عراق در زمینه ساخت و تولید سلاح های شیمیایی پرده برداشته شده است.

    اما در همان سالها و پس از آن، برخی مجروحان شیمیایی ایران به همین کشورها اعزام شده و در آنجا مورد معالجه و درمان قرار گرفتند! این چه پارادوکسی است که هم با ارسال بمب های شیمیایی اقدام به کشتار و قتل و جراحت کنند و هم مجروحین را به معالجه فرا خوانند!! اما برخی اخبار، مصاحبه های انجام شده و اسنادی  که طی سالهای بعد منتشر گردید، این پارادوکس را نیز حل کرد. ضمن اینکه از برخی تلاش ها و اقدامات پزشکان و کادر پزشکی در کشورهای یاد شده نمی توان گذشت و سپاسگزار نبود اما قطعا آنها هم نمی دانستند که گزارشات پزشکی شان از میزان و کیفیت جراحت مجروحین شیمیایی ایران، در اختیار کارشناسان و متخصصین همان شرکت ها و کارخانجات سازنده مواد و بمب های شیمیایی قرار می گیرد تا عملکرد و تاثیر گذاری سلاح های خود را تصحیح و بهبود بخشند!

    توحید اصغر زاده از کارشناسان و پژوهشگران در این مورد می گوید:

    "...کشورهایی مانند آلمان، هلند، بلژیک و اسپانیا، این سلاح ها را در اختیار صدام قرار دادند اما ظاهرا در پذیرش مصدومین شیمیایی ما و معالجه آنها، چهره انسان دوستانه ای به خود گرفتند. من در ارتباط با مصدومینی که به اسپانیا بردند به سندی دسترسی پیدا کردم که نوشته یکی از مصدومین کرد است. او با نهایت انصاف می گوید که در آنجا به ما خیلی محبت کردند اما البته سودی که از تحقیقاتی که روی ما انجام می دادند، بسیار بیشتر از اینها بود. من در تحقیقاتی که کردم به این نتیجه رسیدم که در این واقعه فرآیندی پنهان وجود دارد. به این شکل که این کشورها سلاح های شیمیایی را در اختیار صدام قرار می دادند تا مردم ما را بکشند و مصدوم کنند و سپس تحت عنوان درمان، تحقیقات خود را انجام دادند و چندان برایشان مهم نبود که فرد مورد مطالعه، کرد ایرانی باشد یا نباشد. برای آنها، همه فقط یک مورد مطالعاتی بودند..."

     

    یعنی ماجرای کمک های شیمیایی کشورهای اروپایی و آمریکایی به صدام علاوه بر اهداف سیاسی و نظامی، یک میدان آزمایش انواع و اقسام سلاح های شیمیایی و کشتار جمعی هم بود. در واقع مردم ایران برای غربی ها و کمپانی هایشان، حکم موش آزمایشگاهی را داشتند!!!

    حقیقتا چه عنوانی درخور نام نهادن بر چنین موجودانی است که حتی اطلاق نام حیوان و جانور نیز جفا به حیوانات و جانوران است که هرگز در حق هم نوع خود چنین توحشی به خرج نمی دهند.

    کارشناسان می گویند از طریق جست وجو در گورهای دسته جمعی و جمع آوری نمونه هایی از گاز خردل با استفاده از تکنولوژی تجزیه مولکولی و تطبیق آن با محصولات شرکت هایی که روی مواد شیمیایی متمرکز هستند، رد پای تولیدکنندگان گاز خردل را بدست آورده اند. با چنین بررسی هایی توانستند دریابند کدام کشور و حتی کدام کارخانه، مواد شیمیایی اولیه لازم برای گاز خردل را به عراق داده است.

    شرکت های فنوک ، هام ماماتسو ، فوتو نیکز کی کی ، نک ، اوزاکا و وایدا در ژاپن از جمله شرکت های اصلی تجهیز کننده صدام بودند.

    در هلند شرکت های کی اس بی هلند ، دلف اینستر متزان در برنامه تسلیحاتی شیمیایی و لجستیک نظامی و ساخت آزمایشگاههای نظامی وزارت جنگ صدام نقش عمده ای داشتند.

    شرکت "مل کمی" آلمان به گفته "آبا وزند" از مدیران ارشد آن ، تنها در سال 1984 (یعنی 1363 در اوج جنگ تحمیلی صدام علیه ایران) معادل 10 میلیون دلار مواد شیمیایی را به عراق صادر کرد. طبق اسناد دفاتر این شرکت، در فهرست سفارش خرید عراق، هزار تن کلرور نیونیل، بیست تن فلوئور هیدروژنه پتاسیم، شصت تن اکسی کلرور فسفر، پنج تن اسید فلئوریدریک و صد و پنجاه تن الکل ایزو پروپیل به چشم می خورد. اسناد دادگاه آلمان نشان می دهد که همه این موارد به مجتمع "سامرا" ارسال شده و در تولید گاز خفه کننده مورد استفاده قرار گرفته است.

    در همان دوره در جستجویی در آلمان غربی سابق، دفاتر ۱۲ شرکت این کشور را که متهم به فروش تسلیحات شیمیایی به عراق بودند بررسی شد که در جریان این بررسی‌ها مدارک و شواهد فراوانی به‌دست آمد که این شواهد و مدارک در هزار پرونده مجزا ثبت شد.

    در کشور سوئد نیز شرکت "ساب اسکانیا" در برنامه موشکی و شرکت "آی بی بی" در زمینه تسلیحات کشتار دسته جمعی صدام را یاری کردند. همچنین شرکت اسپانیایی "آلاوساس یاکس پال" برای ماشه های الکترونیکی مخصوص انفجار بمب، ساخت فیوزها را برعهده داشته است.

    در کشور بلژیک شرکت های بازرگانی "کرافت مرکانتایل" و "پترولیوم فیلیپس" در زمینه تسلیحات شیمیایی و همچنین شرکت "اوئیپ اینسترومت" در زمینه لجستیک نظامی و ساخت آزمایشگاههای نظامی برای وزارت جنگ صدام همکاری داشتند.

    "گری ملهولین" استاد حقوق دانشگاه ویسکانسین آمریکا و مدیر پروژه ای به همین نام در 22 مارس 2000 اعلام کرد که عراق مجموعه ای از کلیدهای اضافی برای پرتاب بمب های شیمیایی را که برروی دستگاههای سنگ شکن کلیه نصب می شود به شرکت نظامی – الکترونیکی "تامسون لی اس اف"  سفارش داد. همچنین شرکت "اکسپال" در سال 1982 یک میلیارد ESP اسلحه به عراق صادر کرد.

     

    طبق گزارشی که در سال 1986 (1365) تهیه شده، یک فروند کشتی حامل 68 تن بمب شیمیایی متعلق به شرکت "اکسپال" هنگام بارگیری در بندر سانتاندر در اسپانیا متوقف شد ولی بعد به راه خود ادامه داد.این در حالی بود که در آوریل 1985 در پی یک حادثه هواپیمایی در یک پایگاه نظامی ناتو نزدیکی مادرید، هواپیمای بویینگ حامل بمب ناپالم و گاز خردل دچار سانحه شد (و از این جهت خبرش به خارج درج کرد). در پی این حادثه مشخص شد که شرکت "اکسپال" این سلاح های را تهیه کرده تا به عراق تحویل دهد.

    در فقره ای دیگر، پس از آنکه یک کشتی عراقی در بندر نرماندی فرانسه توقیف و ۳۵۰۰۰ تن دی‌متیل تسنوتات که از بندر لیورپول انگلیس به مقصد کویت برای تحویل به عراق توسط این کشتی حمل می‌شد، توقیف و ضبط شد، دولت انگلیس در ادعایی مضحک اعلام کرد که این مواد شیمیایی تنها برای تولید حشره‌کش! به عراق ارسال شده است!!

    از دیگر شریک جرم های صدام در به کارگیری سلاح های کشتار جمعی علیه ایران ، شرکت های چند ملیتی "گامسا" (تحت عناوین مکانوسا و تورنوسا) و "مارکینا –بیداسیا"  و همچنین شرکتی به نام "تکنولوژی بین المللی" بوده است.

    یک وجه مشترک تمامی این شرکت ها عضویتشان در مجموعه ای به نام ERT (مجمع سرمایه داران و صاحبان صنایع و کمپانی های بزرگ اروپایی) بود که در سال 1993  اتحادیه اروپا را بنیان گذاردند و پس از آن نیز اداره کننده واقعی این اتحادیه شدند.

    در سال 2012 دو مستند ساز جوان به اسامی فریدریش ماوزر و متیو لیتارت فیلم مستندی ساختند به نام "تجارت بروکسل: چه کسانی اتحادیه اروپا را اداره می کنند؟" و در آن با تکیه بر اسناد و فیلم های حیرت انگیزی که زیر پوشش خبر رساتی تهیه شده بود ، از هویت گروه مالی و اقتصادی ERT به عنوان اداره کنندگان واقعی اتحادیه اروپا ، پرده برداشتند.

    اما وجه مشترک دیگر کمپانی هایی که از آنها نام برده شد، حضور سرمایه داران و سرمایه گذاران بزرگ آمریکایی و یا نمایندگان آنها در هیئت مدیره، ریاست و یا بنیانگذاری آنها بوده است. شاید این موضوع بتواند پاسخ این سوال را هم بدهد در شرایطی که ظاهرا جامعه جهانی در برابر تجاوز عراق به ایران ابراز بی طرفی کرده بود! چگونه به طور همزمان و یکپارچه تقریبا مهمترین کمپانی های سازنده سلاح و مواد شیمیایی در غرب (که تقریبا اغلب آنها در تیول کمپانی های بزرگتر آمریکایی هستند) بعد از آزاد سازی خرمشهر ، به ارسال سلاح و تجهیز تسلیحاتی صدام اقدام کردند. درست پس از زمانی که تئوری معروف هنری کیسینجر (سیاستمدار کهنه کار آمریکایی) مبنی بر جلوگیری از پیروزی ایران در جنگ مطرح شد و کار تا آنجا پیش رفت که ناوگان پنجم آمریکا در خلیج فارس به طور علنی با ایران درگیر جنگ شد.

     

    در حالی که سیل سلاح های کشتار جمعی از سوی غرب ، اروپا و آمریکا به عراق سرازیر بود، ناوگان آمریکا در خلیج فارس ضمن حمایت از حملات مکرر عراق به جزیره خارک و پایانه های نفتی ایران، از صدور حتی یک قطره نفت ایران جلوگیری می کردند. چنانچه حتی دکل های نفتی ایران را مورد تهاجم قرار دادند و ناوهای ایران را غرق کردند. درست مثل امروز که اموال بانکی و مالی ایران در بانک های غربی بلوکه شده اما گردش مالی گروهک تروریستی داعش در سراسر جهان به خوبی صورت می پذیرد!!

    واقعا براساس کدام توافقنامه ، معاهده ، کنوانسیون و یا قرارداد بین المللی چنین هجمه جهانی از سوی کشورهای مدعی آزادی و حقوق بشر برای یاری رساندن به موجود وحشی به نام صدام علیه مردم مظلوم ایران صورت گرفت. در کدام پیمان بین المللی یا تعهدات جهانی و یا بیانیه حقوق بشری (که به کررات و دائما از سوی رسانه های وابسته غربی در بوق می شود) چنین جنایات بی سابقه ای مجاز شمرده شده است؟ آیا دیگر برای هیچیک از این معاهدات و قراردادها و کنوانسیون ها، پشیزی ارزش می توان قائل شد؟

    اما در کمال تاسف و تاثر ، امروز برای گوشه چشم نشان دادن از سوی چنین موجوداتی، برخی سر از پا نمی شناسند، یقه چاک می کنند و چنان ذوق زده شده اند که گویی قرار است از محبت انسان هایی متعالی بهره مند شویم. امروز برخی ذوق زدگان آنچنان در مدح و ستایش این موجودات خبیث می نویسند و می سرایند و می گویند که انگار با فرشتگانی آسمانی مواجه هستیم!!

    بعضی از این ذوق زدگان حتی از خود این موجودات نیز در به کرسی نشاندن مقاصد و مقصودشان بی تاب تر هستند و خود را به در و دیوار می کوبند که هر آنچه آنها می خواهند بپذیریم تا بلکه به ما رحم کنند و صدقه ای به ما بدهند!!!

    نمی دانم اگر دوستان ذوق زده کمی گذشته و تاریخ همین چند دهه کشور خود را مرور کرده و این همه دنائت و پستی و شرارت را در حق هموطنانشان بخوانند و بشنوند، آیا بازهم به مدیحه سرایی درباره آزادی و دمکراسی و حقوق بشر و رعایت اخلاقیات و ... در جوامعی که شریرترین موجودات عالم هم از سیاستشان احساس شرم می کنند، می پردازند؟

    واقعا اگر حوصله ندارید که به تاریخ معاصر نگاهی بیندازید و وقایع کشور و سرزمین خودتان را مرور کنید، لااقل اخبار رویدادهای یک دهه اخیر را البته از کانال های مختلف و معتبر مرور کنید، اتفاقاتی که در همین همسایگی و در کشورهای مجاورتان گذشت ...

    اگر آمریکائی ها بمب اتمی را ساختند و به اندازۀ یک حبه قند از اورانیوم در یک چهارم ثانیه، انرژی  فوق العاده ای آزاد شد که 60000 نفر را مردم ژاپن را یکجا به قتل رساند (رکوردی که ناسیونال سوسیالیست نازی هرگز به آن نرسید، ولی دموکراسی بخوبی از عهدۀ آن بر آمد) امروزه همین آمریکاییان در جبهه جدید جنگی خود از اورانیوم ضعیف شده در بمب ها و گلوله ها استفاده می کنند تا به قول خود از میدان جنگ خود با دشمن ، یک زمین سوخته به دست آورند!! آنها این رویکرد سبوعانه را در جنگ بالکان در دهه 90 نیز تجربه کرده بودند.

    استفاده از اورانیوم ضعیف شده علاوه بر موثرتر کردن نفوذ گلوله های مختلف سلاح هایی از قبیل تفنگ و تانک و توپ، به عنوان گیرنده های قوی اورانیوم در بدن قربانیان نیز عمل کرده تا همچون عملکرد بمب اتمی در کوتاه مدت، این بار در یک فاصله زمانی طولانی، حرث و نسل یک سرزمین و ملت را از بین برده و زمین سوخته حاصل آورند.

    در اینجا بخش هایی از فیلم مستندی به نام "زمین سوخته" که تصاویر تکان دهنده ای از بمباران هواپیماهای آمریکایی حین جنگ بالکان در دهه 90 و اشغال عراق در طول 10 سال اخیر نشان می دهد را عینا از روی تصاویر نقل می کنم:

    "...گامی که با اورانیوم ضعیف شده برداشته شد، فوق العاده بود، زیرا جدارۀ زره را می شکافت و علاوه بر این به دلیل اصطکاک، فلز به حال گداخته و مذاب در می آید و خدمۀ داخل تانک زیر باران مذاب قرار می گرفتند و به همین ترتیب تمام تجهیزات و مهمات موجود زیر باران فلز گداخته منفجر می شد...

    (فیلم دقیقۀ 20 و 9 ثانیه منفجر شدن تانک عراقی را نشان می دهد) چند ثانیه پس از اصابت گلولۀ اورانیوم ضعیف شده، تانک از درون منفجر می شود. خدمۀ تانک حتی فرصت خارج شدن هم نخواهند داشت، تصویری هست که خدمۀ یک تانک عراقی را نشان می دهد که کاملا سوخته و تا نیم تنه از برجک تانک بیرون خزیده، ولی برای او کار تمام شده بود، و نیم تنۀ جزغاله اش تنها روی برجک باقی می ماند.

    (تصویر دقیقۀ 20 و 22 ثانیه) کاپیتان ارتش آمریکا "دوگ راکی" توضیح می دهد :

    "... اورانیوم در لحظۀ اصابت راه خود را در ماده می پیماید و در داخل تانک در حالت التهاب و ذوب منفجر می شود، تحت چنین شرایطی هر چه که داخل تانک وجود داشته باشد می سوزد و یا در اصابت به مهمات موجب انفجار گلوله ها می شود، و تمام ساکنان تانک می میرند..."

    (تصویر دقیقۀ 21 و 2 ثانیه) یک گروهبان آمریکائی، "کارول پیکو" می گوید :

    "... در جنگ عراق من رانندۀ کامیون بودم، در اطراف باقیماندۀ تانک و کامیون های عراقی را می دیدم که زغال شده بودند، هنگامی عبور ما، از لاستیک چرخ ماشین ها هنوز دود بر می خاست. کاروان ما مجبور شد بین تمام ابزارهای نظامی که در حال سوختن بود، بیش از دو ساعت توقف کند. به همین علت از کامیون خارج شدم تا از صحنۀ دهشتناکی که می دیدم عکس بگیرم، آن چه می دیدم واقعا وحشتناک بود. نمی توانستم بفهمم چگونه تانکها به این شکل زغال شده اند؟ چرا؟ چرا تا این اندازه ذوب شده اند؟ (کارول آلبوم عکس هایش را نشان می دهد) ببینید، تانک زغال شده، ساختمان زغال شده، باقیماندۀ بدن، باز هم در این جا اجساد زغال شده را می بینید..."

     

    (دقیقۀ 22 و 42 ثانیه) در نتیجه اسلحۀ برتر، ببینید این شکل اورانیوم ضعیف شده با نوک نفوذ گر است.وقتی تعداد زیادی اورانیوم ضعیف شده پرتاب می شود، آنهایی که به هدف اصابت نکرده اند، زمین را آلوده می کنند، و بمب هائی که به هدف اصابت کرده اند، گرد و غبار اورانیوم تولید می کنند و هوا از مواد رادیو اکتیو اشباع می شود، سربازهائی که در منطقۀ بمباران شده بوده اند و یا آنهائی که از آنجا عبور کرده اند، عناصر اورانیوم را تنفس کرده اند.

    (تصویر دقیقۀ 23 و 48 ثانیه) کاپیتان ارتش آمریکا دوگ راکی" توضیح می دهد :

    "در این تصویر گروه اورانیوم ضعیف شده را با یک تانک  ام یک در عربستان سعودی می بینید. تانک را می بایستی به ایالات متحده بازگردانیم، من را در وسط گروه می بینید...تمام افرادی که در این تصویر می بینید، همه یا مرده اند و یا بیمار هستند. اطلاعاتی که دولت ایالات متحده در پاسخ به پرسش هایی مطرح کرده است، به ما می گفتند که هیچ خطری متوجه ما نیست، آنها تأیید کرده بودند که ذرات در هوا معلق نخواهند شد و اکسیدها به اندازه ای سنگین هستند که خطر تنفس کردن آن وجود ندارد. ولی تمام اکیپ یا مردند، یا بیمار شدند، و نتیجۀ این وضعیت از هم پاشیده شدن  خانواده ها بود."

    (تصویر دقیقۀ 24 و 23 ثانیه) "این تانک با گلولۀ 120 میلیمتری منهدم شده است، غباری که روی دیاپوزیتیو می بینید، گرد و غبار اورانیوم است. اکسید اورانیوم است. این موضوع کاملاً ثابت می کند که غبار اورانیوم می تواند به حالت معلق در هوا پراکنده شود و در نتیجه خطر بلعیدن آن از طریق تنفس هوا کاملا وجود دارد و وقتی بلعیده شود، برای چهار میلیارد و نیم سال آینده باقی خواهد ماند. به همین علت برای همه خطرناک است، نظامی و غیر نظامی. در این جا شما لباس مخصوص محافظتی را می بینید. در واقع هر فردی که بخواهد به فاصلۀ 25 متری کامیون و تانک و هر شیء دیگری که به اورانیوم ضعیف شده آلوده شده، نزدیک شود، باید آن را بپوشد.

    (تصویر یک سرباز آمریکائی روی یک تانک تخریب شدۀ عراقی دقیقۀ 25 و 37 ثانیه) این سربازی که روی تانک عراقی می بینید از اورانیوم ضعیف شده چیزی  نمی دانسته است، و نشان می دهد هیچ هشداری در این زمینه به سربازان داده نشده بوده است. این سرباز امروز بیمار است و مشکل تنفسی دارد، اختلالات نورولوژیک مثل دیگران. این فردی که در تصویر می بینید در اثر ابتلا به سرطان مرده است، ایالات متحده از درمان او خود داری کرده است."

    از دیدگاه ارتش آمریکا، سلاح های مجهز به اورانیوم ضعیف شده ، به اندازه ای مفید و مؤثر بود که با وجود تمام مخاطرات آن را به کار برد. برخی گمان می کنند که گویا اسرائیلی ها نیز به این سلاح مجهز بوده اند، و در جنگ 1973 آن را به کار برده اند، ولی با قطع نظر از این حدس و گمان، اورانیوم ضعیف شده برای نخستین بار در جنگ اول خلیج (خلیج فارس) در عراق و سپس در صربستان به کار برده شد. در افغانستان نیز این سلاح را به کار بردند و در سال 2003 دوباره  اورانیوم ضعیف شده را در عراق به کار بستند.

    (دقیقۀ 27) "تصاویر جنگ عراق و کوزوو برای تبلیغ در بازار اسلحه به نمایش گذاشته می شود تا نشان دهند که این سلاح ها، آزمایشات خود را در جنگ های واقعی پشت سر گذاشته اند. بمب هایی که در جنگ خلیج (خلیج فارس) به کار برده شده اند، برای تجار اسلحه مرجع تجارتی و تبلیغاتی به حساب می آیند." (در این فیلم می بینیم که یکی از نمایندگان فروش اسلحه در مورد مزیت های یک بمب اورانیوم ضعیف شده تبلیغ می کند. وقتی از نمایندۀ فروش اسلحه می پرسند که آیا این بمب، اخیراً مورد استفاده قرار گرفته، می گوید آری ولی نمی گوید در کجا و مشخصاً می گوید "این را به شما نخواهم گفت."ولی مفسر خبری می گوید این بمب مطمئناً در بالکان به کار برده شده، در بوسنی 1995، در صربستان و کوزوو سال 1999 به عنوان جنگ های نوین جراحی کننده. مأمور اصلی اورانیوم ضعیف شده در کوزوو، هواپیماهای A 10 بوده اند که مسلسل آن تنها گلوله های اورانیوم ضعیف شده شلیک می کند.

    این نوع هواپیما در طول جنگ کوزوو دائماً توسط ارتش آمریکا به کار برده شده است. رد دودی که در پرواز این هواپیما می بینید، به این دلیل است که در حال تیراندازی با حجم آتش 3800 گلولۀ اورانیوم ضعیف شده در دقیقه کار می کند. امروز در محل حوادث یاد شده ، ابهامات بسیار زیادی وجود دارد. مأموران صلیب سرخ نمی دانند به مردم چه باید بگویند.

    (دقیقۀ 28 دقیقه و 49) "سمت چپ تانکی را می بینید که منفجر شده و معلوم نیست با چه نوع سلاحی مورد اصابت قرار گرفته است. مطمئناً در این جا برای قدم زدن روی چمن ها پیاده نخواهیم نشد. گلوله های اورانیوم رادیو آکتیو هستند. باید پنجرۀ اتومبیل را ببندیم چون که ممکن است گرد و غبار اورانیومی که در هوا پراکنده شده وارد شش هایمان شود. مردم در اینجا خیلی نگران هستند، و می دانند که از این نوع سلاح ها در اینجا به کار برده شده است."

    ونسان رنوآر ، روزنامه نگار فرانسوی در کنفرانسی که فیلم یاد شده ( زمین سوخته) به نمایش درآمد،  درباره سلاح های کشتار جمعی و کاربرد اورانیوم ضعیف شده به عنوان یکی از این سلاح ها گفت:

    "... اورانیوم ضعیف شده، چیزی فراتر از یک اسلحه است. اسلحۀ ترسناک که مستقیما از جهنم بیرون آمده است. سلاح اورانیوم ضعیف شده کاربست یک فلسفه، یک اندیشۀ کاملا مشخص است. فلسفۀ "برادر بزرگ" (BIG BROTHER) که همۀ ما را تهدید می کند. به همین علت برخی وقتی این تصاویر را می بینند، شانه بالا می اندازند و می گویند اهمیتی ندارد، اینها عرب هستند. ولی به این برخی ها باید گفت : احمق بیچاره! امروز عرب ها دچار این مصیبت شده اند، فردا شما خواهید بود... جنگ متوقف نمی شود، موضوع به همه مربوط می شود. دموکراسی، جنگ ابدی را اختراع کرده است. البته با انگیزۀ صلح ابدی. حدود بیست سال پیش یک کتابی آمریکائی منتشر شد به نام "جنگ ابدی برای صلح ابدی"

    این بار ما هستیم که این تصاویر را در اختیار داریم، باید این جنایت را افشا کنیم. جنایتکار واقعی آنها هستند، جنایتکار هستند نه به این علت که بوش جنایتکار است یا تونی بلر جنایتکار است، بلکه می بایستی تا منتها درجه، فلسفۀ ترومن و چرچیل و روزولت را توسعه می دادند، منشأ اصلی در این جاست. نه این که تنها بیاییم و بگوییم اینهائی که اورانیوم ضعیف شده به کار برده اند جنایتکارهستند. چون که پیش از اینها، دیگرانی وجود داشته اند. شهامت افشای چنین جنایتی را پیدا نمی کنند چون که می ترسند از آن نتیجه گیری کنند. نتیجه ای که آنها را به جنگ دوم جهانی باز می گرداند..."

     

    بدین سان، همانگونه که در "گزارش جهانی 2000: چشم انداز جهانی بدون آینده" می خوانیم، سلاح های حاوی اورانیوم ضعیف شده که درسطح منطقه ای به کارگرفته می شوند، اهداف «شورای امنیت ملی» آمریکا را محقق می سازند. این گزارش بر "جمعیت زدایی" در کشورهای جهان سوم به عنوان الزامی برای تحقق اهداف اربابان قدرت و همچنین، امنیت تامین مواد کانی و دیگر منابع استراتژیک، تاکید دارد.

    پیامد آلودگی کلی هوا به غبار اورانیوم ضعیف شده جز جمعیت زدایی انبوه درسطح جهانی نیست. بدینگونه، با افزایش نرخ مرگ و میر و کاهش نرخ زاد و ولد، می توان بیش از دو میلیارد تن از جمعیت جهان کاست. اورانیوم ضعیف شده تحفه نظم نوین جهانی و سلاحی ایده آل برای کاستن از جمعیت جهان است و ظرف تنها چند دهه کره زمین را به "سیاره ای مرده" مبدل خواهد ساخت.

    روزنامه "لوموند" فرانسوی در 8 اوت 1945 تخریب آنی و کامل "هیروشیما" را "انقلابی در علم" توصیف کرد!  نابودی دو شهر ژاپنی و دودشدن ساکنان آنها (یکصد هزارتن در هیروشیما و 50 هزار تن در ناگازاکی) تا مدت ها "درد و رنجی لازم و گریز ناپذیر" برای پایان بخشیدن به دومین جنگ جهانی توصیف می شد. امروز حتی برخی مطبوعات صنعتی مانند "نوول ابسرواتور" فرانسوی اعتراف دارند که این "جنایات علیه بشریت" بیهوده و در راستای منافع آمریکا (که هدفش خنثی کردن اتحاد شوروی و آغاز «جنگ سرد» بوده) به وقوع پیوسته است. در واقع، دو بمباران فوق به آمریکا اجازه داد بمب های هسته ای مختلف خود را که حاوی اورانیوم و پلوتونیوم بودند، آزمایش و قدرت این کشور را به جهانیان بنمایاند.

    سلاح های "جمعیت زدا"ی اربابان حاکم بر جهان، پیوسته همه جا، در آسمان، مواد غذایی، واکسن ها، روندهای پزشکی، آب آشامیدنی، زمین و حتی در بدن ها وجود دارند تا به نسل های آینده انتقال یابند. و آنچه دراین طرح شیطانی حائز اهمیت و درعین حال مضحک می نماید، این است که مردم این میان هیچگاه درجریان هیچ چیز و هیچ تصمیمی قرار نمی گیرند.

    به عنوان مثال، سلاح های میکروبی از دیرباز به منظور کنترل جمعیت آزمایش و تولید گردیده است. عقیم سازی اجباری به عنوان ابزاری برای کنترل جمعیت ها، محرمانه پای به کشورهای جهان سوم گذارده و از طریق تزریق واکسن های اجباری به زنان سبب تولد "نوزادان مرده" گردیده است. این فاجعه را "بی بی سی"در فیلمی مستند پیرامون زنان فیلیپینی و مکزیکی که به منظور آزمایش واکسنی جدید علیه بارداری همانند خوکچه های آزمایشگاهی مورد استفاده قرارگرفته بودند، افشا کرد.

    درگزارش های دیگری فاش شده است که نوزادان سیاهپوست که از والدینی کاملاً سالم متولد شده بودند، پیش از ترک بیمارستان در آفریقای جنوبی واکسنی دریافت کردند که جملگی این طفلان را به بیماری مهلک ایدز مبتلا می ساخت. در بسیاری از قبابل هند، تا 80 درصد زنان این قبایل عقیم هستند.

    دراین حال، درگزارش دکتر"ایگناسیو شاپلا" مکزیکی می خوانیم که ذرتی "سپرم کش" توسط شرکت های تولید کننده مواد مخدر برروی مردم آزمایش گردیده است."سیلویا ریبیرو" که مدیریت دفاتر گروه "ای. تی. سی" را در مکزیک برعهده دارد، با اشاره به عقیم سازی اجباری مردم بومی، فاش ساخت که شرکت"اپیسیت کورپوریشن" درکالیفرنیا نوعی ذرت "اسپرم کش" تولید کرده است که به عنوان یک سلاح میکروبی از توانایی بسیار بالایی برخوردار است.

     

    به یاد فیلم "دکتر استرنج لاو" و آن تئوری دیوانه وار جنگ جهانی سوم و قتل عام مردم دنیا و نجات گروهی اندک با عنوان نخبه می افتم که چگونه استانلی کوبریک با لحنی طنز و مطایبه آمیز اما به گونه ای تکان دهنده ، آن را به تصویر کشید. ولع جنگ و کشتار و نسل کشی در غرب، همان فریادی است که در صحنه انتهایی فیلم یاد شده ، آن خلبان هواپیمای B-52 آمریکایی با کلاه گاوچرانی سوار بر یک بمب اتمی سر می دهد تا همراه آن بر سر مردم فرود آید! ا

    این حقیقت تمامی ادعاهای ریز و درشتی است که می توان مشاهده و درک کرد و اگر اندکی، فقط اندکی تاریخ بخوانیم و مطالعه کنیم، واقعا برای درک و فهم این مطالب هوش سرشاری نمی طلبد و دیگر با یک فوت مصنوعی به خیال نسیم  هم ذوق زده نمی شویم.


    0 0


    فیلم هایی که "برجام" را لو داده بودند!



    پس از  مذاکرات فشرده هسته ای بین نمایندگان ایران و گروه موسوم به 5+1 در طول سالهای 1393 و 1394 و بعد از توافقنامه لوزان در 24 فروردین 1394، هنگامی که در 23 تیرماه 1394 با توافقنامه موسوم به "برجام" (برنامه جامع اقدام مشترک) جزییات توافق هسته ای ایران و غرب روشن شد، برخی از تماشاگران حرفه ای سریال های تلویزیونی به یاد فصل هشتم و آخر سریالی به نام "24" افتادند. سریالی که از سال 2001 تا 2010 از شبکه تلویزیونی فاکس پخش می شد. سریالی که ابتدا به صورت غیرقانونی جای خود را در میان مخاطبان ایرانی یافت و از سال 1389 با دوبله فارسی و از طریق یکی از موسسات رسانه خانگی به طور رسمی توزیع و پخش شد. سریالی که پس از واقعه 11 سپتامبر 2001 برای نخستین بار مسئله مبارزه ضد تروریستی را به عنوان موضوع اصلی یک مجموعه تلویزیونی در کادر دوربین خود قرار داد. ماجرای ماموری به نام "جک بائر" (با بازی کیفر ساترلند) که در واحد ضد تروریستی CTU هر روز با یک ماجرای تروریستی (همچون سوءقصد به جان رئیس جمهور، حملات هسته‌ای، بیولوژیکی و شیمیایی، حملات سایبری و خنثی کردن توطئه‌های شرکت‌های بزرگ) مواجه شده و تلاش می کند تا توطئه یاد شده را خنثی نماید. ساختار سریال به گونه ای بود که هر یک از این روزها (24 ساعت) یک فصل این سریال را در 24 قسمت 40 دقیقه ای تشکیل می داد. سریال پر بیننده ای که 68 بار نامزد دریافت جایزه تلویزیونی معتبر ایمی گردید و 20 بار آن را برنده شد ، 12 بار کاندیدای دریافت گلدن گلوب بود که دوبار آن را دریافت نمود (کیفر ساترلند تنها برای بازی در 10 قسمت اول فصل اول، گلدن گلوب دریافت کرد) و در سال 2005 انجمن فیلم آمریکا، آن را جزو 10 برنامه تلویزیونی برتر سال قرار داد. فصل اول سریال رکورد فروش DVD را در بریتانیا شکست و حتی رکورد فیلم سینمایی ارباب حلقه ها را نیز پشت سر گذارد. این سریال در نظرخواهی کاربران وب سایت IMDB نمره 7/8 از 10 و از نظر کاربران وب سایت TV.com امتیاز 9 از 10 را دریافت کرد.


    سریال تلویزیونی "24" (24)

    اما فصل هشتم سریال "24" که در واقع آخرین فصل آن بود، از 17 ژانویه سال 2010 تا 24 ماه مه همین سال (28 دی ماه 1388 تا 4 خرداد 1389)، در ساعت 21 هر دوشنبه شب از شبکه فاکس روی آنتن رفت.
    ماجرای فصل هشتم درباره مذاکرات هسته ای رییس جمهوری کشور جمهوری اسلامی کامیستان به نام "حسن" با رییس جمهوری آمریکا به نام "تیلور" در نیویورک بود. این در حالی بود که مخالفان این مذاکرات در کامیستان توطئه قتل حسن را برای متوقف نمودن مذاکرات طراحی کرده بودند و در اینجا بود که جک بائر وارد میدان شد.
    در همان زمان (اواخر سال 1388 و اوایل سال 1389) با توجه به نشانه های انکار ناپذیر موجود در فیلم (مانند مذاکرات هسته ای، مسئله غنی سازی،تحریم ها، عنوان جمهوری اسلامی برای کشور کامیستان و حضور آن در خاورمیانه)، ایران و مذاکرات هسته ایش با غرب به اذهان متبادر شد. مذاکراتی که در آن زمان از سوی سعید جلیلی به نمایندگی از سوی ایران با گروه 5+1 به ریاست کاترین اشتون انجام می شد ولی به دلیل مقاومت جمهوری اسلامی درمقابل خواسته های نامشروع غرب، توافقی در چشم انداز آن رویت نمی شد. در واقع آنچه فصل 8 از سریال "24" از وضعیت مذاکرات هسته ای با ایران نشان داده می شد، در آن زمان بسیار دور از واقعیت می نمایاند. اما وقتی توافق هسته ای تحت عنوان برجام در 23 تیرماه 1394 انجام شد، تقریبا همه آنچه 5 سال قبل در فصل هشتم از سریال "24" نشان داده شده بود (حتی برخی جزییات توافق هسته ای مانند تعداد سانتریفیوژها) صورت واقع گرفت. برای دریافت این موضوع به بخشی از دیالوگ های آن بخش توجه بفرمایید:
    "گزارشگر تلویزیون: اینجا در سازمان ملل لحظاتی پیش سخنگوی کاخ سفید تاکید کرد که روسای جمهور «تیلور» و «حسن» یک کنفرانس خبری مشترک برگزار خواهند کرد. انتظار می‌رود که رییس جمهور حسن، لغو برنامه تولید سلاح هسته‌ای از سوی کشورش را اعلام کند. رییس جمهور حسن اعلام کرده‌ است که ایشان این قرارداد را یک موفقیت تاریخی و شروعی تازه برای کشورش و همچنین کل منطقه خاورمیانه می‌دانند.
    (صحنه مذاکرات هسته ای در حالی که در یک سوی میز رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا و همراهانش نشسته و در سویی دیگر رییس جمهوری اسلامی کامیستان به نام حسن و برادرش فرهاد  که گویا نسبت به او ، تندروتر است)
    تیلور : حالا آقای رییس جمهوری، بریم سراغ مسئله بازرسی ها. بیان شما در آخرین پیشنهادتون مبهم است.
    حسن : اجازه بدهید صریح صحبت کنم، کشور من می‌پذیره که به دنبال دستیابی به سلاح هسته‌ای نباشه، با نظارت کامل دیده‌بان‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی.
    تیلور: ولی جناب رییس جمهور، شرایط ما این بود که بازرس‌ها آمریکایی باشن نه از آژانس.
    .....
    حسن : خانم رییس جمهوری، اگر پاسداران انقلاب ما در خاک شما پایگاه داشته باشن، کنگره شما چی بهتون می گه؟ مجلس ملی من هم همون را میگه. حتی اگر من با این موضوع موافقت کنم، اونا تصویبش نمی کنن. بالاخره من که پادشاه نیستم.
    .....


    (صحنه بعد ، تیلور مشغول مشورت با معاونش در اتاق مجاور است)
    تیلور: یه جوری چیزی که می خواد بهش بده...
    معاون : خانم رییس جمهوری...
    تیلور: شنیدی چی گفتم. مسئله بازرسی ها را حل کن. ( به رییس جمهوری حسن که در اتاق مجاور است نگاه می کند) این مرد رهبریه که در هر دوران یک بار گیر میاد و همین الانش هم حمایتش را از سازمان های تروریستی قطع کرده و به طور خصوصی هم داره از راه حل ایجاد دو کشور (در فلسطین اشغالی) دفاع می کنه. چقدر دیگه می تونیم ازش انتظار داشته باشیم که خودش را به خطر بیندازه؟
    .....
    (در اتاق دیگر، رییس جمهوری حسن با برادرش فرهاد مشورت می کند)
    فرهاد: من همین الان داشتم با "کینن" ، وزیر امور خارجه آمریکا صحبت می‌کردم. اون شرایط مارو پذیرفته است.
    حسن: خبر خوبیه
    فرهاد: ولی یه شرطی هم هست. اونها اصرار دارن رئیس هیئت بازرسی آژانس، یک امریکایی باشه.
    حسن:  من که فکر می‌کنم بتونم قبول کنم، تو چی؟
    فرهاد: تو که می‌دونی من چی فکر می‌کنم. تا حالا هم به اسم صلح توی خیلی چیزها تسلیم شدیم.
    حسن: خیلی داری دیگه تند میری، تسلیم کلمه درشتیه فرهاد. واقعا غیر از جاه‌طلبی‌های هسته‌ای‌مون توی چه چیزی تسلیم شدیم؟
    فرهاد:  همین کافی نیست؟ تفکیک کردن شش هزار سانتریفیوژ از یکدیگر.
    حسن: چرخوندن ۶۰۰۰ سانتریفیوژ برای مانور سیاسی خوبه، ولی داره باعث می‌شه کشورمون ورشکست بشه! حقیقت اینه که این ما نیستیم که داریم بخشندگی می‌کنیم، رییس جمهور تیلور تحریم‌های اقتصادی رو برداشته و پیشنهاد یه بسته حمایتی به ارزش میلیاردها دلار داده. هر چیزی می‌خواستیم گیرمون اومده، فرهاد.
    فرهاد؛ تا زمانی که این یه کلک نباشه‌.

    اگر در زمان نمایش فصل هشتم از سریال تلویزیونی "24"، چنین صحنه ها و کاراکترها و دیالوگ هایی غریب به نظر می آمد و بیشتر به مثابه آروزها و آمال و خواسته های آرمانی ایالات متحده فرض می شد، اما امروز کاملا واقعی و ملموس به نظر می رسد. یعنی آنچه در سال 2010 در یک سریال تلویزیونی به صورت تصویری گنگ و غیر واقعی و رویایی برای آمریکایی ها، نمایش داده شده بود، 5 سال بعد به تحقق پیوست و عملی شد.
    مذاکرات رو در روی هسته ایی با ایالات متحده آمریکا (نه حتی در قالب 5+1)، بازرسی های سرزده، کاهش ساتریفیوژها در حد کمتر از 6000، نگرانی از عدم تصویب مجلس و ... موضوعاتی بودند که در سال 2010 و در مذاکرات سعید جلیلی و کاترین اشتون به هیچوجه قابل تصور نبود.
    البته فصل نهایی سریال "24"، تنها فیلم و سریالی نبود که به موضوع مذاکرات هسته ای با ایران پرداخت و پیش از انجام توافق ، ابعاد مختلف آن را باز کرده و یا در اذهان عمومی زمینه چینی نمود. بی مناسبت نیست به برخی دیگر از فیلم ها و سریال هایی که موضوع فوق را در قاب دوربین خود قرار دادند، نگاهی داشته باشیم:



    فیلم اورشلیم : شمارش معکوس (Jerusalem Countdown)

    فیلمی آخرالزمانی درباره پیش بینی های مسیحیان صهیونیست از حمله متحد روسیه و کشورهای اسلامی به اسراییل براساس کتاب جان هاگی (کشیش اوانجلیست آمریکایی) و ساخته هارولد کرانک که در 26 اوت 2011 (5 شهریور 1390) اکران شد.
    در این فیلم ضد ایرانی و ضد اسلامی که گویا گروهی از مسلمانان ایرانی موسوم به گروه "هفت شگفت انگیز" قرار است با بمب گذاری اتمی در خاک آمریکا، این کشور را نابود سازند، ناگهان بحث مذاکرات هسته ای ایران با گروه 5+1پیش می آید و در این میان آمریکا و اسراییل خواهان صلح و موفقیت مذاکرات هستند.در همین اثنا گفته می شود که نیروهای ایران و روس 7 بمب اتمی به آمریکا آورده اند.

    فیلم سقوط کاخ سفید (white house Down)

    این تریلر سیاسی برای اولین بار در 26 ژوئن 2013 (6 تیرماه 1392) به نمایش عمومی درآمد. فیلمی ساخته رولند امریش، فیلمساز تبلیغاتی آمریکایی که آثاری مانند "روز استقلال"، "روز پس از فردا"، "2012" ، "10000 سال پیش از میلاد" و ... را در کارنامه خود دارد.
    پس از فصل هشتم سریال "24" که در سال 2010 نسبت به متوقف کردن برنامه هسته ای جمهوری اسلامی ماکیستان (ایران) از سوی ایالات متحده آمریکا، ابراز امیدواری شده بود، در فیلم "سقوط کاخ سفید" (که حدود دو هفته پس از انتخابات دوره یازدهم ریاست جمهوری اسلامی ایران به نمایش عمومی درآمد و البته تولید آن ماهها پیش صورت گرفته بود) برای نخستین بار، برنامه هسته ای ایران از سوی رییس جمهوری سیاه پوست آمریکا به نام جیمز سائر (با بازی جیمی فاکس) صلح آمیز معرفی شده و تلاش می شد تا مذاکرات صلح برای انجام توافقی با ایران ادامه یابد. رییس جمهوری ایران در فیلم "سقوط کاخ سفید" که الشریف نام داشت، طرف ایرانی مذاکرات را تشکیل می داد. اما گروهی درون کاخ سفید به سرکردگی مارتین واکر (جیمز وود)، رییس تیم محافظت رییس جمهوری، مخالف برنامه هسته ای ایران بوده و آن را منجر به ساخت بمب اتمی می دانستند درحالی که رییس جمهوری "سائر" به سختی با این تفکر مخالف بوده و می گفت برای جلوگیری از جنگ باید راه مذاکرات را در پیش گرفت.
    واکر و عواملش، رییس جمهوری و اطرافیانش را به گروگان گرفته و کاخ سفید را اشغال می کنند و موشک هایی را که به سمت ایران و شهرهایی همچون چاه بهار ، اصفهان ، تهران، شیراز و تبریز نشانه گیری شده را برای پرتاب آماده می سازند. اما در این میان یک مامور سابق تیم حفاظت رییس جمهوری به نام جان کیل (با بازی چاتینگ تاتوم) که دخترش در میان گروگان هاست به تنهایی به میدان آمده و گروگان گیرها را شکست داده و رییس جمهوری و سایرین را آزاد می کند. در پایان گفته می شود که توافق هسته ای مابین ایران و آمریکا و فرانسه و اسراییل و ... منعقد شده است.

    در واقع آنچه پس از انتخابات دور یازدهم ریاست جمهوری در زمینه مذاکرات هسته ای و سیاست های ایالات متحده نمود پیدا کرد (آنچه پیش از این انتخابات چندان مسبوق به سابقه نبود) در فیلمی مانند "سقوط کاخ سفید" خود را به وضوح نشان داد. مثلا از نکات قابل تامل این فیلم، تماس تلفنی رییس جمهوری آمریکا با رییس جمهوری ایران است که تا آن زمان سابقه نداشت ولی دو ماه و نیم بعد از نمایش در فیلم "سقوط کاخ سفید" و در جریان مجمع عمومی سازمان ملل اتفاق افتاد!


    سریال میهن (Homeland)

    سریالی معمایی جاسوسی محصول کمپانی اسراییلی "گیدئون" که پخش آن از 2 اکتبر 2011 ( 11 مهرماه 1390) آغاز شد و پس از پایان فصل پنجم آن در دسامبر 2015، قرار است فصل ششم آن در سال 2017 نمایش داده شود. ماجرای یک افسر نیروی دریایی آمریکا به نام نیکلاس برودی که پس از 8 سال از دست القاعده خلاص می شود ولی براساس یک مغز شویی قرار است یک سری عملیات انفجاری در آمریکا انجام دهد که یکی از آنها در مقر CIA واقع در لانگلی انجام می شود. در همین بین یک افسر عملیاتی  CIA به نام کری متیسن (با بازی کلیر دنس) برودی را تحت نظر دارد.
    در قسمت 11 از فصل سوم این سریال که 8 دسامبر 2013 (18 آذر 1392) پخش شد، پس از فراز و نشیب های بسیار سرانجام نیکلاس برودی به ایران فرار کرده و ظاهرا به عنوان مخالف سیاست های جنگ طلبانه ایالات متحده پناهنده می شود اما طی عملیاتی غافلگیرانه و با کمک متیسن، در هنگام ملاقات با فرمانده سپاه قدس ایران، وی را به قتل می رساند.

    در قسمت 12 از همین اپیزود که 15 دسامبر (25 آذرماه) نمایش داده شد، معلوم می شود که 4 ماه پس از ماجرای قتل فرمانده سپاه قدس توسط نیکلاس برودی، ایران به طور کامل همه شرایط آژانس بین المللی انرژی اتمی را پذیرفته، برنامه هسته ای خود را به طور کامل متوقف کرده تا تحریم هایی که علیه او وضع شده، لغو گردد. این درحالی است که توافق ژنو به عنوان پیش درآمد توافقنامه برجام ، در 3 آذرماه همان سال انجام گرفته بود و پخش فصل سوم سریال میهن از 29 سپتامبر 2013 یعنی حدود 3 ماه پیش از توافق یاد شده آغاز گشته بود. در واقع 3 ماه پیش از روشن شدن نخستین نتایج مذاکرات هسته ای در ژنو (به عنوان توافق موقت)، این نتایج در یک سریال تلویزیونی مشخص شده بود!


    سریال خانم وزیر (Madam Secretary)

    سریالی سیاسی درباره زندگی شخصی و سیاسی وزیر امور خارجه آمریکا به نام الیزابت مک کورد ( با بازی تئا لئونی) که که از یک تحلیل گر بلند پایه سازمان CIA به وزارت امور خارجه رسید. پخش این سریال از 21 سپتامبر 2014 (31 شهریور 1393) از شبکه CBS آمریکا آغاز شده و اینک فصل سوم آن در حال نمایش است.
    سریال با سکانسی آغاز می شد که همزمان با آوای اذان از مسجدی در دمشق، دو نوجوان وبلاگ نویس آمریکایی توسط سرویس اطلاعاتی سوریه ربوده می شدند. در طول فصل اول این سریال سخن از مذاکرات هسته ای و صلح با ایران و سفر رییس جمهوری آن به نام رییس جمهور "شیراز" به آمریکاست که بزرگترین مذاکرات صلح هسته ای تاریخ خوانده می شود و این مذاکرات با ماجرای آزاد شدن دو نوجوان آمریکایی همراه می شود. در قسمت های 15 و 16 از همین فصل، خانم وزیر به ایران سفر کرده و این کشور را در خنثی کردن توطئه یک کودتا یاری می رساند.



    سریال رسوایی (Scandal)

    مجموعه ای که توسط شبکه  ABCاز 5 آوریل 2012 پخش شده و آخرین فصل آن یعنی فصل پنجم تا 12 ماه مه سال جاری (23 اردیبهشت 1395) در حال پخش بوده است. یک تریلر سیاسی درباره مدیریت بحران رسوایی های سیاسی با محوریت کاراکتری به نام الیویا پاپ به عنوان مدیر روابط عمومی ریاست جمهوری آمریکا با بازی کری واشینگتن که از شخصیت حقیقی جودی اسمیت گرفته شده است.
    اما قسمت هشتم از همین فصل 5 که با نام "راسپوتین" (کشیش فاسد دوران تزارهای روسیه) در تاریخ 12 نوامبر 2015 (22 آبان 1394) از شبکه ABC پخش شد (حدود 4 ماه پس از توافق برجام) ، به مذاکرات تاریخی میان آمریکا و کشوری به نام جمهوری "بندار" بر سر برنامه هسته ای آن و البته عدم صداقت و پایبندی بندار به توافق هسته ای پرداخت.
    اپیزود هشتم فصل پنجم سریال "رسوایی" با این جملات خبرنگار «ای‌بی‌سی» نیوز آغاز می‌شد:
    "پس از سال‌ها شروع غلط و دیپلماسی شکست‌خورده، حالا دو کشور آمریکا و "جمهوری بندار" ، اکنون غیرممکن را به ممکن بدل کرده‌اند و در آستانه امضای توافق خلع سلاح هستند".
    در خلال گفتن این جملات، دو تن از مقامات کاخ سفید شامل یک مرد مسن و یک خانم جوان بر سر انجام این توافق در حال شرط‌بندی کلامی بودند و زن، جمله معناداری گفت:
    "اعتماد کن اما با چشم‌باز. ما با چشم باز به سمت آنها رفتیم".
    در این لحظه خبرنگار «ای‌بی‌سی» این‌گونه ابراز ‌داشت:
    "این توافق تاریخی، در عوض توقف برنامه هسته‌ای جمهوری بندار دهه‌های تحریم این کشور خاورمیانه‌ای را پایان خواهد داد. "
    ناگهان همان پیرمرد ‌افزود:
    «اما من به آنها اعتماد ندارم»
    و زن هم در پاسخ می‌گفت:
    «من هم اعتماد ندارم و برای همین گفتم ما با چشمان باز جلو رفتیم».
    دوباره یکی دیگر از خبرنگاران آمریکایی در مورد یک هفته مذاکره مستمر و اینکه نتیجه نهایی تا دقایقی دیگر حاصل می شود، حرف ‌زد. به گفته او:
    "در این‌صورت پرزیدنت "فیتز گرانت" رییس جمهور آمریکا و پرزیدنت "رزانی" رییس جمهور بندار (که با لباس روحانیون ایرانی و عمامه سفید دیده می شود) صاحب بزرگ‌ترین امضای تاریخ صلح پس از فروپاشی دیوار برلین خواهند بود."

    (صحنه میز مذاکرات که یک سمت آن رییس جمهوری آمریکا، گرانت و دستیارانش نشسته و طرف دیگر رزانی، رییس جمهوری بندار و اعضای گروه مذاکره کننده اش)
    گرانت (رییس جمهوری آمریکا): آمریکا هیچ مشکلی با فعالیت صلح آمیز هسته ای جمهوری بندار ندارد اما می خواهیم به ما اطمینان دهید که "بندار" تحت هیچ شرایطی به طرف توسعه و دستیابی به سلاح هسته ای حرکت نخواهد کرد.
    اما در جریان مذاکرات، مسئولین کشور "بندار" در حال فریب طرف امریکایی و ایجاد یک مرکز بزرگ حملات سایبری زیر پوشش کارخانه تولید بسته های آبمیوه نشان داده می شوند که این موضوع توسط یکی از مترجم های ناراضی هیئت جمهوری "بندار" به اطلاع آمریکایی ها رسیده و لحظه توافق هسته ای با بمباران مرکز فوق توسط هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی مقارن می شود!

    شاید با توجه به نمایش این قسمت از سریال "رسوایی" در ماههای پس از انجام توافق هسته ای، نمایش ماجراهای بعد از آن، پیشگویی دیگری از سوی هالیوود نشینان برای آینده این توافق باشد!!


    پیشگویی آینده در هالیوود

    این برای اولین بار نبوده و نیست که ماجرا و رویدادی پیش از وقوع در آثار سینمای هالیوود، نمایش داده می شود. نمونه دیگر و بسیار مهم این نوع پیشگویی ها، برای حادثه 11 سپتامبر و فروریختن برج های دوقلوی نیویورکی رخ داده بود به طوری که از سالها قبل نابودی برج های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک در دهها فیلم و سریال و انیمیشن نمایش داده شد.
    می توان گفت از همان اولین سالهایی که برج های یاد شده افتتاح شدند، در فیلم های مختلف به کرات هدف حملات زمینی و فرازمینی قرار گرفتند تا وقتی در 11 سپتامبر 2001، واقعا مورد حمله واقع شدند، تصویر آن حمله برای آمریکاییان و حتی جهانیان بسیار آشنا بود. گویی بازهم فیلم تماشا می کنند!

    از فیلم هایی مانند "تماس مدوزا" (1978) و "شهاب سنگ" (1979) گرفته تا فیلم "مردی که فردا را می دید" ساخته رابرت ژونه در سال 1981 که در آن مسلمانان با موشک، برج های دو قلوی نیویورکی را هدف قرار می دادند و تا فیلم هایی همچون "بوسه طولانی شب بخیر" (رنی هارلین-1996) ، "اغتشاش" (1997)، "آرماگدون" (مایکل بی – 1998) و ...  و کارتون هایی همچون "شهر نیویورک برعلیه سیمپسون ها" (1997) ، "روگرات ها در پاریس" (2000) و ...
    پس از آن نیز وقتی جرج دبلیو بوش در آستانه حمله به عراق در آوریل 2003، جمله ای گفت مبنی بر اینکه "اگر شیاطین را در لانه شان سرکوب نکنیم، آنها در خانه به سراغ ما می آیند"، بازهم تماشاگران حرفه ای سینما دقیقا 30 سال به عقب برده شدند و خاطره فیلم "جن گیر" (ویلیام فرید کین-1973) در اذهان آنها زنده شد که مضمون آن، همان سخن جرج بوش بود. در آن فیلم، روحی شیطانی با صدای اذان از سرزمین عراق یا بابل باستانی همراه مجسمه کوچکی به شهر جرج تاون و خانه ای در مجاورت کلیسای شیطان پرستان رفته و وجود دختر نوجوانی را به تسخیر خود در می آورد. نتیجه ای که از آن فیلم القاء شد این بود که اگر آن روح شیطانی در همان سرزمین بابل یا عراق امروز سرکوب می شد، دیگر نمی توانست روح و جسم نوجوانان آمریکایی را هدف قرار دهد. همان کاری که بنا به روایت دستگاههای تبلیغاتی غرب، مهاجمان به برج های دوقلوی نیویورکی انجام دادند و جرج بوش به زعم خود می خواست با اشغال عراق آن مهاجمان را در لانه شان سرکوب کند!!
    و طرفه آنکه فیلم "جن گیر" نه پس از 20 یا 25 و یا 30 سال (که معمول اکران های مجدد فیلم های مهم و تاثیر گذار هستند) بلکه پس از 27 سال مجددا گویا با افزدون صحنه هایی در آستانه سال 2001 و سپتامبر پرحادثه آن اکران شد! و تا یکماه پیش از 11 سپتامبر در اسراییل بر پرده سینماها بود!!

    آیا تهیه کنندگان و تولیدکنندگان هالیوود پیشگو هستند؟

    پاسخ قطعا منفی است. همچنانکه ماجرای پیشگویی های سلف آنها، یعنی کابالیستی به نام نوسترآداموس نیز افسانه ای بیش نبود. پس چگونه می توان ساخت و تولید فیلم هایی را توجیه کرد که تصاویری دقیق از آنچه در آینده سیاسی/نظامی دنیا اتفاق می افتد را نمایش می دهند؟
    پاسخ را می توان در اشتراکات کمپانی های هالیوودی و کارخانه های اسلحه سازی و تراست ها و کارتل های اقتصادی و مراکز استراتژیک و تینک تنک ها یا اندیشکده های سیاسی در ایالات متحده آمریکا یافت. نگاهی اجمالی به صاحبان این مراکز و کارخانه ها و کمپانی ها نشان می دهد که افراد واحدی در همه این مراکز فعال بوده و هدایت آنها را برعهده دارند. یعنی صاحبان و سران کمپانی های هالیوودی در واقع همان ها هستند که در بانک های بزرگ آمریکا نیز سهامدار اصلی بوده، همان ها هستند که در کمپانی های اسلحه سازی هم شریکند و همان ها هستند که در مراکز استراتژیست سیاسی نیز نقش اصلی را ایفا می کنند. مثلا فردی همچون "تد ترنر" که بانی غول های رسانه ای همچون CNN ، TCM و AOL بوده، در عین حال مشاور اندیشکده CSIS از مراکز استراتژیست سیاسی آمریکا هم بوده، در بزرگترین بانک های منهتن نیویورک هم سرمایه داشته و در کارخانه های اسلحه سازی مانند "لاکهید" هم سهیم است.
    صاحب غول رسانه FOX که شبکه های تلویزیونی آن FOX NEWS و FOX MOVIES (تولید کننده سریال هایی مانند "24" که در فصل هشتم خود توافقات هسته ای با ایران را 5 سال قبل از رخداد آن به تصویر کشیده بود) را نیز  مالک است، "روپرت مرداک" یهودی بوده که در بسیاری از کارخانه های اسلحه سازی و بانک های بزرگ و مراکز عظیم اقتصادی آمریکا صاحب سرمایه و سهام است یا "جرج سوروس" یکی دیگر از صاحبان عمده رسانه در آمریکا که ریاست بنیادهای استراتژییست سیاسی مانند بنیاد "جامعه باز"(Open Society) را برعهده داشته و عامل طراحی کودتاهای رنگی و مخملی در برخی کشورهای جهان مانند اوکراین و گرجستان بوده است و همچنین صاحب بزرگترین کارتل های اقتصادی در غرب است که به عنوان مثال در سال 1992 راسا بانک مرکزی انگلیس را به ورشکستگی کشاند!
    دولت واقعی در ایالات متحده آمریکا امثال همین تد ترنر و جرج سوروس و روپرت مرداک و سایر صاحبان رسانه ها و استودیوهای سینمایی و کمپانی های اسلحه سازی و تراست های اقتصادی و اندیشکده های سیاسی بوده و هستند، نه امثال جرج بوش و باراک اوباما و ... همین دولت واقعی است که منافع سیاسی و امنیتی آمریکا را تشخیص داده و از سالها قبل برای آن برنامه ریزی می کند.

    از یک سوی در مراکز استراتژی و اندیشکده های خود طراحی کرده، پول و هزینه های انجام آن را از کارتل ها و تراست های اقتصادی خود سرازیر کرده، سلاح لازم را از کمپانی های اسلحه سازی خود تامین نموده و سرانجام زمینه سازی فکری و القاء ذهنی آن طرح ها را نیز برعهده رسانه ها و استودیوهای سینمایی خود قرار می دهد.
    همین مجموعه از سالها قبل پروژه 11 سپتامبر را برای بهره برداری های آخرالزمانی کلید زده بود که به دنبال آن جنگ های 33 روزه لبنان و 22 روزه غزه را به راه انداخت تا به هدف اصلی خویش یعنی جنگ های آخرالزمانی در آغاز هزاره جدید برسد. اما به خواست خدا و اراده ملت ها نشد آنچه طرح ریزی کرده بودند و می خواستند به اجرا درآورند. طراحی 30 ساله آنها برای تسخیر بابل یا عراق امروز نیز با شکست مفتضحانه ای مواجه شد که امروزه خود آمریکایی ها نیز بدان معترفند و برنده همه این میادین از پیش طراحی شده، مسلمانان انقلابی و طرفداران انقلاب اسلامی بودند.
    قضیه تحریم های اقتصادی و توافقات هسته ای و ماجرای برجام نیز (براساس شواهد موجود) اگرچه یکی دیگر از میادین طراحی شده نظام سلطه برای به زانو درآوردن انقلاب و نظام اسلامی بوده اما همچنانکه تا امروز نیز روشن گردیده بنا بر وعده و اراده الهی و با رهبری هوشمندانه مقام معظم رهبری و ایستادگی ملت ایران، این میدان نیز به یکی دیگر از ورطه های شکست استکبار و اعوان و انصارش بدل خواهد شد. انشاالله


    0 0


    0 0

     

    حکایت سینماتوگراف

     

    برآستانه:

     سالهاست که یک بازنگری جدی و عمیق، فراتر از ذهنیت ها و پیش فرض های مختلف، تعصبات شبه روشنفکری یا تمایلات عوامانه و براساس واقعیات تاریخی و اسناد و مدارک موثق، به گذشته سینمای ایران لازم و واجب می نماید تا تحلیلی واقع بینانه و تاریخ شناسانه از ریشه ها، روند و سیر تحولات پر فراز و نشیب این سینما از آغاز تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی به دست آید. یعنی از همان لحظه ای که نخستین دوربین فیلمبرداری در بهمن 1278 هجری شمسی به نظر مظفرالدین شاه  قاجار رسید.

    براساس سندی که برای نخستین بار به کوشش احمد دزواریی، ریاست وقت گنجینه کاخ گلستان طبقه بندی عمومی شد و بخشی از آن برای ثبت دقیق تر در اختیار هیئتی به ریاست نادر کریمیان سردشتی گذارده شد، تاریخ سینمای ایران در بهمن 1278 هجری شمسی آغاز شده است. و این تاریخ درست 6 ماه پیش از زمانی است که میرزا ابراهیم خان عکاسباشی از آن جشن گل در بندر استند بلژیک فیلمبرداری کرد. تاریخی که به اشتباه در نوشته های مختلف به عنوان آغاز سینمای ایران آمده است.

    علیرضا انیسی رییس وقت کاخ گلستان، در هنگام بازبینی عملکرد هیئت یاد شده در سال 1378، متوجه این سند شد. متن کامل سند فوق در صفحات 4 و 5 کتاب "آشنایی با سینما و نخستین گامها در فیلمبرداری و فیلمسازی در ایران " نوشته شهریار عدل که به مناسبت صدمین سال سینمای ایران از سوی سازمان میراث فرهنگی کشور انتشار یافت، درج شده است. به نوشته کتاب یاد شده، این سند در بایگانی کاخ گلستان تحت کد 1، زونکن شماره 51، پاکت شماره 3 موجود است.

    شاید این اولین و در واقع یکی از تحریفات تاریخ سینمای ایران باشد که امروزه روشن و معلوم گردیده است. اما تحریفات و به اصطلاح اسراییلیات بسیاری امروز به عنوان تاریخ سینمای ایران در دسترس ما قرار دارد و عمدتا، ناشی از تراوشات ذهنی همان هاست که این سینما را در سال های ستم شاهی هدایت و حمایت کردند تا در دو وجه فیلمفارسی و شبه روشنفکری، مصدر خودباختگی فرهنگی، ابتذال و القاء الگوهای رفتاری بیگانه در سطوح بسیار نازل و سخیف باشد. این تراوشات در واقع باعث ایجاد یک توهم تاریخی شد که گویی سلیقه و انتظار عامه مردم از سینما ، نوعی ابتذال تحقیر کننده بوده است که در کافه ها و کاباره ها و لوطی ها و لمپن ها خلاصه شده و در مقابل آن، جریان شبه روشنفکری تحت عنوان "موج نو" که همواره انگار از برج عاج به آن عامه نگریسته، با پشتوانه تفکر غرب زده جهت نجات این سینمای مبتذل به میدان آمد تا بلکه آن را در همان برج عاج خیالی بنشاند!

    اگرچه برخلاف تبلیغات، نوشته ها و تصورات آن به اصطلاح تاریخ نگاران، هیچیک از دو جریان فوق نتوانستند چهره اصلی سینمای ایران را بروز دهند، اما آن تصورات به صورت همان توهم تاریخی حتی در سالهای بعد از انقلاب نیز از سوی برخی نویسندگان و منتقدان مورد اقتدا قرار گرفت و متاسفانه مورد قبول بعضی مسئولین فرهنگی و هنری و سینمایی نیز واقع شد تا آنجا که همین تحلیل غلط موجب بنای خشت کجی در سینمای پس از انقلاب اسلامی گردید که تا به امروز به همان صورت کج بالا رفته است.

    از همین رو در کلیت تاریخ سینمای ایران،  بسیاری از ریشه ها، پس زمینه ها و دلائل چگونگی ایجاد و انشاء جریانات این سینما مغفول مانده و از نظرها پنهان داشته شده است.

    در طول این سالها و خصوصا در سالهای پس از انقلاب مقالات بسیار نوشته شد، همایش ها و کنفرانس های متعددی برگزار گردید، کتاب های مختلفی به چاپ رسید تا بلکه مروری تحلیلی بر تاریخ سینمای ایران داشته باشند ولی تقریبا در هیچیک از این کتب، مقالات و کنفرانس ها به زمینه و پس زمینه ها و مسائل پشت پرده این سینما اشاره ای نشد که این تسامح یا از سر تغافل بوده یا تعامد و یا عدم دسترسی به منابع و اسناد کافی که خوشبختانه طی سالهای پس از انقلاب با مصاحبه ها، گفت و گوها و خاطرات گوناگونی که از دست اندرکاران، حامیان و سیاستگذاران متن و حاشیه سینمای ایران در داخل و خارج کشور به چاپ رسید و خصوصا در 10-15 سال اخیر با اسناد قابل توجهی که از ساواک انتشار یافت، به نظر نمی آید چنین بهانه ای برای یک محقق و نویسنده ای که قصد کار عمیق و ماندگار درباره این سینما دارد، پسندیده باشد.

    در این نوشتار که تحت عنوان دفتر اول "واکاوی تاریخ سینمای ایران" به نظر خوانندگان محترم می رسد، قرار نیست مانند دیگر مکتوبات تاریخ نگارانه که درباره تاریخ سینمای ایران منتشر گردیده ، به جزییات و ریز مسائل تولید تمامی فیلم ها و آثار سینمایی طی این تاریخ پرداخته شود، قرار نیست بیوگرافی همه هنرمندان و بازیگران و دست اندرکاران این سینما عرضه شود، قرار نیست تمامی لحظات و روزها و ایامی که بر این سینما رفت را به نوشتار آوریم که پیش از این، جزییات فوق در کتاب های متعددی به چاپ رسیده و از بازار کتاب قابل ابتیاع است. مخلص کلام اینکه این نوشتار و مکتوب، یک دایره المعارف سینمایی نیست.

    قرار این مکتوب چیست؟ قرار است آنچه تاکنون از نگاه و قلم کتاب های فوق پنهان مانده و مورد دقت واقع نشده، با نگرشی تحلیلی، تبیین و بررسی گردد. قرار است در این نوشتار، به چرایی ورود سینما به این سرزمین و مسیر صد و اندی ساله اش و عناصر و عوامل اصلی که آن را آوردند و پی ریختند و گسترش دادند، پرداخته شود. قرار است ریشه ها و بسترهای زمانی و اجتماعی و تاریخی و سیاسی آن مورد دقت باشد تا زمینه های آنچه امروز به نام سینمای ایران در اختیار ماست، روشن شده و آسیب ها و کاستی های آن با توجه به سوابق و پیشینه مورد مداقه واقع شود تا در حد امکان در راه برطرف کردن آنها کوشش به عمل آید. به قول بزرگی تاریخی که به کار امروز نیاید، تنها به درد ابتدا از بر کردن و سپس فراموش کردن می خورد!

     

    ... و اما روایان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار ، چنین حکایت کنند که ...

     

    روز  پنجشنبه 12 ذی الحجه 1317 برابر با 13 آوریل1900 و 24 فروردین 1279، مظفرالدین شاه قاجار برای نخستین سفرش به فرنگ، به همراه گروهی از اطرافیان خود از جمله علی خان ظهیرالدوله، تهران را به قصد اروپا ترک کرد.این دومین شاه قاجار بود که راهی مسافرت خارج از کشور می شد. پیش از وی، ناصرالدین شاه، 3 بار چنین سفرهایی را تجربه کرده بود که در نخستین بارش به همراه صدراعظم فراماسون خود یعنی میرزا حسین خان سپهسالار در فرانسه میهمان آلفرد و فردیناند روچیلد (از اعضای خاندان روچیلد و سرکردگان امپراطوری جهانی صهیونیسم) شد و در جلسه ای با حضور روچیلدها و لرد کرومیو (رییس مدارس اتحادیه جهانی اسراییلیت موسوم به آلیانس) بنا به توصیه سپهسالار جهت اعطای آزادی های بیشتر به یهودیان ایران، موافقت کرد که مدارس آلیانس به عنوان اولین موسسات صهیونیستی در ایران شعبه های خود را تاسیس نمایند. در همین زمان است که امتیاز بسیار مهمی به بارون ژولیوس رویتر انگلیسی داده می شود که علاوه بر احداث راه آهن شامل استخراج همه معادن کشور و استفاده از تمام جنگل ها و اجازه تاسیس شعب پست و بانک و احداث خطوط تلگراف در همه نقاط کشور می شد. چنین امتیازی چنان بی سابقه بود که بعضی آن را بخشش بزرگ دانسته و پاره ای آن را فروش یک مملکت تعبیر کردند.[1]

    در این امتیاز دهی، رویتر 50 هزار لیره به سپهسالار و 50 هزار لیره به یحیی خان مشیرالدوله، وزیر خارجه که برادر سپهسالار بود و میرزا ملکم خان سفیر ایران در لندن و مبالغی هم به دیگران از جمله شخص ناصرالدین شاه داده بود. عاقبت با مداخله ولف، وزیر مختار انگلیس و تصویب شورای وزیران ایران و موافقت شاه و اتابک، امتیاز بانک و معادن به پسر او داده شد. [2]

    اما سفر مظفرالدین شاه قاجار به فرنگ (که منجر به ورود سینماتوگراف به ایران گردید) نیز با توصیه و همراهی فراماسون هایی همچون علی خان ظهیرالدوله صورت گرفت. محمود عرفان در صفحه 551 سال سیزدهم مجله "یغما" درباره ظهیرالدوله می نویسد:

    "...گفتیم دو نفر از رجال دولتی به فکر افتادند شبیه انجمن های فراماسون های اروپا در ایران ، انجمنی ترتیب دهند. یک نفر دیگر علی خان ظهیرالدوله (قاجار) است که خود و پدر و جدش از درباریان معروف بودند و همین ظهیرالدوله است که (ملکه ایران) دختر ناصرالدین شاه را به زنی داشت و چون دیده بود که میرزا ملکم خان چگونه در انجام مقصود کامیاب نشد و چه مواردی بود که باعث پیشرفت بدخواهان او گردید و چه گفت و گوهایی سبب مشوش شدن ذهن شاه یا شورش عامه معمولا در ایران می شود، با تدبیر و کاردانی مقصود خود را آغاز کرد. در اول کار از مظفرالدین شاه فرمانی گرفت که اجازه داشته باشد انجمنی به نام انجمن اخوت در تهران تاسیس کند ...ظهیرالدوله که مردی روشنفکر، اصلاح طلب و خواهان تجدد و مساوات بود، سعی داشت افکار طبقه ای از حکمای ایرانی قرن چهارم اخوان الصفاء و افکار و عقاید صوفیان را با هم در آمیخته و با وارد کردن فراماسون های ایرانی در انجمن اخوت پایه نوینی برای توسعه فراماسونری بریزد..."[3]

    با پول هایی که میرزا علی اصغر خان اتابک به حساب جیب ملت از روسیه قرض گرفته بود، شاه را راهی فرنگ کرد تا او با زرق و برق های آن دیار آشنا شده و بنا بر بی لیاقتی و کم سوادی و ساده لوحی اش، مسحور و مفتون دیگر مظاهر غرب گردیده تا راه را برای نقشه ها و طرح های استعماری و ضد ایرانی آینده، هموار سازند. در همین مسافرت است که شاه برای اولین بار دستگاه سینماتوگراف را رویت می کند. به این ترتیب مظفرالدین شاه دستور ابتیاع دستگاه سینماتوگراف را به صنیع السطنه و پسرش میرزا ابراهیم خان عکاسباشی داد تا در برگشت به ایران، آنها را همراه بیاورند.

    بنا به تصریح مورخین در زمانی که صدراعظم و مشاورین ماسون مظفرالدین شاه قاجار وی را واداشتند تا با خرید دستگاه سینماتوگراف سرگرم شود، از طرف دیگر مشغول بستن یکی از خفت بارترین قراردادهای طول تاریخ این سرزمین بودند تا نفت ایران را به طور رایگان در اختیار بیگانگان قرار دهند. شاید این تراژدی همیشگی تاریخ مستعمرات بوده که شاهان و یا ملت ها را به آلات و اسبابی سرگرم ساخته تا حرث و نسلشان را به غارت ببرند.

    در سال 1901 میلادی / 1319 هجری قمری / 1280 هجری شمسی هم در حالی که مشاورین و معاونین فراماسون مظفرالدین شاه قاجار، او را با دستگاه سینماتوگراف  سرگرم کرده بودند، ویلیام ناکس دارسی انگلیسی موفق به کسب امتیاز استخراج و بهره برداری و لوله کشی نفت و قیر در سراسر ایران به مدت 60 سال گردید. امتیاز دارسی از سوی شاه، اتابک، میرزا نصرالله خان مشیرالدوله، نظام الدین غفاری و مهندس الممالک مهر و امضاء گردید. به نوشته سر آرتور هاردینگ نویسنده کتاب "یک دیپلمات در شرق" نماینده دارسی در حدود 10 هزار لیره به اتابک و مشیرالدوله و مهندس الممالک نقد پرداخت و سهامی معادل 10 هزار لیره به اتابک و 5 هزار لیره به مشیرالدوله و 5 هزار لیره به مهندس الممالک به عنوان تعارف تسلیم کرد. [4]

    مظفرالدین شاه، دستگاه سینماتوگراف را به ایران آورد و علاوه بر میرزا ابراهیم خان عکاسباشی، خود نیز با آن به فیلمبرداری و فیلمسازی مشغول شد. او، عمله و اکره خود در دربار را جمع می کرد، به حیاط کاخ گلستان آورده و وادارشان می ساخت تا در مقابل دوربین سینماتوگراف بازی کرده و حرکات مختلف انجام دهند، سپس دستگاه سنگین سینماتوگراف را برپشت یکی دیگر از نوکران خویش قرار داده و از حرکات و بازی های عواملش، فیلم برمی داشت. بعضی اوقات، خود نیز جلوی دوربین رفته، بر یک صندلی می نشست و بازی افرادش را نظاره می کرد. به آنها دستور می داد که چگونه در مقابل دوربین سینماتوگراف ایستاده، بازی کنند و ادا دربیاورند.

    در واقع مظفرالدین شاه را می توان اولین کارگردان و فیلمساز تاریخ سینمای ایران به شمار آورد! برخی از فیلم هایی که شاه قاجار در آن ایام و در کاخ گلستان از عمله جات خود برداشت، هنوز در آرشیو فیلم و عکس این کاخ موجود بوده و نشان از علاقه و استعداد او در کار با دستگاه سینماتوگراف دارد.

    برهمین اساس شاید بتوان گفت پدیده سینما در ایران برخلاف سایر ممالک، به عنوان یک هنر مردمی در کوچه و  بازار و محافل عمومی شکل نگرفت بلکه توسط دستگاه حکومتی و عوامل این دستگاه که (طبق آنچه گفته شد) از عوامل و عناصر شبکه فراماسونری بودند، به این سرزمین وارد شد. به همین دلیل از همان ابتدا، ماجراها و محتوای آن بیشتر با منش و تفکر همان طبقه خاص وارد کننده مرتبط بود و هیچ ارتباطی با زندگی مردم و قاطبه ملت نداشت.

    "لورا مالوی" نظریه پرداز مشهور سینما، ماجرای ورود سینما به ایران را قابل تامل دانسته و می گوید:

    "به جز ژاپن، ایران تنها کشوری است که سینما توسط دستگاه سلطنت وارد آن می شود و گسترش می یابدبرخلاف کشورهای صنعتی غرب، سینما در ایران به عنوان یک هنر مردمی و عامه پسند در کافه های زیر زمینی و چادرها شکل نگرفت..."[5]

     



    [1] - دکتر سید جلال الدین مدنی – جلد اول تاریخ سیاسی معاصر ایران – صفحه 99 و 100- دفتر انتشارات اسلامی – چاپ یازدهم، پاییز 1383

    [2] - رهبران مشروطه- بیوگرافی اتابک – صفحه 13

    [3] - اسماعیل رایین - فراموشخانه و فراماسونری در ایران- جلد سوم - صفحه 479

    [4] - مصطفی فاتح- پنجاه سال نفت ایران – صفحه 254

    [5] - پرویز جاهد - انقلاب مشروطه و موقعیت متزلزل سینمای ایران – وب سایت بی بی سی فارسی – 14 مرداد1391

     

    ادامه دارد ...


    0 0

     

    سیم ما برد و سینما آورد...!

     

    اما اولین سالن عمومی سینما در ایران توسط میرزا ابراهیم خان صحاف باشی تاسیس شد. [1]او که عتیقه فروشی داشت، ناگهان سر و کله اش از سانفرانسیسکو پیدا شد و به نوشته  ناظم الاسلام کرمانی در کتاب "تاریخ بیداری ایرانیان"، به عضویت "انجمن مخفی دوم" در دوران مشروطه درآمد. انجمنی که اساسا توسط فراماسون ها تشکیل شده بود و بعدا پایه و بنیاد سازمان های تروریستی همچون کمیته مجازات گردید.[2]

     نکته جالب اینکه نخستین نمایش عمومی این سالن در اول ماه رمضان 1283 هجری شمسی و همزمان با شروع ماه صیام به روی پرده رفت! [3]

    برای اینکه نگاه صحاف باشی را به سینما و فرهنگ و هنر دریابیم و متوجه شویم که چه نوع سینمایی را برای این سرزمین به ارمغان آورد، بی مناسبت نیست، نگاهی به سفرنامه اولین مسافرتش به اروپا و آمریکا بیندازیم و جذابیت های آن سفرها از نگاه صحاف باشی را از نوشته های وی مرور نماییم:

    "...پنجشنبه بیست و چهارم ، لندن ، ذیحجه سال 1312 هجری قمری

    دیشب رفتم به تماشای الحمرا... یکصد دختر می رقصیدند، گاه فوج سرباز می شدند، گاه شکل دیگر، عجب آن است که این همه دختر به فاصله پنج دقیقه لباس می پوشند و می کنند، به این مفصلی و حاضر می شدند. اینها هیچ نیست مگر داشتن سواد که هر کسی بتواند بخواند نمره خود را، فورا بالای لباسش حاضر شود. اوضاع تماشاخانه دیدنی است، نه نوشتنی، باید دید و رشک برد...

    ...جمعه بیست و پنجم ، لندن

    رفتم تماشاخانه پالس، بعد از خواندن و رقصیدن خانم ها، سه چهار نفر آمدند به نوعی روی چوب و طناب جست و خیز کردند که از میمون خیلی چالاکتر، چنانچه چوب را به هوا می اندازیم و می گیریم، اینها یکدیگر را به طرف همدیگر می انداختند..."[4]

    از دیگر نکات قابل توجه اینکه به جز میرزا ابراهیم خان صحاف باشی، از نخستین بانیان سالن های سینما در ایران باید به مهاجر دیگر روس با نام "روسی خان " اشاره کرد که خود از عوامل استبداد محمد علی شاهی بود و حتی به هنگام به توپ بستن مجلس توسط لیاخوف روسی و آغاز استبداد صغیر، برای سرکوب آزادیخواهان در کنار کلنل هموطنش قرار گرفت و برروی خون و اجساد مشروطه خواهان، سالن سینمایش را برپا نمود.[5]از همین رو بود با پیروزی مشروطیت و فرار محمد علی شاه، انقلابیون و سایر مردم، عکاسخانه و سالن سینمایش را به آتش کشیدند.[6]

    از طرف دیگر فیلم هایی که برپرده سینما نقش می بست، اساسا با سبک رفتاری و زندگی مردم تناسبی نداشت. این را می توان از مطالبی که برخی روزنامه ها و نشریات حامی مشروطه درباره سینما می نوشتند، دریافت. در این گونه مطالب و در توصیف سینمایی که به تدریج سالن های عمومی را اشغال می کرد، اغلب از تعرض سینما به اخلاق عمومی، سخن به میان می آمد. مثلا یکی از همین نشریات نوشته بود:

    "...از آن روزی که سینما، مجوزی ارزان برای دیداری خارق العاده از محرمات بود ، بی یقین هم تفسیر پذیر می نمود و هم بعید نیست که گروهی را به دلیل حمایت از ارزش های خود علیه تجار سینما و وارد کنندگان فیلم برانگیخته باشد. به این داستان توجه کنید:

    ...تنها این را می دانیم که این داستان (فیلم جنگ روس و ژاپن) هیاهویی برپا کرد و کسانی زبان به اعتراض گشودند و گفتند می خواهند با نشان دادن شکل اجنه و شیاطین در شبها مردم را تا صبح با آنها هماغوش ساخته ، همه چیزشان را از دستشان بگیرند و همین گفت و گو دکان مادام برنادت و شریکش را به هم زده ..."[7]

    اما علیرغم این نوشته ها و مخالفت ها، افتتاح سالن های سینما و گسترش نمایش فیلم، متوقف نشد.حسین یزدانیان در کتاب "دکانی به نام سینما" درباره ادامه سالن سازی در دوران اولیه سینما در ایران می نویسد:

    "...دومین سالن سینمای تهران در پشت دروازه قزوین باز شد. این سینما، کاروانسرایی بود که برای این کار برگزیده بودند. یکطرفش جای زن ها بود و طرف دیگرش جای مردها. لیکن آن هم نتوانست دیری بپاید. وادینا وامذهبا کردند و مردم عادی را برانگیختند تا ریخت آن را از میان بردارند.گروهی با چوب و چماق ریخته و بساط آن را در هم پاشیدند.." [8]

    اینکه از همان ابتدای ورود سینما به ایران، صف اول مخالفانش، مردم کوچه و بازار بودند، از نکات مهمی است که در تحلیل تاریخ سینمای ایران بایستی مدنظر قرار گیرد. آنچه که اساسا در مورد پیدایش سینما در غرب، کاملا متفاوت بود. اعلامیه میرزا ابراهیم خان صحاف باشی در هنگامی که ناگزیر از ایران خارج می شد، بیش از همه اسناد و شواهد، نشانگر آن است که مردم مسلمان ایران در همان سالهای پیش از مشروطه هم، هیچ نگاه مثبتی به پدیده سینما نداشتند. در این اعلامیه آمده است:

    "...با کمال تاسف، ترک دیار و برادران دیار را نموده، می خواهم به شهر (از این شهر) بروم. از یمن اقبال بی زوال همشهریها، ناچار به فروش کارخانه ورشوکاری و اساس (اثاث) تماشاخانه و متعلقات آنها شدم. لهذا هرگاه دومی پیدا شود و این کارخانه را دائر بدارد ، امید است بذری را که در این سه سال فشاندم ، حاصلش وی را نصیب شود و مردم هم کم کم ملتفت شوند..."[9]

    اینکه چرا مردم مسلمان ایران از پدیده سینما ، استقبال ننمودند و با آن برخورد کردند ، (برخوردی که از دوران پیش از مشروطه شروع شد و تا سالهای پیروزی انقلاب اسلامی و آتش زدن سینماها در اعتراض به فساد حاکم ادامه یافت)، به نظر  می آید در ماهیت سینما و آنهایی که اداره اش می کردند، مستتر بود. مردم مسلمان کلیت تصاویر و عکس ها و فیلم های نقش بسته بر پرده سینما را با باورها و ارزش های دینی و مذهبی خویش ، مغایر و متضاد می دیدند. حتی در میان طبقه متوسط و قشر روشنفکر و تحصیل کرده هم این مخالفت به گونه ای دیگر وجود داشت که چرا مهار این کالای فرهنگی-اقتصادی در کف ایرانیان نیست و چرا در بازسازی ایران به کار نمی افتد؟ در آن روزگار اگر روزنامه ها و نشریات از برخی دردها و مشکلات مردم و جامعه می گفتند اما فیلم های وارداتی اساسا هیچ ارتباطی با زندگی مردم نداشت و نمی توانست ارتباط چندانی با آنها برقرار نماید.

     

    هشدار شهید مدرس درباره ورود سینما به ایران

     

    با ورود سینما به ایران، همچنانکه درباره سایر مظاهر تجدد وارداتی هم اتفاق افتاده بود، بسیاری از محافل مذهبی و دینی که از عقبه ماجرا مطلع بودند، برای حفظ جامعه مسلمان ایرانی از مضرات و خطرات فرهنگی این ابزار جدید استعمار، هشدار داده و بعضا وارد عمل هم شدند. برخی از این هشدارها، بسیار روشن بینانه و از روی بصیرت کامل است. گویی آنها در 120 سال پیش، امروز را می دیدند. از جمله این افراد آیت الله شهید سید حسن مدرس بود که

    هشدارها و اعتراضات و حرکات سیاسی وی در مقابل استبداد رضاخانی و استعمار بریتانیا در صفحه های تاریخ این مرز

    و بوم باقی مانده است. در تاریخ آمده است که رحیم زاده صفوی از قول آیت الله شهید سید حسن مدرس به احمد شاه قاجار درمورد رژیم رضا خان و ورود سینما و ادبیات غرب و تاثیر آنها بر جامعه ایرانی هشدار داده و چنین گفته است:

    "...در رژیم نویی که نقشه آن را برای ایران بی نوا طرح کرده اند، نوعی از تجدد به ما داده می شود که تمدن مغربی را با رسوا ترین قیافه، تقدیم نسل های آینده خواهند نمود...سیلی از رمان ها و افسانه های خارجی که در واقع جز حسین کرد فرنگی و رموز حمزه فرنگی چیزی نیست، بوسیله مطبوعات و پرده های سینما، به این کشور جاری خواهد شد. به طوری که پایه افکار و عقاید و اندیشه های نسل جوان از دختر و پسر تدریجا بر بنیاد همان افسانه های پوچ قرار خواهد گرفت و مدنیت مغرب و معیشت ملل مترقی را در رقص و آواز و دزدی های عجیب آرسن لوپن و بی عفتی ها و مفاسد اخلاقی دیگر خواهند شناخت. مثل آن که آن چیزها ، لازمه متمدن بودن است..."[10]

    سخن شهید مدرسدر روزگاری که کمتر کسی می توانست، حتی حدس بزند در سالهای بعد چه سرنوشت شومی در انتظار ملت ایران است، از روی کارآمدن رژیمی مستبد و وابسته می گفت که بیش از هر موضوعی، افکار و اندیشه ها را هدف قرار می دهد. او  نسبت به تهاجمی فرهنگی هشدار می داد که اینک پس از گذشت 120 سال ، تازه متوجه می شویم چه بر سر نسلی از این مردم آورده است. یکبار دیگر سخنان شهید مدرس را بخوانید و با شرایط فرهنگی امروز قیاس نمایید تا عمق روشن بینی و بصیرت آن شهید بزرگوار را دریابید.

    هشدار دادن نسبت به عواقب ورود سینما به عنوان یکی از زمینه سازان تجدد وارداتی منحصر به علماء و روحانیون و امثال شهید مدرس نبود، بلکه در این میدان، برخی از روشنفکران نیز پای به عرصه گذاشته و نسبت به آنچه از طریق پرده سینما در جامعه اشاعه داده می شد، با زبان طنز و هنر هشدار دادند که از آن جمله امیری فیروزکوهی در شعری به نام سینما بود که اساسا مفهوم سینما را ضد اخلاق دانسته است. فیروز کوهی در این شعر می نویسد:

    "...وان دگر بین که تا چها آورد                     سیم ما برد و سینما آورد

     درد آورد و برد درمان را                                کفر پرورد و کشت ایمان را

      آورید از متاع خارجیان                                 آنچه مذموم تر نبود از آن

    زر سپرد و ضرر فراز آورد                              راستی برد و خدعه باز آورد

     تا به نقش دروغ پرده درون                          عصمت ما کند از پرده برون..."[11]



    [1] - تاریخچه صد سال سینما در ایران – موزه سینمای ایران – 1389

    [2] - جمال امید در جلد اول کتاب "تاریخ سینمای ایران " می نویسد: "صحاف باشی یکی از اعضای انجمن مخفی بود که وسیله ناظم الاسلام کرمانی در اسفند 1383 قمری با شرکت گروهی از وطن پرستان تاسیس شد. "

    در تاریخ آمده است که انجمن مذکور با نام "انجمن مخفی دوم " دنباله ای بر فعالیت انجمن معروف "بین الطلوعین" بود که توسط اسدالله خان ابوالفتح زاده، ابراهیم خان منشی زاده و محمد نظرخان مشکات الممالک بوجود آمد. عبدالله شهبازی در قسمت سوم "جستارهایی از تاریخ بهاییت " درباره انجمن فوق می نویسد: "...بسیاری از اعضای آن بابی ازلی و تعدادی بهایی بودند. این همان نکته ای است که آخوند خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی بسیار دیر(پنج سال بعد) متوجه شدند و مازندرانی در نامه ای به حاجی محمد علی بادامچی به آن اشاره کرد...عضویت در این انجمن و فعالیت های بعدی ابوالفتح زاده و منشی زاده و مشکات الممالک (بهایی) و ازلی های عضو انجمن فوق را باید بخشی از عملکرد شبکه توطئه گر وابسته به اردشیر ریپورتر ارزیابی کرد. باید اضافه کنم که اعضای این انجمن اعم از ازلی و بهایی، پس از تاسیس سازمان ماسونی لژ بیداری ایرانیان (1325 قمری/ 1907 میلادی) در پیرامون آن جمع شدند. برای مثال مشکات الممالک ، صندوقدار لژ بیداری ایرانیان بود..."

    ابوالحسن علوی (پدر بزرگ علوی، نویسنده معروف) نیز درباره بهایی بودن ابوالفتح زاده می نویسد:"...در سال 1328 سفرکوتاهی به اروپا کرد و بعد از مراجعت در 1329 که مسیو برنارد بلژیکی رییس خزانه داری گردید، او مامور مالیات ساوجبلاغ و شهریار گردید و بعد از مدت کمی به واسطه بد رفتاری با رعایا معزول شد و در همین موقع بود که معلوم شد که او جزو بهایی ها شده است و شب و روز برای پیشرفت آن دسته کار می کند..."

    لازم به ذکر است که در انجمن مخفی دوم که ناظم الاسلام کرمانی هم عضو بود، سید محمد صادق طباطبایی (پسر آیت الله سید محمد طباطبایی)، آقا سید قریش (از اعضای بیت سید محمد طباطبایی) و شیخ مهدی( پسر آیت الله شیخ فضل الله نوری ) عضویت داشتند که با ورود جمشید جمشیدیان (دوست صمیمی و محرم اردشیر ریپورتر) گروه فوق وارد عملیات تروریستی شد و از جمله ترور نافرجام شیخ فضل الله نوری توسط کریم دواتگر را انجام داد. ادامه انجمن فوق به تاسیس "کمیته مجازات" انجامید که مرحوم علی حاتمی در سریال "هزار دستان" بخشی از تاریخچه اش را به تصویر کشیده است.

    [3] - جمال امید- تاریخ سینمای ایران - پیشین

    [4] - سفرنامه ابراهیم خان صحاف باشی تهرانی – به اهتمام محمد مشیری

    [5] -"بررسی فنی عکاسی" – داریوش گل گلاب – 1360 و روزنامه "صبح صادق" شماره 166 – 8 آبان 1286 و روزنامه "حبل المتین" شماره های دوم مهر و بیست و سوم آبان 1286

    [6] - آرشیو روزنامه "صور اسرافیل" – آبان 1286 و تیرماه 1287 هجری شمسی: مهدی روسی خان، نام ایرانی یکی از تکنیسین های عکاسخانه عبدالله میرزا قاجار که نام اصلی اش، "ایوانوف" بود. پدرش انگلیسی و مادرش از تاتارهای روس بود. پس از کنار رفتن میرزا ابراهیم خان عکاسباشی، به ریاست بخش عکاسی دارالفنون و همچنین مقام عکاسباشی دربار دست یافت. او به خاطر عکس هایی که از نجبا و اشراف برداشته بود ، از محمد علی شاه لقب روسی خان را دریافت کرد و بزودی توانست کار خود را رونق بخشد. در سال 1286 دو فیلم به افتخار احمد میرزا ولیعهد در کاخ گلستان نمایش داد و پس از نمایش هایی در مجالس عروسی از جمله عروسی ظل السلطنه در باغشاه، سرانجام از ابتدای رمضان 1286 هجری شمسی به نمایش فیلم در عکاسخانه خود اقدام کرد. او همزمان با به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی و آغاز استبداد صغیر، حیاط خانه جنب عکاسی خود را با قرار دادن نیمکت هایی به صورت سالن درست کرد و با یک آگهی، نمایش فیلم در آنجا را شروع نمود. شاید از همین رو بود که با پیروزی انقلاب مشروطیت و فرار محمد علی شاه ، مردم مغازه و سالن نمایش روسی خان را هم به تاراج برده و آتش زدند.

    [7] - دکانی به نام سینما- حسین یزدانیان-صفحه 113

    [8] - حسین یزدانیان- دکانی به نام سینما – صفحه 113

    [9] - اعلامیه میرزا ابراهیم خان صحاف باشی – مجله راهنمای کتاب – به کوشش حسین ابوترابیان – آبان و دی ماه 1356

    [10] - محمد تهامی نژاد- سینما در تصور قدما – گزارش فیلم – شماره 27 و 28 پیاپی- تیرماه 1371

    [11] - همان

     

    ادامه دارد ...


    0 0

     

    واردات تجدد برای تغییر سبک زندگی


    مخالفت جامعه اسلامی با پدیده سینما در آن حد بود که در آغاز دوران دوبله فارسی فیلم ها که برای نخستین بار توسط اسماعیل کوشان و برای فیلم "دختر فراری" در استودیویی موسوم به میترا فیلم در استانبول ترکیه انجام شد، حتی برای گویندگی نقش های زنان که به هیچوجه چهره و هویت شخص گوینده و دوبلور مشخص نمی شد هم دختران و بانوان ایرانی حاضر به همکاری نشدند تا آنجا که کوشان ناگزیر از زنان ترک که کمی فارسی می دانستند، استفاده کرد که نتیجه کار مضحک و مسخره از آب درآمد. در این رابطه در پاسخ به نقدی که درباره فیلم "دختر فراری" چاپ شد، "میترا فیلم" جوابیه ای انتشار داد. از فحوای این جوابیه،  نوع برخورد زنان مسلمان و جامعه ایران با مقوله سینما در آن زمان را روشن تر می شود:

    "... چون متاسفانه هنوز دوشیزگان و بانوان ایرانی به اهمیت هنرپیشگی واقف نبوده و هنرپیشگی را کاری رکیک و برخلاف شرافت و حیثیت می دانند، مجبورا چند نفر غیر ایرانی که حتی یک کلمه هم فارسی نمی دانستند استفاده کرده و با یاد دادن کلمه به کلمه به آنها موفق شدند این فیلم را به طوری که ملاحظه شد، تهیه نمایند..."[1]

    از طرفی این مخالفت، به حضور فعال و انحصاری خارجی ها در فعالیت های هنری و سینمایی هم مرتبط بود. یکی از روزنامه های آن زمان در اعتراض به تجدد وارداتی و در دست خارجی ها بودن سرنخ آموزش و فرهنگ مردم نوشت:

    "...معارف مملکت ما هم فقط منحصر به چند مدرسه ملل اجنبیه از قبیل سن لویی ، آمریکایی ، آلمانی ، آلیانس و اقبال روسی شده و هرکدام از مدارس مذکوره یک قسمت از اهالی شهر را مروج خیالات پولیتیکی خود قرار خواهند داد. هنوز اول کار است ، مدرسه شریفه اقبال علامت مخصوص روسی را نشان کلاه شاگردان مدرسه قرار داده ..."[2]

    در کنار خارجیانی که مراکز فرهنگی و هنری مملکت را در اختیار داشتند، برخی ایرانیان به اصطلاح فرنگ رفته و فرنگ دیده و  به شدت تحت تاثیر مظاهر آن دیار، کمتر از عوامل فرنگی در مقابله با فرهنگ و باورهای مردم مسلمان عمل نمی کردند. مثلا فردی به نام "خان بابا معتضدی" که فیلمبرداری را در فرانسه آموخته بود و رسما به عنوان فیلمبردار دربار شاه فعالیت می کرد، اولین سالن سینما را برای بانوان با همکاری شخصی به نام علی وکیلی ایجاد کرد و با فیلم هایی که از پاریس آورده بود، فضای متفاوت با باورها و اعتقادات جامعه در برابر چشمان آنها گشود. نمایش لباس ها، کلاه ها، آرایش مو، طرز رفتار، میهمانی ها، رقص ها، خانه ها و ویلاها و باغ ها و به طور کلی سبک زندگی غربی (که پیش از این توسط شهر فرنگی ها برای عموم نمایش داده می شد) در این فیلم ها به بانوان مسلمان که سبک زندگی بسیار متفاوت با آنچه می دیدند، داشتند موجب تاثیرات ذهنی ناخواسته ای می گردید که تلاش برای عملی ساختن آنها در فضای کاملا متفاوت ایران، تبعات ناگوار خانوادگی و موجب نابهنجاری های اجتماعی می شد. آنچنان که همین امروز نیز نتایج بسیاری از آن نابهنجاریهای ناشی از برخورد ناهمگون دو نوع سبک زندگی و تفکر و باور را در همین جامعه خودمان می توان رویت کرد.

    این تزریق تجدد وارداتی و سبک زندگی غربی از طریق کالاهای به اصطلاح فرهنگی همچنان در سالهای بعد هم ادامه یافت. چنانچه وقتی فرخ غفاری[3]به عنوان یکی از کارگزاران فرهنگی رژیم شاه در تلویزیون و وزارت فرهنگ و جشن هنر فعالیت می کرد، از جمله عوامل تحمیل همین الگوی خارجی به عرصه های به اصطلاح فرهنگی این کشور بود. خود غفاری در گفت و گویی در این باره می گوید:

    "...در آن زمان الگوی فعالیت فرهنگی، فرنگ و به خصوص  فرانسه بود. هنرهای نمایشی و تجسمی و معماری می‌بایست تحت لوای وزارتخانه‌ای متمرکز می‌شد که در ایران این وزارتخانه‌، وزارت فرهنگ و هنر نام گرفت... [4]

     

    اولین زنجیره سالن های سینما در ایران

     

    نخستین حلقه سالن های نمایش در ایران توسط علی وکیلی و اسحاق زنجانی تاسیس شد. از جمله همکاران آنها در این سالن سازی، گروهی از سرمایه داران یهودی مانند یاکوبسون بودند که شرکت فیلم ایران را تاسیس کردند. [5]

    چند ویژگی و خصوصیت علی وکیلی و اسحاق زنجانی را به یکدیگر متصل می ساخت:

    اول اینکه هر دو نفر فارغ التحصیل مدارس آلیانس(اتحادیه جهانی اسراییلیت) بودند[6]و دوم اینکه هر دو از بنیانگذاران

    کلوپ های روتاری (شاخه اقتصادی تشکیلات فراماسونری) در ایران به شمار می آمدند[7]و سوم؛ هر دو نفر اولین حلقه سالن های سینما در ایران را پایه گذاری کردند. [8]

    اگرچه علی وکیلی نقش مهمتری نیز در ورود و شکل گیری سینما در ایران بر عهده داشت از جمله اینکه همراه آوانس اوگانیانس مدرسه آرتیستی سینما را بنیان گذارد آن هم در روزگاری که تعداد مدارس عالی در ایران از تعداد انگشتان دست فراتر نمی رفت! [9]

    علی وکیلی خود صاحب سالن بزرگ سینمایی به نام "گراند سینما" بود که بیش از هزار نفر گنجایش داشت و برای اولین بار برای خانم ها نیز برنامه نمایش فیلم برقرار ساخت. [10]

    همچنان که پیش از این توضیح داده شد، پای مدارس آلیانس به عنوان نخستین مراکز صهیونیستی برای اولین بار در زمان مسافرت ناصرالدین شاه به اروپا و پس از ملاقاتش با لرد روچیلد (سرکرده امپراتوری جهانی صهیونیسم) و شخصی به نام  کرومیو (رییس اتحادیه جهانی اسراییلیت) در پاریس که توسط صدراعظم فراماسونش یعنی میرزا حسین خان سپهسالار ترتیب داده شده بود ، به ایران باز شد. [11]

     

    سینما در ایران : تغییر ذائقه یا دگرگونی اخلاقی؟

     

    یک آگهی تماشاخانه سینماتوگراف در آن سال ها چنین حکایت دارد:

    "...به عموم آقایان معروض می دارد از شب بیست و ششم شهر شعبان المعظم 1327 در خیابان علاء الدوله مقابل بانک استقراضی در آپارتمان اردشیر خان از طرف موسیو پاته فرر تماشاخانه سینماتوگراف دائر خواهد شد..."

    عملا در آن سالها سرنخ ورود و نمایش فیلم در دست امثال همین مسیوها بود و سینمادارها غالبا مهاجران خارجی به خصوص روسی و هندی بودند.

    براساس گزارش مجله "سینما و نمایشات" (اولین مجله سینمایی در ایران) در سال 1309، 9 سالن سینما در تهران وجود داشت. در گزارش مفصلی که در نخستین شماره این مجله در مرداد 1309 به چاپ رسید، آمده است:

    "...اولین سالونی که در طهران بنا شد، سالون مسیو اردشیرخان در خیابان علاء الدوله است و قبل از بنا و ایجاد این سالون، تابستان ها را در باغچه که سابقا محل کلوپ ارامنه بود، در هوای آزاد در تحت نام سینمای جدید، نمایشاتی می دادند تا اینکه آقای باقراوف مرحوم، سالون مجلل و عالی گراند هتل را که در حقیقت اولین سالون باشکوه طهران شمرده می شد، بنا نمودند...اشخاص مختلفی در این سالون به نمایشات مشغول بودند از جمله مسیو ژرژ که سینمای پاته را در سالون گراند هتل تشکیل داد و فیلم های بالنسبه مهم و جالبی به معرض نمایش گذارد تا بالاخره در سال 1304 آقای میرزا علیخان وکیلی، مدیر و موسس فعلی سینمای سپه با صرف مخارج هنگفت و تهیه فیلم هایی سینمای بزرگی در سالون گراند هتل به اسم گراند سینما تشکیل داد...آقای وکیلی اولین شخصی بودند که سینمای زرتشتیان را جهت خانم های محترمه تشکیل داده و دو ماه تمام تقریبا مجانا به نمایشات ادامه دادند..."

    در اینجا این سوال پیش می آید که واقعا شخصی همچون علی وکیلی با کدام سرمایه، بزرگترین سالن سینما را در آن زمان تاسیس نموده و آنچنان که در مجله خودش آمده، با صرف مخارج هنگفت، فیلم های مختلفی تهیه کرده تا در آن سینما به نمایش بگذارد؟ و عجیب اینکه دو ماه تمام به طور مجانی و رایگان، این فیلم ها را برای زنان نمایش   می دهد! هزینه و سرمایه و پول این نمایشات مجانی و رایگان از کجا تامین می شده است؟ چه سودی از این نمایش رایگان عاید علی وکیلی می شده است؟ آیا او سرمایه بادآورده ای داشته و حالا می خواسته مثلا در راه خدا و یا خلق خدا صرف کند؟!! یا افراد و یا کانون هایی در این امر وی را حمایت و پشتیبانی می کردند؟

    با توجه به عضویت وکیلی در لژهای فراماسونری و بنیانگذاری کلوپ های روتاری، به نظر می آید همین تشکیلات و کلوپ یاد شده،حامی اصلی وکیلی در برپایی سالن سینما و نمایش فیلم های رایگان برای خانم ها بوده است. اما از این عمل، تشکیلات فراماسونری و کلوپ روتاری، چه نفعی می برده است؟ آیا سرمایه و سود مالی خاصی کسب می کرده؟ آیا باعث گرایش بانوان تماشاگر فیلم های یاد شده به سازمان ها و موسسات یاد شده می گردیده است؟ به نظر می آید ادامه مقاله فوق الذکر در مجله "سینما و نمایشات" ، تا حدودی به این سوال پاسخ داده باشد:

    "...آقای میرزا علیخان وکیلی تقریبا مدت چهار سال در گراند سینما به طور دائم به نمایش فیلم ها ادامه دادند و کم کم اهالی پایتخت به سینما و فیلم آشنا شده، نام آرتیستهای نامی و فیلم های عالی ورد زبانها گشت..."

    به راستی از اینکه نام "آرتیست های نامی و فیلم های عالی" ورد زبانها بشود، چه حاصل می گشت؟ آیا آنان که آن نام ها و فیلم ها ورد زبانشان شد، جذب شخصیت و رفتار و سبک زندگی آرتیست های یاد شده، نمی شدند؟ آیا آنها را الگوی رفتار و زندگی خود قرار نمی دادند؟ آیا طرز آرایش مو و مد لباس و نحوه اخلاق و رفتار آرتیست های نامبرده برای این مخاطبان و تماشاگران یک سرمشق و الگو قرار نمی گرفت؟ آن اخلاق و رفتار و سبک زندگی آرتیست ها، چه سنخیتی با باورها و ارزش های جامعه ایرانی و اسلامی دیروز و امروز این مرز بوم داشته و دارد؟

    مثلا فیلمی به نام "جاسوسه کاستیل" درباره زندگی و فعالیت های جاسوسی یک زن، در سینماهای آن روزگار نمایش داده شد. آگهی تبلیغاتی فیلم یاد شده، این چنین در ذهن مخاطبان نفوذ می کرد:

    "...ژانت ماکدونالد در فیلم جاسوسه کاستیل می رقصد، با تبسم شیرین و آواز نمکین خود قلب همگان را جلب می کند. ناطق به زبان فرانسه، شیرین ترین فیلم، سراپا موزیک (محصول) کارخانه مشهور متروگلدوین مایر است..."[12]

    و یک خبرنگار سینمایی نویس اینچنین در مدح حرکات مبتذل این رقاصه خارجی در روزنامه اطلاعات 12 اسفند 1318 قلم فرسایی کرد:

    "...ژانت مک دونالد که با ایفای رل نینا ماریا، منتهای زبر دستی خود را به خرج داده و با آوازهای روح پرور و حرکات دلفریب خود، عموم بینندگان را مات و مبهوت می سازد. به قسمی که هنگام آواز خواندن، دل از تمام شنوندگان می رباید و آنان را به عالم دیگری سوق می دهد که در آنجا جز از زیبایی و عشق از چیز دیگری خبری نیست..."[13]

    واضح است که از اینگونه تبلیغات و تعاریف و مدیحه سرایی، جز ایجاد زمینه و فضا برای به فساد کشاندن نسل جوان مراد نبود تا آنها را از واقعیات و حقایق اجتماع دور کرده و به سمت و سوی پدیده های مفسده آمیز سوق داده و  نهاد خانواده و بالتبع، کلیت جامعه در آستانه فروپاشی قرار گیرد.

     

    سالن های سینما پی در پی برپا می شوند

     

    مجله "سینما و نمایشات (اولین مجله سینمایی در ایران) در نخستین شماره خود که در مرداد سال 1309انتشار یافت و در ادامه گزارش خود از سالن های سینما در تهران می نویسد:

     "...در همین ایام بود که دو سه سینمای دیگری در طهران تاسیس گردید که یکی از آنها را باز مسیو اردشیرخان مرحوم و آقای خان بابا معتضدی ...اداره نمودند و دیگری را مسیو لوین، مدیر فعلی سینما ایران و شرکاء ایشان که جدیدا در لاله زار به نام سینمای ایران تشکیل دادند...یگانه شخصی که از بین نسوان و خانم های محترمه در پیشرفت این صنعت مشارکت و دخالت تامی نموده...ارتیست شهیر مادام پری آقابایوف است که چه راجع به سینما و چه راجع به تئاتر و نمایشات زحمات قابل تقدیری را متحمل گشته و مبالغ هنگفتی هم متضرر شدند. تاسیس سینما پری به مشارکت ایشان و آقای خان بابا معتضدی بود که ابتدا جهت خانم های محترمه و بعد جهت آقایان و خانم ها نمایش می دادند. اهالی ولایات هم در این کار به اهالی محترم پایتخت تاسی نموده و سینماهایی در شهرهای بزرگ مانند رشت ، تبریز ، پهلوی ، مشهد و اصفهان تشکیل گردید. در سال 1308 چند سالون عالی در طهران بنا گردید که جمعا گنجایش چندین هزار نفر تماشاچی را دارند. از جمله سالون سینمای ایران در لاله زار و سینما مایاک (دیدبان) که توسط آقای ربیع زاده بنا شده و مدیریت آن را مسیو گریشاساقفارلیدزه عهده دار است.و یالاخره بزرگترین سالون طهران،سالون سینما سپه که گنجایش بیش از هزار و صد نفر را دارد که با مخارج هنگفتی توسط میرزا علیخان وکیلی تاسیس و بنا گشت..."[14]



    [1] - روزنامه ایران- 18 اردیبهشت 1325- صفحه یک و دو

    [2] - ایران نو "دومین روزنامه صاحب نفوذ دوران مشروطیت" – شماره 33 – صفحه 2

    [3] - فرخ غفاری از عوامل به اصطلاح فرهنگی رژیم  شاه و از خویشان فرح پهلوی که در اغلب طرح های استحماری این رژیم مانند کانون فیلم که با حسنعلی منصور (نخست وزیر فراماسون شاه) پایه گذارد، جشن هنر شیراز ، رادیو تلویزیون به اصطلاح ملی ایران ، جشنواره فیلم تهران و ... نقش اصلی داشت. در ادامه این کتاب مطالب جامع تری درباره فعالیت های ضد مردمی او و خدماتش به رژیم طاغوت و اربابان امپریالیستش خواهد آمد.

    [4] - گفت و گو با فرخ غفاری– اسنادی برای تاریخ سینمای ایران– به اهتمام سید کاظم موسوی– انتشارات آگه سازان– تهران– 1388

    [5] - محمد تهامی نژاد – فیلمنامه تاریخ سینمای ایران – انتشارات مجله هفتگی سینما

    [6] - محمد تهامی نژاد – فیلمنامه تاریخ سینمای ایران – انتشارات مجله هفتگی سینما – چاپ اول- 1372

    [7] - معماران تباهى، سیمای کارگزاران کلوپ‌های روتاری در ایران، جلد 5 – دفتر پژوهشهای موسسه کیهان – چاپ اول - 1378

    [8]- محمد تهامی نژاد – پیشین

    [9] - همان

    [10] - مقاله سینما در ایران – مجله سینما و نمایشات – شماره اول – مرداد 1309

    [11] - سازمان های یهودی و صهیونیستی در ایران – صفحات 109 تا 112 – موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی – چاپ دوم – تهران – بهار 1384

    [12] - سالهای فراموش شده سینمای ایران- محمد تهامی نژاد- ویژه نامه سینما – مرداد 1372- صفحه 45

    [13] - روزنامه اطلاعات – 12 اسفند 1318

    [14] - مجله سینما و نمایشات – شماره اول – مرداد1309

     

    ادامه دارد ...


    0 0

     

    سینمایی که در اختیار موسیوها و مسترها بود

     

     

    آشکار بود که پرده این سینماها در اختیار فیلم های خارجی و به خصوص آمریکایی و اروپایی قرار داشت که مظاهر زندگی غربی و سبک زندگی مردم آن دیار خصوصا از جنبه زرق و برق ها و روابط بی بند بارانه و لباس های نامناسب را نمایش می داد و برای مخاطب ایرانی مسلمان آن روزگار کاملا بیگانه و ناآشنا به نظر می رسید. از جمله فیلم های یاد شده که در آگهی تبلیغاتی همان شماره نخست مجله "سینما و نمایشات" تبلیغ شده اند، می توان به فیلم های زیر اشاره کرد:

    در سینمای سپه فیلم های "تفریحات پاریس"،"ستاره نیویورک"،"چاه یعقوب"و"ستاره افتخار" نمایش داده می شدند.

    سینما درخشان فیلم های "واگن ترابل" و "توم میکس" را نشان می داد و فیلم سریال های "چهار کلید" و "اسرار جنگل" را نیز تبلیغ کرده بود.

    سینما ایران از نمایش فیلم "راپانوی" خبر داده و سینما طهران "آخرین سرگذشت تارزان" را برپرده خود داشت. در سینما داریوش هم فیلم "اجنه آسیاب قرمز" و در سینما تمدن سریال "دختر آفریقا" اکران شده بود.

    محمد تهامی نژاد، مورخ و کارشناس سینما در این باره در مقاله ای به نام "سالهای فراموش شده سینمای ایران" می نویسد:

    "...در سالهای آرامش به واقع سینماهای ایران عملا در اختیار شرکت های آمریکایی-انگلیسی و فرانسوی بود و کمپانی فوکس در ایران نمایندگی تاسیس کرد. نهضت اخلاق گرایی به عنوان نیرویی علیه مصرف زدگی در مطبوعات فرو نشسته بود و بنا به پیشنهاد عملی علی وکیلی در مجله سینما و نمایشات و واقعیت های موجود، نوعی رابطه همزیستی مسالمت آمیز بین مطبوعات و صاحبان سینماها به عنوان آگهی دهندگان، برقرار شد و مطبوعات، صفحه سینمایی خود را به شرح و تفصیل زندگی ستارگان سینما اختصاص دادند..."[1]

    چگونه چنین سینمایی می توانست به حال ملت و مملکت مفید باشد در حالی که سر در آخور بیگانگان و فراماسون ها و صهیونیست ها داشت؟ در همان زمان بودند گروهی از متفکرین و کارشناسان که راه صواب را برای اداره سینما در فرهنگ و آموزش همین ملت می دیدند. فی المثل در مقاله ای به نام "طریق تمول ملی" در نشریه "هرمز" نوشتند:

    "...ما باید مدارسی دایر نماییم که در آنها جوانان ما بیاموزند فقط چیزی را که به حال وطن ما مفید باشد. همه انجمن معارف می تواند از دولت امتیاز و انحصار عکس متحرک (سینما) را بگیرد و نقش های آنها را بدون گمرک و توقیف وارد نماید.عکس های متحرک ، اگر مقدارش را طوری قرار داد که همیشه مملو باشد از تماشاچی، تنها می توانند از عهده مخارج جاریه مدرسه برآیند.این عمل یعنی سینماتوگراف اگر مطلقا در دست مدرسه باشد، می تواند دو منفعت بزرگی برساند، آن نه فقط از برای ما محل مداخل خواهد بود و حتی متعلمین خواهند تماشا نمود، احوالات زندگانی ملل حالیه و قدیمه و ماشین آلات        محیر العقول و اوضاع کارخانجات و کلیتا خیلی چیزهای مفید و پرمنفعت دیگر از برای آنان. به این طریق جوانان، آسان و مطبوع تر کسب اطلاعات خواهند نمود که تحصیل آنها به راه دیگر خیلی مشکل تر و به حالت خستگی می شد و اهالی ایران هم معهذا صرفه می برند. اگر سینماتوگراف در دست مدرسه باشد: به جای متمول کردن حریف های طماع خارجه که در این کار فقط منفعت شخصی خود را طالبند، اهالی ایران پول خود را صرف امورات خیریه خود می نمایند و ضمنا از نمایش کارهای خوب منفعت و لذت می برند ولی خارجی های جاهل طماع به تصور اینکه برای ایرانیان هرچه باشد خوبست، همیشه چیزهای مندرس بی فایده را برای ما وارد می کنند..."[2]

    یعنی در همان سالهای ورود سینما به ایران، گروهی از صاحبان فکر و اندیشمندان براین باور بودند که اگر این ابزار در اختیار مدارس معارفی و به اصطلاح امروز اتاق های فکر و مراکز آکادمیک ایران قرار گیرد، می تواند منشاء اثر و خیر و صواب برای این کشور و ملت شود. آنچه که هنوز و پس از گذشت حدود 120 سال از آن روزها محقق نشده است. و در آن روزها هم علیرغم آنچه این ناظران آگاه و متفکران و صاحبان رسانه می طلبیدند اما همجنان پخش و نمایش و حتی پس از آن تولید فیلم در اختیار  و انحصار حارجیان و وابستگان به آنها ماند.

    اوهانیان در مقاله ای مندرج در روزنامه ایران به تاریخ 1313 به همین وابستگان و مسیو های خارجی اشاره کرده که چگونه با نمایش فیلم های غربی، هم اقتصاد ایران را به توبره می کشیدند و هم اخلاقیات جامعه را نابود می ساختند:

    "در سال متجاوز از مبلغ سیصد هزار تومان برای خریدفیلم و غیره از ایران خارج می شود و اروپایی هایی که در ایران موسسات سینمایی دارند، بیش از سالی دویست هزار تومان استفاده می برند. بدتر از همه آنکه یک مشت فیلم های بی موضوع که جز دزدی و آدمکشی و غیره ندارند و موجب شیوع فساد اخلاقند ، وارد شده، نمایش داده می شود ..."

    روزنامه آینده ایران هم در 31 تیرماه 1309 در این باره نوشت:

    "... سینما اساسا یکی از بهترین عوامل تفریح و یکی از برجسته ترین صنایع است که فقط برای استفاده انسان اختراع شده است. ولی بدبختانه باید اعتراف کرد که در ایران نه تنها نتایج مطلوب از آن حاصل نشده، بلکه بواسطه افتادن آن به دست یک مشت شیاد که هیچ منظوری جز پرکردن کیسه خود ندارند، رفته رفته می خواهد نتایج معکوسی از آن مترتب شود. این واضح است که وجود سینما برای دو قسمت باید فوق العاده مفید باشد. یکی برای تهذیب اخلاق  و دیگری برای تفریح دماغ. اما راجع به تهذیب اخلاق، تصور می کنم که درست نقطه مقابلش در سینماهای تهران تاکنون حاصل شده، زیرا فیلم در اینجا ظاهرا سانسور نمی شود و اگر فرضا سانسور شود از نمایش فیلم هایی جلوگیری  می شود که از لحاظ سیاسی انتشار آنها صلاح نباشد. والا در خصوص اخلاق، محقق توجهی به آن نمی شود. فیلم های سینمای ایران که اکثرا از فرانسه است به طوری مهیج شهوت و عشق بازی است که حتی پیرمردهای هشتادساله را هم تحریک می کند، چه رسد به جوان های عزب و دختران معصوم که برای تهذیب اخلاق به سینما آمده اند..."

    نکته جالب اینکه تعداد فیلم های خارجی که در آن زمان و در همان تعداد سالن های محدود سینما به نمایش درآمدند در مقابل تعداد فیلم های امروز با تعداد سالن سینمایی دهها برابر آن زمان، حقیقتا حیرت برانگیز است.

    مثلا براساس اسناد موجود، در سال 1317، حدود 260 فیلم مورد بازدید موسسات نظارتی آن زمان قرار گرفته است یعنی به طور متوسط هر 3 روز، دو فیلم جدید خارجی وارد کشور می شده است!

    براساس آمار موجود در روزنامه ها و نشریات دهه 20، آمار نمایش فیلم های خارجی در سال 1316، 143 فیلم بود و این رقم در سال بعد به 218 فیلم رسید. با اشغال ایران توسط متفقین، این آمار بسیار افزون گشت (گویا متفقین به جز اشغال سرزمین ایران در فکر اشغال اذهان ایرانیان نیز بودند) و در اواخر دهه 20 (سال 1328) هر سال 354 فیلم خارجی در سینمای ایران نمایش داده شد! که بیشتر آمریکایی و بعد اروپایی و بالاخره روسی بودند!! یعنی تقریبا هر روز یک فیلم خارجی برپرده سینماها می رفت!!

     

    صادق هدایت در استخدام کمپانی های انگلیسی

     

    اما درمورد نمایش فیلم های خارجی، اساسی ترین مشکل، موضوع زبان اصلی آنها بود که به شدت مخاطبان ناآشنا با زبان های بیگانه را رنج می داد. در زمان سینمای صامت که فیلم ها با میان نویس خارجی نمایش داده می شد، بعضا فردی در داخل سالن، ترجمه میان نویس ها را با صدای بلند قرائت می کرد تا همه تماشاگران معنای آن را بفهمند.

    در دوران سینمای ناطق، در ابتدا مابین صحنه های فیلم، میان نویس فارسی قرار داده می شد. طبیعی بود که مکث و تامل متعدد در میان صحنه های یک فیلم برای دریافت و درک دیالوگ های صحنه قبل، لطمه ای اساسی به حس و ریتم فیلم در ذهن تماشاگر وارد می آورد و از طرف دیگر هم هر صحنه را به صورت نصفه و نیمه به مخاطب می نمایاند تا وقتی آن صحنه به پایان رسید، میان نویس فارسی آن نشان داده شود. در اینجا بود که تماشاگر هوشمند بهتر می توانست آن میان نویس را با صحنه ای که چند لحظه قبل دیده، ترکیب نموده و قصه آن را دریابد. آنچه که به هر صورت فهم و درک فیلم و همراهی مناسب با آن را برای هر تماشاگری دشوار می ساخت. پس از دوران میان نویس، زیر نویس فارسی رواج یافت که آن هم تماشاگر را از اصل صحنه غافل می ساخت تا بتواند زیر نویس مربوطه را بخواند. و در همین زمان ها بود که مقوله دوبله فیلم ها به فارسی مطرح شد.

    اولین موسسات، شرکت های انگلیسی بودند که از هندوستان، فیلم برای نمایش وارد می کردند. آنها از طریق انتشارات عمومی سفارت انگلیس در تهران، آگهی منتشر کردند که برای ترجمه و دوبله فیلم های هندی نیاز به مترجم و دوبلور دارند. یکی از نخستین افرادی که به این اگهی پاسخ مثبت داد، "صادق هدایت" نویسنده معروف بود.

    شخصی به نام علی بواسحاقی در نامه ای که برای عبدالحسین سپنتا در تاریخ 5 آبان 1323 نوشته، به این موضوع اشاره می کند:

    "...ده روز قبل در اداره شهربانی بودم، فریدون هدایت را دیدم، جوانی باریک اندام با او بود به نام صادق هدایت و برای گرفتن گذرنامه مراجعه نموده بود. به طوری که می گفت از هندوستان، یکی از کمپانی های فیلمبرداری او را برای دیالوگ های فارسی استخدام کرده و در صدد حرکت است. از ذکر اسم کمپانی خودداری نمود..."

    نکته جالب اینکه 3 ماه قبل از این تاریخ، صادق هدایت در مجله "پیام نو"، نقدی بر فیلم "ملانصرالدین در بخارا" نوشته بود که در آن به عدم دوبله فیلم به زبان فارسی اشاره کرده و همین موضوع را علت اصلی لذت نبردن تماشاگر فارسی زبان از شوخی ها و طنز فیلم به شمار آورده بود که با زیر نویس یا میان نویس فارسی حاصل نمی شده است. هدایت در آن نقد نوشت:

    "... فقط نقصی که برای تماشا کننده فارسی زبان وجود دارد این است که زیر نویس فارسی به هیچوجه نمی تواند گفت و گوهای شیرین و هجو آمیز این داستان را برساند و خیلی به جا بود اگر ممکن می شد کپیه های این فیلم را به زبان فارسی فراهم می کردند تا تماشاکنندگان فارسی زبان چنان که باید از تمام نکات و ریزه کاری های این فیلم  بی مانند برخوردار شوند..."[3]

    انگلیسی ها به جز صادق هدایت، هنرپیشگان تئاتر ایران مانند عطاالله زاهد، اسماعیل مهرتاش و رفیع حالتی را هم به عنوان ساخت فیلم ایرانی به هندوستان کشاندند در حالی که قصد داشتند تا فیلم های هندی را برای نمایش در سینماهای ایران، به فارسی دوبله کنند. [4]

    محمود تربیت سنجابی در کتاب "کودتا سازان" از قول عطاالله زاهد می نویسد:

    "...من با فضل الله صبحی مهتدی (قصه گوی ظهر جمعه رادیو در دهه 20تا 40) هر هفته شب های شنبه برنامه ای تحت عنوان "با آثار ادبیات شرق آشنا شوید"در رادیو تهران اجرا می کردیم و طی آن برگردان آثار نویسندگان روس را که از سوی انجمن دوستداران شوروی که صادق هدایت هم عضو آن بود، تهیه می شد، برای نویسندگان رادیو می خواندیم. روزی نامه ای از دوشیزه لمبتون(جاسوسه معروف انگلیسی و عضو سرویس جاسوسی  MI6)برای من نزد گیشه تئاتر گذارده شده بود که مرا دعوت به ملاقات در "خانه پیروزی"[5]کرده بود. شب، نامه را به نوشین [6]نشان دادم و نوشین گفت: حتما دعوت را اجابت کن چون حالا دیگر انگلیسها متفق ما هستند و یک دشمن مشترک (هیتلر)  داریم. وقتی به "خانه پیروزی"رفتم، احسان طبری و بزرگ علوی (از اعضای 53 نفر بنیانگذار حزب توده) را مشاهده کردم که در یکی از اتاق ها سرگرم ترجمه متون آثار نویسندگان معاصر انگلیس می باشند. در این ملاقات لمبتون به من دو پیشنهاد کرد؛ یکی اجرای برنامه در رادیو برای معرفی نویسندگان انگلیس و آثار آنان و دیگر اینکه اگر تمایل داشته باشم به لندن بروم و در رادیو بی بی سی گویندگی کنم. پیشنهاد اول به اجرا درآمد و هر هفته آثاری که طبری و علوی از انگلیسی و آلمانی ترجمه می کردند به وسیله من در رادیو عرضه می شد..."[7]



    [1] - سالهای فراموش شده سینمای ایران- محمد تهامی نژاد- ویژه نامه سینما – مرداد 1372 – صفحه 44

    [2] - هرمز – 16 ذیحجه 1327 – 30 دسامبر 1909

    [3] - مجله پیام نو- مرداد 1323

    [4] - نظرها و اندیشه ها-روزنامه اطلاعات-11 آذر 1371

    [5] - خانه پیروزی یا Victory House از مراکز مرموز جاسوسی انگلیس در ایران بود که به مسئولیت آن لمبتون جاسوس سرویس MI6 برای شناسایی و تجمع شبه روشنفکران ایرانی اعم از نویسنده و مترجم و شاعر تشکیل شده بود و از این طریق متون و مطالب مختلف و همچنین نیروی انسانی برای مراکز رسانه ای انگلیس از جمله BBC در لندن یا هندوستان تامین می شد.

    [6] -عبدالحسین نوشین از بنیانگذاران تئاتر ایران (و بنیانگذار تئاتر فردوسی) که به حزب توده گرایش داشت و بنا برهمین گرایشات، پس از کودتای 28 مرداد به روسیه رفت. در آنجا به کار تئاتر ادامه داد و کتاب های متعددی در این زمینه به رشته تحریر درآورد. در 1348 به ایران برگشت و در بازگشت مجددش به روسیه در سال1350 براثر سرطان معده درگذشت. وی نزد اهل فن، در زمینه آموزش و تئوری های تئاتر در ایران از صاحبان سبک به شمار می آمد.

    [7] - تربیت سنجابی ، محمود- کودتا سازان – تهران – موسسه فرهنگ کاوش – 1376


    0 0

     

    پیشنهاد سفارت انگلیس برای نشریات سینمایی

     

    دوبله هم در ایران با استودیوهایی در خارج کشور، شکل گرفت. اسماعیل کوشان (که در ادامه خواهیم دید چگونه از گویندگی رادیو برلین در دوران جنگ دوم جهانی به ترکیه رفت و بعد به ایران آمد و دوره دوم تاریخ سینمای ایران را آغاز کرد) استودیو "میترا فیلم" را برای دوبله فیلم های خارجی به فارسی ایجاد نمود و نخستین فیلم ها را در استانبول دوبله کرد. مجله "چهره نما" نشریه فارسی زبانی که در مصر منتشر می شد، درباره نمایش اولین فیلم دوبله به فارسی در استانبول نوشت:

    "...روز یکشنبه 5فروردین در ساعت دو و نیم صبح، اولین فیلم برگردانده شده به فارسی به نام دختر کولی از طرف شرکت میترا فیلم در سینمای ARکه از زیباترین سالن های سینمای استانبول است با حضور آقای نورزاد سرکنسول دولت شاهنشاهی و آقای فلاحی سرکنسول دولت عراق در استانبول برای اتباع ایرانی به معرض نمایش گذارده شد. نمایش این فیلم جلب توجه فوق العاده عموم هم میهنان ایرانی را نمود و همگی اظهار امیدواری نمودند که شرکت میترا فیلم بتواند دنباله این کار را گرفته و فیلم های تازه از زبان های خارجی به زبان فارسی برگردانده و به معرض نمایش و استفاده هم میهنان بگذارد. از قرار معلوم این فیلم و فیلم دیگری به نام دختر فراری در آینده به ایران فرستاده خواهد شد..."[1]

    دومین فیلم دوبله به فارسی به نام "واهمه" توسط اسماعیل کوشان در مصر دوبله شده و برای اولین بار در همان جا به نمایش گذارده شد. فیلم انگلیسی "زن سنگدل" و همچنین فیلم "تاراس بولبا" و "ری بلاس"، سومین و چهارمین و پنجمین فیلم هایی هستند که در میترا فیلم دوبله شده و در تهران به نمایش درآمدند.

    استودیو "ایران نو" توسط برادران مبینی و با کمک عطاالله زاهد از دیگر استودیوهای دوبله فیلم در آن سالهای سینمای ایران بود.

     

    نخستین مجله سینمایی


    آنچه در کنار ورود و شکل گیری سینما در ایران اهمیت داشت، نشریات سینمایی بودند که می توانستند تبلیغات مختلف فیلم ها و سینما را برعهده گرفته و مخاطبان مختلفی که حتی دسترسی به سینما و سالن های آن نداشتند را به این رسانه فراخوانده و جلب نمایند. از همین روی تقریبا همزمان با ساخت نخستین فیلم ایرانی و حدود 3 ماه پیش از نمایش آن، در مرداد 1309، اولین نشریه سینمایی ایران تحت عنوان "سینما و نمایشات"، به صاحب امتیازی علی وکیلی و مدیر مسئولی و سردبیری اسحاق زنجانی منتشر شد.[2]

    چنانچه پیش از این نیز آمد، وکیلی و زنجانی که هر دو از فارغ التحصیلان مدارس اتحادیه جهانی اسراییلیت (آلیانس) و از بنیانگذاران کلوپ های روتاری (وابسته به تشکیلات فراماسونری) در ایران بودند، نخستین حلقه سالن های سینما در ایران را نیز ایجاد کردند و خود وکیلی بزرگترین سالن سینمای آن روز ایران را اداره می کرد. وکیلی از تایید کنندگان واگذاری ثروت ایران به دولت انگلیس طی قرارداد 1313 در مجلس نهم شورای ملی بود. [3]او با همکاری آمریکایی ها یک شرکت هواپیمایی ایجاد کرد و روز 25 اردیبهشت 1325 به همراه آنها با هواپیما وارد فرودگاه قاهره شد تا قرارداد یک خط هوایی را امضاء نماید. [4]

    در واقع مجله "سینما و نمایشات" نیز همگام و همراه سینمایی که برای ایران و مردم و جامعه اش تدارک دیده شده بود،درصدد ترویج فرهنگ غربی و بی بند باری و زدودن ارزش های دینی و هویت ملی بود. از همین روی در نخستین شماره خود، ضمن تبلیغ برای سینمایی که امثال وکیلی و زنجانی متولیش بودند، به چاپ و نشر زندگی و روابط و تصاویر هنرپیشه ها و بازیگرانی پرداخت که به طور کلی، سبک زندگی آنان با باورها و اعتقادات مردم ایران مغایرت داشت. مثلا در همان شماره اول، از جمله مطالب اصلی گزارشی بود از ازدواج "لیلی دامینا" هنرپیشه غربی با تمامی تصاویر مبتذل مربوط به آن، ماجراهای "عمر مایل نورماند" هنرپیشه دیگر فیلم های غربی، آگهی فیلم ها و بالاخره عکس تمام صفحه "نورما تالماج" بازیگر مشهور آن سالها. [5]

    آنچه با نگاهی به تاثیر مجلات و نشریات سینمایی از همان اولین نشریه یعنی "سینما و نمایشات" تا مجله های بعدی روشن می گردد، این است که نشریات سینمایی در فضای اختناق آمیز سالهای پس از اشغال یا بعد از کودتای 28 مرداد و یا پس از 15 خرداد 1342، مناسبترین محمل برای مشغول داشتن افکار و انحراف اذهان از مسائل اساسی جامعه بودند.

    در شرایطی که جامعه آبستن اعتراضات و قیام و انقلاب در مقابل استعمار و استبداد ایستاده بود و چاپ کلمه ای درباره این حقایق ممنوع و جرم محسوب می گردید، نوشتن درباره سینما و هنرپیشه هایش کاملا آزاد بوده و می توانست صفحات بسیاری را به خود اختصاص دهد و کوچکترین سانسور یا ممنوعیتی را نیز در شرایطی که سخن گفتن از دین و کشور زیر تیغ سانسور بود، متحمل نشود . مضافا که اساسا ورود سینما به ایران از آن روی بود که در اوج دوران تاخت و تاز تجدد وارداتی، به این طرح جدید استعمار برای تسخیر جامعه ایرانی نیز کمک برساند.

    در این راستا، فیلم و سینما (خصوصا از نوع آمریکایی و اروپایی اش) نه تنها منافاتی با مطامع اشغالگران و کودتاچیان و دولت های نظامی نداشت که در واقع در مسیر اهداف آنان به شمار می آمد. چه در روزهایی که خاک سرزمین ما لگدکوب چکمه پوشان آمریکایی و اروپایی بود و امثال مجله "هولیوود" علیرضا امیر معز، سعی می کردند تا با مشغول داشتن و سرگرم کردن مردم به تصاویر و عکس ها و شایعات درباره زندگی ستاره های هالیوود، آنها را از فاجعه ای که بر خود و میهنشان می رود، غافل سازند، چه در ایام نهضت ملی شدن صنعت نفت که اسماعیل کوشان در کنار استودیوی فیلمسازیش (پارس فیلم)، نشریه ای سینمایی به نام "عالم هنر" به راه انداخت تا جوانان مملکت را درکوران مقابله با انحصارات نفتی انگلیس به فیلم هایی جلب نماید که ازامثال انگلیس برای همان جوانان سرزمین رویاها و آرزوها می ساختند و به این طریق آنها را همچون موجوداتی سحر و جادو شده دربرابر استعمار پیر، دست وپا بسته تسلیم می کردند.

    اسماعیل کوشان که با تاسیس استودیو میترا فیلم و تهیه فیلم "طوفان زندگی" در سال 1327، آغازگر تولید فیلم در آن برهه به شمار آمد و سپس نیز با تاسیس پارس فیلم، یکی از اصلی ترین استودیوهای تولید آثار مبتذل فیلمفارسی را بوجود آورد، صاحب امتیاز و مدیر نشریه ای به نام "عالم هنر" بود که جمعه 22 شهریور 1330، اولین شماره آن منتشر شد. نشریه ای که دفتر آن در همان استودیو پارس فیلم قرار داشت. نویسندگان و منتقدان این مجله علیرغم تمامی ادعاهای شبه روشنفکری اما مزد بگیر کوشان بودند و بایستی منویات او را عملی می ساختند. بنابراین از همان ابتدا مبلغ آثار سخیف و مبتذل هندی و ترکی و مصری که بسیار مورد علاقه کوشان بودند و الگوهای وی برای ساخت فیلمفارسی محسوب می گردیدند و ایضا فیلمفارسی های پارس فیلم شدند .

    افرادی مانند پرویز دوایی (که با تبلیغات امثال ماهنامه فیلم، به یک شخصیت اسطوره ای در میان نویسندگان و منتقدان سینمایی بدل شد!) یا پایرور گالستیان (که بعدا و در سالهای پس از کودتا، مجله "ستاره سینما" را منتشر کرد) یا پرویز نوری (که علیرغم تمامی ادعاهای شبه روشنفکری، فیلم هایی مستهجنی مثل"رشید"را جلوی دوربین برد) و یا سیامک پورزند(که خدماتش به سرویس های جاسوسی غرب موجب زندانی شدنش در سالهای پایانی عمرش گشت)

    از جمله نویسندگان و به اصطلاح منتقدانی بودند که برای هنرپیشگان دست چندم فیلمفارسی سر و دست می شکستند و برای مشابهات خارجی (بهتر بگوییم هندی و ترکی و مصری آنها) پشتک و وارو می زدند!!

    مثلا درسال 1334که راج کاپور، هنرپیشه و رقاص هندی به ایران آمد ، همین جماعت به اصطلاح شبه روشنفکر، همه گونه خوش خدمتی برای وی انجام دادند. عکس معروفی که در همان زمان در مجله "عالم هنر" به چاپ رسید، همین جماعت را نشان می دهد که چگونه شیفته و به اصطلاح پروانه وار گرد شمع وجود راج کاپور جمع شده و همچون بت او را در میان گرفته اند!

    و چه در دوران پس از کودتای 28 مرداد 1332 که در شرایط سرکوب و خفقان پس از کودتا، مجله "ستاره سینما" با سرمایه و هدایت و مطالب سفارت انگلیس، اذهان را از غارت منابع مادی و معنوی کشور توسط بیگانگان به مثلا مد لباس و رنگ مو و روابط هنرپیشه های آمریکایی و اروپایی معطوف می کرد.

    نخستین شماره مجله "ستاره سینما" در 28 دی ماه 1332، در حالی حدود 40 روز از قربانی شدن 3 دانشجو در روز 16 آذرماه و در پیش پای نیکسون معاون رییس جمهوری آمریکا می گذشت و در شرایطی که حکومت خشن نظامی سرلشکر فضل الله زاهدی با همراهی عملیات نظامی امنیتی سرتیپ تیمور بختیار، کوچکترین فضای تنفس برای مردم باقی نگذاشته بود، با تصویری 4 رنگ  از اوا گاردنر (هنرپیشه زن آمریکایی) در 24 صفحه منتشر شد.

    کاظم اسماعیلی نخستین سردبیر مجله "ستاره سینما"، در گفت و گویی با فریدون جیرانی که در مجله گزارش فیلم تیرماه 1371 به چاپ رسید،  نحوه شکل گیری این مجله را اینگونه توضیح می دهد:

    "...بعد از کودتا ما عصرها همچنان جلوی کیوسک پایرور (گالستیان) جمع می شدیم و مجله می خریدیم. حرف می زدیم و به قول معروف آنجا پاتوق همیشگی ما بود. نمی دانم چطور شد که پایرور به انتشار مجله علاقه پیدا کرد. فقط دقیق یادم می آید یک روز عصر که همه جلوی پاتوق ایستاده بودیم و پیرامون سینما و مجلات سینمایی خارجی حرف می زدیم، او به جمع ما نزدیک شد و پرسید که اگر الان یک نفر مجله سینمایی درست کند، استفاده دارد یا نه؟ همه ما چون علاقمند به کار بودیم و دوست داشتیم پایگاهی پیدا کنیم برای او تشریح کردیم اوضاع الان فرق کرده و مجله سینمایی در این اوضاع که مردم سیاست زده (بخوانید تحت دیکتاتوری کودتایی قرار دارند!) شده اند و به تفریح نیاز دارند، بیشتر می گیرد. پایرور وقتی نظر ما را شنید از فردی صحبت کرد که 30 هزار تومان پول دارد و حاضر است در این راه سرمایه گذاری کند. هرچه ما به او اصرار کردیم، پایرور اسم آن فرد را به ما نگفت و فقط از ما خواست که به سرمایه مجله کاری نداشته باشیم و خودمان را حاضر کنیم که یک مجله سینمایی منتشر کنیم. پایرور تحصیلاتی نداشت، سنش هم آن زمان از ما بیشتر بود و از طریق فروش مجلات خارجی سینمایی به سینما علاقمند شده بود..."

    هویت و نام فرد یا گروهی که حاضر شده بوده در آن زمان خفقان و ناامنی مطبوعات و نشریات، 30 هزار تومان در اختیار یک سری جوان بیکار بگذارد تا مجله سینمایی منتشر کنند، هنوز مشخص نشده است. اگرچه حدس هایی زده می شود اما بنا بر اعتراف و گفته های بعدی همین کاظم اسماعیلی می توان حدس قریب به یقین زد که در آن اوضاع حکومت نظامی که انتشار هر نوع مجله یا نشریه نیاز به حمایت قوی از ارکان قدرت یا مراکز و کانون های استعماری داشت، کدام فرد یا گروه 30 هزار تومان که تقریبا به ارزش 10 میلیارد تومان امروز می شود، پرداخت کرده است.

    اسماعیلی در همان گفت و گو با فریدون جیرانی، اذعان داشته که مجلات خارجی بر روی سمت گیری "ستاره سینما" تاثیر زیادی داشتند و اسامی برخی آنها را مانند "فتو پلی آمریکایی"،" مدرن اسکرین" و "اسکرین استوریزگ" را ذکر می کند. اما در همین گفت و گو به نکته ای مهم اشاره می کند که در لابلای مصاحبه فوق گم شده و اهمیت آن پنهان مانده است.

    بنا بر گفته کاظم اسماعیلی وقتی نخستین شماره مجله"فیلمز اند فیلمینگ"درسال 1954منتشر گردید،سفارت انگلیس یک نسخه از مجله را برای دفتر "ستاره سینما" فرستاد! براساس گفته های قبلی خود اسماعیلی که چند سطر بالاتر آمد،در واقع این مجلات خارجی بودند که خط مشی و مسیر مجله را تعیین می کردند. و حالا سفارت انگلیس مجله ای رابرای دفتر"ستاره سینما"می فرستد تا درحقیقت برای آن تعیین مشی نموده و راه نشان دهد.چگونه می شود یک سفارتخانه خارجی که یکی از عوامل اصلی کودتای 28 مرداد هم بوده، برای یک نشریه سینمایی خط مشی تعیین کند؟!!

    از اینجا می توان حدس زد که آن مبلغ 30 هزار تومان که برای راه اندازی "ستاره سینما" در اوج خفقان و استبداد کودتایی و حاکمیت سفارت های آمریکا و انگلیس پرداخته شده بود،از کجا آب می خورد!! خصوصا که شخص گالستیان از همان روزهای مجله "عالم هنر" از طریق اسماعیل کوشان، روابط خوبی با سفارت پیدا کرده بود.

    حتی خود اسماعیلی در همان گفت و گو اعتراف می کند که گالستیان از طریق ارتباط با شخصی به نام محرمعلی خان که از مامورین اداره سانسور شهربانی بوده موفق به دریافت امتیاز مجله می شود!!



    [1] - مجله چهره نما- اردیبهشت 1324- شماره 2- صفحه 7 تا 13

    [2] - سینما و نمایشات – شماره اول – مردادماه 1309

    [3] - سینما و نمایشات – شماره اول – مردادماه 1309

    [4]- مجله چهره نما – شماره 3 – صفحه 18 – سال 1325

    [5] - مجله سینما و نمایشات – پیشین

     

    ادامه دارد ...


    0 0

     

    سازمان رضاخانی برای تربیت مردم !

    بعد از کودتا و سرکوب شدید آزادیخواهان و بگیر و ببندها، در جامعه سینمایی گویا چیزی تغییر نکرده و عوض نشده بود، عکس تمام قد "سیلوانا منگانو" روی جلد مجله نقش بست تا به قول اسماعیلی تمام 6000 تا مجله چاپ شده به فروش برسد! و باز هم همان نویسندگان مجلات قبلی بودند؛ پرویز نوری ، پرویز دوایی و ...

    "ستاره سینما"عمر طولانی پیدا کرد و تقریبا تا آخرین روزهای حکومت شاه در ایران انتشارش ادامه داشت و در تمام دورانی که ملت ایران تحت استبداد پهلوی و استعمار آمریکا و اعوان و انصارش غارت شده و حرث و نسلش به نابودی کشیده می شد (یعنی همه ایام تلخ و سیاه حاکمیت ساواک و سرکوب ازادیخواهان، 15 خرداد 1342 و قتل عام مردم، 4 آبان 1343 و فروش سرزمین ایران از طریق قانون خفت بار کاپیتولاسیون، تبعید امام و دربند کردن یاران ایشان، چپاول ثروت های مادی و معنوی ملت ایران و ... و کشتار مردم در سالهای پایانی رژیم شاه)، همان ساز خود را می زد و سعی داشت مخاطبان خود را به دور از آنچه بر سر کشور و مردم می آورند، به بازی فیلم ها و هنرپیشگان غربی سرگرم سازد. از همین روی، سردبیران متعددی را به خود دید؛ از روبرت اکهارت گرفته تا پرویز نوری و سیامک پورزند و نویسندگانی مثل خسرو پرویزی و جهانگیر افشاری و ...که وجه مشترکشان وابستگی به محافل خارجی و تولید فیلمفارسی و حمایت از آن بود.

    اما در این رویکرد هم نوعی تناقض بین گفتار و عمل دست اندرکاران مجله "ستاره سینما" وجود داشت. آنها در حالی که در مقالات و سرمقالات خود شعار حمایت از سینمای هنری را داده بودند اما از طرف دیگر، روی جلد و صفحات داخلی خود را به چاپ تصاویر رنگی و بزرگ و کوچک هنرپیشگان تجاری خارجی و یا بازیگران فیلمفارسی اختصاص می دادند! و در صفحات دیگر، به معرفی همان فیلم ها و بازیگران می پرداختند!

    بنابراین می توان گفت تاسیس و انتشار مجلات و نشریات سینمایی در شرایط اختناق و استبداد و دیکتاتوری، خود نوع پنهانی از برقراری سانسور بود که از آن سانسور رایج و معمول بسیار خطرناکتر می نمایاند.

     

    سازمان پرورش افکار و پرورش سینمای رضاخانی

     

    در دی ماه سال 1317 در ادامه سیاست های دیکته شده به رضا خان برای یکسان سازی افکار مردم در جهت تفکرات استعماری و ضد اسلامی موسسه ای به نام "سازمان پرورش افکار" توسط فراماسون هایی همچون احمد متین دفتری و احمد دهقان و با همکاری سینماگرانی مانند عبدالحسین سپنتا تاسیس شد. [1]مأموریت ویژه "سازمان پرورش افکار"، تبلیغ و القاء آرمانهای ایدئولوژیک و سیاسی رژیم پهلوی (باستان گرایی، غرب زدگی، اسلام زدایی) و در تعقیب آن شاهدوستی و حمایت های همه‏جانبه توده‏ای از دولت بود.

    دکتر عیسی صدیق رییس اداره انتشارات و تبلیغات رضا خانی که در کابینه های محمد علی فروغی (در دوران اشغال ایران توسط متفقین)، قوام السلطنه و شریف امامی هم وزیر به اصطلاح فرهنگ بود، در کتاب "تاریخ فرهنگ ایران" درباره این سازمان می نویسد:

    "... برای تربیت اخلاقی مردم در سال 1317سازمان پرورش افکار ایجاد شد تا از راه سخنرانی و نشریه و موسیقی و رادیو و نمایش ، حس غرور ملی و میهن پرستی را تقویت کند. سازمان مذکور در همان سال، هنرستان هنرپیشگی را تاسیس کرد[2]و به این ترتیب سی سال پس از تعطیل تکیه دولت، از نو به تربیت مردم به وسیله نمایش اقدام رسمی به عمل آمد..."[3]

    اینکه تکیه دولت یعنی مکان برگزاری تعزیه ها و مراسم عزاداری و ترویج فرهنگ عاشورا به عنوان انسان سازترین فرهنگ تاریخ بشریت تعطیل گردد و به جای آن مکانی توسط فراماسون ها برای مسخ فرهنگ یک ملت راه اندازی شود و آن را تربیت مردم نیز بنامند از آن تراژدی های تاریخ به نظر می رسد، شاید غم انگیز تر از اینکه مهتر اسب های یک سفارت خارجی که لقب پالانی را یدک می کشید، پادشاه مملکت شد!!

    صدیق در نخستین سخنرانی خود در همین "سازمان پرورش افکار" می گوید:

    "... اراده اعلیحضرت همایون شاهنشاه، مردم را وادار کرد کاری که در اروپا از قرن شانزدهم تا قرن بیستم در طی 400سال انجام شده در ظرف هیجده سال انجام دهند..."![4]

    عیسی صدیق از شاگردان ادوارد براون مستشرق و فراماسون انگلیسی بود که معاونت او را در دانشگاه کمبریج به سال 1916میلادی بر عهده داشت و با دیگر شاگردان براون از قبیل نیکلسن و پرفسور آربری و پرفسور چارلز استوری خاورشناس که از شاگردان و جانشینان براون بودند مرتبط بود. براون تأثیر زیادی بر فکر او داشت همان‏گونه که بر اندیشه سیاسی تقی‏زاده واندیشه ادبی محمد قزوینی بسیار اثر گذاشت.[5]

    عیسی صدیق در سال 1316هجری شمسی کتابی زیر عنوان "تاریخ مختصر تعلیم و تربیت" منتشر ساخت. این کتاب در بردارنده تقریرات کلاسی او در درس "تاریخ تربیت" از سال 1311 هجری شمسی بود که تصدی دانشسرای عالی را به عهده داشت. رئوس مطالب کتاب فوق حکایت از آن دارد که وی کاملاً از مناسبات سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، اجتماعی غرب جدید آگاهی داشت.این کتاب در سال 1347هجری شمسی با اصلاحات بسیار با عنوان "تاریخ فرهنگ اروپا" به چاپ رسید. صدیق علاوه بر مباشرت در بنیادگذاری سازمان پرورش افکار و ارائه راهبرد به آن، در بسیاری از برنامه های فرهنگی دوره رضاخانی مؤثر بود. وی قبلاً دانشکده ادبیات را با برنامه درسی ادبیات و زبانهای قبل از اسلام (مطابق خط‏مشی ایدئولوژی باستان گرایانه نظام وقت) راه‏اندازی و در شهریور 1313 هجری شمسی به تصویب شورای عالی فرهنگ رساند. او دستیار علی‏اصغر حکمت (فراماسون) وزیر معارف در زمان تأسیس دانشگاه تهران بود. عیسی صدیق نقطه‏نظرات خود را در باب بسیاری از برنامه‏های صورت گرفته در دوره مورد نظر از قبیل بی‏حجابی و اختلاط دختر و پسر در جلد دوم "یادگار عمر" آورده است.[6]

     

    احمد متین‏ دفتری[7]که "سازمان پرورش افکار" با پیگیری او به وجود آمد، در اولین جلسه سخنرانی در آن سازمان در 12 بهمن 1317 گفت:

     "...دولت های امروز یعنی یک دولت بیدار وهوشیار نمی‏تواند نسبت به فرهنگ عمومی جامعه خودش بی علاقه و بی نظر باشد. در فرهنگ و افکار یک جامعه، یک قوای مضر و یک قوای سودمند هست. دولت مکلف است که بر علیه آن قوای مضر مبارزه کند و قوای سودمند را تقویت کند تا در نتیجه این مراقبت، یک وجدان ملی و یک اراده قوی ملی و یک پرورش معنوی در جامعه به وجود بیاید. خلاصه، دولتها مکلف هستند امروز در دنیا مراقب باشند که تمام عواملی که موجب اختلال می‏شود در یک جامعه، آن عوامل را براندازند و تمام عواملی که موجب وحدت فکری است تشویق کنند و تقویت کنند. در یک جامعه کافی نیست که فقط اصلاحات اجرا شود؛ از نظر وظیفه دولت، اجرای اصلاحات تنها کافی نیست بلکه بایستی به مردم، به جامعه، یک تعلیماتی، یک افکاری داده شود که معنی اصلاحات را بفهمند، با اصلاحات آشنا شوند... وظیفه دولت ها در فرهنگ عمومی این است که سعی کنند قوای معنوی ملت، قوایی که در یک ملت هستد با هم کمک کنند...روی این افکار بوده... که این سازمان پرورش افکار به وجود بیاید. رل مهم سازمان پرورش افکار این است: مبارزه معنوی برای تقویت روح ملت..."[8]

    از سخنان فوق کاملا روشن است که رژیم رضاخان به دستور اربابان خارجی خود و با بهره گیری از نظریه های تئوریسین های آنان همچون ادوارد براون (فراماسونی که امثال عیسی صدیق از شاگردانش بودند) توسط فراماسونهای داخلی مانند احمد متین دفتری طرحی را در سازمان پرورش افکار به مرحله اجرا درآورد که طی آن، با القاء تفکرات غربی و ماسونی (به اصطلاح اصلاح طلبانه) با زدودن اعتقادات و اندیشه های دینی و تحت تاثیر قرار دادن هویت اصیل ایرانی، جامعه را برای پذیرش ارزش ها و باورها و فرهنگ به اصطلاح متجددانه غربی آماده سازند. یعنی یکی از مهمترین موضوعاتی که رژیم رضاخانی ماموریت انجام آن را داشت. نگاهی به آنچه اردشیر جی ریپورتر[9]در طی دو سال 1297 تا 1299 (سال کودتای سیاه) به رضا میرپنج پالانی آموزش داد و او را از مهتری سفارتخانه هلند به مقام پادشاهی رسانید، نشان می دهد در واقع آنچه در سازمان پرورش افکار مد نظر قرار داشت ، همان مسائلی بود که اردشیر جی در طی آن سالها برای پادشاهی به رضا میرپنج سواد کوهی یاد داد. [10]

    برخی از عناوین درسی آموزشگاه پرورش افکار (از مؤسسات اقماری "سازمان پرورش افکار" که وظیفه‏ اش آموزش و تربیت نیروی مورد نیاز سازمان بود)، بجز دروس عمومی از قبیل "آیین سخنوری"، عبارت بودند از:

    "... پرورش افکار به وسیله تاریخ، شرح بزرگ‏ترین آثار ملی، مبارزه با خرافات و عقاید سخیف، خدمات ایران به عالم تمدن، اوضاع ایران مقارن سوم اسفند 1299هجری شمسی، پیشرفت ایران در عصر پهلوی، ملیت و وحدت ملی، وظیفه و آرزوی ملی..."[11]

    اساتید و پرورش یافتگان سازمان پرورش افکار، بعدا در صحنه فرهنگ و هنر و سینمای شاهنشاهی، نقش های تاثیر گذاری ایفا کردند که قطعا از نوع آموزش آنها در این سازمان و آموزشگاه وابسته به آن حاصل شده بود.

    فی المثل علی دریابیگی از اولین اساتید این سازمان بود که نخستین فیلم دوره دوم تاریخ سینمای ایران به نام "طوفان زندگی" را با همکاری اسماعیل کوشان و سرمایه گروهی از روتارین ها (روسای کلوپ های روتاری تشکیلات فراماسونری مانند اسفندیار یگانگی و طاهر ضیایی) در "میترا فیلم"، کارگردانی کرد. فیلمی که درباره عشق و عاشقی نامتعارف دو نفر در جریان یک کنسرت موسیقی بود. ماجرایی که در جامعه دینی ایران، کاملا غیر معمول و ساختار شکنانه و قبح شکن بود و سبک زندگی بی بند و بارانه غربی را در مقابل اخلاق و رفتار اسلامی مطرح می ساخت.

    یکی دیگر از محصولات سازمان پرورش افکار،نصرت کریمی بود که در دوران نضج فیلمفارسی، برخی از مستهجن ترین و موهن ترین فیلم های فارسی مانند "محلل"، "تختخواب سه نفره" و "حکیم باشی" را جلوی دوربین برد که در آن زمان علمای آگاهی همچون استاد مطهری را نیز به واکنش واداشت. از دیگر فارغ التحصیلان هنرستان هنرپیشگی می توان به مجید محسنی[12]، حمید قنبری[13]، محمد علی زرندی[14]و عزت الله وثوق[15]اشاره کرد.

    بنا به گفته عنایت الله فمین[16]، سازمان پرورش افکار برای راه اندازی بخش فیلمبرداری خود وی را به همکاری دعوت کرد. این دعوت پس از موفقیت فمین در فیلمبرداری فیلم "فستیوال رقص" و نمایش آن در پاریس صورت گرفت. فمین اظهار داشته دعوت وی که به دستور مستقیم شخص رضاخان بوده در سال 1318 صورت گرفته است و قرار بوده یک استودیوی فیلمبرداری برای "سازمان پرورش افکار" تاسیس کند که به قضیه جنگ دوم جهانی و اشغال ایران توسط متفقین برخورد می کند. [17]



    [1] - تاریخ معاصر ایران از کودتای سوم اسفند 1299 تا شهریور 1320 – سعید نفیسی – انتشارات فروغی – تهران ، 1345

    [2] -شخصی به نام ابراهیم مرادی با همراهی برخی دوستانش مثل احمد گرجی، محمد علی قطبی و احمد دهقان و به همراه علی نصر از اعضای لژ فراماسونی سعدی، هنرستان هنرپیشگی را تاسیس نمود تا نیروهای آینده سینمای ایران را تربیت کنند! ابراهیم مرادی بعدا در حلقه افرادی همچون "ناتانیل زبولانی" و "گرجی عبادیا" یا احمد فهمی قرار گرفت که از یهودیان هوادار تاسیس رژیم اسراییل به شمار می آمدند و پس از تاسیس این رژیم به فلسطین اشغالی مهاجرت کردند

    [3] - دکتر عیسی صدیق-تاریخ فرهنگ ایران-انتشارات دانشگاه تهران-مهرماه 1336-صفحه 355

    [4] - فصلنامه تحقیقاتی، تاریخی گنجینه اسناد- س 6- دفتر 1 و 2- بهار و تابستان 1375- ش 21 و 22-صفحه 85

    [5] - عیسی صدیق- یادگار عمر-تهران- امیرکبیر- 1345- ج 2- ص 204

    [6] - عیسی صدیق- یادگار عمر-تهران- امیرکبیر- 1345- ج 2-  صفحات 306 تا 309

    [7] - احمد متین دفتری از فراماسون های دوران رضاخان، وزیر دادگستری و از نخست وزیران او، وزیر مشاور دولت قوام السلطنه، سناتور انتصابی شاه در مجلس سنا بود که تا پایان عمر در این سمت ماند. وی عامل طرح و تصویب بسیاری از قوانین ضد مردمی در مجلس سنا بود.

    [8] - فصلنامه تحقیقاتی، تاریخی گنجینه اسناد- س 6-دفتر 1 و 2-بهار و تابستان 1375- ش 21 و 22- صفحه 72

    [9] - اردشیر جی ریپورتر، از اعضای انجمن اکابر پارسیان هند، سرجاسوس سرویس های اطلاعاتی بریتانیا، از بنیانگذاران تشکیلات فراماسونری در ایران، از وابستگان به امپراتوری روچیلدها و عامل اصلی شناسایی ، تربیت و برکشیدن رضاخان برای تاسیس رژیم پهلوی براساس دستورالعمل امپراتوری جهانی صهیونیسم، از بنیانگذاران و مدرسان مدرسه حقوق و علوم سیاسی بود که به تربیت و پرورش رجال رژیم پهلوی شهرت داشت.

    [10] - وصیت نامه اردشیر جی ریپورتر- ظهور و سقوط سلطنت پهلوی(جلد دوم)- عبدالله شهبازی – انتشارات اطلاعات

    [11] - علیرضا ذاکر اصفهانی – سازمان پرورش افکار – مقالات – وب سایت موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

    [12] - مجید محسنی نماینده مجلس شاهی و از فیلمسازان مبلغ رژیم طاغوت بود که فیلم هایش اغلب در جهت پروپاگاندا برای عملکردهای آن رژیم ساخته می شد مانند فیلم "پرستوها به لانه برمی گردند" که در تجلیل از اصلاحات ارضی شاه ساخته شد.

    [13] - حمید قنبری از هنرپیشگان تئاتر و سینمای مبتذل فیلمفارسی که در کار پیش پرده خوانی و دوبله نیز حضور داشت. از جمله هنرمندان دوران طاغوت بود که با محافل درباری و حکومتی ارتباط داشت و از همین روی اغلب برای مراسم و مجالس دربار یا کارگزاران رژیم شاه، فراخوانده می شد. گفته می شود همین ارتباط باعث خلاصی پسرش (شهیار قنبری که هم اینک ضد انقلاب فراری است) بابت ترانه هایش شد. وی پس از انقلاب نیز محفل گردان هنرپیشگان و خوانندگان طاغوتی بود.

    [14] - محمد علی زرندی از هنرپیشگان و دوبلورهای دوران طاغوت که در ارتباط با نیلا کوک (جاسوس آمریکایی و مسئول سانسور و نظارت بر نمایش متفقین در ایران) نقش مهمی در شکل گیری گروه باله ایران باستان و منحرف کردن جوانان و فرهنگ جامعه اسلامی داشت.

    [15] - عزت الله وثوق از بازیگران فیلم های مبتذل فارسی  بود که فیلم های هتاک و موهنی مانند "شب نشینی در جهنم" را در کارنامه خود داشت.

    [16] - عنایت الله فمین متولد عشق آباد ، تحصیلات خود را در روسیه گذارند و سپس در مسفیلم این کشور، دوره تخصصی فیلمبرداری را پشت سرگذاشت. فمین در اواسط سال 1318 به ایران آمد و با "سازمان پرورش افکار" همکاری کرد. همچنین  در سال‌های جنگ و اشغال ایران توسط متفقین با مجله سینمایی هولیوود همکاری داشت. سپس به پارس فیلم رفت و فیلمفارسی های بسیاری را فیلمبرداری کرد. در همین اثنا با اداره اطلاعات آمریکا و یکی از کارشناسان این اداره به نام استفان نایمن، همکاری نزدیکی برای امور فنی سینمایی داشت.

    [17] - نقل از مجله عالم هنر- پلیس خفیه ایران – مرتضی سیفی قمی تفرشی – صفحه 223

     

    ادامه دارد ...


    0 0

     

    سرگذشت یک قدیس قلابی

     

    کارشناسان تاریخ براین باورند، آنچه بیش از هر موضوعی می تواند تاریخ را تحت تاثیر تحریفات و وارونه نمایی قرار دهد، فراروایت هاست. به این معنی که ناگهان از یک شخصیت تاریخی (بدون تاکید و یا اشاره بر اسناد و شواهد متقن) قدیس یا هیولایی ساخته می شود که پس از آن تمامی  رویدادهای وابسته و حتی اتفاقاتی که اندک تماسی با این شخصیت داشته را تحت تاثیر قرار می دهد. یعنی مخاطب، رویداد فوق را براساس فراروایتی که درباره شخصیت مذکور وجود داشته، تحلیل و بررسی می کند. از آنجا که بخش عظیمی از تاریخ مکتوب کشور ما تحت تاثیر فراروایات تاریخ پردازان فراماسون قرار داشته و دارد، از این نوع  شخصیت هایی که براساس فراروایت ها ساخته و پرداخته شده، به شکل اسطوره ای درآمده و یا کاملا تخریب شده اند، بسیار یافت می شود. از آن جمله شاعری به نام احمد شاملوست که برمبنای همان فراروایت های تاریخی، بدون آنکه طی یک پژوهش و تحقیق علمی مورد بررسی و نقد قرار گیرد، در افواه جماعت شبه روشنفکر ما و البته آنان که تحت تاثیر این جماعت واقع می شوند، به صورت یک اسطوره و یا قدیس در آمده است:

    "شاعری دست نیافتنی و صاحب سبک، مبارزی سترگ، نویسنده و ژورنالیستی قهار که بخش مهمی از تاریخ ادبیات معاصر ما مدیون اوست"!

    این تنها بخشی از تحسین ها و تجلیل ها و مقاماتی است که به این شخص نسبت داده می شود. با نام او، مراسم اهدای جایزه ادبی برگزار می شود و اشعار ریز و درشتش در محافل مختلف شبه روشنفکری چرخیده و جماعتی با آن پز می دهند!!

    در همیبن رابطه سینمای مستند هم بیکار ننشسته و فیلم های به اصطلاح مستندی درباره شاملو ساخته که اغلب نه تنها رابطه ای با اسناد و مدارک و شواهد مستند نداشته بلکه تنها همان فراروایت های جعلی و تحریف شده را ملاک گرفته و به اصطلاح در کادر دوربین قرار داده اند. فیلم هایی مانند "شاملو، شاعر بزرگ آزادی" که با ناز و غمزه های یک به اصطلاح نویسنده سینمایی بی سواد برای شاملو ساخته شد تا با فروش آن به یک سینمایی نویسِ تاریخ گذشتهُ فراری، بتواند به خارج کشور بگریزد و طرفه آنکه این به اصطلاح نویسنده سینمایی که همیشه سعی می کرد همه معلومات سینمایی خود را از فالگوش ایستادن گعده های نویسندگان و منتقدان دیگر کسب کرده و به نام خود سند بزند، وقتی با شامورتی بازی های خود و همان نویسنده تاریخ گذشته بالاخره در آن سوی آب ها ساکن شد، کم کم برای خویش از همان دست فراروایت ها بافت و به تدریج از سوی جماعت وادادگان خارج از کشور! به "پدر سینمای زیر زمینی ایران" مفتخر گردید! (یاد میرزاده عشقیِ شاعر بخیر که وقتی رضاخان را "پدر ملت ایران" می نامیدند در شعری هجوگونه درباره اش نوشت: " پدر ملت ایران اگر این بی پدر است ، به سر و روی چنین ملت و روح پدرش باید ...!!)

    به جز فیلم "شاملو، شاعر بزرگ آزادی" که تنها تصاویر آماتوری با مقادیری اشعار شاملو (پیش از این به صورت نوارهای کاست منتشر شده بود) را نشان می دهد، به علاوه مداحی های تعدادی از همپالکی هایش درباره او، فیلم های ظاهرا مستند دیگری نیز در مدح و چابلوسی این به اصطلاح شاعر مردمی ساخته شد که متاسفانه بعضا در نهادهای دولتی و از کیسه بیت المال جلوی دوربین رفتند!

    اما در میان همه آثاری که گفته شد، اخیرا مستند ساز جوان، حسین لامعی فیلم مستندی درباره احمد شاملو ساخته به نام "قدیس" که با آنچه تاکنون درباره این به اصطلاح شاعر ساخته و پرداخته شده، متفاوت است. شاید بتوان گفت تنها منبعی که پیش از این براساس اسناد و شواهد معتبر تاریخی به نمایاندن سوی دیگر چهره احمد شاملو از ورای فراروایت ها پرداخته بود، جلد هشتم از مجموعه کتاب های "نیمه پنهان" از دفتر پژوهشهای موسسه کیهان تحت عنوان "سیمای کارگزاران فرهنگ و سیاست" بود که برای نخستین بار در حدود 46 صفحه، دو رویی و شارلاتانیسم و بی تعهدی و وابستگی تام و تمام احمد شاملو به مراکز قدرت در دوران پهلوی و کانون های استعماری طی سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی را افشاء کرد.

    اما حسین لامعی برای مستند "قدیس" بسیاری از فراروایت هایی که تا کنون برای شاملو ساخته و پرداخته شده را کنار زد و با تحقیق و پژوهشی عمیق و درخور، از ابعاد پنهان تاریخی، سیاسی و فرهنگی (بخوانید ضد فرهنگی) وی در یک رسانه تصویری پرده برداشت.

    مستند "قدیس"، زندگی و دوران احمد شاملو را در 5 اپیزود جلوی دوربین می برد: اوایل زندگی، شعر ، سیاست، سینما و ازدواج ها و درهریک از این اپیزودها، با استفاده از گفته ها و نوشته ها و مصاحبه با صاحب نظران که عمدتا از نویسندگان و شعرای معروف و بعضا از همان همکاران شاملو هستند، زندگی شاملو را در همان بخش مورد مداقه قرار میدهد.

    اگر از بخش اول و دوران نخست زندگی شاملو و زیگزاک هایی که در عالم سیاست آن روز رفته، بگذریم (هواداری از آلمان هیتلری، توده ای شدن و بعد از آن در همراهی رژیم شاه مخالف حزب توده شدن و ...)، در اپیزود شاملو و شعر (که مفصل ترین اپیزود این مستند به نظر می آید) شاهد اظهار نظر برخی از معتبرترین شاعران دهه های اخیر هستیم که به گونه ای تخصصی درباره شاملو و اشعارش به اظهارنظر می پردازند. از فروغ فرخزاد گرفته تا هوشنگ ابتهاج  تا شفیعی کدکنی و تا یوسفعلی میرشکاک. مخلص کلام اغلب شعرای فوق، دوری اشعار شاملو خصوصا در نوعی از شعر موسوم به "شعر سپید" (که برای اولین بار در کتاب "هوای تازه" او خود را نشان داد) از یک ادبیات صحیح و وزین است که اغلب هم آن را ناشی از گریز وی از کاربرد وزن در این نوع شعرش می دانند. بعضا هم شعر شاملو را ادبیاتی دست اول ندانسته و آن را گرته برداری از اشعار برخی شعرا و نویسندگان غربی دانسته و حتی شعر سپیدش را که گروهی آن را ابداع شاملو معرفی کرده بودند، تقلیدی از اشعار ترجمه ای غرب تلقی می کنند.

    اپیزود شاملو و سیاست، افشاگرترین بخش مستند "قدیس" به نظر می رسد که در واقع پنهان مانده ترین وجه احمد شاملو را از زیر خروارها ادعای انقلابی نمایی و مبارزه با شاه و رژیم پهلوی و به قول خودش "برقدرت بودن" بیرون می ریزد. این بخش با تکیه براسناد و حرف های برخی از نزدیکترین افراد به دربار شاه و دفتر فرح همچون احسان نراقی، نشان می دهد که احمد شاملو تا چه حد در نوکری مراکز قدرت رژیم شاه پیش رفته بود که حتی انتشار فیلم دست بوسی فرح نیز  نشان نمی دهد که فرح پهلوی تا چه حد او را دوست داشت تا حدی که وی را برای درمان و ترک اعتیادش به خارج از کشور اعزام می کند. بله، درست خواندید! احمد شاملو یک معتاد به مواد مخدر و از جمله هرویین بود که همین اعتیاد،  وی را حتی به عامل قتل فردی به نام منوچهر شفیانی در اواخر دهه 40 تبدیل کرد که البته در مستند "قدیس" از این مسئله سخنی به میان نمی آید. اما در صحنه ای از فیلم "قدیس" از قول نجف دریابندری گفته می شود که به درخواست همسر دوم شاملو یعنی طوسی حائری، با وی درباره اعتیادش سخن گفته اما شاملو با فرافکنی و شلتاق کردن اظهار داشته بود که فقط به گونه ای تفریحی هرویین و دیگر مواد مخدر را استعمال می کند!

    در بخشی از فیلم مستند "قدیس"، هوشنگ ابتهاج از دودوزه بازی های شاملو می گوید که هم از دربار شاه و دفتر فرح، پول می گرفت و هم به آنها فحش می داد ! احسان نراقی هم می گوید: "من سر قضیه کتاب کوچه‌اش با او درگیر شدم؛ زمانی که عضو شورای بین‌المللی تحقیقات علمی بودم کشف کردم که شاملو برای چاپ آن از چندین فرد و موسسه از جمله احسان یارشاطر، دفتر فرح و... جداگانه پول‌های کلانی گرفته. بعد هم که همه پول‌ها را برداشت و از ایران خارج شد و ژست مبارزاتی هم گرفت که اصلاً اصالت نداشت."

    با توصیه فرح پهلوی، شاملو به عنوان مشاور دفتر دانشگاه بوعلی همدان منصوب شد تا بتواند کتاب "فرهنگ کوچه" را به اتمام برساند و در کنار آن حقوق حداکثری یک استاد دانشگاه را دریافت می کرد، درحالی که حتی تا سطح دیپلم هم نتوانسته بود پیش برود! از طرف دیگر به دستور فرح، شورای پژوهش های علمی کشور نیز با پرداخت 370 هزار تومان به شاملو موافقت کرده و در حالی که شاملو به خارج کشور رفته بود و ژست اپوزیسیون می گرفت، همین شورا علیرغم تمایل مسئولان آن با دستور مستقیم فرح پهلوی ، مبلغ 500 هزار دلار به دانشگاه کلمبیا پرداخت کرد تا کتاب شاملو در خارج کشور به چاپ برسد!!!

    نکته جالب اینکه شاملو در یک زمان هم از وزارت فرهنگ و هنر پهلبد (شوهر شمس پهلوی) حقوق می گرفت، هم  مدیر پژوهشگاه رادیو تلویزیون رضا قطبی (پسر دایی فرح ) بود، هم از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانانِ لیلی امیر ارجمند (یار غار فرح دیبا) پول دریافت می کرد ، هم از دانشگاه صنعتی، هم از بنیاد پهلوی، هم از جمعیت شیر و خورشید سرخ و هم از ... و همهُ این پول ها برایش به خارج کشور حواله می شده است! اما همین احمد شاملو ناگهان در روزهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی، سوپر انقلابی شده و به حمایت از گروهک های تروریستی همچون مجاهدین خلق (منافقین) و فداییان خلق برمی خیزد. نشان دادن نامه ای که او و 12 تن از دیگر شبه روشنفکران هم پیاله اش در حمایت از مسعود رجوی (سرکرده گروهک تروریستی منافقین) نوشتند و پاسخی که رجوی به آنها داد و شاملو را "شاعر شاعران ایران زمین" خواند، خود گویای ریشه های تروریستی نحله فکری شبه روشنفکرانی مانند شاملو است.

    مبتذل ترین وجه زندگی احمد شاملو در اپیزود "سینما" نمایش داده می شود. آنجا که متوجه می شویم احمد شاملو یعنی همان بت شبه روشنفکران، خودش فیلمنامه نویس و بازیگر مبتذل ترین فیلمفارسی های دوران طاغوت بوده است! فیلمنامه فیلم های سوپر مبتذلی مانند "اول هیکل" و "داغ ننگ" و "فرار از حقیقت" (به کارگردانی هنرپیشه مستهجن فیلمفارسی یعنی ناصر ملک مطیعی) که خود نیز در آن به ایفای نقش پرداخت، آن روی دیگر سکه سوپر روشنفکری احمد شاملو را نشان می دهد.

    خاطرم هست در مصاحبه ای که سالها پیش با ایرج قادری (از مبتذل سازان سینمای فیلمفارسی) داشتم، از وی سوال کردم که چرا کارش به مبتذل سازی کشید. او پاسخ داد که در آغاز کار فیلمسازی اش واقعا قصد پرداختن به سینمای جدی و هنری داشته و از همین روی هم در موسسه سینمایی که تاسیس کرده بوده (پانوراما) از یک طرف میر صمد زاده (فارغ التحصیل ایدک فرانسه) را به همکاری می خواند و از طرف دیگر احمد شاملو که به هر حال در آن زمان اسم و رسمی در میان روشنفکران داشت را برای نوشتن فیلمنامه ها دعوت می کند اما نتیجه کار، فیلمفارسی مبتذل از کار درمی آید! شاید ایرج قادری در آن زمان چهره دیگر و واقعی امثال شاملو را ندیده یا درک نکرده بود که در چه ابتذال فکری و فرهنگی دست و پا می زدند.

    پوستر فیلم "داغ ننگ" ؛ یکی از فیلمفارسی های مبتذلی که شاملو فیلمنامه آن را نوشته بود

     

    اما تراژیک ترین اپیزود فیلم مستند "قدیس" را می توان بخش مربوط به ازدواج های احمد شاملو دانست. آنجا که پای زنان شاملو به میان می آید و متوجه می شویم برخلاف آنچه در افواه عمومی رایج است، شاملو پیش از آیدا سرکیسیان (که مجموعه شعری به نام "آیدا در آینه" را به او تقدیم کرده)، دو بار دیگر ازدواج کرده بود و از قضا مجموعه اشعار و کتاب هایی نیز به آن دو عشق اول و دومش، تقدیم داشته بود! و البته در مورد هر دو ازدواج با ناجوانمردی و بی انصافی، احساسات هر دو همسرش را به بازی گرفته بود. ازدواج اول با اشرف الملوک اسلامیه که نخستین مجموعه شعرش به نام "آهنگ های فراموش شده" را به او تقدیم کرد و دومین همسرش، طوسی حائری نویسنده و مترجم و اولین گوینده زن رادیو که اساسا او شاملو را بالا برد، به محافل و مراکز ادبی راهش داد،  برایش مجله "آشنا" را تاسیس کرده و به سردبیری آن مجله گماردش و ...

    در فیلم "قدیس"، راوی می گوید شاملو پس از 4 سال طوسی حائری را در کمال ناجوانمردی رها ساخت و با استفاده از رانت هایی که در مراکز دولتی و درباری داشت، چنان او را در بایکوت خبری قرار داد که بعدها هم کسی نفهمید طوسی حائری چه شد و چگونه و کجا درگذشت! گفت و گو با هایده حائری (برادر زاده طوسیه حائری) که از بازیگران کنونی سینما و تلویزیون است از نقاط قابل توجه فیلم مستند "قدیس" به شمار می آید.

    اما از ساختار مستند "قدیس" چنین برمی آید که دست کارگردان در استفاده از فیلم ها و تصاویر آرشیوی در بسیاری لحظات بسته بوده، زیراکه از این لحاظ فیلم "قدیس" از  کمبودها و کاستی های غیر قابل تردیدی رنج می برد. شاید اگر حسین لامعی به منابع غنی تر تصویری دسترسی داشت، اثر قوی تر و جذاب تری از کار در می آورد. فیلم او در یک سوم اول خود به خصوص در اپیزود "شاملو و شعر" به دلیل استفاده زیاد از کپشن و نریشن و خواندن نقل قول های مستند، کاملا از نفس افتاده و تا مرز خسته کنندگی پیش می رود. شاید اگر فیلمساز مانند یک سوم انتهایی اثرش، در این بخش حتی از تصاویر زینتی هم استفاده می کرد، نقیصه فوق قابل گذشت بود. علاوه بر آن تخصصی شدن بخش شعر هم (اگرچه می تواند برای علاقمندان و دغدغه داران شعر جذاب باشد) با کلیت اثر نمی خواند و هماهنگ نیست و جا دارد که تا حدود نیمی از این بخش کوتاه شود.شاید فیلمساز می توانست با تامل و صبر و تلاش بیشتر و استفاده از امکانات مراکز مختلف فرهنگی، با تصاویر مستند بیشتر و مصاحبه مستقیم و زنده با عناصر و عواملی که بیشتر از نوشته ها و مکتوبات آنها استفاده شده، محتوای غنی اثرش را به ساختار آن نیز گسترش داده و مستند ماندگاری خلق نماید.

    استفاده فیلمساز از مستندهای ساخته شده دیگر (که نام یکی از آنها در ابتدای این مقاله آمد) برای درج نظرات دیگر، قابل توجه است و اینکه ابتدا مخاطب با وجوه قدیس بودن شاملو از زبان همکارانش آشنا شده و سپس، سوی دیگر چهره اش را می بیند، می تواند از نقاط قوت کار محسوب شود.

    تا همین جا هم کار مستند ساز جوان، حسین لامعی بدون کمترین پشتیبانی مالی و تنها با تکیه بر بودجه شخصی ، قابل ستایش است. شکست فضای شبه روشنفکری و بت های روشنفکری با تکیه بر اسناد و مدارک و شواهد غیر قابل انکار ، یکی از رسالت های مستند ساز آگاه و با بصیرت امروز است که می تواند پشت جبهه جنگ نرم آمریکا و اعوان و انصارش علیه انقلاب اسلامی و مردم ایران را تضعیف نماید.پشت جبهه ای که همواره، آتشش از سوی همین جماعت شبه روشنفکر و دل باختگانشان، تامین شده است. دیگر روزگار قدیسان قلابی مانند احمد شاملو در فضای فرهنگی و شعر و ادبیات این سرزمین به سر آمده و دیری است که تشت رسوایی شان بر زمین افتاده است. باید با زبان تصویر و سینما و رسانه ، صدای آن را به گوش همه رسانید.


    0 0

     

    به میدان آمدن آرتیست های ورزشگاه سینما

     

    از دیگر محصولات سازمان پرورش افکار،تاسیس رادیو محسوب می شود که به قول همایون کاتوزیان همان وسیله ای بود که دولت رضا خانی کم داشت تا در نابودی هرگونه نهاد اجتماعی و مجرای همبستگی و ارتباط عمومی مستقل بکوشد.[1]

    رادیو در آن سالها از بلندگوهای متعددی بر سر چهارراه ها و گذرها و میادین اصلی شهر با صدای بلند موسیقی و   حرف های حکومت و دولت را به گوش همگان می رساند و کسی از شنیدن بیانیه ها و خطاب ها و عتاب های دولت، گریزی نداشت.


     اولین فیلم های برداشته شده از دربار شاه

    برخلاف سایر کشورهای صاحب سینما که هنر هفتم در آنها از کارگاههای متخصصین نور و عکاسی و خانه های مخترعان و مکتشفان تصویر و صدا آغاز شد و پا گرفت، در ایران کاخ های شاهی و دربار شاهان، مکان نخستین فیلمبرداری ها بود. به جز آنچه مظفرالدین شاه با دستگاه سینماتوگراف و در محوطه کاخ گلستان انجام داد و از عمله و اکره خود فیلم برداشت، یکی از نخستین فیلمبرداران سینمای ایران، خان بابا معتضدی بود که در واقع از دوران احمد شاه قاجار تا حکومت رضاخان، در دربار حضور داشت و فیلمبردار مخصوص دربار شاه لقب گرفت.

    خان بابا معتضدی را می توان سومین فیلمبردار تاریخ سینمای ایران دانست که به خاطر تحصیل در فرانسه با پسر رییس کمپانی گومون آشنا شد و به کمک وی و با استفاده از اوقات فراغتش، فن فیلمبرداری را فراگرفت. او در بازگشت به ایران، هدایای رییس کمپانی گومون که مقداری وسایل فیلمبرداری بود را با خود همراه آورد و در اداره گمرک برای کار نمایش و فیلمبرداری استخدام شد. ابتدا سالن نمایشی برای بانوان بوجود آورد و سپس با اردشیرخان، مدیر سینما خورشید همکاری کرد تا سینمای تعطیل شده اش را مجددا به کار اندازد و پس از آن به کار فیلمبرداری پرداخت و با بوجود آوردن تاریکخانه کوچکی، خود به ظهور و چاپ فیلم هایی که می گرفت، پرداخت.

    او از نقاط دیدنی تهران فیلمبرداری می کرد و برخی تجربیات خود رابرای دوستش یعنی پسر رییس گومون در فرانسه می فرستاد. معتضدی سپس به دربار قاجار دعوت شد و از احمد میرزا، ولیعهد فیلمبرداری کرد و در دوران رضا خان  هم همچنان در دربار باقی ماند و از مراسم مختلف وی فیلمبرداری نمود. فیلمبرداری نخستین فیلم تاریخ سینمای ایران، یعنی "آبی و رابی" از آثار خان بابا معتضدی به شمار می آید. از جمله فیلم هایی که خان بابا معنضدی با دوربین گومون خود برداشت (که اکثرا از مراسمی است که شاه در آن حضور داشته) و به عنوان اولین فیلمبرداری های سینمای ایران به ثبت رسیده است، می توان به نمونه های زیر اشاره کرد:

    "رضا شاه و مجلس موسسان"، "مدرسه نظام سابق و تکیه دولت" (1304)، "تاجگذاری رضا شاه در کاخ گلستان" (1305)، "افتتاح مجلس شورای ملی" (1305)، "کلنگ نخستین بنای راه آهن تهران" (1306)، "جشن اعطای دیپلم در مدرسه نظام" (1306)، "افتتاح راه آهن شمال" (1306)، "افتتاح بانک ملی ایران" (1306) و فیلم هایی دیگری که از مراسم و جشن ها و برنامه های شخص رضا خان و دربار وی گرفته شده است. [2]

    خود خان بابا معتضدی در مطلبی به نام "در جنوب شهر هم سینما بسازید"، در مورد چگونگی دعوت برای ساخت این فیلم ها می نویسد:

    "...روزی امیر طهماسبی، وزیر جنگ مرا احضار کرد و تکلیف کرد که از مراسم تشریف فرمایی اعلیحضرت رضا شاه کبیر به مجلس موسسان، فیلمبرداری کنم که فیلم، بعد از ظهور بسیار خوب شده بود و مورد تشویق قرار گرفتم. بعد از آن به دستور وزیر جنگ ، تعدادی فیلم نیز وارد شد که بنده افتخار نمایش آنها را در حضور اعلیحضرت و پادگان های قشون داشتم. در روز تاجگذاری باز بنده مامور بودم که مراسم را برروی نوار سلولویید ضبط نمایم و از آن روز تاریخی حدود بیست دقیقه فیلم برداشتم... بعد از آن به دستور وزیر جنگ در تمام مراسم مثل اولین کلنگ بانک ملی، افتتاح آن، افتتاح راه آهن، فیلمبرداری از کلیه پل های راه آهن شمال، کلیه اسب دوانی ها و رژه های قشون شرکت وفیلمبرداری می کردم..." [3]

    ملاحظه می شود که حتی زمانی که سالن های سینما در شهر تاسیس شده و نمایش فیلم برای عموم مردم، آغاز شد، بازهم فیلمبرداران و سینماگران، به خدمت در دربار مستبدین و دیکتاتورهایی مانند رضاخان به کار مشغول بودند و تبلیغات آنها را در وجه تصویری برعهده داشتند. مانند خان بابا معتضدی و عنایت الله فمین که در روسیه تعلیم دیده و به دربار رضاخان آمدند.

    ژرژ لیچنسکی، از دیگر فیلمبرداران اولیه تاریخ سینمای ایران که یهودی الاصل بود، از اسراییل به ایران آمد و تا پایان عمر که به بیماری سرطان درگذشت، در تهران به سر برد. وی فیلم هایی همچون :"چهارراه حوادث"، "ماجرای زندگی" و "خون و شرف " ( هر 3 فیلم از ساخته های ساموئل خاچیکیان) را فیلمبرداری کرد.

     

    دوره اول سینمای ایران و مهاجری از روسیه

     

    اگرچه پس از میرزا ابراهیم خان عکاسباشی ، فیلمبرداران دیگری مثل روسی خان و خان بابا معتضدی هم به برداشتن فیلم از مراسم و اتفاقات گوناگون پرداختند، اما گروهی دیگر آغاز تاریخ سینمای ایران را مربوط به ساخته شدن و اکران عمومی نخستین فیلم ایرانی یعنی "آبی و رابی" توسط آوانس اوگانیانس می دانند که روز جمعه 12 دی ماه 1309 در سینما مایاک تهران بر پرده رفت.

    "آوانس اوگانیانس"به عنوان اولین فیلمساز تاریخ سینمای ایران در سال 1308 از ترکمنستان به ایران آمد و خیلی سریع به عضویت انجمنی مشکوک به نام "فدراسیون بین المللی مجمع تحقیقات علمی "(که بنا به تصریح بولتن رسمی آن تقریبا با روی کار آمدن رضا خان فعالیتش را در ایران رسمیت بخشیده بود) درآمد [4]و بدون هیچ گونه پیش درآمدی در جمع هیئت عالیرتبه آن قرار گرفت.[5]

    در توضیح ماهیت فدراسیون مزبور همین کافی است که اشاره شود در هیئت عالیه آن، نام عناصر مشهوری مانند سعید نفیسی آمده[6]و همکاران آن، موسساتی همچون بنیاد صهیونیستی کارنگی و از مهمترین اعضای افتخاری اش، سیسیل. ب. دومیل (از سرکرده های  یهودی الاصل هالیوود) و آدولف زوکر (موسس کمپانی آمریکایی پارامونت) ذکر شده اند.[7]اگرچه برخی مورخان سینمای ایران مانند محمد تهامی نژاد، اساسا وجود چنین نهادی را در تاریخ سینمای ایران، به واقعیت نزدیک ندانستند چراکه در هیچ یک از کتب تاریخ فرهنگی یا سیاسی ایران، اسم و رسمی از آن به میان نیامده است و همچنین نام آن در هیچ یک از اسناد موسسات ثبت شده در تاریخ ایران و ایضا در تاریخ سینمای جهان و حتی در سرگذشت و زندگینامه و خاطرات امثال "دو میل" و "زوکر" نیامده است[8]اما گویا همین فدراسیون بوده که اوگانیانس را به تاسیس "مدرسه آرتیستی سینما" (برای آموزش علاقمندان به سینما و بازیگری) و به فاصله کوتاهی پس از آن به ساخت اولین فیلم ایرانی وادار کرد. این در شرایطی بود که هنوز تعداد مدارس عالی در شهرها از انگشتان دست فراتر نمی رفت!! در مدرسه آرتیستی سینما، افرادی مانند علی وکیلی (فارغ التحصیل مدارس اتحادیه جهانی اسراییلیت موسوم به آلیانس و عضو فعال کلوپ های روتاری فراماسونی)به همراه عباس مسعودی(عضو فعال لژهای فراماسونری) شریک و یار اوگانیانس بودند و بعدا علی وکیلی ریاست مدرسه را برعهده گرفت.

    آوانس اوگانیانس فکر تاًسیس مدرسهً سینمائی و فیلمسازی در ایران را با یکی دیگر از مهاجران روسی به نام "ساکوار لیدزه"صاحب سینما مایاک در میان گذارد و با تشویق و یاریهای اولیه وی، کارش را آغاز کرد. نخستین اعلان گشایش مدرسه سینمائی به این شرح بود :

     آگهی مدرسه آرتیستی سینما

    مدرسهً آرتیستی سینما واقع در خیابان علاءالدوله از روز 26فروردین مطابق با 15آوریل به توسط معلمین و معلمه های متخصص افتتاح خواهد شد و جهت خواتین کلاس مخصوص دایر است، داوطلبین می توانند هر روزه از ساعت 3بعدازظهر تا 8خود را به دفتر مدرسه معرفی نمایند.

    اوگانیانس در پی اعلان فوق، کلاس هایی برای موسیقی و بازیگری، ورزش، فیلمبرداری، ژیمناستیک و رقص و ... ایجاد کرد. کلاس هایی که محتوا و ساختار آنها از همان آغاز با تفکرات و ارزش های دینی و مذهبی مغایر بود. اختلاط تدریجی دختر و پسر در این کلاس ها (به بهانه کمبود استاد)، خصوصا در برنامه هایی مانند ژیمناستیک و رقص و مانند آن، بیش از هر موضوعی، عقاید و باورهای شرکت کنندگان را هدف قرار می داد. هر چند شاگردان بتدریج طی ماه نخست تحلیل رفتند، اما اوگانیانس به تعداد باقیماندهً شاگردانش که فقط هجده نفر بودند، رضایت داد. سرانجام دوازده نفر دورهً نخست مدرسهً آرتیستی سینما را به پایان رساندند.

    آوانس اوگانیانس در نامه ای به تاریخ 4 تیرماه 1309 در روزنامه "ستاره جهان" ، برنامه آموزشی مدرسه آرتیستی که در آن زمان به نام "ورزشگاه آرتیستی سینما" نامیده می شد را به شرح زیر اعلام کرد:

    "...1- صنعت آکتری مطابق آخرین سیستم آمریکا 2-عکاسی 3-تکنیک سینما 4-آکرباتیک 5- ورزش سوئدی 6- بوکس 7- شمشیربازی 8- بالت 9- رقص شرقی 10- رقص اروپایی و شنا که توسط اشخاص بصیر و متخصصین تعلیم داده می شود..."

    لازم به ذکر است که افرادی همچون احمد دهقان و محمد علی قطبی از اعضای "سازمان پرورش افکار"  از جمله 12 نفر نخست فارغ التحصیلان این مدرسه بودند، همان کسانی که اوگانیانس را در ساخت اولین فیلمش یعنی "آبی و رابی" یاری دادند.

    روزنامه اطلاعات به تاریخ 13 آبان 1309 درباره "مدرسه آرتیستی سینما" نوشت:

    "...از چندماه پیش به این طرف، مدرسه ای برای تربیت آرتیست های سینما به مدیریت آقای آ. اوگانیانس در تهران تشکیل گردیده و عده ای شاگرد در مدرسه مزبور مشغول تحصیل فنون آرتیستی و بازی های مختلفه اکتری سینما شده اند. دیشب از طرف مدیر مدرسه دعوتی از عده ای از نمایندگان مجلس و مدیران جراید و محترمین شده بود که در جلسه امتحانی برای مشاهده عملیات شاگردهای مدرسه حضور یابند. ساعت 7بعد از ظهر مدعوین در محل مدرسه حضور یافتند و پس از پذیرایی، در سالونی که برای نمایش تهیه گردیده بود، قرار گرفتند.در پرده اول زندگی سه نفر فقیر بی بضاعت را نشان می داد که از گرسنگی و سرما در شرف مرگ بودند. این پرده ، منظره خیلی رقت انگیزی را نشان می داد و ... در پرده دوم مجلس و فرار یک نفر حبسی را نشان می داد و پرده سوم، سه نفر رفیق دزد را مجسم می کرد. بعد از چند دقیقه تنفس ، پرده های دیگر شروع شد. در پرده اول، محکمه دندانساز و طرز اعمال و رفتار یک دندانساز بی سواد و بی اطلاع را نشان می داد که کمدی جالب توجهی بود. پرده های بعدی عملیات ورزشی و ژیمناستیکی به معرض تماشا گذارده شد که مخصوصا عملیات آقای مینویی که شاگرد اول مدرسه شده است بسیاری قابل توجه بود. این مدرسه اولین مدرسه ای است که در ایران برای تربیت آرتیستی فیلمبرداری سینما باز شده است. آقای وکیلی موسس سینما سپه نیز چندی قبل به این کار دست زدند ولی گویا عدم وسایل کافی ایشان را دلسرد کرد. زیرا در صورتی می توان از این مدرسه و آرتیست های آن که تربیت می شوند، استفاده نمود که وسایل مکفی فراهم باشد و تا یک کمپانی یا شرکتی برای فیلمبرداری که سرمایه لازم را داشته باشد تشکیل نگردد، پیشرفت این قبیل امور صنعتی مشکل به نظر می آید. ولی در عین حال امیدواری می رود که پس از تربیت شدن یکدسته آرتیست قابل سینما ، کمپانی و یا اشخاصی پیدا شوند که از وجود آنها استفاده نموده، در مملکت فیلمبردارند. بالاخره دیر یا زود فیلمبرداری در مملکت ما رواج خواهد یافت و بنابراین تاسیس این مدرسه خیلی مفید و جای مسرت است که در این مدت کم پیشرفت های قابل توجهی شده است..."[9]



    [1] - دکتر همایون کاتوزیان- اقتصاد سیاسی ایران- صفحه 139

    [2] - تاریخ سینمای ایران (1357-1279) – جلد اول – جمال امید – انتشارات روزنه

    [3] - خان بابا معتضدی- در جنوب شهر هم سینما بسازید- روزنامه رستاخیز – 1354

    [4] - نشریه "فدراسیون بین المللی مجمع تحقیقات علمی "- دسامبر 1941 – بمبئی

    [5] - همان

    [6] - بنا به تصریح مئیر عزری (نخستین سفیر اسراییل در ایران) ، سعید نفیسی از دلدادگان و شیفتگان رژیم صهیونیستی بود که اشعار و مکتوبات متعددی از وی در این زمینه برجای مانده که عزری بخشی از آنها را در کتاب خاطرات خود آورده است.

    [7] - نشریه "فدراسیون بین المللی مجمع تحقیقات علمی "- پیشین

    [8] - محمد تهامی نژاد – فیلمنامه تاریخ سینمای ایران – انتشارات مجله هفتگی سینما

    [9] - روزنامه اطلاعات- 13 آبان 1309- تکشماره 4 شاهی

     

    ادامه دارد ...

     


    0 0

     

    حاجی آقایی که آکتور سینما شد!

     

    اولین محصول "مدرسه آرتیستی سینما" که در واقع نخستین فیلم تاریخ سینمای ایران نیز لقب گرفت، فیلمی به نام "آبی و رابی" بود که توسط آوانس اوگانیانس (مدیر مدرسه) ساخته شد و در آن از دانش آموزان مدرسه آرتیستی سینما، استفاده گردید. فیلم "آبی و رابی"، کپی مستقیم از یک کمدی دانمارکی به نام "پات و پاتاشون" بود که برای نخستین بار در ساعت 2 بعدازظهر روز جمعه 12 آبان سال 1309 در سینما مایاک به نمایش در آمد.

    اگرچه "آبی و رابی" نتوانسته بود، شوخی ها و مزاح های کمدین های دانمارکی را به خوبی تکرار کند اما به هرحال سعی کرده بود که دقیقا از روی دست آنها کپی نماید! مثلا:

    "...آبی با شیلنگی آب می نوشد و زیاد هم، ولی شکم رابی بالا می آید... رابی زیر بوغلتانی می رفت و دراز می شد و آبی با پتکی به سرش می زد و او دوباره کوتاه و پهن می شد... "[1]


     

    این فیلم با هزینه چهار هزار و ۳۵ تومان فیلمبرداری شد. تنها نسخه این فیلم در سال ۱۳۱۱ و در آتش سوزی سینما مایاک از بین رفت. بنابراین از فیلم یاد شده، به جز چند عکس اثری باقی نمانده اما از نوشته های اشخاصی که فیلم یاد شده را در همان زمان افتتاحیه، به تماشا نشستند، چند نمونه ای باقی مانده که دو نمونه از آنها در این کتاب درج می شود تا از خلال آن به محتوای فیلم یاد شده پی ببرید.

     مطلب اول در روزنامه اطلاعات، روز شنبه 13 دی ماه یعنی روز بعد از اولین نمایش فیلم "آبی و رابی" چاپ شد که در آن ضمن اشاره به نمایش فیلم یاد شده، از محسنات تاسیس "مدرسه آرتیستی سینما" برای به میدان آوردن عوامل ایرانی به جای خارجی ها برای ساختن فیلم ایرانی سخن گفته شده بود و اینکه سپردن کار فیلمبرداری و سینما به دست خارجی ها، چه مضرراتی برای مملکت خواهد داشت. در بخشی از مقاله فوق آمده بود:

    "...دیروز دعوتی از طرف مدرسه آرتیستی سینما برای دیدن فیلمی که اخیرا برداشته شده است به عمل آمده بود. مدعوین در ساعت 2بعداز ظهر در عمارت سینما مایاک حضور یافتند و فیلم مزبور به معرض تماشا گذارده شد.این اولین دفعه است که فیلمی در ایران از طرف خود ایرانی ها و آرتیست های ایرانی برداشته شده است... زیرا در این فیلم یکدسته آرتیست های ایرانی که از مدرسه جدیدالتاسیس آرتیستی سینما بیرون آمده اند، کار کرده اند که این قسمت در فیلم های پیش نبوده است. فیلم هایی که تا به حال از ایران برداشته شده، دو قسمت بوده است. هیچوقت یک موسسه فیلمبرداری خارجی دلش برای ما نسوخته است که بیاید ایران و از مناظر تاریخی و مجلل ایران، (فیلم) برداشته، برود در آمریکا و اروپا نمایش بدهد... و اگر دیدید موسسه فیلمبرداری خارجی به ایران آمده است، به طور قطع بدانید که آمده است از چیزهای عجیب و غریب و بناهای بد و منظره های کثیف فیلم برداشته و آن را به نام جامعه و مملکت ما در دنیا نشان بدهد... چند ماه قبل در خاتمه یک کنفرانس که در پاریس از طرف یک نفر مستشرق راجع به ایران داده می شد، نمی دانم فیلمی از کجا تهیه شده بود که در آنجا به معرض تماشا گذاردند. این فیلم که به خیال خودشان جنبه افتضاح و رسوایی نداشت البته یک قسمت مربوط به آثار تاریخی ایران بود که مثلا خرابه های قبر حافظ را در شیراز و مقبره حمدالله مستوفی در قزوین که رو به خرابی گذشته و چندین مقبره مخروبه از قم نشان می داد و بعد هم دورنمای گنبد بازار و سپس دالان های تنگ و تاریکی را نشان می داد و معرفی کرد که اینجا بازار و محل داد و ستد و تجارت ایران است. در هر حال نسبت به این موضوع باید توجه مخصوص کرد یا اجازه نداد که خارجی ها در ایران فیلم بردارند و یا فیلم آنها را تحت نظر گرفته و سانسور نمود تا از برداشتن عکس و فیلم و منظره های بد خودداری نموده و یا اقلا خوب و بد هردو را برداشته نشان دهند... اگر موضوع فیلمبرداری در ایران ترویج و تقویت شود نه فقط نتایج مادی برای صاحبان فیلم خواهد داشت بلکه رفته رفته به خارج صادرات پیدا خواهد کرد یا با فیلم های خارجی مبادله می شود و این خود بهترین وسیله پروپاگاندای حقیقی مملکت و نشان دادن ایران به جامعه اروپایی است..."[2]

    مطلب دیگر، مقاله ای بود در روزنامه ایران به نام "یک فیلم ایرانی" که توسط حسینقلی مستعان(با نام مستعار شهزاد)  نوشته شده بود:

    "...یک فیلم ایرانی...مقصود از این عنوان فیلمی نیست که موضوع آن یک افسانه عجیب و غریب باشد، در منظره های الف لیل بگذرد، بازیگران آن لباس های اختراعی پوشیده باشند و فقط دارای یک عنوان ایرانی باشد و بس. من از این قبیل فیلم ها، خیلی دیده ام و به دیدن آنها هم رغبتی ندارم. زیرا کمپانی های فیلمبرداری از ممالک شرقی هیچ نمی شناسند مگر اسمی و آن را هم عنوان افسانه قرار می دهند. ولی فیلم ایرانی که دیدم غیراز آن فیلم ها بود...قهرمانان این فیلم کوچک، آقایان ضرابی و سهرابی بودند و در ضمن سایر فارغ التحصیلان مدرسه از قبیل آقایان دهقان، قطبی، ارجمند، رهسپار و خود موسیو اوگانیانس مدیر مدرسه رل کوچکی به عهده داشتند..."[3]

    برخلاف آنچه نویسنده مقاله فوق می نویسد، تنها امتیازی که فیلم "آبی و رابی" را نسبت به فیلم های تولیدی خارجی متفاوت می سازد، بازی هنرپیشگان ایرانی است وگرنه چنانچه آمد،قصه فیلم دقیقا از یک فیلم خارجی (پات و پاتاشون) گرفته شده بود که چندان سازگاری با فرهنگ و ارزش های ایرانی اسلامی نداشت.

    داستان فیلم "آبی و رابی" اینگونه نقل شده است:

    "...داستان دو شخصیت به نام‌های آبی(محمدخان ضرابی) و رابی(غلامعلی خان سهرابی فرد) است. آبی هنگامی که آب می‌نوشد، شکم رابی باد می‌کند. رابی زیر بوم غلطانی دراز می‌کشد و آبی با پتک بر سر او می‌زند و رابی پهن و کوتاه می‌شود. در رستوران لقانطه، آبی و رابی سفارش مرغ می‌دهند و وقتی قصد خوردن آن را دارند، آن مرغ به پرواز در می‌آید و ..."

    این داستانک های فیلم "آبی و رابی" نه تنها در فیلم "پات و پاتاشون"، بلکه در بسیاری از فیلم های صامت آن زمان چه متعلق به برادران لومیر، چه ژرژ میلیس و چه تامس آلوا ادیسون آمده بود. مثل فردی که زیر جاده صاف کن رفته و مانند یک تکه مقوا شده و بعد که بر سرش می کوبند، دوباره به حالت نخست برمی گردد. مقصود آنکه داستان ها و ماجراهای فیلم "آبی و رابی" از قصه های ایرانی گرفته نشده بود و ارتباطی با افسانه ها و قصه های ایرانی نداشت و حتی با موضوعات جذاب و دیدنی جامعه آن روز ایران نیز سنخیتی نداشت.

    این همان نقیصه بزرگی است که همین امروز هم در فیلم های ایرانی به چشم می خورد. به این معنی که تمام عوامل ساخت فیلم، ایرانی هستند، اسم ها و حتی مکان ها هم ایرانی است اما قصه و شخصیت ها، هویت ایرانی نداشته و زندگی جاری در فیلم با سبک زندگی ایرانی اسلامی، نمی خواند. فیلم نشانی از فرهنگ و اندیشه و باورهای ایرانی در خود نداشته و در آنچه ارائه می گردد، سنخیتی با ارزش ها و عقاید جامعه ایرانی نمی یابید. گویی اشکالی که محور کاستی های امروز سینمای ایران است، ریشه در همان فیلم های آغازین این سینما دارد.

     

    دومین فیلم تاریخ سینمای ایران؛ سومین فیلم اکران شده!

     

    با توجه به آنچه درباره ورود و شکل گیری سینمای ایران آمد، پر بیراه نبود که از دل همان "مدرسه آرتیستی سینما"، دومین فیلم تاریخ سینمای ایران به نام "حاجی آقا، آکتور سینما" بیرون آید که مستقیما باورها و اعتقادات دینی و ملی ایرانیان را نشانه رفته بود. خوشبختانه از این فیلم، نسخه نسبتا کاملی در فیلمخانه ملی ایران موجود است و می توان آن را به تماشا نشست و قضاوت کرد.

    داستان فیلم "حاجی آقا ، آکتور سینما" از این قرار بود:

    "...رژیسور یا همان کارگردان سینما (آوانس اوگانیانس) در پی داستان برای فیلم خود با این پیشنهاد روبه‌رو می‌شود که از حاجی آقا (حبیب‌الله مراد) که شخص متمکن و متلون‌المزاجی است و با سینما و نمایش مخالف است، به طور مخفیانه فیلم بگیرد. دختر حاجی آقا می خواهد در فیلمی بازی کند اما حاجی آقا اجازه نمی دهد. داماد (عباس طاهباز)، نوکر (عباسقلی عدالت پور) و دختر حاجی آقا (آسیا قسطانیان) تمهیدها و اسباب کار را فراهم می‌آورند. قرار می شود که ساعت حاجی آقا را بدزدند تا وی را به اصطلاح امروز سرکار گذاشته و از عکس العملش، فیلم بگیرند. حاجی آقا در پی مفقودشدن ساعت بغلی خود به نوکرش پوری بدگمان می‌شود و در خیابانهای شهر همراه دامادش پرویز به تعقیب او می‌پردازد. حاجی آقا ابتدا گذرش به مطب مسیو آبی دندان‌ساز (غلامعلی سهرابی) می‌افتد و سپس با مرتاض (اوانس اوگانیانس) روبه‌رو می‌شود که ادعا میکند می‌تواند ساعت حاجی را پیدا کند. او عملیاتی مثل ظاهرکردن روح دختر و دامادش را درحضور حاجی انجام میدهد. رژیسور از همه‌ی این ماجراها فیلم می‌گیرد و حاجی آقا پس از تماشای آن به سینما به عنوان یکی از وسایل تربیت و تهذیب اخلاق عمومی اعتقاد آورده و اجازه می دهدکه دخترش در فیلم بازی کند!..."

    توجه داشته باشید که این داستان مربوط به حدود 85 سال قبل است. واقعا اگر کسی امروز در میان جامعه ایرانی آمار بگیرد، چند نفر حاضر هستند که دختر یا همسرشان در فیلمی بازی کند؟! در سال 1375، سید ضیاء الدین دری[4]فیلمی به نام "سینما، سینماست" ساخت که در آن مشکل کمبود هنرپیشه زن را داشتند و گروه سازنده به دنبال انتخاب بازیگر زن، حتی در میان روشنفکرترین قشر ولو نزد یک استاد دانشگاه هم نتوانستند رضایت وی را برای بازی دختر یا همسرش در یک فیلم سینمایی کسب کنند.

    این درحالی بود که پدیده سینما (چنانچه پیش از این نیز نوشته شد) نه تنها از جانب علمای دینی مانند شهید مدرس، مورد انتقاد و اعتراض بود بلکه از طرف روشنفکران و شاعرانی همچون امیری فیروزکوهی نیز مایه فساد و تباهی اخلاق ذکر گردید. در همان زمان مقالات متعددی در مطبوعات و نشریات روز، حکایت از همین عدم اعتماد به پدیده سینما داشت.

    یکی از مهمترین نوشته ها در این دوره متعلق به "غ – مقدم" بود که درباره 3 پدیده ناشی از تجدد تحمیلی غرب یعنی "کافه و تئاتر و سینما" نوشته و از منظر اجتماعی و اصطکاک شدید این پدیده ها با باورها و اعتقادات مردم، آنها را پدیده های مذمومی به شمار آورد. بخشی از آن نوشته چنین بود:

    "...سینما ... هر چند که نواقص آزادی آن نسبت به سایرین (کافه و تئاتر) کمتر است ولی یقینا آن نیز از نقطه نظر اخلاقی و با این وضعیت فعلی خوب نبوده و محتاج به اصلاحاتی است. امروزه مردم عادت برفتن کافه و سینما و تئاتر پیدا کرده اند و مثل سابق نیست که یک سینما و کافه در فلان نقطه مخصوص شهر باشد و ماهی یک مرتبه شخص بدان جا برود. امروز هر کسی در ماه مبلغی از بودجه خود را به جیب مدیران موسسات مزبور ریخته ..البته کنترل و سرپرستی در این قسمت ها لازم و از وظائف حتمیه دولت به شمار می رود. ورود انواع و اقسام فیلم ها که جز تخریب اخلاق و افکار مردم نتیجه دیگری ندارد، چه فائده دارد؟ معمولا جوانان ما پس از خروج از سینماها، جز یک درس عشقی، حکایات و روایات مهمل چیز دیگری نمی آموزند ..."[5]

     

    اما آنچه در فیلم "حاجی آقا، آکتور سینما" به مضحکه گرفته می شود، حاجی آقاست که نماینده یک باور و تبلور برخی ارزشهای اسلامی به شمار می آید. صرف نظر از اینکه حتما در میان هر قشر و طبقه ای ولو با ارزشی ترین و مقدس ترین عناوین هم افراد و اشخاص منحرف حضور دارند اما زیر علامت سوال بردن نماینده یک ارزش اسلامی در یکی از نخستین فیلم های تاریخ سینمای ایران، تعبیر و تفسیرهایی ورای انتقادات موردی پیدا می کند.

    تقریبا می توان گفت عنوان "حاج آقا" به مثابه یکی از نمادهای ارزشی اسلامی، از همان ابتدای تاریخ سینمای ایران، زیر علامت سوال رفت و نسبت های مختلفی به آن داده شده تا همین امروز که هنوز یکی از متزلزل ترین و شاید منفی ترین نقش ها در فیلم های مختلف این سینما را برعهده حاجی آقاها می گذارند! از حاجی جبار فیلم "شب نشینی در جهنم" (1336) گرفته که بیشترین ظلم را در حق زیردستان خود روا می داشت تا حاج آقای فیلم "سگ کشی" (1378) ساخته بهرام بیضایی [6]که قصد سوء استفاده از یک زن شوهر دار را داشت.

    از طرف دیگر سازندگان فیلم "حاجی آقا، آکتور سینما" سعی داشتند که نوعی سبک زندگی غربی و مغایر با ارزش ها و اعتقادات و سبک زندگی ایرانی/ اسلامی را به مخاطبانشان ارائه دهند. آنچه که تقریبا سینمای ایران از نخستین روزهای آغازینش، سعی در القای آن داشت.



    [1] - از خاطرات پیسدوس کوان – مجموعه مستند آغاز گران- تلویزیون ملی ایران - 1353

    [2] - روزنامه اطلاعات – 13 دی ماه 1309- سوم ژانویه 1930- صفحه اول – ستون دوم

    [3] - روزنامه ایران- پنجشنبه 18 دی ماه 1309- تکشماره 5 شاهی – صفحه 2

    [4] - سید ضیاء الدین دری از کارگردانان سینما و تلویزیون پس از پیروزی انقلاب اسلامی که در کارنامه اش مجموعه های تلویزیونی باارزشی مانند "کیف انگلیسی" و "کلاه پهلوی" به چشم می خورد. وی تنها فیلم سینمای ایران درباره فراماسونری به نام "لژیون" را نیز ساخته است.

    [5] - روزنامه اطلاعات – شماره 1444 – 26 مهر 1310 – 6 جمادی الثانی 1350 – 19 اکتبر 1931

    [6] - بهرام بیضایی، نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر و سینما از خانواده ای بهایی، در سال 1340 به استخدام اداره کل ثبت اسناد و املاک درآمد و یک سال بعد با سمت کارگردان تئاتر به وزارت فرهنگ و هنر منتقل گردید. او در کانون فیلم ایران، کتابخانه ملی و کتابخانه مجلس عضویت داشت و از موسیسین کانون نویسندگان ایران هم بود. بیضایی مدتی نیز در دانشگاه هنرهای زیبا تدریس کرد و زمانی به مدیریت گروه آن دانشکده هم ارتقاء یافت. در همان ایام با دفتر فرح دیبا در تماس قرار گرفت. از همین روی در مراسم مختلف این دفتر حضور داشت از جمله مراسم کیک خوری جشنواره فیلم تهران در آبان 1351 که در حضور فرح دیبا، کیک جشنواره را برید. در سال 1356 تقاضای عضویت وی در هیئت امنای مؤسسات آموزش عالی وابسته به وزارت فرهنگ و هنر مورد موافقت محمدرضا پهلوی قرار گرفت و با حکم وی، به این سمت منصوب شد و در همین سال با حکم فرح پهلوی برای مدت سه سال به عضویت هیئت مدیره موزه آبگینه‌ها و سفالینه‌های ایران و فرهنگسرای نوبهار درآمد. او در زمینه سینما پس از ساخت چند فیلم کوتاه در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که با دعوت فیروز شیروانلو از وابستگان دفتر فرح انجام گرفت  (در حالی که به قول خودش هنوز حتی دوربین سینما را از نزدیک ندیده بود!)، با فیلم "رگبار" به تهیه کنندگی باربد طاهری و سرمایه عباس شباویز در آریانا فیلم( از دفاتر وابسته به اشرف پهلوی) در سال 1351 وارد سینمای حرفه ای شد و در طی این سالها آثاری همچون "غریبه و مه"، "کلاغ"، "باشو غریبه کوچک"، "شاید وقتی دیگر "، "مسافران" و "سگ کشی " را ساخت که تقریبا اغلب آنها با تقلید ساختاری از نمونه های خارجی و با همان ایدئولوژی باستان گرایانه رژیم پهلوی، ارزش های اسلامی را زیر علامت سوال می بردند.

     

    ادامه دارد ...


    0 0

     

    "دختر لر" و رضاخان

     

    سازندگان فیلم "حاجی آقا، آکتور سینما" سعی داشتند که نوعی سبک زندگی غربی و مغایر با ارزش ها و اعتقادات و سبک زندگی ایرانی/ اسلامی را به مخاطبانشان ارائه دهند. آنچه که تقریبا سینمای ایران از نخستین روزهای آغازینش، سعی در القای آن داشت.

    حمید رضا صدر یکی از منتقدین و کارشناسان سینمای ایران در کتاب "تاریخ سیاسی سینمای ایران" درباره سبک زندگی که در فیلم "حاجی آقا، آکتور سینما"، ارائه می شود ، می نویسد:

    "...دختر او (منظور حاجی آقا) با بازی آسیا قسطانیان از ارامنه گرجستان، بدون حجاب و به عنوان زن متجددی معرفی شد که غمزه‏کنان دلربایی می کرد و همراه با موسیقی گرامافون (سوغات دیگری از فرنگ با عملکردی مشابه سینما)می‏رقصید.

    شمایل و حرکات او نیز دیدگاه سنتی پدر را زیر سؤال می‏برد و خاطرنشان می کرد نسل جوان می تواند (و می‏خواهد) برخلاف راه و روش سنتی گام بردارد. حاجی آقا در صحنه دیگری به خیابان می‏رفت و کنار زنی که چادر مشکی به سر داشت می‏ایستاد تا تفاوت شمایل دختر او با مردم عادی کوچه و خیابان عیان شود. در جریان پرسه‏های مرد در شهر، کشمکش درونی او به مدد سینما زیر ذره‏بین می‏رفت، رسانه‏ای که هم به تخیل چنگ می‏زند هم به واقعیت، هم به سنت هم به تجدد. این تب و تاب در صحنه سالن انتظار مطب پزشکی اوج می‏گرفت. او روی صندلی نشسته بود و کارگردان مخفیانه از حرکاتش فیلمبرداری می‏کرد. در گوشه اطاق مجسمه برهنه زنی وجود داشت. «حاجی آقا» ابتدا با شرم چشمانش را با دست می‏پوشاند و سپس از لای انگشتانش نظری به مجسمه می‏انداخت. مجسمه تکان می‏خورد. «حاجی آقا،آکتور سینما» با نمایش مجسمه برهنه زن و طرح کشش جنسی و واکنش آمیخته به شرم و حیای مرد، به مقوله‏ای اشاره کرد که سه سال بعد سیاسی‏ترین مسئله روز ایران شد. یعنی کشف اجباری حجاب..."[1]

    فیلم "حاجی آقا، آکتور سینما" که به صورت صامت ساخته شده بود در 11 بهمن 1312 اکران شد. در مراسم افتتاحیه فیلم در ساعت 5 بعد از ظهر 11 بهمن 1312 در سینما رویال تهران با حضور برخی نمایندگان مجلس و دولت برگزار شد، سعید نفیسی، رییس هیئت مدیره "مدرسه آرتیستی سینما" و همچنین معلم تاریخ و لباس این مدرسه در ابتدای مراسم سخنرانی کرد. وی در بخشی از سخنان خود گفت:

    "...این فیلم با دستگاههای قدیمی و سیستم چندین سال قبل برداشته شده است، ایراد کم ندارد، اما ایرانی است و زندگی ایران را می نمایاند. توصیه ما این است که باید مراقب هنرمندان ایرانی بود تا بتوانند ایرادات خود را برطرف کنند..."[2]

    در همین جملات می توان نسخه ای که دستگاه حاکم وابسته به استعمار و شبه روشنفکرانش برای مردم ایران پیچیده بودند را دریافت. نسخه ای که محورش را برداشت امثال سعید نفیسی از زندگی ایرانی تشکیل می داد. در همین چند جمله می توان دریافت که چگونه سبک زندگی بی بند و بارانه غربی و مضحکه سنت ها و ارزش های اخلاق و رفتار ایرانی/اسلامی را "زندگی ایرانی" خوانده! و آن را به عنوان زیست مطلوب برای جامعه ایرانی تجویز می کنند.

    اولین فیلم ناطق سینمای ایران

    اما پیش از نمایش فیلم "حاجی آقا، آکتور سینما"، نخستین فیلم ناطق سینمای ایران به نام "دختر لر" که بوسیله پارسیان مقیم هند (اردشیر ایرانی[3]و عبدالحسین سپنتا) ساخته شده بود در 30 آبان ماه 1312 به روی پرده رفت.

    در واقع سمت دیگر سنگ بنای سینمای ایران را"عبدالحسین سپنتا" برزمین نهاد. او که نام اصلی اش، عبدالحسین شیرازی بود، در مدارس سن لویی، فیروز بهرام زرتشتیان، استیوارت مموریال، کالج اصفهان و کالج آمریکایی تهران تحصیل کرد. سپنتا براساس آنچه در خاطراتش نوشته، به تشویق "اردشیر جی ریپورتر"  که گویا دوست نزدیک   دایی اش بوده به هندوستان رفت، به "سردینشاه سلیستر" (رییس انجمن اکابر پارسیان هند) معرفی شد، نامش را بنا به پیشنهاد دینشاه از "عبدالحسین شیرازی" به "عبدالحسین سپنتا" تغییر داد و تحت آموزش های وی قرار گرفت. توسط همین "سر دینشاه سلیستر" است که سپنتا به کمپانی امپریال فیلم و اردشیر ایرانی معرفی شده و برای ساختن نخستین فیلم خود و اولین فیلم ناطق ایرانی یعنی"دختر لر" حمایت گردید. [4]

    خود سپنتا در این باره می نویسد:

    "...کودتای 1299، اغتشاش ها، قحطی و بالاخره اختناق و آزادی کشی را به دنبال داشت...مثل اکثر ایرانی ها ناچار از خو گرفتن به شرایط موجود بودم و تنها مطالعه و تحقیق در تاریخ ، علوم ، فرهنگ و ادبیات ایران باستان بود که کمی از اندوه فراوانی که از بی حاصل ماندن آن همه مبارزه در راه آزادی و فضای حق کشی که جاری بود، می کاست و با واضح تر اندیشیدن بی ثمر بر موقعیتی که داشتیم و جرئتی و یا قدرتی که برای تغییر نداشتیم، دورم می کرد و به همین لحاظ نیز وقتی یکی از دوستان دایی ام (اردشیر جی ایدلجی) پیشنهاد کرد جهت پی گیری تتبعاتم به بمبئی نزد دینشاه سلیستر سفر کنم، لحظه ای درنگ نکردم ..."[5]

    نکته جالب و در عین حال متناقض در میان سخن های سپنتا، این است که وی در حالی صحبت از اختناق و آزادی کشی و اغتشاش و قحطی رژیم رضاخانی می کند که خود در ستایش و تبلیغ برای آن رژیم سیاه، فیلم "دختر لر" را با اسم تبلیغاتی "ایران دیروز، ایران امروز" ساخته و حکومت رضاخان را "آباد و آزاد و قوی" خوانده و حاکمیت آن را  "نوین شدن ملک کهن" قلمداد می نماید!

    در بخشی از فیلم "دختر لر"، در حالی که جعفر و گلنار آواره شده اند، یک زن کولی آمدن رضاخان را به مثابه روزگار نیکبختی و سعادت برایشان پیشگویی می کند!!

    گفتنی است که "اردشیر جی ریپورتر"،سرجاسوس سرویس های اطلاعاتی بریتانیا، از بنیانگذاران لژهای فراماسونری در ایران، نماینده انجمن اکابر پارسیان هند که در ارتباط نزدیک با کانون های صهیونیستی همچون امپراتوری روچیلدها و ساسون های بغداد بود و بنا به تصریح اسناد و مدارک تاریخی، عامل اصلی شناسایی و روی کارآوردن رضاخان و سلطنت پهلوی با همکاری اعضای ارشد فرقه بهاییت مانند حبیب الله عین الملک و موقر الدوله در ارتباط مستقیم با ژنرال آیرونساید فرمانده نیروهای نظامی بریتانیا در خاورمیانه به شمار آمده است.[6]

    ضمن اینکه براساس اسناد تاریخی و حتی مدارک مستندخود انجمن اکابر پارسیان هند، در وابستگی این انجمن و اعضای آن به کانون های جهان وطن صهیونیستی هیچگونه تردیدی وجود ندارد.

    در فیلم "دختر لر" یا "ایران دیروز و ایران امروز"، عبدالحسین سپنتا، در نقش جعفر، مأمور دولت برای مبارزه با راهزنان محلی به یکی از مناطق لرستان می‏رود و پس از درگیری و مغلوب ساختن راهزنان، گلنار را که در اسارت سرکرده آنان (خانی ستمگر به نام قلی‏خان) بوده، آزاد ساخته، دلباخته او می‏شود. اما جعفر و گلنار که همچنان در خطر گرفتاری به دست قلی خان هستند،ناگزیر جلای وطن کرده و با قایق رهسپار بمبئی می شوند. گلنار در فراق وطن آواز می خواند و آنها در بندر بمبئی ازدواج می کننند. سپس در بخش "ایران امروز"، این میان نویس ها بر پرده سینما نقش می بندد:

    "...سالها گذشت. کودتای سوم اسفند 1299. دمیدن خورشید سعادت ایران. چهار اردیبهشت 1305، تاجگذاری..."

    جعفر این خبر را به گلنار می دهد و ذوق زده از گلنار که پشت پیانو نشسته است، می خواهد آهنگی را که به او یاد داده است ، بنوازد و خود این آواز را می خواند:

    مژده که شد ملک خسروی                                      آباد و آزاد و هم قوی

    ملک کهن یافته نوین                                                از پرتو دور پهلوی

    واشاره به عکس قاب شده رضا شاه می کند که به دیوار میخ شده است.سپس بار سفر بسته و راهی وطن می شوند. در فیلم "دختر لر"، "ایران دیروز"، اشاره به نابسامانی ها و یاغی گری های عشایر و اقوام محلی حوالی لرستان و خوزستان دارد (همان ها که در طول تاریخ این سرزمین، در واقع پاسدار مرزهای ایران در مقابل بیگانه بودند) و بخش "ایران امروز" به نتایج سرکوب این عشایر توسط رضاخان می پردازد. در واقع فیلم "دختر لر"، تبلیغ و پروپاگاندای صریحی درباره رژیم کودتایی و سیاه رضاخانی محسوب شد.

    جمال شیر محمدی از محققین و پژوهشگران سینما درباره فیلم "دختر لر" در کتاب"سیاستگذاران یا سیاست‏بازان سینمای بعد از انقلاب" می نویسد:

    "...چنانکه از نام فیلم برمی‏آید، "ایران دیروز و ایران امروز"، فیلم کاملاً با جهت‏گیری سیاسی تهیه شده است و در پی مقایسه ایران امروز (زمان رضاشاه) با ایران دیروز (قاجاریه) است. قبلاً اشاره کردیم که یکی از مسائل و معضلات مهم سالهای پایانی عصر قاجاریه، علاوه بر فقر اقتصادی و معیشتی مردم، شیوع بیماریها و فقدان بهداشت کافی، مسئله اختلافات طایفه‏ای و جنگهای قومی ـ قبیله‏ای، وجود دسته‏های حیدری و نعمتی، بی‏نظمی عمومی و فقدان امنیت سراسری است که همین امر به ضرورت روی کار آمدن دولتی قدرتمند و حاکمیتی ملی در بین نخبگان و حتی عوام منجر می‏شود، خواسته‏ای که نهایتا به روی کار آمدن دولت کودتا و سپس حاکمیت رضاشاه مدد می‏رساند. فیلم فوق پاسخگوی نیاز به مشروعیت نظام کودتا و به تعبیر درست‏تر، بیان‏کننده ضرورت حاکمیت مرد قدرتمندی است که به عنوان قهرمان ملی و ناجی ملت نیاز واقعی آنان (تأمین امنیت ملی و یکپارچگی ایران) را با قلع و قمع خانها و قدرتهای محلی خود سر به ارمغان می‏آورد. فیلم مورد نظر در چارچوب تبلیغ وضع موجود و شاه مورد نظر انگلیس ساخته می‏شود. این فیلم به عنوان پشتوانه تبلیغی دولت کودتا از شاه فردی قدرتمند و علاقه‏مند به ایران می‏سازد و دورنمایی از ترقیخواهی ایرانی را که از عناصر مهم گفتمان سیاسی وقت بود به دست می‏دهد. چنانکه در داستان متن اعلام فیلم چنین آمده است: «اولین فیلم ناطق و موزیکال فارسی که در کمپانی فیلمبرداری فارسی در (امپریال فیلم کمپانی بمبئی) در تحت ریاست و رژیست خان بهادر اردشیر ایرانی و با اشتراک آرتیستهای ایرانی تهیه شده است، در تهران به زودی خواهد رسید. در این فیلم اوضاع ایران سابق و ترقیات سریع ایران را در تحت سلطنت شاهنشاه دادگر و توانا (اعلیحضرت پهلوی) مشاهده و مقایسه خواهید نمود..." [7]

    عبدالحسین سپنتا در جای دیگر درباره نام "ایران دیروز ، ایران فردا" تقریبا مغایر با سخنی که صفحه قبل درج شد، مطالبی را اظهار می دارد. او در مصاحبه ای که با مجله "فیلم و زندگی" انجام داد، ادعا می‌کند که اساسا داستان فیلم "دختر لر" را با توجه به لهجه کرمانی روح‌انگیز سامی نژاد نوشته است. او می گوید:

    "علت اینکه این فیلم با نام "دختر لر"یا "ایران امروز و ایران دیروز"خوانده شد آن بود که برای ایفای رل زن در فیلم کسی در بمبئی به دست نیامد جز زنی که لهجه کرمانی داشت و اینجانب ناچار شدم داستان را روی لهجه او تهیه کنم و ضمنا از آنجایی که اولین فیلم ناطق فارسی بود و در کشور بیگانه نمایش داده می‌شد، شایسته بود موضوع آن ترقیات ایران آن روز باشد،‌ لذا داستان دختر لر را طوری تنظیم کردم که مربوط به ایلات و قدرت حکومت مرکزی ایران باشد..."

    "دختر لر" فیلمی در پروپاگاندای رژیم تازه تاسیس شده رضاخانی به نظر می آمد (که در همان عنوان فرعی اش یعنی "ایران دیروز و ایران امروز"تبلور می یافت) و در واقع اهداف و برنامه های آن که توسط ماسون هایی مانند فروغی ذکاءالملک و علی اصغر حکمت و احمد متین دفتری برای رژیم رضاخان تئوریزه شده بود را برپرده سینما می برد. در آن روز هیچکس به نمای پایانی فیلم توجه نکرد که پس از قصد بازگشت جعفر و گلنار به تهران که به دنبال تاسیس رژیم پهلوی صورت می گرفت، در واقع می خواست در ادامه روند داستان فیلم، نوید آینده ای روشن و سرافراز برای ایران زمین باشد.

    آن نمای پایانی پس از عکسی از کره زمین، تصویر درشتی از ستاره شش پر داوود ( نشانه صریح صهیونیسم) را به همراه داشت که بزرگ و بزرگ تر می شد و سپس ثابت مانده و در دل آن ستاره شش پر، تصویر رضاخان با کلاه شیر و خورشید نمایان می گردید. آن هم در دورانی که حدود 12 سال از رسمیت یافتن تشکیلات صهیونیست ایران  می گذشت و این تشکیلات در اغلب شهرهای کشور شعبه تاسیس کرده و به جذب نیرو از میان مردم، اشتغال داشت. [8]

    فیلم "دختر لر" ، تمام و کمال در هند و توسط عوامل انگلیسی ساخته شد. ابراهیم مرادی[9]در گفت و گویی با روزنامه اطلاعات در 29 خرداد 1351 در این باره می گوید:

    "... تمام کارهای فنی دختر لر به دست یک عده هندی تحت نظر متخصصین انگلیسی در بمبئی انجام گرفته بود..."



    [1] - حمیدرضا صدر- تاریخ سیاسی سینمای ایران- تهران- نشر نی-1381-بخش اول؛ و همچنین "تاریخ تحلیلی صدسال سینمای ایران"- تهران- دفتر پژوهشهای فرهنگی- 1379-ص 39

    [2] -همان

    [3]- خان بهادر اردشیر ایرانی، از فیلمسازان امپریال فیلم هند (وابسته به کمپانی انگلیسی هند شرقی) و از وابستگان انجمن فراماسونی اکابر پارسیان هند که در ساخت برخی فیلم های عبدالحسین سپنتا مانند "دختر لر"، "فردوسی"و "شیرین و فرهاد"، همکاری کرد.  

    [4] - مجموعه اسناد و متون تاریخ سینمای ایران - فیلمنامه دختر لر – موزه سینما – انتشارات بنیاد سینمایی فارابی – چاپ اول – تهران 1379

    [5] - عبدالحسین سپنتا- زندگی و سینما – جمال امید – صفحه 12 و 13

    [6] -"ظهور و سقوط سلطنت پهلوی " -جلد دوم – عبدالله شهبازی – صفحات 134 تا 173- موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی- تهران – چاپ بیست و یکم ، 1386

    [7] - جمال شیرمحمدی. سیاستگذاران یا سیاست‏بازان سینمای بعد از انقلاب-تهران- ناوک-1376- ص 38

    [8] - حسن فراهانی - روزشمار تاریخ معاصر ایران –  جلد اول - چاپ اول – تهران 1385

    [9] - از فیلمسازان دوره اول تاریخ سینمای ایران . ر.ک به پانوشته صفحه 44 درباره ابراهیم مرادی


    ادامه دارد ...


older | 1 | .... | 13 | 14 | (Page 15) | 16 | 17 | .... | 21 | newer