Are you the publisher? Claim or contact us about this channel


Embed this content in your HTML

Search

Report adult content:

click to rate:

Account: (login)

More Channels


Channel Catalog


Channel Description:

smostaghaci's description

older | 1 | .... | 17 | 18 | (Page 19) | 20 | newer

    0 0

     

    کانون فیلم در سفارتخانه های بیگانه

     

     

    فرخ غفاری در تاسیس نخستین کانون های فیلم در ایران نیز نقش عمده ای داشت. کانون های فیلم که در مراکز مختلف و به خصوص برای نخستین بار در کنار سفارتخانه های خارجی شکل گرفت تا مقصود اصلی اش یعنی نفوذ فرهنگی از طریق نمایش فیلم های مربوط به همان کشور را سرلوحه کارش قرار دهد. فیلم هایی که بیش از هر موضوعی به تبلیغ و پروپاگاندا درباره سیاست و فرهنگ و جامعه کشور مذکور می پرداخت. از همین روی انجمن فرهنگی ایران و آمریکا (چنانچه شرحش رفت)، انجمن فرهنگی ایران و انگلیس و انجمن فرهنگی ایران و شوروی از جمله نخستین مراکزی بودند که کانون فیلم دائر کرده، عضو گرفتند و فیلم های مورد نظر خود را به نمایش درآوردند.

    یکی از نخستین کانون های فیلم در سال 1328 توسط فرخ غفاری و با همکاری مجید رهنما (از سفیران دائم شاه در کشورهای مختلف از جمله شوروی سابق و آمریکا و سوییس و همچنین وزیر کابینه هویدا) و عبدالله حبیبی و البته پشتیبانی سفارت های انگلیس و فرانسه تاسیس شد.

    غفاری در این باره می گوید:

    "...در سال 1328به اتفاق آقایان مجید رهنما و مرحوم دکتر عبدالله حبیبی اولین سینما کلوپ ایران را در سالن سخنرانی موزه ایران باستان ـ موزه ملی فعلی ـ تاسیس کردیم. قبل از ورود به ایران، آقای رهنما کارهای مقدماتی آن از جمله ثبت این کانون را انجام داده بود و دو روز بعد از ورودم به ایران فیلم‌هایی که از سفارت فرانسه گرفته بود، در موزه ایران باستان به نمایش درآمد و من به دو زبان فارسی و فرانسه این فیلم‌ها را به حاضرین که ایرانی و تعدادی هم فرانسوی بودند، معرفی کردم..."[1]

    دومین حرکتی که در این کانون فیلم انجام گرفت با کمک سفارت انگلیس و فیلم هایی بود که این سفارت در اختیار غفاری و دوستانش قرار داد. غفاری دراین باره هم می گوید:

    "...در بهار 1330اولین فستیوال را به نام فستیوال فیلم‌های بریتانیا که بانی آن ، شورای فرهنگی بریتانیا و نمایندگی فرهنگی سفارت بود، برگزار کردیم . در آن فستیوال با نمایش تعداد متنابهی  فیلم‌های داستانی و مستند، مکتب سینمایی مستند انگلیس که در آن سال‌ها، بعد از مکتب سینمایی شوروی، مهم‌ترین مکتب سینمایی بود را در معرض دید علاقمندان قرار دادیم.

    یکی از کارهای دیگر که طی مدت 20ماهه‌ حضورم در ایران انجام دادم، برگزاری فستیوال فیلمهای سینمای فرانسه، یک سال بعد از برگزاری فستیوال مستندهای  انگلیسی بود. در همان زمان با بودجه اندکی که کانون در اختیارمان قرار داده بود، برای تشکیل هسته یک فیلمخانه، قصد خرید چند فیلم را هم داشتیم اما متاسفانه این فیلم‌ها از کپی‌های اشتعال‌زا بودند و انباری که در آن نگهداری می‌شدند ، آتش گرفت  و فیلم‌ها از بین رفت. فیلم هایی هم که از بین رفتند،جزو نسخه‌های منحصر به فرد به شمارمی آمدند. یکی از آن‌ها فیلم "دزدان دریایی" بود که کپی رنگی آن را در اختیار داشتیم ،(سال‌های اوایل اکران فیلم‌های رنگی در تهران بود). دیگری "نیبلونگن"(فریتس لانگ)  بود که خوشبختانه نسخه‌هایی از آن در کشورهای دیگر از جمله آلمان به دست آمد و فیلم نادر دیگری به نام "سلطان جاز "(آلن کراسلند) بود که اولین فیلم ناطق تاریخ سینما به حساب می آید...[2]

    اما یکی از اولین کانون های فیلم غیر وابسته به سفارتخانه ها و البته وابسته به دربار شاه، کانون فیلمی بود که توسط فرخ غفاری و جمعی از درباریان به راه افتاد و دورانی از مراکز نمایش فیلم و پاتوق شیفتگان فیلم های آمریکایی و اروپایی بود.

    در واقع دوره دوم کانون فیلم تهران با یک هیئت مدیره 3 نفره متشکل از فرخ غفاری، زاون هاکوپیان (نایب رییس هیات مدیره انجمن هنری جوانان و مسئول انتشارات اداره هنرهای زیبا) و حسنعلی منصور (نخست وزیر فراماسون شاه در سالهای 1342 و 1343) با تاییدیه رسمی مهرداد پهلبد (شوهر شمس پهلوی و رییس اداره کل هنرهای زیبای کشور) از16 آذرماه 1338 در تالار فارابی اداره کل هنرهای زیبا واقع در میدان بهارستان آغاز به کار کرد. حضور حسنعلی منصور در هیئت مدیره سه نفره کانون فیلم تهران از عجایب آن روزگار محسوب می شود. چرا که حسنعلی منصور علاوه بر ریاست محفلی به نام "کانون مترقی" که در سال 1338 براساس طرح و برنامه شورای امنیت ملی آمریکا تشکیل شد تا جهت پرورش افرادی که در آینده بتوانند منافع آمریکا را با توجه به شرایط روز در ایران حفظ نمایند، فعالیت سیستماتیکی را سازمان دهد.

    منصور از سوی دیگر عضو برجسته لژ فراماسونری در ایران بود و از این جهت مورد حمایت شدید دوستان بین المللی اش قرار داشت. از همین رو بود که اهم سیاست های آمریکا  در ایران بین سالهای 1339 تا 1343 توسط وی به اجرا درآمد. منصور در این مسیر از کمک امیر عباس هویدا هم برخوردار بود.

    براساس گزارش سازمان سیا در فوریه 1978 پایه اصلی این سیاست ها و گروه مجری آن در سال 1338 توسط منصور بنیاد نهاده شد و 9 عضو داشت. از همین روی، عضویت حسنعلی منصور در هیئت مدیره کانون فیلم تهران، قابل توجه است، با این سوال که وی چگونه قرار بود از طریق نمایش فیلم در این کانون، مجری سیاست های آمریکایی در ایران باشد!

    قابل ذکر اینکه از جمله طرح های آمریکایی که توسط منصور طی همان دوران کوتاه سیاسیش، انجام گرفت می توان به احیای کاپیتولاسیون در مهرماه 1343 و تبعید حضرت امام خمینی(رضوان الله تعالی علیه) در آبان ماه همان سال اشاره کرد. حسنعلی منصور در اول بهمن 1343 توسط مبارزان مسلح هیئت های موتلفه اسلامی (محمد بخارایی و یارانش) در میدان بهارستان تهران و مقابل مجلس شورای ملی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و کشته شد.

    رفاقت و آشنایی فرخ غفاری با جلال مقدم (از عوامل سینمای ایران که در نگارش برخی فیلمنامه های غفاری همکاری داشت) از یک سو و همکاری و دوستی با حسنعلی منصور باعث شد تا پس از مرگ منصور، غفاری تلاش کند که فیلمی درباره نخست وزیر اسبق شاه ساخته شود که این کار را برعهده جلال مقدم گذارد. اسناد باقی مانده در مرکز اسناد ریاست جمهوری، حکایت از تلاش های جلال مقدم دارد که برای تولید و ساخت فیلمی درباره حسنعلی منصور صورت می گرفته است که به دلائلی چنین فیلمی ساخته نشد.

     

     سند بیوگرافیک ساواک درباره ابراهیم گلستان :

     

    "ابراهیم گلستان فرزند محمد تقی در سال 1302 در شیراز بدنیا آمد. تحصیلات خود را تا دیپلم متوسطه ادامه داد و 2 سال نیز در رشته حقوق در دانشگاه مشغول بود، لیکن ادامه تحصیل نداده و به زبان انگلیسی مسلط بوده و به عنوان مترجم در اداره مطبوعات سفارت انگلیس مشغول به کار شده است ...

    نامبرده از افراد فعال حزب توده و جزو اداره کنندگان روزنامه رهبر نشریه حزب مزبور بوده و در سال 1327 به اتفاق خلیل ملکی به لندن رفته و در مراجعت طبق دستور سفیر کبیر انگلیس به آبادان عزیمت و در شرکت نفت، شغلی به او ارجاع شده است.

    مشارالیه در این زمان جزء انشعابیون از حزب توده کناره گیری کرده و مطابق با اسناد موجود، وی در شرکت نفت به نفع انگلیسی ها جاسوسی می کرده است. سپس با حمایت و کمک انگلیسی ها، شرکت سازمان فیلمبرداری گلستان را تاسیس و در دستگاه او سه متخصص انگلیسی تهیه فیلم و عده ای ایرانی عضویت داشته اند.

    جوانی است رفیق باز و صمیمی و سعی می کند به زیر دستان خود، مدیر دلسوز باشد. وضع مالی او بسیار خوب است و هیچگونه اعتیادی ندارد. علاقه او به کتاب و مطالعه است و دو سه کتاب از انگلیسی ترجمه کرده است.

    فیلمبردار و عکاس ماهری است و فیلم مستند "از قطره تا دریا"که صنعت نفت ایرانی از ابتدای تاسیس تاکنون را نشان می دهد، از کارهای برجسته اوست ..."[3]



    [1] - گفت و گو با فرخ غفاری – اسنادی برای تاریخ سینمای ایران2- به اهتمام سید کاظم موسوی – انتشارات آگه سازان- تهران – 1388

    [2] - گفت و گو با فرخ غفاری – اسنادی برای تاریخ سینمای ایران2- به اهتمام سید کاظم موسوی – انتشارات آگه سازان- تهران – 1388

    [3] - به نقل از اسناد ساواک- سند بیوگرافیک ابراهیم گلستان- نقل شده در کتاب جشن هنر شیراز به روایت اسناد ساواک – مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات- چاپ اول- زمستان 1381 – صفحه 14


    0 0

     

    جشنواره امید برای سینمایی ناامید!

     

    علیرغم اینکه سالهاست امید چندانی به سینمای رایج نداریم اما سخنان جناب معاونت سینمایی یا همان رییس سازمان سینمایی در مراسم افتتاحیه سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر بازهم خوش بینی درمورد این جشنواره را به ما بازگرداند که شاید امسال اتفاق خاصی رخ دهد و به قول معروف فیلی به هوا برود! خصوصا آنجا که جناب رییس گفت: "...جشنواره امسال جشنواره سینمای امید است و سینمای امید تحقق پیدا کرده است..."

    اگرچه از همان روزهای نخست حضور رییس سازمان سینمایی دولت یازدهم و از همان جشنواره اول که ایشان تولیتش را برعهده داشتند(یعنی سی و دومین دوره)، وعده امید و فیلم های امیدوارانه و معتدل و از این قسم شعارها به کررات سر داده شد و حتی از سوی ریاست محترم جمهوری نیز وعده جایزه ویژه ای برای فیلم هایی که امید را در دل مردم زنده کرده و بتوانند آنها را با سینمای فرهنگی آشتی دهند، داده شد. همچنین برخی سینماگران جوگیر شده در همان جشنواره مدام وعده می دادند که گویا دوره رنج و حرمان گذشته و از این پس کاری خواهند کرد کارستان!  اما  نشان به آن نشان که نه برای جایزه ویژه رییس جمهوری، در طول این 4 سال فیلمی شایسته دانسته شد (گویا هرچه متولیان سینمای امید و اعتدال نیز کاویدند اما در میان این همه فیلم حتی یک اثر که بتواند هم امید بخش باشد و هم مردم را با سینمای فرهنگی آشتی دهد یافت نشد!) و نه آن سینماگران شاخ غولی را شکستند و قله قاف را فتح کردند و همچنان آش همان آش است و کاسه همان کاسه!!

     ایتالیا،ایتالیا

    آبدوغ خیارینو!

     

    اولین فیلم کاوه صباغ زاده با عنوانی برگرفته از سریالی مبتذل در تلویزیون شاهنشاهی، بدون هیچ قصه و داستان و ماجرا (برخلاف همان سریال کذایی!) و سرگردان در میان کلیپ و نئورئالیسم! و فیلم های تین ایجری آمریکایی و هامون و ... و با دوستی و عشقی سطحی و آبکی به همراه اتفاقات و دیالوگ هایی آبکی تر، نزدیک به دو ساعت تجربه ای آزار دهنده و کسالت بار را برپرده سینما برد. ضمن اینکه تا اواسط فیلم دلمان خوش بود که امسال را لااقل با فیلمی از یک خانواده پریشان و عصبی و آلوده به خیانت شروع نکردیم اما بازهم دقیقا مثل اولین فیلم سال گذشته (نقطه کور)  با همان موضوع سوءظن به خیانت همسر که خانواده را به فروپاشی می کشاند و ارائه سبک زندگی بی بندبارانه و عادی سازی روابط زن شوهر دار با نامحرم تحت عنوان دوست و رفیق دیرین و ... مواجه شدیم! پایان به اصطلاح باز اما آشفته فیلم، رنگ هرگونه امید و روشنی را از این فیلم پاک کرده و نشان می دهد سندرم شبه روشنفکری همچنان در میان آثار اول، حرف نخست را می زند.

    شخصیت اصلی "ایتالیا، ایتالیا"ی قبل از انقلاب برخلاف کاراکتر اول "ایتالیا، ایتالیا"ی پس از انقلاب زبان ایتالیایی نمی دانست و برای سرکیسه کردن بیوه ای متمول، خودش را به جای یک ایتالیایی جا زده بود. او  فقط در انتهای هر کلمه فارسی یک پسوند "ینو" اضافه می کرد و مثلا "رفتم" را "رفتمینو" و "گفتم" را "گفتینو" بیان می کرد!  وقتی از وی غذای مورد علاقه اش که "آب دوغ خیار" بود را پرسیدند، آن را "آبدوغ خیارینو" تلفظ کرد!! به نظرم همین عبارت برای توضیح ماجرا و ساختار "ایتالیا، ایتالیا"ی جدید مناسب تر است!!!

     

    اوه (خانه)

    انسان ، گرگ انسان است

     

    این جمله معروف فیلسوف برجسته قرن شانزده و هفده انگلیس ، "توماس هابز" است که اساس فلسفه سیاسی غرب قرار گرفت و همین امروز می توان مصداق آن را در بسیاری از سیاست های نظام سلطه جهانی مشاهده کرد. اما این چه ربطی به فیلم اصغر یوسفی نژاد با عنوان آذری "اوه" به معنای "خانه" دارد؟

    در واقع جمله 400 سال قبل هابز را می توان ماحصل همه آنچه اثر یوسفی نژاد طی 80 دقیقه تحت عنوان فیلم برروی پرده برد، دانست. ماجرای جنازه فردی که وصیت کرده تا برای تشریح به دانشکده علوم پزشکی سپرده شود اما تنها دخترش مانع می گردد! فیلم با گریه و زاری شدید دختر متوفی شروع شده و پس از آن، رد و بدل شدن مسلسلی دیالوگ های آدم های مختلف ماجرا با زبان آذری و با زیرنویس فارسی،  همه پس زمینه و پیش زمینه قضیه و شخصیت ها و حواشی آنها را بیان می کند که اگر بعضی از آنها را از دست بدهیم حتی شخصیت برخی افراد اصلی نامعلوم می ماند! یعنی در واقع زبان تصویر و سینما کمترین تاثیر و نقش را در اینجا برعهده دارد به جز دوربینی که چسبیده به کاراکترها حرکت کرده و آنها را در کادرهایی بسته می گیرد، شاید می خواهد از این طریق خفقان بار بودن فضا را در شعاری ترین وجه، به تماشاگر حقنه کند!

    اما در این قضیه جنازه و جنازه کشی، همه اعضای خانواده و فامیل و تمامی آنانی که در خانه متوفی (تنها لوکیشن فیلم) رفت و آمد دارند، طینت ناپسند خود را بروز می دهند؛ از تنها دختر به نام "سایه" و داماد به اسم "نادر" (که خودسرانه ازدواج کرده و 6 سال خانواده را ترک نمودند) گرفته که پدر را مسموم کرده و به دیار باقی فرستادند تا ثروتش را به جیب زده و راهی کانادا شوند! تا خواهر زاده متوفی به نام مجید که همواره چشمش به دختر او یعنی "سایه" بوده و حتی پس از مرگ وی نیز عشق دیرین و سوخته خود را بالای جنازه پدر به این زن شوهردار ابراز کرده و حتی لحظاتی را با وی خلوت می کند. خواهر مجید هم گویی کینه ای دیرین با "سایه" دارد و یکی دیگر از حاضرین که در هنگامه شیون و مویه به دنبال دختری برای پسرش است و با گرفتن عکس از او و گذاشتن در کانال تلگرام، می خواهد بر و روی او را به نظر خواستگار برساند و  نماینده دانشگاه علوم پژشکی که ظاهرا برای عملی ساختن وصیت میت آمده ولی در اصل به خاطر تثبیت موقعیت خویش در دانشگاه تلاش می کند تا بتواند قرارداد روزمزدی ببندد و دانشجویانی که گفته می شود به جای گذراندن درس تشریح اموات با قطعات بدن آنها شوخی کرده و عکس سلفی می اندازند! تنها روحانی حاضر در صحنه نیز که برای راضی کردن "سایه" جهت عملی ساختن وصیت پدر به خانه آمده ، "سایه" او را به نام "داوود" به جای آورده که قبلا همسایه بوده و قایم باشک بازی می کردند و گویی رفتارش به گونه ای بوده که سایه هرگز فکر نمی کرده که او روحانی شود!! و یکی از مامورین پاسگاه که برای رسیدگی به شکایت نماینده دانشگاه آمده ولی با اولین نگاه به بهانه فاتحه خوانی برای میت به دنبال دختری در مجلس افتاده و با وی شماره تلقن و قرار رد و بدل می کند!!

    حتی کسی هم که برای خرید خرما و حلوای مراسم ختم، پول گرفته و راهی شده بوده، بازنگشته و گویا پول مذکور را به جیب زده و می رود!!  "سایه" یعنی همان تک دختر متوفی نیز برادری داشته که در تصادفی توسط اتومبیلی زیر گرفته و کشته شده و از خلال صحبت های پنهان او با شوهرش، بعید به نظر نمی رسد که برای کم کردن تعداد وراث ، "نادر" وی را زیر گرفته باشد!!! و تنها فرد ظاهرا مثبت این میدان، خواهر متوفی است که روانپریش است و فکر می کند به مراسم عروسی آمده است! حتی بچه ها هم که معمولا در اینگونه مراسم آرام تر و سربه زیر ترند، در فیلم "اوه" یا در حال اذیت کردن حیوانات هستند و یا کفن پدر بزرگ فوت شده خود را به کنار زده و عریانی او را مسخره می کنند!!

    همه اینها در خانه ای اتفاق می افتد که حتی یک کتاب قرآن در آن وجود ندارد و بوی دستشویی اش با بوی جسد متوفی یکی گرفته می شود. تلخی و پلشتی و سبوعیت از سر و روی فضا می بارد.  

    به این ترتیب در فیلم "اوه" با مجموعه ای از آدم ها مواجهیم که از همه نوع تیپ و شغل و قشری در آن به چشم می خورند از دانشگاهی و روحانی و سرباز و مامور و معلم و دانشجو و پیرزن و بچه و ... (در واقع نمونه کوچکی از جامعه به نظر می رسند) و همه به نوعی دشمن خونی همدیگر به نظر می آیند، همه گویا در حال دریدن همدیگر هستند. آیا این همان مفهوم سخن آن فیلسوف غربی نیست که انسان گرگ انسان است؟

     

    مارادونا را ول کن، غضنفر را بچسب!

     

    تا اینجا یعنی روز سوم سی و پنجمین دوره جشنواره فیلم فجر هنوز در انتظار تحقق سینمای امید مورد نظر جناب ریاست سازمان سینمایی مانده ایم که در روز افتتاحیه آنچنان با قوت و تحکم، وعده آن را داد که فکر کردیم عنقریب با دیدن فیلم های این جشنواره، حتی افراد سرخورده مایوس در حال خودکشی نیز به زندگی برگشته و تقاضای وام ساخت و ساز می کنند! اما تا اینجا (به جز یکی دو مورد) اغلب فیلم ها با ساختاری ضعیف و محتوایی افسرده کننده، می تواند آدم های سرخوش و سرحال را نیز به لب پشت بام آورد!! خودتان قضاوت کنید:

    در یک فیلم حاج آقایی عصبی و سرخورده در حالی راهی زیارت مشهد است که پسرش به قتل رسیده و مادر پسر به دنبال کسب رضایت او تا خود محوطه حرم امام رضا (علیه السلام) هم غش و ضعف می کند و دزد بدبختی نیز در این میان هم پول و مدارک حاج آقا را به سرقت می برد و هم دار و ندار زن بیچاره دیگری که دخترش در حال کماست! در فیلم دیگری هم پدری توسط دختر و دامادش به قتل رسیده و بقیه فامیل بر سر جنازه وی درحال دعواهای جنون آمیز هستند.

    در فیلم دیگر زوجی دچار به هم ریختگی خانوادگی شده و در یک فیلم هم بچه زوج دیگر از پشت بام پرت شده و می میرد و در فیلم دیگر...

     

    نگار

    اژدها خارج می شود!

     

    حالا در این میان مجری برنامه "خندوانه" تلویزیون با ادعای اینکه " تا کی می‌خواهیم از بدبختی صحبت کنیم"، و با فیلمی به نام "نگار"، ما را در این انتظار گذارد که حتما با فیلمی مفرح و سرخوش مواجه خواهیم بود، البته با این امید که خنده های زورکی و فضاهای لوس "خندوانه" را نداشته باشد. اما نشان به آن نشان که فیلم با خودکشی یک پدر آغاز شده و سپس با حلول روح پدر در وجود دختر داغدارش، وارد فضای ماوراء و هراس گردیده و در حالی که هنوز گرم سرکله زدن های دختر با روح پدر هستیم، ناگهان ماجرا سرکج کرده و یک دفعه دختر حساس و داغدار، پوست عوض نموده و علاوه بر کلمبو و پوآرو و خانم مارپل، رمبو و ژان کلود ون دام هم می شود، روی سقف ماشین معلق می زند و توی صورت آدم ها، آپرکات می رود!! حالا در این میانه سرکله یک آل کاپون پیدا می شود که معلوم نیست باید به آن خندید یا برای حضورش گریست؟ چون وقتی قرار است خشن باشد و بترساند، خنده دار می شود و زمان شوخی و بذله گویی، گریه آور است! این عوضی بودن فضاها در همان صحنه های زد خورد و بعد هنگام اسلحه و اسلحه کشی هم هست و به همه این ها، انبوه سر و صداهای آزار دهنده را هم اضافه کنید. خلاصه اینکه آشفته بازار غریبی به عنوان فیلم در برابرمان قرار می گیرد و یاد جشنواره سال گذشته و تصویر متحرکی به نام "اژدها وارد می شود" تداعی می شود (که البته عنصر اصلی آن "اژدها" امسال در این فیلم نیز حضور جدی دارد!). شاید اگر نام این فیلم به جای "نگار"، "اژدها وارد می شود2" یا "اژدها خارج می شود" بود، با مسما به نظر می رسید چون واقعا هم اژدهایی که سال گذشته وارد شد، در فیلم "نگار" از صحنه روزگار خارج گردید!!

    اما علیرغم ادعای فیلمساز مبنی بر دیوانه بازی درآوردن (که البته نشانه هایی از آن را هم در جلسه مطبوعاتی فیلم بروز داد با این تصور"خندوانه" ای که با شکلک و دلقک بازی و به اصطلاح دگنک می توان از مردم خنده گرفت) اما "نگار" مانند "اژدها وارد می شود" و برخلاف توهمات فیلمسازان آنها اصلا "فیلم" به حساب نمی آید که بخواهیم آن را از نوع دیوانه بازی یا پارودی و یا امثال آن بدانیم. فیلم های دیوانه بازی (که قبل از هر چیز یک "فیلم" به شمار می آیند) در تاریخ سینما کم نیستند؛ از قدیمی ترها که بگذریم، امثال تارانتینو و رودریگز و گای ریچی و فیلم هایی مانند "پالپ فیکشن" و "از شفق تا فلق" و "قاپ زنی" مثال های قابل ذکری به نظر می رسند که در درجه نخست سر و شکل یک فیلم سینمایی را داشته و دیوانه بازی خود را در قاب سینما نشان می دهند اما متاسفانه در آثاری مانند "نگار" تنها با یک سری تصاویر آشفته و بی ربط و علیرغم نیت کارگردان فقط با اعصاب مخاطب بازی شده و احتمالا وی را به فضاهایی از نوع مالیخولیا نزدیکتر می سازد تا اینکه بخواهد او را از غم و ناراحتی فرضی برهاند!!

     

    ماجان

    من پدر نیستم

     

    حالا در میانه این دیوانه بازی های جعلی، با اثری دیگر به نام "ماجان" مواجه می شویم که در فضایی سادیستی، به اصطلاح خانواده ای را با فرزندی معلول به نمایش می گذارد که پدر خانواده همواره مانند هیولایی بر سر آنها ظاهر شده و با چوب و چماق در حال سرپرستی این خانواده نگون بخت است!  دعواهای پایان ناپذیر و زد و خوردهای عصبی کننده به علاوه حضور زنی دیگر در این فضای درب به داغان و ... مخاطب را به ورطه سرخوردگی نزدیک می سازد.

    اما  وقتی درمی یابیم که سازنده این اثر، مدیر مرکز امور نمایشی رسانه ملی است و در واقع اغلب سریال ها و مجموعه های تلویزیونی با نظر و تحت مدیریت ایشان تولید می شوند تازه درمی یابیم که چرا یک خانواده درست و درمان در اغلب این مجموعه ها و سریال ها پیدا نمی شود! تازه متوجه می شویم چرا این مهمترین رکن جامعه اسلامی یعنی خانواده ها، در اغلب حتی قابل قبول ترین سریال ها نیز درهم ریخته و آشفته و ناقص است!!

    اگرچه پیش از این نیز جناب مدیر و فیلمساز ما، با فیلمنامه هایی همچون "قصه پریا" و "من مادر هستم" (که با واکنش شدید اقشار مختلف مردم و ائمه جمعه و جماعات و نمایندگان مجلس، از پرده پایین کشیده شد)و همچنین "خواب زده ها" با آن فضاهای سادیستی و بیمارگونه، نوع نگرش خود به جامعه و خانواده را بروز داده بود و حالا با اولین کار به اصطلاح سینمایی خود که به لحاظ ساختاری در حد یک کار آماتوری سوپر 8 هم نیست، راسا به میدان آمده اما  از شدت ضعف فرم حتی نتوانسته به بخش مسابقه امسال جشنواره راه یابدکه به جز حذف برخی آثار مهم مانند "امپراتور جهنم" و "بوف کور"، تقریبا به گونه ای فله ای  رقم بی سابقه 44 فیلم را در بخش مسابقه به ثبت رسانده است!!

    این از مدیر گروه سریال های رسانه ملی و آن هم از برنامه ساز تلویزیون که مدعی شاد کردن مردم است، دیگر از شبه روشنفکری که اساسا توی فاز افسردگی و سرخوردگی سیر می کند چه انتظاری می توان داشت؟ یعنی قرار بود مواظب مارادونا باشیم که گل نزند اما غضنفرها توپ را مدام به سقف دروازه خودی می کوبند!!

     

    این سینما به سیم آخر زده؟!

     

    بارها و بارها ادعا شده که فیلم‌های ایرانی شرکت‌کننده در جشنواره‌های خارجی، تنها سفیران فرهنگی مردم و انقلاب ایران هستند! و به خاطر همین فیلم‌هاست که خارجی‌ها ورای تبلیغات رسانه‌های مغرض و وابسته آن سوی آب‌ها، نگاه مثبتی نسبت به مردم ایران پیدا می‌کنند! اما به نظر می‌آید این ادعا جز یک شوخی لوس و تکراری نیست مانند آنکه ادعا شده جشنواره فیلم فجر، تنها مراسم و جشن قابل ذکر در ایام مبارک دهه فجر به شمار می‌رود!
    چگونه چنین ادعایی می‌توان داشت در حالی که حال و هوای این روزهای کشور (در رادیو و تلویزیون و مدارس و ادارات و نشریات و...) یادآوری خاطرات روزهای انقلاب و دهه فجر است، اما جشنواره‌ای که به نام مبارک فجر انقلاب اسلامی متبرک است، هیچ نشان و حتی بویی از این فجر انقلاب ندارد.
    آیا در فیلم‌هایی که اینک در جشنواره فیلم فجر شاهدیم و تقریبا بخش اعظم بضاعت محتوایی این سینما را نشان داده و چندی دیگر هم در جشنواره‌های ریز و درشت خارجی حضور پیدا می‌کنند، می‌توان سفیران فرهنگی مردم ایران را یافت؟! فیلم‌هایی که این مردم را متاسفانه اغلب افرادی سرخورده و مایوس و عصبی و پرخاشگر و خیانت پیشه و شارلاتان و خودخواه و پول‌پرست و خلافکار؛ و ایران را جامعه‌ای بدبخت و فلاکت‌زده و مملو از نابسامانی‌ها و نابهنجاری‌های رفتاری و اجتماعی نشان می‌دهد. آیا این واقعیت جامعه و مردم ایران است؟! آیا اهالی دیگر کشورها و سرزمین‌ها بایستی از ملت ایران چنین تصویری داشته باشند؟! آیا این همان تصویر امیدوارانه‌ای است که ریاست سازمان سینمایی وعده می‌داد؟
    بی‌مناسبت نیست شاهد از دیگران بیاوریم تا خدای ناکرده به غرض‌ورزی و سیاه‌نمایی متهم نشویم:
    چندی پیش یکی از نویسندگان BBC در تفسیری از سینمای ایران نوشت:
    «... اگر سینمای هر کشور را آینه روحیه ملت‌اش بدانیم، آن وقت باید گفت چیزهایی که این روزها فیلم‌های ایرانی به ما می‌گویند نه تنها امیدوارکننده نیست، بلکه بسیار نگران‌کننده می‌نماید. فیلم‌های ایرانی... آثاری شده‌اند مملو از پرخاش و خشونت، هیستری و دیگرستیزی و رسوخ نابسامانی در تمام وجوه زندگی. ایرانی که در این فیلم‌ها می‌بینیم ایرانی است که در آن خشت روی خشت بند نمی‌شود و به هیچ‌چیز و هیچ کس نمی‌توان اعتماد کرد. ...».
    ولی حتی این نویسنده «بی‌بی‌سی»نشین هم علی‌رغم تمامی تبلیغات سرسام‌آور و غرض‌ورزانه رسانه‌های غرب از جمله خود همین BBC علیه مردم ایران و انقلاب و نظام اسلامی، اوضاع ایران را آن گونه که فیلم‌های سینمای ایران نشان می‌دهند، سیاه و نابسامان نمی‌بیند. او اضافه می‌کند:
    «... با این وجود، صحنه زندگی اجتماعی ایران با تمام تنگناهای نفس‌گیرش هنوز از جنب‌و‌جوش همیشگی برخوردار است و مثل همیشه خوشی‌ها در کنار ناخوشی‌ها حضور دارند. پس چطور می‌شود که سینمای ایران چنین به سیم آخر زده و در ناامیدی محض غوطه خورده است...»!
    این برای نخستین بار نبود که یک رسانه خارجی، برداشت خودش از آنچه این سینما به مخاطب آن سوی مرزها نشان می‌دهد را با این تعابیر تکان‌دهنده ابراز کرد. این آش آن‌قدر شور شده که در زمستان 1393 و پس از برگزاری سی‌و‌سومین جشنواره فیلم فجر نیز منتقد نشریه گاردین قلم به انتقاد از فیلم‌های ایرانی نمایش داده شده در جشنواره فوق گشود و نوشت:
    «... طلاق، سقط جنین، خیانت، تجمل‌گرایی اصلی‌ترین تم جشنواره فیلم فجر امسال را تشکیل دادند و می‌توان گفت فیلم‌های امسال از ضعیف‌ترین فیلم‌های چند سال اخیر به حساب می‌آیند...»

     

    تصاویر متحرکی که شروع نمی‌شوندو پایان نمی‌پذیرند!

     

     

    اما مشکلات آنچه در جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمده، تنها این گونه نمایش آدم‌ها و جامعه‌ای انتزاعی و محدود و بی‌هویت نیست، بلکه اساسا آنچه تحت عنوان «فیلم» به خورد مخاطب داده شده و می‌شود، اغلب از کمترین استانداردهای ساختارهای سینمایی بی‌بهره به نظر می‌رسد.
    1- در فیلم «سوفی و دیوانه» هم برگرفته از برخی فیلم‌های پرگوی «ریچارد لینک لیتر» مانند «قبل از طلوع»، «پیش از غروب» و «پیش از نیمه شب»، شاهد دقایق طولانی پیاده‌روی مردی که می‌خواهد خودکشی کند با دختری که ناگهان مانند اجل معلق سر وقتش رسید، هستیم و بالاخره مشخص نمی‌شود چرا بایستی 90 دقیقه همراه این دو نفر در یکی دو سه لوکیشن بچرخیم و لاطائلات و خزعبلات بی‌سر و ته آنها را بشنویم بدون آنکه قصه‌ای روایت شود یا اتفاقی بیفتد و یا داستانی اساسا شروع شود! متاسفانه فیلمساز از آثار «لینک لیتر»، تنها پرگویی بعضی شخصیت‌هایش را گرفته و نتوانسته دریابد که آن پرگویی‌ها در خدمت تعارضات فکری و روحی دو کاراکتر قرار داشته و از دل این تعارضات، ماجرایی شکل می‌گیرد که لحظه به لحظه می‌تواند تماشاگر را با خود همراه سازد.
    2- در فیلم «آذر» بازهم حکایت نخ‌نما شده قتل ناخواسته و قصاص آن هم در میان اعضای یک خانواده است که حالا ماجرای موتور سواری یک زن (که از قضا تهیه‌کننده فیلم نیز هست!) نیز بدان اضافه شده است. زنی که چه در آسایش و راحتی و چه در سختی و رنج و لحظات درگیری با عموی همسر خود و حتی زمانی که شوهرش در گیر قتلی ناخواسته شده و عن‌قریب اعدام می‌شود و او برای رضایت گرفتن به سراغ اولیاء دم می‌رود، با یک نوع آرایش تند و غلیظ (البته بدون هیچ‌گونه کارکرد دراماتیک) ظاهر شده و با یک بازی تخت و بدون انعطاف گویا تنها سعی داشته که هژمونی تهیه‌کنندگی‌اش را بر فیلمساز جوان نگون بخت ثابت نماید! اداهای شبه‌فمینستی این به اصطلاح تهیه‌کننده (که دوران کارگردانی‌اش را هم گویی با تک‌ماده گذارند!) چه در فیلم و چه در جلسه مطبوعاتی به خوبی بیانگر آن است که فیلمش از هرگونه نشانه «سینما» خالی است!
    3- در فیلم «سارا و آیدا» ماجرا ظاهرا از به  زندان افتادن مادر خانواده به خاطر صدور چک بی‌محل شروع می‌شود. چکی که نمی‌دانیم برای چه موردی کشیده شده، فقط می‌شنویم گرفتاری مادر به نوعی در ارتباط با شخصی به نام میثاق که گویا پسرش بوده، اتفاق افتاده است. شخصی که تا پایان هم متوجه نمی‌شویم چه کسی بوده و چه ارتباطی با این داستان پیدا می‌کند. ماجرا پر است از آدم‌های بی‌هویت و بی‌شناسنامه که از ناکجا آباد می‌آیند و در ناکجاآبادی دیگر غیب می‌شوند بدون آنکه در قضیه تاثیری داشته باشند و در میانه این رفت‌و آمدها و فضایی مملو از کلیشه و شعار، ریتم و کشش به کلی از فیلم رخت بربسته و تماشاگر را در تکرار و کسالتی پایان‌ناپذیر فرو می‌برد. معلوم نیست در سینمایی که فیلمسازش پس از چندین سال سیاه مشق و هدر دادن پول‌های بی‌زبان و تلف کردن وقت مردم، هنوز از «ریتم» به عنوان یکی از اساسی‌ترین محورهای ساختاری سینما سر درنمی آورد، چگونه می‌تواند نام «کارگردان سینما» برخود بگذارد؟!!


    4- شاید بتوان نمونه بارز آخر خط این سینما را فیلم «قاتل اهلی» دانست که نتیجه تعارفات و «به به» و «چه چه» کردن‌ها و «استاد استاد» گفتن‌های سالیان سال به فیلمسازی است که همان سال‌های پیش به پایان رسید. اما گویا جماعتی همواره سعی داشتند مثل شبحی او را روی اسبش نگاه دارند! اینک در آخرین اثر این به اصطلاح فیلمساز، حدود 120 دقیقه به گونه‌ای سرسام‌آور حرف‌های بی‌ربط و شعر و شعاری و در واقع مونولوگ‌های بی‌سرو ته می‌شنویم. هرکس برای خود حرف می‌زند و از زمین و زمان، آسمان و ریسمان را به یکدیگر می‌بافد. از رانت‌خواری و اختلاس گرفته تا کنسرت و دکل نفتی و پدر و مادر و رفیق نارفیق و.... همه اینها به علاوه آوازهای اعصاب خردکن پولاد کیمیایی، تماشاگران سالن میلاد را واداشت تا یک‌سوم پایانی فیلم را تحمل نکرده و آن را با تکه‌پرانی و مضحکه و کف و سوت سپری کنند.
    اما نکته کلیدی فیلم ارتباط ماهی «اوزون برون» با کنسرت موسیقی بود که در یکی از دیالوگ‌های مثلا اساسی آن بیان شد! حالا شما خود حدیث مفصل بخوانید از این مجمل! هرچقدر که «اوزون برون» به «کنسرت» ربط دارد، «قاتل اهلی» را هم می‌توان به «سینما» مرتبط دانست!

     

    این صحنه ها را در کدام کشور فیلمبرداری می کنید؟!

     

    براساس اسناد تاریخی، پدیده سینما در ایران برخلاف سایر ممالک، به عنوان یک هنر مردمی در کوچه و  بازار و محافل عمومی شکل نگرفت بلکه توسط دستگاه حکومتی و عوامل دربار شاهان قاجار وارد شد. به همین دلیل از همان ابتدا، ماجراها و محتوای آن بیشتر با منش و تفکر همان طبقه خاص وارد کننده مرتبط بود و هیچ ارتباطی با زندگی مردم و قاطبه ملت نداشت.

    "لورا مالوی" نظریه پرداز مشهور سینما، ماجرای ورود سینما به ایران را قابل تامل دانسته و می گوید:

    "به جز ژاپن، ایران تنها کشوری است که سینما توسط دستگاه سلطنت وارد آن می شود و گسترش می یابد برخلاف کشورهای صنعتی غرب، سینما در ایران به عنوان یک هنر مردمی و عامه پسند در کافه های زیر زمینی و چادرها شکل نگرفت..."

    این سینما آنچنان به دور از مردم پای گرفت و رشد کرد که حتی نخستین سالن سینمایش در ابتدای یک ماه رمضان (1283 هجری قمری) که معمولا جامعه ایرانی در فضایی معنوی و عبادی فرو می رود، افتتاح شد و در پایان همان ماه تعطیل شد! یعنی در آن ماه عبادت و روزه و تهجد، تصاویری از رفتار و پوشش و روابط مردم آن سوی آب ها و به طور کلی سبک زندگی غربی برای مردم روزه دار به نمایش گذارد که به هیچوجه با آداب و رسوم و آیین شان سازگار نبود.

    از همین روی بود که از ابتدا تعرض این پدیده نو با تصاویری که به نمایش می گذارد به اخلاق و رفتار عمومی مورد توجه دلسوزان و آگاهان جامعه و پس از آن برخی نویسندگان و هنرمندان قرار گرفت.  شهید مدرس پیش از ورود "سینما" نسبت به ابزاری که "تمدن مغربی را با رسوا ترین قیافه، تقدیم نسل های آینده خواهند نمود" هشدار داد و شاعر قصیده و غزل سرای معاصر، امیری فیروز کوهی در شعری، سینمای آن روز را این گونه تفسیر کرد:

    وان دگر بین که تا چها آورد                          سیم ما برد و سینما آورد

    درد آورد و برد درمان را                                کفر پرورد و کشت ایمان را

    آورید از متاع خارجیان                                  آنچه مذموم تر نبود از آن

    زر سپرد و ضرر فراز آورد                             راستی برد و خدعه باز آورد

    تا به نقش دروغ پرده درون                          عصمت ما کند از پرده برون

    به دنبال همین مخالفت ها بود که در دوران مشروطه مردم به بهانه همکاری برخی سینماداران مانند "روسی خان" با مستبدین و امثال "کلنل لیاخوف"، سالن های سینمایشان را به آتش کشیدند و برخی علماء همچون شیخ شهید فضل الله نوری نیز به تحریم آن رای دادند.

    دور بودن سینمای آن روزگار از مردم و واقعیت آنچنان بود که حتی هویدا، نخست وزیر معدوم و صدراعظم سیزده ساله شاه که خود از بانیان و مشوقان آن سینما به شمار می رفت در در سال 1347 اظهار کرد:

    "به شخصه ایرادی بر فیلم فارسی دارم. نکات تاریخی در فیلم های ما کم است. در فیلم های ما همیشه صحنه های زد و خورد در کافه ها می بینیم. ولی پلیس چنین گزارشی نمی دهد. این زد و خوردها را از کدام کشور فیلمبرداری می کنید؟..."

    مخالفت مردم با سینما تا دوران انقلاب نیز تداوم پیدا کرد و فساد و فحشایی که در سینمای دوران طاغوت وجود داشت باعث شد تا در کنار مشروب فروشی ها و بانک ها (به عنوان مراکز فساد اقتصادی رژیم شاه) در دوران اوج نهضت مردم، برخی سالن های سینما نیز تعطیل شود. چنانچه حضرت امام خمینی (رحمه الله علیه) نیز در سخنرانی 12 بهمن 1357 در بهشت زهرا فرمودند:

    "... سینمای ما مرکز فحشاست. ما با سینما مخالف نیستیم، ما با مرکز فحشا مخالفیم... مظاهر تجدد وقتی که از اروپا پایش را در شرق گذاشت - خصوصاً در ایران - مرکز [عظیمی‌] که باید از آن استفاده تمدن بکنند ما را به توحش کشانده است. سینما یکی از مظاهر تمدن است که باید در خدمت این مردم، در خدمت تربیت این مردم باشد؛ و شما می‌دانید که جوانهای ما را اینها (سینمای پیش از انقلاب) به تباهی کشیده اند ..."

    در سالهای پس از انقلاب اسلامی نیز اگرچه بسیاری از آن روابط و مظاهر فساد از سینمای ایران رخت بربست و نیروهای انقلاب برآن حاکم شدند اما متاسفانه با تحلیل غلط از سینمای پیشین، برخی از ابعاد آن (مانند تفکرات شبه روشنفکری و پدیده ای موسوم به موج نو) را پذیرفته و الگو قرار دادند. از همین روی خشت سینمای نوین ایران نیز کج نهاده شد و سینمای دور از مردم پیش از انقلاب به تدریج در دوران پس از انقلاب هم جا باز کرده و گسترده شد تا جایی که امروز در جشنواره فیلم فجر و بالتبع آن فیلم هایی برپرده سینماها می روندکه غالبا کمترین ارتباط را با زندگی مردم و آرمان ها و ارزش ها و باورهای آنها داشته و به فراز و نشیب ها و بزنگاههای تاریخی و اجتماعی این سرزمین نیز کاری ندارد!

    مصداق این سخن، اغلب آثاری است که در همین جشنواره سی و پنجم فیلم فجر مشاهده کردیم. در اکثر آثار فوق، شاهد کاراکترها و شخصیت هایی بودیم که خود و رفتار و سبک زندگی آنها یا اساسا با جامعه ایرانی بیگانه است و یا عمومیت نداشته و تنها در سطح بسیار محدود و در اقشار مشخص و معدودی به چشم می خورد.

    1- فی المثل اغلب کاراکترهای این گونه فیلم ها، چه آنکه ظلم می کند و چه کسی که مورد ظلم واقع می شود، با اتومبیل های گرانقیمت و به اصطلاح شاسی بلند تردد دارد (نگاه کنید به فیلم های "دعوتنامه"، "تابستان داغ"، "نگار"، "بدون تاریخ ، بدون امضاء"، "انزوا"، "آذر"، "زیر سقف دودی"، "سارا و آیدا"، "قاتل اهلی"، "یک روز بخصوص" و ... ) حتی در فیلم "مادری" که ماجرا در یزد می گذرد، اتومبیل شاسی بلند را به زور در کوچه و پس کوچه های تنگ این شهر جای  می دهند تا خدای ناکرده شناسنامه کاراکترهای به اصطلاح متجدد این دسته از فیلم ها به هم نخورد!

    2-اغلب از اسامی نامانوس با فرهنگ ایرانی/ اسلامی و یا نام های مورد علاقه خانواده های به اصطلاح تجدد زده و به قول خودشان غیر امل!  استفاده می شود. اسامی مانند "سایه"، "ندا"، "آیدا" و ... و در فیلم "سوفی و دیوانه" که ادعای عرفان و مسائل معنوی هم دارد!! علاوه براینکه یکی از شخصیت های اصلی فیلم نام "سوفی" برخود دارد و مدام از افرادی همچون "مگی" و "فرانک" سخن می گوید، حتی نام فرزند شخصیت دیگر که مانند "سوفی" چندان شیفته و مفتون غرب به نظر نمی رسد هم "رایان" است!!!

    3-روابط میان شخصیت ها با سبک زندگی ایرانی/ اسلامی و رعایت حریم محرم و نامحرم نمی خواند. اغلب کاراکترها با رفاقت یا بدون آن و صرف اینکه مثلا دوست یا فامیل هستند، یکدیگر را با نام کوچک صدا زده و در خلوت های هم حضور دارند. مثلا مراسم مهمانی یا دورهمی و یا برنامه های جمعی در فیلم هایی مانند "ایتالیا، ایتالیا"، "اوه (خانه)"، "آذر"، "سارا و آیدا"، "مادری"، "قاتل اهلی" و ...

    4-فضاهای زندگی به قول معروف، اینجایی یعنی ایرانی نیست و شاد تنها در مناطق و نقاط محدودی اتفاق بیافتد که برای تماشاگر عام چندان قابل درک نیست. مثلا حرکت به اصطلاح "دابس مچ" دو شخصیت اصلی فیلم "سارا و آیدا" در اتومبیل یا نسخه پیچی پسر خانواده برای والدین مشکل دار خود در فیلم "زیر سقف دودی" و یا فضای صومعه گونه تیمارستان فیلم "خفه گی"!!.

    5-در اغلب این گونه آثار، ارتباط خارج از روابط زناشویی و غیرمعمول یا نامشروع وجود داشته یا چنین سوء ظنی در میان زوجین وجود دارد و یا این نوع روابط را عادی و معمولی و صرفا دوستانه جلوه می دهد مانند فیلم "ایتالیا، ایتالیا" که زن با دوست دوران مجردی اش ارتباط داشته و ناراحتی شوهرش از این امر را نامربوط به حساب می آورد. همچنین در فیلم های "سوفی و دیوانه"، "انزوا"، "مادری"، "آذر"، "زیر سقف دودی"، "سارا و آیدا"، "یک روز بخصوص"، رگ خواب"، "خفه گی" و ... این گونه روابط به گونه ای معمول نمایش داده شده یا حداقل  چندان قبحی ندارد.

    مجموع این عوامل باعث می شود تا تماشاگر و مخاطب ایرانی نتواند خود را در این فیلم ها و سینمای منتسب به آن ببیند و در نتیجه به دیدنشان نمی رود. از همین روست که حتی پرفروش ترین فیلم های این سینما مثلا با فروش 15 میلیارد تومان (یعنی با حدود یک میلیون و نیم تماشاگر)، بیش از 4-5 درصد از جمعیت این کشور را نمی توانند جذب کنند. به عبارت دیگر بیش از 95 درصد مردم ایران، مخاطب این سینما نیستند

     

    فیلم های سفارشی، سینمای ایدئولوژیک

     

    همکاری نیروهای نظامی، سرویس های جاسوسی و اطلاعاتی و استودیوهای فیلمسازی ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم و بسط ایدئولوژی آمریکایی در جهان باعث شد تا عبارتی تحت عنوان "جنگ صلیبی برای آزادی" یا Crusade for Freedom در محافل آمریکایی مطرح شود. عبارتی که پیش از هر موضوعی یک مبارزه فوق محرمانه از جانب پنتاگون، نیروی دریایی، شورای امنیت ملی و دفنر هماهنگی عملیاتی وابسته به سازمان CIA را طراحی می نمود تا به اصطلاح "پیام آزادی" را در بطن فیلم های آمریکایی درج نماید. 

    روزجمعه 16 دسامبر 1955 یک مجمع سری توسط ستاد مشترک ارتش آمریکا برگزار شد تا در این زمینه بحث کند که چطور می تواند از ایده "جنگ صلیبی برای آزادی" بهره برداری کند. در یک گزارش فوق محرمانه از ستاد مشترک ارتش آمریکا به فرماندهی عملیات دریایی در معرفی "آزاداندیشی نظامی" که در 16 دسامبر 1955 ارائه شده بود، "جنگ صلیبی برای آزادی" چنین تعریف شده بود:

    "... جنگ صلیبی برای آزادی برای این منظور طراحی شده بود تا اصولی که روش زندگی آمریکایی براساس آن در مقابل سیستم ضدآمریکایی قرار می گیرد را توضیح دهد و غربی ها را برای فهم و درک مخاطره ای که دنیای آنان را تهدید می کند ، بیدار نماید..."

    یعنی فرمولی برای ساخت فیلم در هالیوود تدوین شد تا بوسیله آن، سبک زندگی و ایدئولوژی آمریکایی در کشورها و سرزمین های دیگر تبلیغ شود. ترویج شرک و بی خدایی و ناکارآمد نشان دادن دین و ارزش های آن، اشاعه سکولاریسم و اومانیسم و لیبرالیسم (به عنوان فقرات ایدئولوژی غرب)، گسترش مثلث های عشقی و عشق های نامشروع که از روابط تازه و پنهانی سردمداران هالیوود ناشی می شد، بی بند باری اخلاقی و لاابالی گری و گستاخی رفتاری، اینکه برای ورود به دنیای جدید و متمدن بایستی از افکار و رفتارها و اخلاقیات سنتی جدا شده و از این طریق شکاف بین نسل ها مطرح گردید، ترویج سبک معماری و رفتار و سکنات آمریکایی و نمایش خانواده های فروپاشیده یا در حال فروپاشی اغلب متشکل از مادر و فرزند و با یک پدر گریخته و گمشده و ....

    برای پخش این نوع فیلم ها، سازمانی به نام MPS بوجود آمد که با امکانات 135 پست خدماتی در 87 کشور جهان، شبکه توزیع عظیمی برای فیلم و سینمای آمریکا ایجاد کرد و در مرحله اول، 37 فیلم را برای نمایش در کشورهای دیگر لیست نمود که در میان آنها به فیلم هایی مانند: "پیتر پن"، "پسری از اوکلاهما"، "تعطیلات در رم"، "زنان کوچک"، "قایق نمایشی"، "مرد"، "آلیس در سرزمین عجایب" و "هیات اجرایی" برمی خوریم.

    درطول سالهای پس از جنگ دوم، تولید و ساخت فیلم های با ایدئولوژی آمریکایی و در جهت ترویج سبک زندگی غربی، در کشورهای مختلف و به صورت بومی، رواج یافت و سینمای کشورهایی همچون ترکیه، هند، مصر، ژاپن و حتی چین و سایر کشورهایی که تازه با هنر هفتم آشنا می شدند در خدمت ترویج و بسط همان ایدئولوژی و سبک زندگی برآمد. در این میان جشنواره ها و جوایز آنها نقش عمده ای را برعهده داشتند.

    سینمای پیش از انقلاب ایران، به خصوص آنچه "موج نو" خوانده می شد، در خدمت اشاعه همان سبک زندگی غربی و ایدئولوژی آمریکایی قرار گرفت و پیروزی انقلاب اگرچه متولیان طاغوتی را از همه عرصه ها از جمله هنر و سینما کنار زد اما متاسفانه به دلیل تحلیل نادرست متولیان هنری و سینمایی پس از انقلاب از جریان سینمایی پیشین و الگو قرار دادن همان سینمای به اصطلاح "موج نو"، همان تفکر اشاعه فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی و سبک زندگی غربی همچنان در این سینما باقی ماند و اگرچه در سالهای ابتدایی به دلیل فضای انقلابی، کمتر فرصت بروز مستقیم یافت اما با فاصله گرفتن از روزهای پیروزی انقلاب و به خصوص دفاع مقدس و با ورود به هنگامه های به اصطلاح سازندگی و اصلاحات، بیش از پیش خود را نشان داد تا امروز که در جشنواره فیلم فجر (به عنوان ویترین سینمای ایران) به طور بارز شاهد بروز آن هستیم. نگاهی اجمالی براساس همان عناصر فرمول "جنگ صلیبی برای آزادی" مصداق این ادعاست:

    1-در اغلب فیلم ها، معمولا حتی در سخت ترین لحظات، سخنی از خدا ودین نیست و یا تفکرات دینی ناکارآمد نشان داده می شود و خود آدم ها از پس دشوارترین امور برمی آیند، همچون فیلم "فصل نرگس" یا در فیلم "اسرافیل"، جلسه زنانه قرآن، محل تسویه حساب های شخصی است و از همین روی شخصیت های اصلی فیلم از آن جلسه فرار می کنند، در فیلم "دعوتنامه" تمامی مشکلات ریز و درشت شخصیت ها (اعم از دزدی و تصادف و کمارفتن دختر بچه و ...)در کنار حرم امام رضا(علیه السلام) اتفاق می افتد و گره مشکلات بسیار پیچیده نه با توسل به امام بلکه تنها توسط خود آدم ها حل می شود و در فیلم "یادم تو را فراموش"، تنها کسی که نمازخواندنش را می بینیم، زن روانپریشی است که در پی برهم زدن کانون خانواده ای، زن دیگری را به قتل رسانده و اینک به سوی اعدام می رود! در برخی آثار، حتی بدیهی ترین عناصر دینی که در سبک زندگی ایرانی، جایگاه مهمی دارد، غایب است. مثلا در فیلم "ایتالیا، ایتالیا" هنگام بدرقه مسافر (که معمولا در شیوه ایرانیان، او را از زیر قرآن عبور داده و پشت سرش آب می ریزند) کاسه آب وجود دارد اما خبری از کتاب قرآن نیست! در فیلم "اوه"(خانه) هم در خانه ای که عزاداری و مراسم سوگواری برپاست حتی یک کتاب قرآن وجود ندارد!!

    2-در بسیاری از آثار موجود، سبک زندگی ایران/اسلامی به نام سنت های قدیمی و تعصبات خشک، عملا زیر علامت سوال رفته و نوع سبک زندگی غیر اسلامی و غربی به عنوان روش درست در خانواده و ازدواج و عشق و دوستی و ... نشان داده می شود. در فیلم هایی مانند "ایتالیا، ایتالیا"، "سوفی و دیوانه"، "فصل نرگس"، "انزوا"، "آذر"، "اسرافیل"، "یادم تو را فراموش"، "رگ خواب" و ... ازدواج های معمول با سبک زندگی اسلامی/ایرانی، ناموفق و فاجعه آمیز نمایانده شده و عشق های ممنوع و خارج از عرف و شرع، انسانی نشان داده می شود که برخوردهای متعصبانه و خشک جامعه سنتی با آنها موجب ویران شدن زندگی سوژه های آن می گردد.

    3-در اغلب فیلم ها، عشق و عاشقی از طریق روابط بی بند و بارانه و غیر شرعی، مثبت و انسانی نمایش داده شده و ازدواج به سبک ایرانی/اسلامی یعنی از طریق نظارت والدین و با رعایت حدود شرعی، تحمیلی، منهدم کننده خانواده ها و نافرجام نمایانده می شود. فیلم های "سوفی و دیوانه"، "ماجان"، "مادری"، "انزوا"، "آذر"، "سارا و آیدا"، "زیر سقف دودی"، "رگ خواب"، "اسرافیل" ، "فصل نرگس" ، "یادم تو را فراموش" و ... چنین فضایی را القاء می کنند.

    4-در اغلب فیلم ها، خانواده درست و درمانی رویت نمی شود و بیشتر خانواده ناقص، بی ریشه، مضمحل یا در حال ویرانی نمایش داده می شوند: در فیلم های "اوه" (خانه) و"نگار"، پدر خانواده یا به قتل رسیده و یا خودکشی کرده، در فیلم های "فراری"،"تابستان داغ"، "آذر"، "انزوا"، "بدون تاریخ بدون امضاء"، "سارا و آیدا" بازهم با خانواده هایی روبرو هستیم که زیاده خواهی یا بزه و خلاف، آنها را از هم می پاشد، در فیلم های "سوفی و دیوانه"، "رگ خواب" و "اسرافیل" و "یک روز بخصوص" و "فصل نرگس"، اساسا با خانواده هایی ناقص، روانپریش یا بیمار مواجه هستیم و در فیلم "سقف دودی" بحران های نامعلوم، خانواده را به سمت انفجار پیش برده است. قصه ها و ماجراها در فیلم هایی که اساسا خانواده ای وجود ندارد همچون "خوب، بد، جلف" و "گشت 2" قابل تحمل تر و موفق تر به نظر می رسد و تنها پایان های خوش و امیدوارکننده را در این گونه آثار بدون خانواده شاهدیم!!!

    5- در اغلب فیلم ها شاهد تقلید کورکورانه از سبک زندگی غربی در چیدمان فضا (دکوراسیون)، نوع غذا و رفتار، سبک موسیقی و حتی اسامی هستیم و این سبک زندگی در عمق روابط و احساسات افراد ریشه دوانده همچون: "ایتالیا، ایتالیا"، "سوفی و دیوانه"،"سارا و آیدا"، "آذر"، "رگ خواب"، "اسرافیل" ، "فصل نرگس"، "یادم تو را فراموش" و ... 6-در اغلب فیلم ها زن ها در عرصه های مختلف حضوری تحمیلی و نچسب و غلوآمیز داشته و برخلاف حضور واقعی و درخشان آنها در عرصه های جهادی و علمی و ورزشی و همچنین استحکام خانواده (به عنوان مهمترین رکن جامعه) در این دسته از فیلم ها در برخی ابعاد حاشیه ای و نامعمول و به سبک فیلم های غربی در موقعیت های نامتناسب دیده شده و از نظر سازندگان مربوطه برای آنها افتخاری محسوب می شود، مانند پیک موتوری در فیلم "آذر" یا راننده آژانس در فیلم "فصل نرگس" و یا نوازنده دوره گرد در فیلم "گشت 2" .

    به این ترتیب به نظر می رسد پس از گذشت حدود 60 سال از صدور آن دستورالعمل و سفارش آمریکایی مبنی بر ترویج ایدئولوژی و سبک زندگی غربی در مقابل سبک زندگی متضاد با غرب، اینک فیلم هایی که در جشنواره فیلم فجر به نمایش درمی آیند (خودآگاه یا ناخودآگاه) به آن سفارش و فرمول عمل کرده اند!!!


    0 0

     

    جشنواره سوپر دولتی و داوری ماقبل تاریخ!

     

    نقل است که سالها پیش در یکی از مراسم سینمایی فرانسه وقتی یک مقام دست چندم دولتی آن کشور به عنوان مهمان دعوت شده بود، لوییس بونوئل (فیلمساز معروف فرانسوی) که در آن مراسم حضور داشت و قرار بود مورد تجلیل هم قرار گیرد، مراسم یاد شده را ترک کرد و بعدا علت این عمل را توهین به سینما و سینماگر نامید. این روایت، سالیان دراز مورد استفاده جماعت سینمایی داخل خصوصا از جنس شبه روشنفکرشان بود و همواره نسبت به مراسم سینمایی که شخصیتی دولتی در آن حضور داشت، ابراز نارضایتی می‌کردند. با این حال حضور مقامات دولتی در جشنواره فیلم فجر به دلیل اساس دولتی آن، نهایتا تا حد یک وزیر ارشاد و معاون سینمایی ایشان، پذیرفته شده بود.
    اما آنچه روز پنجشنبه در مراسم اختتامیه سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر اتفاق افتاد مانند سایر رویدادهای ریز و درشت این جشنواره یک رکورد محسوب می‌شود. حضور دستیار ارشد و یک معاون رئیس جمهوری، به علاوه 3 وزیر و مقادیر معتنابهی معاون و مشاور و مدیر دولتی باعث شد تا جشنواره سی و پنجم رکورد حضور مقامات دولتی (اکثرا بی‌ربط با سینما) را در یک مراسم سینمایی به ثبت برساند.

    حالا وقتی وزیر امور خارجه نام برنده بهترین فیلم را قرائت کرد و عوامل فیلم یاد شده جایزه خود را از دست رئیس سازمان حفاظت محیط زیست و وزیر کار و امور اجتماعی و دستیار ارشد رئیس جمهوری در مذاکرات هسته‌ای دریافت کردند، دیگر رکورد یاد شده دو قبضه شد و توانست چند رکورد دیگر از جمله «اهدای جایزه از سوی بی‌ربط‌ترین جایزه دهندگان» را نیز به خود اختصاص دهد! خصوصا که در فیلم یاد شده هیچ نشانی از سیاست خارجی با محیط زیست و ایضا کار و امور مربوطه و حتی بیمه تامین اجتماعی هم به چشم نمی‌خورد!! طرفه آنکه در بین وزرای یاد شده دیگر خبری از وزیر ارشاد (که به هر حال می‌توانست به سینما و جایزه اش اندکی ربط پیدا کند) نیز نبود!!!
    این در حالی بود که در مقابل حضور تعداد قابل توجهی از مقامات دولتی، بسیاری از مدعوین سینمایی و عوامل فیلم‌های جشنواره از جمله نامزدان و حتی برخی برندگان جوایز در سالن حضور نداشته و صندلی آنها خالی ماند.

    همه این پررنگ شدن صبغه دولتی جشنواره فیلم فجر در دوره‌ای اتفاق افتاد که برخلاف آنچه از ابتدای دولت یازدهم تحت عنوان امید در سینما اعلام شد و حتی جایزه‌ای هم برای آن تدارک دیده شده بود، خیل فیلم‌های تلخ و سیاه و مایوس‌کننده (که رکورد دیگری برای جشنواره سی و پنجم به حساب می‌آید)، این جشنواره را تقریبا به ماتمکده‌ای بدل ساخت که هر آدم شاد و امیدوار را هم می‌توانست از دنیا و مافیها ناامید و سرخورده بکند.
    در واقع می‌توان گفت به تعبیر روانشناسانه در طول 10-11 روز، این جشنواره مانند  یک «کریدور» شوک عمل کرد. (توضیح آنکه «کریدور شوک» در برنامه درمانی امروز غرب، در برخی تیمارستان‌ها به جای سیستم‌های شوک الکتریکی و قرص‌های روان درمان، در طول یک راهروی طولانی و توسط امواج رادیویی و الکترومانیتیک برای تحت تاثیر قرار دادن بیماران انجام می‌گیرد).

    آثاری با شخصیت‌هایی فلک زده و درب و داغان که یا در حال خودکشی بودند یا دیگران را به قتل رسانده و یا به خودکشی وا می‌داشتند، خانواده‌های از هم پاشیده یا در حال فروپاشی، روابط ارتقاء یافته نامشروع که به تعبیر دیگر از مرز خیانت گذر کرده بود و به عرصه‌های فراخیانت رسیده بود! حوادثی که بچه‌ها و افراد بی‌گناه را در خود می‌بلعید و ... در کنار خیل زنان و مردانی که در موقعیت‌های نامناسب دست و پا می‌زدند و ضجه و مویه‌های سرسام آور  و لحظات طولانی و زجرکش‌کننده (که ناشی از عدم درک جماعت به اصطلاح فیلمساز از موضوع ساده‌ای به نام ریتم بود) مجموعه‌ای بود که در قالب تصاویر متحرکی به نام فیلم و سینما به خورد تماشاگر بینوای جشنواره‌ای داده شد و حالا می‌توان خدا را صدهزار مرتبه شاکر بود که این سینما در بحران همیشگی خودش یعنی گریز مخاطب غرق است و به رغم همه سر و صداها و آمارهای نجومی و تشویق‌های فرمایشی، اما با یک حساب سرانگشتی از همان آمارهای حضرات می‌توان دریافت که بیشتر از  3-4 درصد مردم ما، مخاطب فیلم‌های یاد شده نبوده و به همین دلیل بحمدالله از عوارض نامطلوب «کریدور شوک» یاد شده دور خواهند ماند!
    اما رکورد بعدی این جشنواره را می‌توان در مورد بی‌ربط بودن انتخاب هیئت داوران، داوری آنها و جوایزشان دانست که در هیچ دوره‌ای تا این حد غیرتخصصی و پرت انجام نشده است. این توضیح لازم است معمولا در جشنواره‌هایی که الگوی جشنواره فیلم فجر قرار گرفته‌اند، هیئت داوران هر دوره از میان برندگان دوره قبل و سینماگرانی که آثار اخیر آنها مهم و قابل تامل بوده، برگزیده می‌شوند. اما هیئت داوران جشنواره سی و پنجم فیلم فجر اغلب از داورانی بود که حداقل در چند سال اخیر (بعضا در10-15سال گذشته!) اصلا اثری سینمایی در کارنامه خود نداشته اند! چه برسد به اینکه اثر مطرح و مهمی به نامشان ثبت شده باشد!!

    اگرچه بطور کلی نحوه و طرح داوری در جشنواره فیلم فجر (با 5 یا 7 داور برای قضاوت در مورد 20 رشته تخصصی) اساسا یک نوع داوری غیراستاندارد و عقب افتاده به شمار می‌رود اما این داوری در جشنواره سی و پنجم برای اولین بار قضاوت‌های ساده لوحانه، غیرکارشناسانه و بعضا بامزه و مضحکه آمیزی ارائه داد  که می‌تواند یکی دیگر از رکوردهای جشنواره سی و پنجم محسوب شود. از کاندیدا کردن موسیقی فیلمی که اساسا موسیقی متن نداشت تا نامزدی بدل کاری به عنوان جلوه‌های ویژه میدانی فیلمی که وی در آن فیلم اصلا حضور نداشت یا اساسا جلوه‌های ویژه فیلم یاد شده در حد چند دانه برف یا چند قطره باران بود تا ... تا  نادیده گرفتن عمدی فیلم‌هایی که موضوع آنها مغایر منافع کانون‌های سلطه جهانی به نظر آمده و انتخاب شان احتمالا به قسم نامه تابعیت خارجی برخی از داوران یاد شده لطمه وارد می‌کرد!  از همه اینها که بگذریم باید از برخی جوایز شگفت آفرین و حیرت‌آور این هیئت داوران نیز یاد کرد و چند سوال از این حضرات پرسید که امیدواریم با سواد فوق تخصصی! خود بدان پاسخ دهند:
    1- چگونه می‌شود به فیلم «ماجرای نیمروز» که نه جایزه کارگردانی را برده و نه برای رشته‌های اصلی مانند بهترین فیلمنامه و فیلمبرداری و تدوین (پارامترهای اصلی و محوری یک فیلم برتر)،حتی نامزد هم نبوده ناگهان جایزه بهترین فیلم تعلق گیرد؟! مگر چه عواملی به جز کارگردانی و فیلمنامه و فیلمبرداری و تدوین و ... وجود دارد که فیلمی را به سطح بهترین فیلم جشنواره می‌رساند؟!
    2-چگونه می‌شود فیلم «ماجرای نیمروز» که فیلمنامه اش حتی درمیان نامزدهای این رشته هم قرار نداشته، بهترین فیلم از نگاه ملی (که قاعدتا بایستی موضوع و فیلمنامه آن ملاک قرار گیرد) لقب گیرد؟! یعنی سایر فیلم‌های کاندیداشده برای بهترین فیلمنامه،  هیچ نکته ملی نداشتند و یا با موضوعاتی غیرملی یا ضد ملی نامزد سیمرغ بلورین شدند؟! قطعا در اینجا پرداخت موضوع ورای خود سوژه نیز ملاک است و با یک پرداخت و نوشتار ضعیف و غیرقابل قبول، هیچ موضوعی نمی‌تواند به عنوان یک فیلم، مدنظر قرار گیرد. وگرنه برفرض آنکه پرداخت فیلمنامه «ماجرای نیمروز» آنچنان ضعیف بوده تا آن حد که حتی در میان نامزدهای بهترین فیلمنامه نیز قرار نگیرد، چگونه علیرغم برگزیده نشدن کارگردانی‌اش، توانست به عنوان بهترین فیلم از سوی هیئت داوران انتخاب شود؟!
    3-چگونه می‌شود فیلم «فِراری» که جایزه بهترین فیلمنامه را (لابد به خاطر موضوع مهم و پرداخت درست) گرفت و همچنین کارگردانش جایزه ویژه هیئت داوران را (لابد به دلیل کارگردانی برترش) دریافت کرد، یعنی هر دو عامل اصلی بهترین فیلم را دارا بود،نه به سیمرغ بلورین بهترین فیلم دست پیدا کرد و نه جایزه ملی را کسب نمود؟

    همه این سوالات در حالی است که نگارنده، فیلم «ماجرای نیمروز» را یکی از معدود آثار قابل قبول جشنواره امسال دانسته و طرح پرسش‌های فوق، تنها می‌تواند با یک سوال دیگر پاسخی منطقی داشته باشد:

    چرا فیلمی که 3 جایزه اصلی بهترین فیلم، نگاه ملی و برگزیده تماشاگران را دریافت کرد، عنوان بهترین کارگردانی را کسب نکرد و در رشته‌های اصلی و تعیین‌کننده مانند فیلمنامه و فیلمبرداری و تدوین و ... حتی کاندیدا هم نشد؟! 


    0 0

     

    مگر گل به خودی تبریک هم دارد؟!


    مراسم اسکار 2017 پرحاشیه‌تر از همیشه و باز هم با جایزه به فیلمی درباره «ایران» برگزار شد. شاید کمتر کسی فکرش را می‌کرد که طی پنج سال، نام ایران سه بار در اسکار مطرح شود؛ «جدایی نادر از سیمین»، «آرگو» و این بار هم «فروشنده» فیلم‌هایی با محوریت ایران -یا شاید هم علیه ایران- هستند که جایزه اسکار گرفتند. دیگر کمتر کسی در جهان پیدا می‌شود که اسکار را یک جشن صرفا سینمایی بداند. حتی رسانه‌های غربی هم از سیاسی و ایدئولوژیک بودن این مراسم صحبت می‌کنند. اما نمودهای ایدئولوژیک هشتاد و نهمین مراسم اسکار چه بود؟

    برای تحلیل محتوای فیلم‌های نامزد و برگزیده شده این دوره از اسکار، با سعید مستغاثی، رئیس ‌اسبق انجمن منتقدان و کارگردان مجموعه مستندهایی چون «راز آرماگدون» و «تمدن آسمانی» گفت‌وگو کردیم.


    - معمول است که هر سال، فیلم‌های برگزیده اسکار دارای یک موضوع یا مسئله محوری هستند. آیا امسال هم چنین بود؟
    چیزی که هر سال اتفاق می‌افتد این است که یک محور، هدف ارزیابی مراسم اسکار و حلقه‌های متصل به آن قرار می‌گیرد. یعنی ورای همه تم‌ها و ژانرها، یک موضوع مشترک همه نامزدها و برگزیده‌های این جوایز را به هم پیوند می‌دهد. مثلا در دوره قبل، قهرمان تک افتاده منزوی محور بود. یا سه دوره قبل، جوایز اسکار علیه جنبش وال‌استریت بود. دوره قبل از آن هم موضوع محوری «میراث پدران» برجسته بود. این موضوع براساس اتفاقاتی که در عرصه جهانی پیش روی آمریکا قرار می‌گیرد تعیین می‌شود. به هر حال هالیوود ویترین سیاست‌های آمریکاست و مراسم اسکار هم به عنوان پروپاگاندای آن عمل می‌کند. به همین دلیل هم هست که از میان 800-900 فیلمی که در طول سال در هالیوود تولید می‌شود، حداکثر 20 فیلم در تمام مراسم و جوایز سینمایی آمریکایی ارزیابی می‌شود.

    اگر فیلم‌هایی که امسال در اسکار نامزد شدند را بررسی کنیم هم به یک موضوع مشترک می‌رسیم. این موضوع مشترک در فیلمی که اول از همه مطرح شد، کلید خورد؛ در انجمن‌های منتقدان سینمایی ابتدا فیلم «منچستر بای دِ سی» مطرح شد. موضوع این فیلم که در مراسم اسکار هم دو جایزه مهم بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین بازیگر نقش اول مرد را دریافت کرد و بعد از «مهتاب» و «لالا لند» مهم‌ترین فیلم به حساب آمد، مسئله قیمومت یا سرپرستی است. این فیلم داستان نوجوانی است که پدرش می‌میرد و طبق وصیتنامه پدر، عمویش قیم وی می‌شود. کشمکش‌ها و نارضایتی‌هایی در فیلم پیش می‌آید که در نهایت ثابت می‌شود نوجوان یاد شده برای زندگی و پیشرفت نیاز به قیم دارد. این موضوع محوری را می‌توان در همه فیلم‌های مطرح شده در مراسم اسکار امسال مشاهده کرد. به طوری که فیلم‌ها بسته به نزدیکی و دوری از این موضوع، جایزه گرفتند.

    فیلم‌هایی که از این موضوع دور بودند، اصلا نتوانستند به اسکار راه یابند. مثل فیلم «سکوت» به کارگردانی مارتین اسکورسیزی که هم فیلم خوش‌ساختی است و هم کارگردان آن یکی از غول‌های هالیوود به شمار می‌رود، فقط در رشته فیلمبرداری نامزد شد! چون داستانش اصلا به موضوع محوری ربطی نداشت. در مقابل، این موضوع در فیلم‌هایی که نامزد شدند یا جایزه گرفتند، به وضوح دیده می‌شود. مثلا فیلم «شیر» که یک فیلم پسااستعماری درباره یک خانواده استرالیایی سفیدپوست است که قیم یک بچه هندی می‌شوند و این بچه در پناه آن‌ها رشد و پیشرفت می‌کند. فیلمی بسیار شعارزده و ضعیف که به خاطر طرح همین موضوع، نامزد بهترین فیلم اسکار شده است! فیلم «حصارها» از دیگر نامزدهای اسکار هم یک فیلم تئاتری است و 30 دقیقه اول آن در یک خانه و به گفت‌وگویی طولانی و کشدار می‌گذرد. اما این فیلم هم نامزد بهترین اسکار می‌شود، چرا؟ چون این فیلم نیز همین سرپرستی و قیمومت را در محور داستان خود قرار می‌دهد!


    - موضوع قیمومت در فیلم «مهتاب» که با آن حواشی جایزه بهترین فیلم اسکار را گرفت چگونه اتفاق افتاده؟
    در فیلم «مهتاب» مسئله سرپرستی در قالب یک رابطه همجنس‌بازانه معنا پیدا می‌کند. یعنی شخصیت اول فیلم فردی است که پس از گذر از کشمکش‌ها و بحران‌هایی در نهایت برای اولین بار در چنین رابطه‌ای به آرامش و قرار می‌رسد. البته اسکار امسال یک محور فرعی هم داشت که یکی دو سال است در سینمای غرب مورد توجه قرار گرفته. منظور همان تعرض جنسی است. اتفاقا فیلمی هم که سال قبل جایزه بهترین فیلم اسکار را گرفت یعنی «اسپات لایت»، به همین موضوع می‌پرداخت. این مسئله چالش عظیم جامعه امروز غرب است. گزارش‌هایی که خود غربی‌ها منتشر می‌کنند، نشان دهنده بالا رفتن این معضل در این جوامع است. سال قبل هم جو بایدن معاون اوباما در مراسم اسکار نسبت به این مسئله هشدار داد. همچنین 17 زن سیاستمدار فرانسوی در نامه‌ای عنوان کردند که در محل فعالیت خود هدف تعرض جنسی قرار گرفتند. آژانس حقوق بنیادین (اف‌آر‌ای) هم چندی قبل در گزارشی اعلام کرد که در اروپا از هر سه زن، یک نفر مورد آزار قرار می‌گیرد. همین امروز گفت‌و‌گویی از جین فوندا به عنوان یکی از فعالان حقوق بشر آمریکا انتشار یافت که در آن گفته که هم خودش (در کودکی) و هم مادرش مورد تجاوز قرار گرفته بودند و به همین دلیل هم مادرش خودکشی کرد و از همین زاویه هم سینمای هالیوود را زیر سؤال برده و گفته که نگاه و ارتباط این سینما با زن‌ها جنسی و جنسیتی است. به همین دلیل هم موضوع تعرض جنسی به عنوان محور فرعی اسکار امسال همچنان در فیلم‌های برگزیده مورد توجه قرار داشت. عموما هم این مشکل را به تبعیض جنسیتی و آئین‌ها و سنت‌ها ربط می‌دهند. به همین دلیل هم می‌بینید که فیلمی مثل «مهتاب» علی رغم ساختار ضعیف اما به خاطر توجه به این مسئله تا حد بهترین فیلم اسکار بالا می‌آید و حتی از «لالالند» که گفته می‌شود رویای آمریکایی را نمایش می‌دهد هم پیشی می‌گیرد.

     

    تعرض جنسیتی کجای فیلم مهتاب است؟

    در واقع همانگونه که خود چایرون (شخصیت اصلی فیلم که در 3 مقطع زمانی، زندگی وی را از کودکی تا بزرگسالی دنبال می کنیم) می گوید این جامعه است که به وی تعرض جنسیتی کرده زیرا تمایلات همجنس خواهانه در وی را از همان ابتدا سرکوب کرده و وی نیز ناگزیر این تمایلات را پنهان نموده بوده  و همین گویی برایش نوعی سرخوردگی و انزوا به بار آورده است. در همان صحنه های ابتدایی فیلم که چایرون یک پسر بچه است از خانه فرار کرده و به خانه مردی سیاهپوست (با بازی ماهرشالا علی که جایزه اسکار هم برد) پناه آورده و در همان جا و سر میز غذا مطرح می کند که بچه ها در مدرسه به وی سرکوفت می زنند که مفعول است!

    - مسئله قیمومت در «لالالند» که امسال خیلی درباره آن تبلیغ شد و حتی بسیاری می‌گفتند جایزه بهترین فیلم اسکار حق آن بوده چطور اتفاق افتاده؟
    نگاه این فیلم به قیمومت جنبه سلبی دارد. یعنی یک زن و مرد آرزوی ورود و فعالیت در هالیوود را دارند اما هر چه تلاش می‌کنند نمی‌توانند در کنار هم و به طور مستقل به آرزوی خود برسند، اما وقتی هر کدام تحت سرپرستی و قیمومت دیگران در می‌آیند، به موفقیت می‌رسند. یعنی هر دو مجبور می‌شوند استقلال خود را کنار گذاشته؛ برخلاف فیلم‌های سال‌های قبل که اراده مستقل به عنوان عامل پیشرفت معرفی می‌شد، در این فیلم و دیگر آثار اسکاری امسال برعکس می‌شود و افراد ناچار هستند که تحت سرپرستی یک گروه یا فرد به موفقیت برسند. چیزی که «لالالند» نسبت به «مهتاب» کم داشت، مسئله تعرض جنسی بود و همین هم باعث بازماندن آن از جایزه بهترین فیلم اسکار شد. فیلم «حتی اگر از آسمان سنگ ببارد» هم باز ماجرای مردی است که به کمک برادرش برای حفظ هژمونی و سرپرستی خانواده‌اش از طریق تامین اقساط وام خانه مسکونی‌شان، دست به سرقت از بانک می‌زنند. فیلم «هکسا ریج» به کارگردانی مل گیبسون هم درباره امدادگری است که بدون شلیک یک گلوله قهرمان جنگ می‌شود. او مثل یک پدر و قیم و سرپرست بالای سر سربازان مجروح آمریکایی می‌ماند و یک به یک آن‌ها را نجات می‌دهد. باز در این فیلم هم موضوع سرپرستی در قالب این شخصیت مطرح می‌شود. فیلم «ورود» در دنباله فیلم «بین ستاره‌ای»، ماجرای موجودات فضایی است که به زمین می‌آیند و برای ساکنان کره زمین پیام وحدت دارند که در خلال آن باز سرپرستی و قیم بودن مطرح می‌شود.


    - چه عاملی باعث برجسته شدن این موضوع محوری در فیلم‌های هشتاد و نهمین مراسم اسکار شد؟
    این مسئله به چالش‌های سال‌های اخیر آمریکا برمی‌گردد. در این سال‌ها مسئله هژمونی و سرپرستی آمریکا بر جهان آسیب دیده و زیر سؤال رفته است. حتی از طرف اروپایی‌ها هم موضوع کدخدایی آمریکا تضعیف شده. به همین دلیل هم در مجموعه فیلم‌هایی که امسال در هالیوود و در محافلی مثل اسکار مطرح شدند نیاز به قیمومت و سرپرستی آمریکا تبلیغ شد.


    - چگونه از ورای این داستان‌ها، قیمومت و سرپرستی آمریکا درمی‌آید؟
    در همان فیلم «مهتاب»، وقتی شخصیت اصلی داستان پس از سالها سرگشتگی و التهاب‌، دوست قدیمی‌اش که نخستین تجربیات همجنس‌گرایانه‌اش را با وی داشته، پیدا کرده و برای یافتن آرامش و سرپناه و برقراری همان رابطه قبلی به رستوران وی می‌رود، در جلوی پیشخوان رستوران به شکل گل درشتی، پرچم‌های آمریکا قرار دارد یا در فیلم «منچستر بای دِ سی»، وقتی عموی نوجوان داستان برای به دست گرفتن قیمومت و سرپرستی وی به شهر منچستر می‌رود، بالای سردر همه خانه‌ها در یک ردیف مشخص، پرچم آمریکا را می‌بیند. این پرچم در فیلم‌های «هکسا ریج» و «ورود» و «چهرهای پنهان» و «حتی اگر سنگ از آسمان ببارد» با شدت بیشتری نشان داده می‌شود و مصداق موضوع فیلم‌ها را به رخ می‌کشد.


    - موضوع محوری فیلم‌های بخش غیرانگلیسی‌زبان، همان بخشی که «فروشنده» اصغر فرهادی در آن جایزه بهترین فیلم را گرفت چگونه است؟
    در بخش فیلم‌های غیرانگلیسی‌زبان، همیشه موضوع محوری برخلاف فیلم‌های انگلیسی‌زبان مطرح می‌شود، چون این فیلم‌ها متعلق به کشورهای دیگری هستند. (یا فیلم‌های درباره هلوکاست که بدون قید و شرط جایزه می‌گیرند و نیاز به پیروی از موضوع محوری ندارند). بنایراین فیلمی باید جایزه بهترین اثر را در این بخش می‌گرفت که القاگر این مسئله باشد که مردم کشورهای غیر از آمریکا باید سرپرستی و قیمومت دیگران را پذیرفته یا سرپرستی خودشان زیر سؤال برود.
    همچنین مسئله محوری اسکار امسال، یعنی تعرض جنسی مطرح باشد که در فیلم «فروشنده» و یکی از رقبای اولیه‌اش یعنی «او» هم مطرح شده بود. اما تفاوت فیلم اصغر فرهادی با سایر فیلم‌های این بخش در همان نوع نمایش مسئله قیمومت بود. در فیلم «تونی اردمن» که از آن به عنوان جدی‌ترین رقیب فیلم فرهادی یاد می‌شد، علی رغم فاصله‌ای که میان پدر خانواده و دخترش هست اما در پایان، دختر قیمومت پدر را پذیرفته و به او پناه می‌برد. در فیلم «او» هم این مسئله به نوعی دیگر اتفاق می‌افتد. یعنی در اینجا هم با وجود اختلاف بین یک زن و پسرش، اما در نهایت به کمک هم و به سرپرستی زن، فرد متجاوز تنبیه می‌شود. اما در فیلم «فروشنده» چنین چیزی وجود ندارد. در این فیلم تعرض جنسی مطرح می‌شود اما هیچ قیمومتی وجود ندارد. یعنی هیچ کدام از این آدم‌ها نمی‌توانند سرپرستی کنند. برخلاف فیلم‌های غربی که موضوع خیانت و تعرض در آن‌ها در نهایت در خدمت خانواده و تجمیع آن قرار می‌گیرد (مثل فیلم «حصارها») و اعضای خانواده به هم پیوسته می‌شوند، اما در «فروشنده» خانواده‌های هر دو طرف دعوا مضمحل می‌شوند. ضمن اینکه سنت‌های دینی و جامعه مقصر جلوه داده می‌شود. در فیلم «مردی به نام اِوه» (دیگر رقیب فیلم فروشنده) هم یک مرد تنهای منزوی در ارتباط با یک زن ایرانی خانواده‌ای تشکیل می‌دهند و در آنجا هم قیمومت اعمال می‌شود. یعنی دقیقا یک فرمول مشخص اجرا شده است.


    - توجه مراسم اسکار امسال به سیاه‌پوست‌ها را چطور ارزیابی می‌کنید؟
    قضیه مطرح کردن سیاه‌پوست‌ها به شکل تهوع‌آوری در اسکار امسال اتفاق افتاد. چون دو سال پی در پی در اسکار هیچ رنگین‌پوستی نامزد جایزه نشده بود و همین موضوع باعث شد که اسکار و هالیوود بسیار هدف تهاجم و انتقاد قرار بگیرد، به همین دلیل هم امسال به شکل افراطی، هر فیلمی که به نوعی به سیاه‌پوست‌ها می‌پرداخت یا بازیگران سیاه‌پوست به شرط آنکه محورهای مدنظر اسکار را داشت نامزد شد، بدون اینکه قابلیت سینمایی یا هنری داشته باشد.


    - حالا واقعا این فیلم‌ها در حمایت از سیاه‌پوست‌ها هستند؟
    کاملا واضح است که اغلب سیاه‌پوست‌ها در این فیلم‌ها آدم‌هایی منفی و شارلاتان و در وضعیت فلاکت‌بار نمایش داده می‌شوند و در نهایت این سفید‌پوست‌ها هستند که آن‌ها را نجات می‌دهند. هیچ سیاه پوست فعال و تأثیرگذاری در این فیلم‌ها نمی‌بینید. مثل فیلم «حصارها» که در آن سیاه‌پوست‌ها افرادی خیانتکار معرفی می‌شوند و هیچ‌گاه هم به موقعیت خود معترض نیستند. در فیلم «چهره‌های پنهان» هم دقیقا همین اتفاق می‌افتد که در نهایت سفیدپوست‌ها هستند که منجی معرفی می‌شوند. در فیلم «شیر» هم یک خانواده هندی بسیار مضمحل شده نشان داده می‌شود که یک سفیدپوست آن‌ها را نجات می‌دهد. در «مهتاب» هم همه سیاه‌پوست‌ها درگیر مواد مخدر و خلاف هستند و یک آدم سیاه‌پوست درست و درمان هم در آن دیده نمی‌شود!


    - چرا برای جایزه اسکار فیلم «فروشنده» تبریک نمی‌گویید؟
    اصلا برای من این موضوع که باید به هر جایزه‌ای که یک ایرانی در خارج از کشور می‌گیرد افتخار کنیم، مورد سؤال است. این حرف درست مثل این می‌ماند که بگوییم هر گلی که یک بازیکن ایرانی در یک مسابقه فوتبال می‌زند باید باعث خوشحالی ما شود، حتی گلی که به دروازه تیم خودمان بزند! یا فرض کنید یک دانشمند ایرانی در خارج از کشور یک سلاح میکروبی یا شیمیایی بسازد و برای آن جایزه نوبل بگیرد و این سلاح علیه ملت ما به کار گرفته شود، آیا باز هم باعث افتخار است و جای تبریک دارد؟
    اینکه می‌گویند هر جایزه‌ای که هنرمندان ما خارج از کشور می‌گیرند باید با استقبال و تبریک ما مواجه شود، یک مغلطه است. مسئله این است که شما در یک مراسمی شرکت می‌کنید که این مراسم نه فقط یک مراسم آمریکایی که یک مراسم لس آنجلسی است. یعنی اگر فیلمی در لس آنجلس نمایش داده نشده باشد نمی‌تواند به این رقابت راه یابد. به همین دلیل هم هست که حتی بسیاری از خود آمریکایی‌ها هم آن را قبول ندارند و آن را یک «مراسم حبابی» می‌دانند. فی‌المثل نیویورکی‌ها و حتی فیلمسازی مثل وودی آلن که یهودی است و با محافل صهیونی هم در ارتباط است، خیلی وقت‌ها در این مراسم شرکت نمی‌کنند. اسکار مراسمی است که برای خودش مانیفست خاصی دارد. مثل جشنواره‌ای که برای انتخاب بهترین سموم شیمیایی برگزار می‌شود. شما اگر تولید‌کننده عطر باشید، نمی‌توانید به آن راه یابید، مگر اینکه شما هم سم شیمیایی تولید کنید. اسکار هم برای خودش مانیفستی دارد. براساس بیانیه‌ای که بنیانگذاران اسکار در سال 1928 در منزل لویی بی‌مه‌یر (از بنیانگذاران هالیوود و آکادمی اسکار) نوشتند این مراسم به فیلم‌هایی جایزه می‌دهد که دو ویژگی داشته باشند: 1- صنعت فیلم آمریکا را تقویت کنند، 2- ایدئولوژی و فرهنگ آمریکایی را بسط دهند. به همین دلیل هم هست که بسیاری از فیلمسازهای بزرگ تاریخ سینما به این مراسم راه پیدا نکردند. بنابراین اسکار مراسمی است با مشخصات خاص که با تفکر، هویت و ریشه‌های فرهنگی ما ناسازگار است، مگر اینکه هویت خودمان را تغییر دهیم. وگرنه یک فکر مستقل عدالت‌خواه ظلم‌ستیز که با سرمایه‌داری نژادپرستانه و امپریالیستی یا استکباری تضاد دارد، هیچ‌گونه قرابتی با مراسم اسکار نخواهد داشت که بخواهد برای کسب جایزه از آن تبریک بگوید. درست مثل این می‌ماند که در یک مسابقه فوتبال، بازیکن ما که در تیم رقیب بازی می‌کند به تیم خودمان گل بزند و بعد ما به این بازیکن که گل به خودی زده است تبریک بگوییم! یا مثل این است که بگوییم به یک دانشمند ایرانی که به خاطر ساخت یک سلاح مخرب که موجب کشتار ایرانی‌ها یا مسلمانان شده جایزه نوبل گرفته، تبریک بگوییم! آیا واقعا جای تبریک دارد؟!! فیلم فروشنده همان فرمول آمریکایی اسکار امسال را دنبال کرده تا جایزه بگیرد و از یک هویت مستقل ایرانی برخوردار نیست. بیهوده نبوده که توسط استودیوی وابسته به اتحادیه اروپا سفارش داده شده و سرمایه‌اش توسط یک کمپانی قطری تامین شده است.

     

    واقعا خود قطری ها هم به این موضوع باور دارند؟ یعنی این فیلم و اسکارش را جدی گرفته اند؟

    نگاه کنید که خواهر امیر قطر و رییس اصلی "انستیتو فیلم دوحه" (سرمایه گذار فیلم "فروشنده")، اسکار فیلم "فروشنده" را چهارمین موفقیت قطر و کمپانی فوق در عرصه جوایز آکادمی اسکار  دانسته است!!

    "المیاسه بنت حمد بن خلیفه آل ثانی" خواهر امیر قطر در شبی که به فیلم "فروشنده" اسکار فیلم غیر انگلیسی زبان داده شد،  در صفحه رسمی فیس بوک خود نوشت:

    "... افتخار می‌کنم که به عنوان اولین بنیاد سینمایی عربی، در سه سال متوالی ۴ بار نامزد اسکار شدیم و امشب اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفتیم...."

    منظور خواهر امیر قطر از 4 نامزدی اسکار، اشاره به فیلم های "ذئب" از اردن، "موستانگ" از ترکیه، "تیمبوکتو" از موریتانی و "فروشنده" از ایران است که انستیتو فیلم دوحه سرمایه گذار آنها بوده است.

    با احتساب این 4 نامزدی و اینکه انستیتو فیلم دوحه  و خواهر امیر قطر، اسکار فیلم "فروشنده" را هم متعلق به انستیتوی خود و کشور قطر می داند، قطر با یک اسکار و 3 نامزدی از ایران با یک اسکار و یک نامزدی پیشی می گیرد!

    بنده خدا پر بی راه هم نگفته، چراکه در قوانین بین المللی هم مالکیت یک پدیده، کالا و یا هر شیء در صورت عدم واگذاری و یا ملاحظاتی خاص، متعلق به فرد یا گروهی است که سرمایه و هزینه و به زبان ساده پول آن را پرداخت کرده اند و ادعاهایی مانند مالکیت معنوی و از این قبیل در سیستم اقتصاد امروز، در مراحل بعد قرار گرفته و به نوعی تعارف قلمداد می شود.


    0 0

     

    بهار سرزمینم ریشه در خاک خدا دارد ...

     

    بهارهای کودکی در بی خبری طی می شد ، از مدتها قبل شوق عید را داشتیم و به قول  فرهاد مهراد با نشانه هایش، زمستان را طی می کردیم . وقتی که می خواند :

    "...بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی ، بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو  ..."

     وقتی مدرسه تعطیل می شد، دوچرخه را برمی داشتیم و راهی کوچه ها می شدیم تا ویژه نامه نوروزی مجله تماشا را بخریم و ببینیم که تلویزیون در روزهای تعطیلی چه فیلم های سینمایی پخش می کند تا برای آن روزها از زیر دید و بازدیدها فرار کنیم!

    اما آن بهارهای کودکی و نوجوانی خیلی زود تمام  شد، از همان عیدی که گفتندامام فتوا داده امسال عید نداریم و در عزای شهداء می نشینیم. سال بعد، بهار خیلی زودتر رسید، زمستان بود که شعار می دادیم :"به کوری چشم شاه ، زمستونم بهاره " و هنوز بهمن به آخر نرسیده بود که این سرود از رادیو پخش شد :

    "هوا دلپذیر شد ، گل ازخاک بردمید ، پرستو به بازگشت زد نغمه امید ، به جوش آمده خون درون رگ گیاه  ، بهار خجسته باز خرامان رسد ز راه "

    بعد از آن خیلی سریعتر بزرگ شدیم و نوروز 2 سال بعد آن طرف اهواز بودیم، پشت هویزه که دشمن اشغالش کرده بود . اهواز سر زنده و شاد به شهری مرگ زده بدل شده بود و در آن بیشتر، نظامیان رفت و آمد داشتند.  در و دیوارش را جای گلوله های توپ  و خمپاره پر کرده بود. در و پنجره خیلی از خانه ها و آپارتمان ها باز بود و اهالی اش شهر را ترک گفته بودند. عراقی ها از یک طرف نزدیکی کارخانه نورد در 7 کیلومتری اهواز مستقر شده  و از طرف دیگر جاده اهواز به دزفول را هم قطع کرده  بودند. تلاششان این بود که با محاصره کامل اهواز آخرین مقاومت در خوزستان را درهم بشکنند. از طرف دیگر نیروهای خودی آب کرخه را درون  مواضع آنها رها ساخته بودند تا باعث حدود 4-5 کیلومتر عقب نشینی شان شوند.

    در مدخل ورودی شهر سوسنگرد پس از آزادی از اشغال متجاوزین بعثی - اردیبهشت 1360

     

    یکی از همان روزهای اول بهار 1360 بود که در دشت وسیع و سرسبز حمیدیه مشغول کندن سنگر بودیم، یادم هست که برروی جعبه های خالی کاتیوشا (که برای سقف سنگرها استفاده می کردیم) از خستگی دراز کشیده بودم که در فاصله آرامش بین شلیک خمپاره ها و غرش توپ ها و تانک ها، لحظه ای صدای پرنده ای را در نزدیکی خود شنیدم. برگشتم، او را در کنار گلی خودرو دیدم و تازه به خود آمدم که بهار رسیده ...در همان زمان بود که شعر زیبایی به یادم افتاد به نام "بهارم ریشه در خاک خدا دارد " که مرحوم سیامک علیقلی آن را در مجموعه ای به نام "آوازهای جنگ " خوانده بود و بیت و بیتش را حفظ بودم و بارها باخودم تکرار کرده بودم...همچنان که نگاهم را به آن پرنده کوچک بود با خودم زمزمه کردم:

    "بهار سرزمینم ریشه در عمق زمین دارد                       بهارم ریشه در عمق زمان دارد

     چه کس می گوید آن را می توان بزدود؟                      فریب است این، دروغ است این!

     تمام تارو پود ریشه هایش را خدایم                        با دو دستانش ، خدایم بافته درهم

     بهارم ریشه در عمق زمین دارد                               چه باک از خصم بی حرمت؟

     بهار از ریشه تا هر شاخه خواهد رفت                 و جامی تازه بر هر نخل خواهد داد..."

     

    مقابل دفتر جهاد سازندگی شهر سوسنگرد پس از آزادسازی دوم از اشغال متجاوزین بعثی - اردیبهشت 1360

     

    در آن نوروز ، سوسنگرد راتازه از چنگ عراقی ها به در آورده بوند. مناظر رقت انگیزی در آن بسیار به چشم می خورد :

     اجساد کف خیابانها، خانه های ویران شده و به غارت رفته، خون های روی در و دیوارها و... در آن هنگامه ، فقط از سازمانهای حقوق بشری و شورای امنیت و امثال آن خبری نبود. نشان به آن نشان، همین شورای امنیت که این روزها به اصطلاح نگران صلح جهانی است و راه به راه علیه ایران قطعنامه صادر می کند، در آن ایام که ارتش صدام با پشتیبانی آمریکا و اروپا، هزاران کیلومتر از خاک ایران را اشغال کرده بود و از هیچ جنایتی در حق هموطنانمان فرو گذار نمی کرد، حتی یک  قطعنامه برای تجاوز صدام به خاک ایران و نابودی شهرها و روستاهایش  صادر نکرد!! نه برای به خاک و خون کشیدن مردان و  زنان و کودکان بی دفاع ، نه برای 6000 اهالی سردشت که در زیر بمباران شیمیایی شهید شدند، نه برای موشک باران و بمباران مناطق مسکونی، نه برای قتل عام فجیع حلبچه...درست مثل امروز که نه برای محکومیت نسل کشی فلسطینیان توسط صهیونیست ها قطعنامه ای وجود ندارد، نه برای قتل عام زنان و کودکان در یمن و نه برای فجایعی که در سوریه و عراق به بار آوردند! راستی هیچگاه برای محکومیت جنایات داعش و القاعده و دیگر تروریست های تکفیری، قطعنامه ای صادر شده است؟!!

    در آستانه نوروز 1367 بودیم که خبر آمد شهر حلبچه در زیر بمباران فجیع شیمیایی صدام، نابود شد ...شاعری در آن روزها و در سوگ کودکان حلبچه نوشت :

    "...حلبچه ! کودکان معصوم به خون تپیده ات را به سازمان ملل ، شورای امنیت و صلیب سرخ می برم تا اعلامیه جهانی حقوق بشر را تدریس کنند ..."!

    عید سال 67 همان نوروزی بود که در زیر باران موشک، سفره هفت سین چیدیم و ماهی های درون تنگ با صدای آژیر قرمز برخود می لرزیدند...

    در آن سال شاعر دیگری از زبان بچه ها و خطاب به بهار نوشت :

    "...بهار! این بار آمدنت حکایتی دیگر بود ...حتی به روی سفره هفت سینمان سرب داغ نشست، حتی زیر چادر گرم و گلدار مادربزرگ هم جای امنی برایمان نماند. امسال حتی آواز چلچله هایت به گوشمان نرسید ...که گوشمان پر بود از آژیر منقطع وضعیت قرمز. امسال حتی کودکانمان فرصت نیافتند که بسته های عیدشان را باز کنند...اما بهار !...تو شاهد بودی که ما خم به ابرو نیاوردیم و آمدنت را حتی در قلب های زخمی و پردردمان جشن گرفتیم. تو شاهد بودی ما کودکانی نبودیم که برای ماهیهای مرده در تنگ بلورمان گریه کنیم.تو شاهد بودی که ما حتی بر ویرانه های خانه هایمان گل بنفشه کاشتیم...تو شاهد بودی که اگر درختها سوختند، ما گنجشکها را لابلای انگشتان خسته مان لانه دادیم...و شاهد بودی که بر سر سفره هفت سین گلرنگمان ماندیم و ...به تو سلام دادیم..."

    امروز نیز در آستانه بهار طبیعت، دلخوشیم به همان نصرت و یاری حق تعالی، آنچنان که در کتاب پیامبر واپسین خود، وعده فرموده و چشم انتظاریم به راه حجت آخرینش که بنا به نص صریح کلام و به حول و قوه الهی، باطل کننده سحر تمامی جادوگران فراعنه امروزین است.  

    انگار برآستانه بهار 1396 نیز همان سروده 36 سال پیش در کنار شهر اشغال شده هویزه ، در گوشم می خواند که:

    "...بهارم ریشه در عمق زمان دارد     

                                      و وقتی در اول فصل بعد از این ،

                                                                  بهار از شاخه ها سر زد ، دگر هرگز نخواهد رفت

            بهار سرزمینم ریشه در دست خدا دارد ، نمی میرد ، نمی میرد...."


    0 0
  • 03/30/17--19:50: (بدون عنوان)

  • 0 0

     

    آوینی و روشنفکران

     

     شهید سید مرتضی آوینی ، زبان صریح و بدون رودربایستی داشت و همین صراحت و تاکید بر اصول ، موجب شده بود که از سوی جناح های مختلف فرهنگی و هنری مورد حمله و هجوم قرار گیرد. اما این هجوم بیشتر و به صورت جدی تر از سوی طیفی بود که ریشه های خود را در تاریخ به اصطلاح روشنفکری این دیار جستجو می کرد و خویش را مدعی تجدد و آزاد اندیشی و انواع و اقسام "ایسم" ها می دانست.

    یکی از پرچالش ترین و بی پرده ترین این هجمه ها در همایشی صورت گرفت که پس از دهمین جشنواره فیلم فجر در بهمن 1370 ، تحت عنوان "سمینار بررسی سینمای پس از انقلاب" در دانشکده سینما و تئاتر برگزار شد. در آن سمینار ، تقریبا همه آنهایی که ادعای سینمای روشنفکری و شبه روشنفکری داشتند و خود را اخلاف موج نو اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 می دانستند ، سید مرتضی آوینی را به قول خودش به محاکمه کشیدند.

    بد نیست دوستان شبه روشنفکر یا آنان که به اصطلاح ، نو آوانگارد هستند و پس از انقراض سلسله روشنفکری در غرب ، تازه باد این تفکر منسوخ به آنها رسیده تا از قبلش خود را خنک  کنند ، این مطلب را بخوانند. آیا واقعا سید مرتضی آوینی که سنگش را به سینه می زنند ، همین آوینی است؟!

    خود آوینی بخشی از فضای آن سمینار بهمن 1370 را این گونه شرح می دهد:

    "...جماعت ، عجیب برآشفته بودند و دیگر حتی رعایت پرستیژ را هم که از اهم واجبات آداب روشنفکری است ، نمی کردند. توی سوالات یکدیگر می دویدند و اجازه حرف زدن به من نمی دادند. اول، خانم نجم(مجری جلسه) خودش هم به جانب مخالفان سخنان من غلطیده بود اما بعد که برآشفتگی و پرخاشگری آنان را دید ، آهسته گفت "عجب دیکتاتورهایی شده اند"... و راست می گفت ؛ هرکس یک دیکتاتور کوچک در درون خود دارد که اگر میدان پیدا کند، سر بر می آورد. تا به حال ما متهم به دیکتاتوری بوده ایم ؛ دیکتاتورهایی در اقلیت ! تا هنگامی که این جماعت سخن می گویند و ما ساکتیم ، چیزی نیست اما وای از آن هنگام که ما هم بخواهیم چیزی بگوییم. فریاد برمی دارند که "آی! آزادی نیست. به کسی اجازه حرف زدن نمی دهند این دیکتاتورها!" ... و با این حساب ، مردگان بهترین مردمانند. دیکتاتوری به چیست؟ دیکتاتوری در ابراز نظر مخالف است و یا در عدم تحمل نظر مخالف؟ خدا می داند اگر این سه چهار نفر هم نبودند که حرفی بزنند سمینار به تعارف برگزار می شد و کلاه از سر برداشتن و برای یک دیگر لبخند زدن ... و هیچ. کدام برخورد اندیشه ها ، دوست من؟!!  آقایان و خانم ها به جای آنکه با من به مباحثه در مسائل نظری سینما بنشینند تلاش می کردند که با توسل به مشهورات دم دستی و ابراز احساسات مرا آزار دهند و حتی خانمی متوسل شد به اسلحه زنانه و گریه کرد. بله ! واقعا گریه کرد. و من اگرچه برنیاشفته بودم اما سخت جا خورده بودم که چرا این جماعت چنین می کنند؟ در میان یادداشت هایی که برای من می رسید کار به فحاشی هم کشیده بود و خانم نجم از خواندن بعضی یادداشت ها که حاوی فحش بود ، خودداری می کرد. گفتم :"باور کنید! من قصد توهین نداشتم ، این شما هستید که به شنیدن حرف های خلاف تصور غالبی که در باب سینما وجود دارد ، عادت ندارید. شما برآشفته اید که چرا کسی خلاف عرف معمول شما سخن گفته است و می انگارید که مورد توهین واقع شده اید"....و هنوز سخت در این فکر بودم که این جماعت سیاستگذاران سینمای ایران با کمک استادان دانشکده ها و منتقدان مجله فیلم و برنامه های تلویزیون و ...با اتکا به تئوری مولف و جشنواره های اروپایی عجب ماری کشیده اند که دیگر به دانشجویان سینما نمی توان فهماند که "مار" را واقعا چطور می نویسند و چاره ای هم نیست چرا که هرچه با سطحی نگری و ظاهر گرایی عقل متعارف غرب زده نزدیکتر باشد ، آسانتر مورد قبول واقع می شود..."

     شگفتا ! همان هایی که در آن سمینار ، سید مرتضی آوینی را "بازجویی" کردند ، پس از شهادت آوینی ، بیش از همه سنگ او را به سینه زدند و سعی داشتند تا از این کلاه برای خود نمدی ببافند! از فضای ضد فرهنگی سالهای سازندگی و اصلاحات استفاده کردند و هرآنچه سید مرتضی نقد و نفی کرده بود را به او نسبت دادند و این از هر نوع بازجویی و محاکمه سید اهل قلم  در آن سمینار ، فجیع تر بود. او را سمبل روشنفکری خواندند ! و طرفدار تجدد !! و ... با استفاده از رسانه های متعدد ، سعی در مصادره به مطلوب وی کرده و می کنند. سخنان و نوشته هایش را سانسور کردند و آنچه از او مطلوب نظرشان بود ، نشر دادند و آنچه نمی پسندیدند و تیشه به ریشه خود می دانستند ، پنهان ساختند،

    از جمله متن سخنان شهید آوینی در آن سمینار که به صورت متن شسته و رفته و همراه با جواب  به سوالات متعدد(که فرصت پاسخ گویی اش در آن سمینار دست نداد) در شماره اول سال دوم فصلنامه سوره سینما در بهار 1371 توسط خود شهید آوینی منتشر شد ولی متاسفانه پس از آن هیچگاه بازنشر نشد.

    در آن نوشته مهم ، شهید آوینی درباره بسیاری از عقاید و باورهایش ، بی پرده و صریح با ذکر مصادیق سخن گفت و نوشت؛ از تعریف سینما و مخاطب ، عرفان و جریان سینمای روشنفکری ، سینمای ملی و سینمای هنری و سینمای موج نو ، دانشکده های هنری و نگرش های هنری ، پس زمینه های جریان های فکری معاصر و سنت روشنفکری و غرب زدگی و عرفان زدگی و ...و بسیاری از مسائل مبتلابه جامعه فرهنگی و هنری و فکری ما که گویا برای همین امروز گفته شده است. به نظر می آید باید بارها و بارها آن متن را به دقت مطالعه کرد تا اگر برای مقاصد گروهی و باندی، علم  سید مرتضی آوینی را بلند  کرده ایم ، لااقل حرف ها و نظرات و باورهای او را تحریف نکنیم.

    به مناسبت سالگرد شهادت سید مرتضی آوینی ، بخشی از آن سخنان و نوشته ها را از نظر می گذرانیم ، اگرچه بیش از 21 سال از تاریخ آن گذشته ولی به نظرم خیلی به روز است.

    "...چرا سینمای پس از انقلاب ، هویتی ایرانی ندارد و چرا سینمای ایران از جواب گفتن به غایات فرهنگی و انقلابی این امت عاجز است و چرا اصلا سیاستگزاران سینمای  ایران ، سینما را چون رسانه ای که ماهیتا می تواند منشاء تحولات فرهنگی باشد ، باور نکرده اند و به دستیابی به یک سینمای کوچک نیمه تجربی و کاملا غیر حرفه ای اکتفا کرده اند؟

    سینمای کنونی ایران هویتی ایرانی ندارد و هواداران آن در خارج از کشور، عموما مخالفان انقلاب اسلامی و منتقدان جشنواره ای هستند و اصلا این سینما ، مردم را مخاطب خویش نمی داند ، چه در داخل کشور و چه در خارج کشور.

    ...حال آنکه این سینما فقط در ظاهر و در حیطه اشیاء و فضاها ، ایرانی است و در باطن ماهیتی کاملا غربزده و استشراقی و توریستی دارد. اگر ایرانی گری این است ، که این امر منحصر به سینمای پس از انقلاب نیست. آنها که پیش از انقلاب را به یاد می آورند، می دانند که اصلا مروج این صورت از ایرانی گری ، دربار پهلوی بوده است تا آنجا که حتی تیمسار خسروانی ، خانه ای داشت که معماری آن از معماری کویری یزد و نایین و اردکان تقلید شده و حتی نمای بیرون آن کاهگلی بود.

    حرف بنده این است که نگاه فیلم های "نقش عشق" و "نار و نی" و "هامون" و ...به ایران و ایرانی گری، نگاهی توریستی و استشراقی است و اصالت ندارد و درست بالعکس معتقدم که این تحول باید از ژرفنا و ریشه صورت بگیرد. سینماگران بزرگی چون فورد و هاکز را نیز کسی نباید از لحاظ مضامین آنها بپذیریم . سینمای آمریکا از لحاظ اتحاد مضمون و تکنیک و همراهی این دو با یکدیگر قابل تحسین است نه از لحاظ مسائل دیگر ؛ سینمای آمریکا توانسته است منشاء یک تحول فرهنگی بزرگ در سایر مجامع انسانی کره زمین شود و این با صرف نظر از این معنا که غایات این تحول ، استکباری و شیطانی است ، باید مورد تحسین قرار گیرد. شکی نیست که غایات سینمای آمریکا ، شیطانی است و اگر در مقام مضمون بخواهیم به سینمای غرب بنگریم چه در آمریکا و چه در اروپا و چه در شرق سیاسی ، چیزی جز انحطاط نخواهیم دید.

    درست بالعکس سینمای ایران گرفتار بحران هویت است و این بحران به این دلیل ایجاد شده که سینما ، از مردم و غایات فرهنگی مقدس آنان دور است. فیلم های سینمای ایران پس از انقلاب عموما سعی دارند که از انقلاب رد شوند و به همین دلیل غالبا هیچ نشانی از این زمان و مشخصات فرهنگی و اجتماعی آن در فیلم ها وجود ندارد. فیلم های امسال را از نظر بگذرانید ، به جز معدودی از فیلم ها از جمله بدوک ، هور در آتش ، وصل نیکان ، پوتین و چند فیلم دیگر ، باقی فیلم ها از داستان هایی کاملا مستقل از زمان و شرایط اجتماعی و سیاسی برخوردارند و حتی به تاریخ گذشته ایران نیز اشاره ندارند: دلشدگان ، مسافران ، بانو ، دونیمه سیب ، دو نفر و نصفی ، شتابزده ، نرگس ، سیرک بزرگ ، جیب برها به بهشت نمی روند ، اوینار ، شهر در دست بچه ها ، دره شاپرکها ، دیگه چه خبر ؟ ، برخورد ، آقای بخشدار ، قربانی ، خمره ، مسافران دره انار  و ...آنچه کارگردان ها را به این سمت رانده، آن است که اصلا سینمای ایران و سیاستگذاری ها و برنامه ریزی های آن در خلاء یک بی هویتی مزمن، گم شده اند و معیار موفقیت در کار سینما ، برنده شدن در جشنواره های اروپایی است و البته برنده شدن چیز بدی نیست ، منوط برآنکه این حضور جشنواره ای به مثابه یک ضرورت محوری و اصلی مورد توجه قرار نگیرد و نگرش ما نسبت به جایزه هایی که به فیلم ها می دهند ، منفعلانه و از سر مرعوبیت و شیفتگی نباشد و بتوانیم تاثیرات بد این جایزه ها را بر فرآیند فیلمسازی داخلی کنترل کنیم.

    سینمای ما یک سینمای جهانی نیست. جشنواره ای است. میان این دو تعبیر فرق بسیار است. فیلم های کوروساوا به شدت ژاپنی است و حتی آنجا که مکبث و شاه لیر را می سازد ، هرگز مرعوب فرهنگ انگلیسی نیست و بلکه صورت مثالی مکبث و شاه لیر را اقتباس می کند و به آن هویتی ژاپنی می بخشد. شما چنین فیلمسازی را در داخل ایران و با هویت ایرانی به من نشان دهید ؛ حتی مصطفی عقاد هویتی اسلامی دارد. سینمای ما یک سینمای محلی کوچک  با ذائقه اروپایی است و کارگردانان آن ، در فضای سوبژکتیویته هنر مدرن و پست مدرن ، فرصت رشد و بزرگ شدن حتی در حد مصطفی عقاد را ندارند...ایرانی ستودنی است اما شما فیلمی را به من نشان دهید که از ژرفنا و باطن ایرانی باشد نه در سطح و در حیطه اشیاء و فضاها و دیالوگ ها. و عرض کردم اگر ایرانی گری این است که رژیم گذشته برای حفظ محله عودلاجان و سقاخانه ها و قهوه خانه های سنتی آن ، از ما مصمم تر بودند. ماسوله و کاشان و یزد و عقدا و ...و معماری اصیل آنها سنگی بود که آریستو کرات های هزار فامیل هم بیش از ما به سینه می زدند... و البته فقط در حد حرف...

    ...سنت روشنفکری و به تعبیر بهتر انتلکتوئلیسم متعلق به غرب است و مبداء و معادش نیز همان است ، از غرب برآمده و به غرب هم رجوع دارد. لفظ انتلکتوئلیته، روشنفکری یا منورالفکری، در برابر تفکری وضع شده است که متعلق به قرون وسطی است. بعد از رنسانس ، متفکران اروپایی یقین آوردند که قرون وسطی ، عصر تاریکی و تاریک اندیشی بوده است و لفظ انتلکتوئل (روشنفکر) برای کسانی وضع شده که در تفکر، مخالف معتقدات قرون وسطایی بوده اند. بنابراین روشنفکری ملازم با الحاد، یونان زدگی، علم پرستی و فرعونیتی است که ضرورتا آنانی را که در سیر تطور تاریخی غرب و پیدایش تکنولوژی شریک نبوده اند و در اندیشه، هنوز رجوع به مبنایی می کنند که در خارج از دنیای جدید قرار دارد، وحشی و بربر می دانند. روشنفکری ، ملازم با این یقین است که حیات بشر به سه دوره تقسیم می شود: اسطوره ، دین و علم و ما اکنون در دوران علم به سر می بریم و دین جز خرافه ای بیش نیست! روشنفکری ملازم با اعتقاد به نظریه ترقی است و براین اساس انسان های هر دوره از ادوار پیشین مترقی تر هستند و پیشرفت بشر و تکامل فکری او امری است که دارای ضرورت تاریخی است و بنابراین اگر قولی و یا فردی به مرجعی در گذشته رجوع کنند ، آنان را باید ارتجاعی و مرتجع خواند.

    روشنفکری عین اومانیسم است و مفهوم درست اومانیسم جایگزینی بشر بر مسندی است که تا دیروز خدا برآن تکیه داشته است. اومانیست ، بشر را می پرستد و این انسان را نیز به گونه ای تعریف می کند که علم امروز ایجاب می کند. انسانی که مورد پرستش قرار می گیرد ، خلیفه الله نیست بلکه بشری است که وجودش ، استمرار وجود گوریل هایی است که میلیون ها سال پیش برکره زمین می زیسته اند. او فقط نیازهای حیوانی وجود خویش را اصیل می انگارد و خود را در رسیدن به مطلوب خویش ( هرچه باشد) آزاد می خواهد.او زندگی اجتماعی را نتیجه یک میثاق اجتماعی و یک قرار داد می داند و بنابراین اگر به حقوق دیگران تجاوز نمی کند، برای احترام به این قرارداد است. اگرنه هرچیزی از نظر او مجاز است. روشنفکری ملازم با "تجدد" نیز هست و این تجدد یا مدرنیسم چنین اقتضاء دارد که هر چیز کهنه ای مذموم است و مگر نه اینکه هر نویی بالاخره کهنه می شود و بنابراین تنها انسانی ذاتا متجدد است که حیات او عین نیلهیسم باشد و به یک "نفی مطلق" ایمان آورده باشد. روشنفکری ، ملازم با نفی سنن فلسفی پیشینیان نیز هست پس در نهایت امر ، هر روشنفکر چه بخواهد و چه نخواهد سوفسطایی است. او معتقد به نفس الامر و واقعیت ثابت نیست و به حقیقت نسبی ایمان دارد و این عین سفسطه است. روشنفکری بنابراین ملازم با سوبژکتیویته نیز هست چراکه مرجع تفکر روشنفکر ، خواه ناخواه بعد از آنکه در همه بدیهیات دچار تردید می شود ، خود اوست: من فکر می کنم ، پس هستم. بنابراین هیچ امر بدیهی دیگری که بتواند مبنای تفکر من واقع شود ، وجود ندارد جز اینکه من هستم. پس هر اتاقی مرکز جهان است و هر فرد انسانی خدایی است تبعید شده از آسمان.

    ...و اما انتلکتوئلیسم یا روشنفکری شجره ای است که جز در خاک غرب نمی روید. روشنفکری از لحاظ تاریخی ، اقتضائات و موجباتی دارد که در هیچ جای دیگر از کره زمین پا نمی گیرد. رجوع همه روشنفکران دیگر در سراسر کره زمین به مرجع آنها (غرب) است و غرب زدگی معنایی جز این ندارد. بنابراین هیچ روشنفکری جز روشنفکر غربی اصیل نیست. پس بهتر است که روشنفکران سایر مناطق و اقوام کره زمین و بالخصوص روشنفکران این سوی عالم را "شبه روشنفکر" بخوانیم...از یک لحاظ دیگر شبه روشنفکری نسبت به اصل آن پست تر است چراکه شبه روشنفکر "مقلد" است  و روشنفکر ، اصیل و مستقل و بدون تردید مقلد غرب بودن (غرب زدگی) از غربی بودن به مراتب بدتر است(پیشنهاد می کنم کتاب غرب زدگی جلال آل احمد را بخوانید. از صفحه 141 تا 155 در توصیف غربزدگی است)...

    مسئله دیگری که وجود دارد این است که اگر مفهوم تحت الفظی "روشنفکر" را بدون در نظر گرفتن سابقه تاریخی روشنفکری و مبانی فلسفی آن در غرب لحاظ کینم ، آنگاه روشنفکر به مفهوم کسی است که دارای فکری روشن است. آنچه که اکنون معمول است ، همین است و متاسفانه بزرگان ما نیز به علل مختلف روشنفکر را به مفهوم تحت اللفظی آن گرفته اند و حتی این تعبیر را اصطلاحا برای تحصیل کردگان علوم جدید به کار برده اند. چنین کاری زبان را مخدوش می کند و بعد ما را نسبت به حقیقت روشنفکری و ماهیت آن ، بیشتر می کند. اما از طرف دیگر این کاری است که خواه ناخواه انجام گرفته و حالا که چنین است برای فردی چون این حقیر که قصد تحلیل و تفسیر ماهیت روشنفکری را دارم ، کار به مراتب دشوارتر است. چه باید کرد؟ کسی از دوستان به من ایراد می کرد که "تو که به روشنفکری می تازی ، خودت در جایگاه آنان هستی. خودت هم تحصیلات علوم جدید داری و در دانشگاه تحصیل کرده ای و ..." فهمیدم که این آقا هم روشنفکری را بدون در نظر گرفتن سوابق تاریخی و ماهیت فلسفی آن می فهمد.

    بنابراین ما اصلا سینمای روشنفکری نداریم و هرچه هست شبه روشنفکری است. روشنفکری صفات و لوازمی دارد که در مجامع غرب زده ( فقط به دلیل غرب زدگی) محقق نمی شود و درست به همین علت است که اکنون در غرب دوران روشنفکری به سر آمده ، اما در ایران هنوز باقی است. بنابراین به روشنفکرهای وطنی اصولا اطلاق کلمه روشنفکر درست نیست. چرا که آنان مقلدند و نه اصیل و از همه لوازم و صفات روشنفکر ( به مفهوم تاریخی آن که در غرب محقق شده است) نیز برخوردار نیستند. اما از طرف دیگر اگر صرفا به آنها "شبه روشنفکر" اطلاق کنیم ، آنگاه همین اشتباهی پیش خواهد آمد که شما نسبت به سخنان بنده ، به آن دچار آمده اید ، یعنی این تصور ایجاد خواهد شد که اینها از آن لحاظ که شبه روشنفکر هستند، مورد حمله ما واقع شده اند و اگر روشنفکر بودند، وضع فرق می کرد. خیر، تفاوتی نمی کرد. اگر روشنفکری در این کشور محقق می شد، هرگز امکان وقوع انقلاب اسلامی وجود نداشت مگر در تاسی به غرب ( چرا که خواه ناخواه غرب درمعرض یک انقلاب عظیم قرار دارد که همه چیز را زیر و زبر خواهد کرد) اگر روشنفکری در این کشور محقق می شد، ما هم در موجودیت تاریخی غرب شریک می شدیم و مثل ژاپن به ناچار، روح ملی را فدای توسعه تکنولوژیک می کردیم که نکرده ایم و خدا را شکر که چنین  امری در کشور ما وقوع نیافته و امکان وقوع نیز ندارد...

    دوست من ! معاصر دنیای جدید بودن مساوی با قبول همه معیارها و اصول دنیای جدید و ما اینچنین نیستیم. به ما می گویند "بنیادگرا" چرا که ما برای فهم و درک عالم و عمل در زندگی به غرب رجوع نمی کنیم. ما هنوز پیرو نهضت انبیاء هستیم و کسی که چنین باشد به نظریه ترقی معتقد نیست. تاریخ را طور دیگری می فهمد، عالم را طور دیگری می فهمد و برای عمل در زندگی به شریعت علمی غرب رجوع نمی کند، به قرآن و سنت رجوع می کند. هرکسی ناگزیر است که یا مجتهد و یا مقلد باشد. در شریعت تکنولوژیک غرب نیز همین است...سنت رجوع به مراجع و مآخذ در پژوهش به شیوه غربی جز این اقتضاء ندارد که شما آنان را اصل بینگارید و خودتان را فرع و "فونداسیون" تفکرات خویش را همان اصول غربی ها قرار دهید. عرض کردم که در غرب ، علی الظاهر عصر انبیاء گذشته است و فلاسفه دنیای جدید همان وظیفه ای را برعهده دارند که در دنیای گذشته انبیاء برعهده داشتند. ایدئولوژی یعنی شریعت جدید . دوست من ! فلاسفه دنیای جدید ملهم از عقل خود بنیاد و ملحدی هستند که بعد از رنسانس صورت نوعی آن تحقق پیدا کرده است و انبیاء ، ملهم از آسمان بودند. "وحی" در روزگار ما باور کردنی نیست چراکه اصلا آنچه بر بشر جدید غلبه دارد همین عقل خود بنیاد فلسفی است... و مشکل افرادی چون حقیر که حقیقت دنیای جدید و روشنفکر و شبه روشنفکر و غربی و غربزده را شناخته ایم و خود را ازاین منجلاب خلاص کرده ایم. در همین جاست که مشهورات و مقبولات خاص ( وحتی عام) مبتنی براصول دنیای جدید است. ولی ما عقب نخواهیم نشست و حرفهایمان را خواهیم گفت چرا که می دانیم لازمه تحول دنیای جدید ، یکی هم آن است که من و امثال من حرفهایمان را (هرچند با عرف دنیای روشنفکری و شبه روشنفکری معارض است) بی رودربایستی بگوییم..."


    0 0

    دانشگاه هاروارد؛ برترین مرکز علمی

    یا رکورد دار تعرض جنسی ؟!

     

    "اگر دانشگاه هاروارد به تعداد جرایم تجاوزی که در آن محیط آن صورت می‌گیرد اعتراف کند، درب‌هایش بسته می‌شود و روسایش خودکشی می کنند"

    این نتیجه ای بود که فیلم مستند "زمین شکار" ساخته کربی دیک گرفت. فیلم مستندی که سال گذشته درباره تجاوزات و تعرضات جنسی در دانشگاههای آمریکا ساخته شد. فیلم "زمین شکار" به خاطر ترانه اش به نام "وقتی برای تو اتفاق بیفتد"  به مراسم اسکار هم راه یافت و آن را "لیدی گاگا" برروی صحنه هشتاد و هشتمین مراسم اهدای جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمای آمریکا اجرا کرد، در حالی که گروهی از دانشجویان مورد تعرض جنسی قرارگرفته با شعار "تقصیر من نبود" گرد او را گرفته بودند. قبل از اجرای این ترانه بود که در اقدامی بیسابقه جو بایدن معاون اول اوباما، رییس جمهوری وقت آمریکا به روی صحنه رفت و ضمن دعوت همه مردم آمریکا به حضور در کمپینی برای اعتراض به تجاوزات جنسی به ویژه در محیط های دانشگاهی، عاجزانه درخواست کرد که "فرهنگ خود را تغییر دهیم تا دیگر کسی قربانی این گونه فجایع قرار نگیرد"!

    در آوریل 2015 دانشگاه هاروارد یک نظر سنجی درمیان دانشجویان خود انجام داد که بخشی از پروژه پژوهشی بزرگی بود که در 64 دانشگاه معتبر آمریکا و در میان 150 هزار دانشجوی آنها (اعم از فارغ التحصیل ویا مشغول به تحصیل) درباره تعرضات جنسی صورت می گرفت. نتیجه این پژوهش که در سپتامبر 2015 منتشر شد، بسیار تکان دهنده بود. نظر سنجی فوق نشان می داد که ۷۲.۲ درصد از دانشجویان دختر حاضر در این آمارگیری، در زمان حضورشان در دانشگاه هاروارد مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته‌اند. این آمار رتبه دانشگاه هاروارد (به عنوان رتبه اول علمی دانشگاههای جهان) را در زمینه تعرضات و تجاوزات جنسی نیز بالاتر از سایر دانشگاهها قرار داد! این درحالی است که طبق همان گزارش حدود 80 درصد از دانشجویان دختر مورد تعرض قرار گرفته، هیچ گزارشی به مقامات دانشگاه ارائه نکرده اند.

    گزارش و نظر سنجی فوق در کنار گزارش چند ماه پیش "آژانس حقوق بنیادین" در اروپا که نشان می داد از هر 3 زن در این قاره به اصطلاح مدرن، یک زن مورد تجاوز جنسی قرار گرفته و در کنار نامه سال گذشته 17 زن سیاستمدار فرانسوی (از جمله کریستین لاگارد، رییس صندوق بین المللی پول) که اعتراف کرده بودند در دوران فعالیت سیاسی خود، مورد تجاوز همکاران مرد خویش قرار گرفته اند و در کنار گزارش مهم سال 2016 نوردیک از دانشگاه استکهلم که کشورهای رکورد دار تجاوز جنسی را دانمارک و سوئد و کانادا و آمریکا و انگلیس اعلام کرده بود و در کنار مصاحبه ماه گذشته جین فاندا (هنرپیشه و فعال اجتماعی معروف هالیوود) که ضمن اعتراف به مورد تجاوز قرار گرفتن خود و مادرش در سنین کودکی، اذعان کرد"با توجه به تاکیدهالیوود بر نمایش زنان در زمینه‌های جنسی، بازیگر زن جوان بودن کاری "وحشتناک" است"، بیانگر این مطلب است که جهان غرب با بحران عمیقی در زمینه برخورد با زنان مواجه شده به طوری که کارشناسان معترفند که اروپا دیگر بهشت زنان نیست!

    گزارش نوردیک، سوئد را برای زنان کشوری خطرناک توصیف کرده و دانمارک را در این مورد واجد بحران عمیقی می داند. این درحالی است که رسانه ها و موسسات به اصطلاح حقوق بشری غرب بدون توجه به اساس این نابهنجاری ها یعنی اختلاط افسار گسیخته زنان و مردان و رفتارهای بی بندبارانه و عریان گرایانه، سعی کردند که تمام این فجایع را به تبعیض های جنسیتی مرتبط ساخته و اینکه زنان در حد مردان در پست های مهم قرار ندارند. اما گزارش "آژانس حقوق بنیادین" حاکی است در کشورهای اسکاندیناوی که از نظر برابری های جنسیتی از وضعیت خوبی برخوردارند، زنان بیشتر در معرض آزارهای جنسی در محیط کار قرار گرفته اند!! در مصاحبه ای دکتر جوانا گودی مسئول آژانس فوق می گوید:

    "... آنچه تعجب من را برانگیخته آن است که 75 درصد زنانی که مورد تعرض جنسی قرار گرفته اند در سطوح بالای شغل های مدیریتی و حرفه ای بوده اند، یعنی هدف هیچگونه تبعیض جنسیتی قرار نداشته اند"!!!

    در گزارشی تازه ای از "تلویزیون بی بی سی" ضمن نمایش تصاویری از "اروپا و حضور زنان در خیابان ها" آمده بود:

    "... این تصاویر به بیننده القاء می کند که اروپا بهشت زنان است و برای آنها همه نوع امکانات اجتماعی فراهم است؛ از کار در بالاترین سطوح سیاسی و علمی و فرهنگی و تا آزادی کامل و رفت و آمد بی دردسر در شب و روز! این شاید براساس نوشته قوانین اروپایی درست باشد اما اینکه زنان از خشونت جنس مخالف در امان بوده و از نظر جنسی در آزادی باشند، طبق تحقیقات آژانس حقوق بنیادین با آن نوشته ها، فاصله بسیار زیادی دارد..."


    0 0

     

    در یکشب اتفاق نیفتاد

     

    پس از گذشت 35 سال، اینک سینمای ایران به یکی از مهمترین برهه های تاریخ معاصر این سرزمین پرداخته که با سوء استفاده تاریخ پردازان فرمایشی و سفارشی از آن سوی آب ها، در رسانه های وابسته و در برخی اذهان به تدریج به کیفرخواستی علیه انقلاب و نظام اسلامی و همچنین ملت ایران و سربازان گمنامش تبدیل شد و مجرمان آن روزگار کم کم به مظلومان آن کیفرخواست بدل گردیدند! این در حالی است که سینمای غرب برای آمریکا مدام تاریخ و قهرمان و منجی می تراشد، اما متاسفانه سینمای ما تاریخ قهرمانی ها و رشادت ها و مظلومیت های این مردم و انقلاب را نادیده گرفته و بعضا آن را تحریف کرده است!!

    اما فیلمساز جوانی به نام محمد حسین مهدویان که پیش از این، سریال تلویزیونی "آخرین روزهای زمستان" (درباره سردار شهید حسن باقری) و فیلم سینمایی"ایستاده در غبار" (درباره سردار جاوید الاثر احمد متوسلیان) را ساخته بود اینک   دوربین خود را به روی مقطعی از تاریخ ایران باز کرده که در آن مهیب ترین تجربه تروریستی تاریخ خود و بلکه جهان را پشت سر گذارد. روزگاری که مردم در جبهه ای گسترده با صدام و حامیان جهانی اش (که هزاران کیلومتر مربع از خاک این کشور را اشغال کرده و مردم را با بمب و موشک تکه تکه می کردند)، درگیر بودند و گروهک تروریستی مجاهدین خلق با پشتیبانی اربابان غربی خود، در این سوی جبهه هم بر روی زن و مرد و بچه، آتش گشود و آنها را از این طرف خاکریز نیز به خاک و خون کشید. در آن شرایط سخت،  گروهی گمنام و پاکباز میان نبرد رو در رو و مستقیم در جبهه علیه دشمن بعثی با جنگ دشوار و حساس در کوچه و پس کوچه های تهران علیه دشمن منافق ، دومی را انتخاب کرده و در شرایطی که دشمن داخلی تا بیخ گوش امن ترین نقاط شهر و در میان امین ترین نیروها،  نفوذ کرده بود، به مقابله ای نابرابر و به جنگ در یک میدان نامشخص رفتند.

    این اساس ماجرایی است که مهدویان و همکارانش در فیلم "ماجرای نیمروز" با ساختاری تاثیر گذار و جذاب، برای نسل امروز و دیروز روایت می کنند تا اگر با پول و هزینه های وهابیون و حامیان بین المللی تروریسم و در تبلیغات رسانه های غربی، همان گروهک تروریستی مخوف به شورایی صلح طلب و آزادیخواه بدل شده، این نسل و همچنین مردم جهان روایتی جدید برپرده سینما مشاهده کنند و پس زمینه های تاریخی این گروهک را در قاب تصویر ببینند.

    مهدویان و همکاران فیلمنامه نویسش در فیلم "ماجرای نیمروز"، از مقطع 30 خرداد 1360 (آغاز جنگ مسلحانه مجاهدین خلق علیه ملت ایران) تا 19 بهمن همان سال (کشته شدن موسی خیابانی و برخی رهبران مجاهدین خلق) را در فرازهایی به تصویر کشیده، فرازهایی که هرکدام بخشی مهم از تاریخ این سرزمین محسوب شده و این ملت طی آن برخی از رشیدترین فرزندان خود را از دست داد. فرازهایی که به روایت خود فیلم و البته اسناد و شواهد معتبر، قرار بود کار انقلاب و نظام اسلامی تمام شود. ماههایی که گویا سالها و سده ها براین ملت گذشت اما شاید هیچ کس در آن روزگار و در تمام دنیا عمقش را درک نکرد به جز خود این مردم.

    مهدویان ساختار این روایت را به درستی و دقت می چیند. او دوربینش را در سمت همان سربازان گمنام قرار داده و تروریست ها را  به جز یک مورد (آن هم برای نفوذ یکی از اعضای تیم) در کادر نردیکش قرار نمی دهد. علاوه بر این، تیمی که گروه ضربت مقابله با تروریسم مجاهدین خلق را تشکیل داده از شخصیت های دوست داشتنی و سمپاتیکی شکل گرفته، از مسئول گروه به نام رحیم (با بازی متفاوت احمد مهرانفر) تا مسئول تحقیق و بازجویی به نام مسعود(مهدی زمین پرداز که در سریال "آخرین روزهای زمستان" نقش سردار شهید حسن باقری را ایفا می کرد) تا صادق که مسئولیت تیم های گشت را برعهده دارد (با بازی جواد عزتی) و بالاخره کمال (با بازی هادی حجازی فر همان احمد متوسلیان فیلم "ایستاده در غبار") که از همه عمل گراتر به نظر می رسد و رحیم او را از عمق عملیات و قله های "بازی دراز" به شهر کشانده تا در گروهش علیه تروریسمی که هر زمان مردم و انقلاب آنها را نشانه رفته، مبارزه کنند.

    فیلم از یک سوی تلاش بی وقفه و خستگی ناپذیر تیم ضربت رحیم را در شناسایی و دستگیری تروریست ها نشان می دهد و از سوی دیگر جنایات بدون وقفه گروهک تروریستی مجاهدین خلق در ترور مردم کوچه و بازار و سران مملکت و به خصوص زنان و بچه ها که در دو صحنه خاص به گونه ای تاثیر گذار، سعی دارد عمق ددمنشی و سبوعیت این گروهک تروریستی را به تصویر کشیده و انواع برخوردهای نرم یا سخت با آنها را جا بیندازد. این نوع تصویرگری باعث می شود که مخاطب حتی در زمان برخوردهای ظاهرا تند و خارج از قاعده کمال، طرف او را بگیرد. خصوصا زمانی که در مقابل نبرد جوانمردانه گروه رحیم و حتی نوعی علقه یکی از اعضای گروه به نام حامد (با بازی مهرداد صدیقیان) به یکی از دوستانش (که اینک از رده های مهم مجاهدین خلق شده)، ناجوانمردی آنها را به نمایش می گذارد، چه در شلیک همان دوست به حامد، چه در کشته شدن یکی از توابین توسط خواهر خود با نارنجک در حالی که تواب یاد شده حتی خواهرش را به اصطلاح لو هم نداده بود و چه در اعتماد رحیم به عباس (نفوذی در میان تیم ضربت) و سوء استفاده او از این اعتماد.  

    مهدویان و فیلمنامه نویسانش به بسیاری از نکات ریز و جزییات ماجرا توجه داشته و علاوه بر دقت تحسین برانگیز به طراحی صحنه و لباس و حتی نوع رفتارها، به مسائلی مانند ناتمام ماندن پرونده انفجار 8 شهریور (اگرچه گذرا و در حد یکی دو جمله)، نفوذ منافقین در ایست و بازرسی ها یا در همان تیم ضربت، نحوه کشف خانه های تیمی سران مجاهدین خلق در تهران،شیوه تعقیب و مراقبت و ... نیز می پردازد.

    همچنان و مانند فیلم های قبلی، مهدویان برای القاء حس و استناد زمانی، از طریق تصویر از نگاتیو و دوربین 16 میلیمتری و همچنین زوایایی نامعمول دوربین (از ورای میله ها و موانع و پنجره ها و میزها و درون اتومبیل و ...) و قاب های متحرک و روی دست بهره گرفته تا مخاطب به گونه ای سهل تر بتواند درون ماجرا و قصه قرار گرفته و از آن فاصله پیدا نکند. از همین روی حتی در هنگام مهمترین عملیات علیه لانه موسی خیابانی، دوربین، تماشاگر را با اعضای تیم همراه کرده و به هیچ وجه تصویری ورای این همراهی مثلا بوسیله هلی شات یا از زاویه بالاتر (مانند آثار هالیوودی) و یا نزدیکتر به تروریست ها ارائه نمی دهد. دوربین مهدویان هیچگاه تماشاگر  را به درون خانه های تیمی نمی برد و از همین روی مانند برخی مدعیان که به اصطلاح می خواهند روایتی بی طرفانه داشته باشند! از این نوع افه های شبه روشنفکری که نهایت به درهم آمیختن حق و باطل می شود، فاصله می گیرد.

    اما فیلمساز تلاش داشته به تناسب و برای دراماتیزه و سینمایی تر کردن ماجرا برخی قصه ها یا وقایع دیرتر یا زودتر را نیز به فیلم بیافزاید مثل همان علاقه قبلی حامد و یکی از اعضای گروه (که شاید چندان در متن این ماجرا ضرورتی نداشت) یا جنایت تکان دهنده مجاهدین خلق در شکنجه و سوزاندن 3 پاسدار کمیته انقلاب اسلامی که مربوط به سال1361 و پس از ضربات دیگر به خانه های تیمی مرکزیت مجاهدین خلق اتفاق افتاد و در فیلم، یکی از آن پاسداران، برادر مسعود از اعضای تیم ضربت است که همواره معتقد به برخورد نرم و عمیق با بازداشت شدگان بود.

    گفتنی است که فیلم 120 دقیقه ای "ماجرای نیمروز"در میانه های خود و در زمان رفت و آمدهای تحقیقاتی و گشت زنی های مداوم گروه، تاحدودی از نفس و ریتم می افتد که با بازسازی  برخی عملیات و ضربات دیگر علیه مجاهدین خلق (مانند عملیات اواخر مرداد 1360 که چند مرکز مهم فرماندهی آنها را نابود کرد) می توانست این مشکل حل شود.

    اما آنچه برایم مبهم است حذف تیم های ضربت دادستانی انقلاب مرکز (تهران) به مسئولیت شهید لاجوردی از عملیات 19 بهمن 1360 و انهدام خانه تیمی موسی خیابانی بود که در مکتوبات و اسناد منتشره از جمله کتاب  3 جلدی "سازمان مجاهدین خلق"(از معتبرترین منابع در این زمینه)  توسط موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی ثبت شده و اینکه شعبه ها و تیم های ضربت این دادستانی نقش عمده ای در شناسایی و عملیات علیه مهمترین خانه های تیمی کادر مرکزی مجاهدین خلق در آن سال ها داشتند. به جز اینکه نسل ما هنوز آن روز 19 بهمن را به خاطر دارد که در تصاویر تلویزیونی، شهید لاجوردی، بچه رجوی را در آغوش گرفته (در فیلم "ماجرای نیمروز"،کمال این عمل را انجام می دهد) و بالای سر جنازه موسی خیابانی به تشریح عملیات یاد شده پرداخت.


    0 0

     

    در جستجوی اعتبار و هویت از دست رفته!

    در حالی برای سومین سال پیاپی فیلم‌های خارجی جشنواره فیلم فجر به صورت مستقل از جشنواره اصلی (که در بهمن ماه و در ایام مبارک دهه فجر انقلاب اسلامی برگزار می‌شود) تحت عنوان جشنواره جهانی فیلم فجر به نمایش درآمد که علی‌رغم توصیه‌های خیرخواهانه و کارشناسانه بسیاری از دوستداران و منتقدین سینمای ایران، همچنان متولیان و مدیران این سینما بر برگزاری به هر صورت و شکل و با هر وسیله این به اصطلاح جشنواره ، اصرار می‌ورزند! گویی این لجاجت و پافشاری غیرعقلانی که از برخی دولت‌های قبلی به میراث گذارده شده، اینک به صورت یک افتخار و فضیلت درآمده و با وجود منفی بودن نتیجه تمام تجاربی از این دست و از جمله همین جشنواره به اصطلاح جهانی فیلم فجر، در پایان حضرات برگزار‌کننده برای خود دست زده و کلی شیشه نوشابه باز کرده و دست مریزاد هم می‌گویند. بی‌خیال همه انتقادات و اعتراضات و نوشته‌ها و شواهد و ... به قول آن ضرب المثل معروف: تو خود گویی و خود خندی! عجب مرد هنرمندی!!

    آنچه امروز تحت عنوان جشنواره فیلم فجر برگزار می‌شود، علی‌رغم تلاش برخی دوستان، متاسفانه فاقد اعتبار و هویت یک جشنواره با معیارهای جهانی و بین‌المللی بوده و به عبارتی جز یک هفته فیلم ساده و معمولی البته با آثاری نامتجانس و درهم برهم و ناموزون به نظر نمی‌رسد.
    این موضوع تنها مورد ادعای امثال نگارنده نبوده و خود مسئولان جشنواره نیز با اعلام اینکه امسال (پس از به قول خودشان برگزاری 35 دوره) تازه از فدراسیون بین‌المللی انجمن‌های تهیه‌کنندگان فیلم (فیاپف) درخواست کرده‌اند تا با اعزام نمایندگانی، به این جشنواره «گرید» یا «درجه» داده و به اصطلاح آن را در مجموعه جشنواره‌های جهانی دارای اعتبار و مقام و رتبه نمایند!! به طور ضمنی مورد اشاره قرار گرفت.
    ممکن است دوستان ادعا کنند که مهم‌ترین وجه اعتبار جشنواره از عنوان مبارک «فجر» می‌آید که صدالبته اگر واقعا چنین اعتقادی وجود داشت، قطعا بزرگترین اعتبار برای این جشنواره محسوب می‌شد اما وقتی متوجه می‌شویم که از یک طرف سال پیش قرار بود همین عنوان را نیز از جشنواره حذف کنند و از طرف دیگر سالهاست که در به در به دنبال گرفتن درجه و رتبه و اعتبار از فیاپف هستند، این ادعا نیز رنگ می‌بازد!!
    اما واقعا مشکل این به اصطلاح جشنواره فیلم چیست که هنوز پس از 35 سال روشن نیست که چه کاره است یا به قول معروف با خودش چند چند است؟ و سرگردان و سرگشته همچنان در میان معانی و تعاریف مختلف، گیج می‌زند؟
    چنان‌که یکی از کارشناسان بی‌بی سی فارسی (که احتمالا مورد وثوق حضرات هم هست) در مطلبی به نام «هم شرقی، هم غربی» ضمن اشاره به تناقض‌های جشنواره به اصطلاح جهانی فیلم فجر می‌نویسد:
    «... شاید یکی از تناقض‌های ظریف فجر و نشانه‌ای بر تداوم بحران هویت در آن این باشد که یک رویداد در ذاتش غربی قرار است به شکلی بومی دربیاید، اما در عین حال اصرار دارد مهمان خارجی هم داشته باشد. هم می‌خواهد فیلم‌های تازه نشان بدهد، و هم آنها را منطبق با معیارهای اسلامی کند. هم از ادبیات و فرهنگ سینمایی غرب استفاده کند و هم در طی این دوره از جشنواره فجر از کتاب «غربی‌زدایی مطالعات فیلم» رونمایی کند که خودش ترجمه فارسی کتابی غربی مربوط به سال ۲۰۱۲ است...»اگرچه همه آنچه نویسنده فوق از یک رسانه بیگانه مدعی شده، نمی‌تواند مورد تایید باشد اما بخشی از آن قابل تامل به نظر می‌آید. از آن روی که در طول این سالها معمولا این قبیل رسانه‌ها از پدیده‌های شبه روشنفکری و با ذائقه متمایل به جشنواره‌های غربی در مقابل منتقدان آن، دفاع کرده‌اند. چنانچه برآیند مجموعه مقالات همین وب‌سایت بی‌بی سی فارسی درباره جشنواره امسال نیز چنین حکایتی بود.

    گفته شده یکی از مهم‌ترین مواردی که به یک جشنواره جهانی اعتبار می‌دهد، مجموعه عناصری است که ساختار و محتوای آن را تشکیل می‌دهند و شامل بخش‌ها و قسمت‌های مختلف آن جشنواره می‌شود از قبیل هیئت‌های داوری، اعتبار فیلم‌هایی که در جشنواره حضور دارند و خصوصا اعتباری که آن فیلم‌ها برای جشنواره قائل شده و مثلا اولین نمایش یا رونمایی خود را موکول به جشنواره فوق می‌نمایند. از همین روست که جشنواره‌های معتبری مانند کن، برلین یا ونیز سعی می‌کنند اولین نمایش فیلم‌های معتبر و برجسته را برای خود شکار نمایند. در نتیجه بخش مهمی از اعتبار جشنواره‌های فوق از همین طریق شکل می‌گیرد که حتی در زمره آثار خارج از مسابقه یا افتتاحیه آنها، فی المثل فیلمی از وودی آلن به نمایش درمی آید که برای نخستین بار در جشنواره فوق رونمایی می‌شود.
    اگرچه با هویت و ریشه‌های فرهنگی غنی و ارزشمندمان، قاعدتا نبایستی از جشنواره‌هایی مانند کن یا برلین و یا ونیز تقلید کنیم که به هرحال بازتاب و در تناسب با فرهنگ و سبک زندگی خودشان بوده و کمترین نقطه اشتراک را با آیین و سبک زندگی ایرانیان دارند اما وقتی مشاهده می‌شود که علی‌رغم برخی شعر و شعارها مبنی بر ایرانی بودن و «چو ایران نباشد تن من مباد» و تمسک به بعضی نمادهای ایران متاسفانه متولیان اغلب جشنواره‌های ما سعی بر گرته برداری محض از همان جشنواره‌ها داشته و دارند و این گرته برداری آنچنان ناشیانه است که حاصلش یک موجود بد هیبت‌تر از شتر گاو پلنگ معروف می‌شود، آن وقت لازم است که ولو از زاویه همان معیار مورد علاقه حضرات به این موجود بنگریم.
    بی هویتی جشنواره به اصطلاح فیلم فجر از همان نامواره یا علامت اختصاریش آغاز می‌شود که برگرفته از جشنواره دست دومی فرایبورگ سوییس بوده! تا کاخ جشنواره که در طبقه فوقانی یک پاساژ موبایل و تبلت قرار گرفته!! و بالاخره تا   فیلم‌هایی که در آن به نمایش در می‌آیند با این پرانتز که سختی انتخاب فیلم‌های خارجی که حداقل به لحاظ معیارهای تصویری با ضوابط و قوانین نمایش در ایران سازگار باشند، کار دشواری است اما وقتی این دشواری چندین برابر می‌شود که تکلیف جشنواره با عنوان و مانیفست خودش و فرهنگ و ارزش‌های جامعه اش روشن نباشد و مثلا برخلاف نام و عنوان جشنواره که به نام مبارک «فجر انقلاب اسلامی» مزین بوده و لاجرم جشنواره منتسب به آن می‌بایستی در جهت تفکرات و ارزش‌ها و آرمان‌های همین فجر سمت گیری نماید، به فیلم‌ها و افراد و برنامه‌هایی روی آورد که اساسا جهت گیری متضاد با آن داشته و دارند. مثل اینکه در یک جشنواره‌ای که با موضوع کودک برگزار می‌شود، فیلم‌های با محدودیت سنی زیر 18 سال نمایش داده شود! و یا در یک جشنواره فیلم‌های کمدی، آثار سینمای هراس و وحشت به نمایش درآید!!
    مثلا برگزاری کارگاه آموزشی تهیه‌کننده‌ای که یک فیلم سوپر غیر اخلاقی به نام «معلم پیانو» دارد و در برخی دیگر از فیلم هایش نیز سادیسم و مازوخیسم بسیار بارز است، در جشنواره منتسب به نام فجر انقلاب اسلامی بسیار بی‌ربط و در عین حال دشوارتر است تا کلاس یک فیلمساز مستقل که همه فعالیت هایش در زمینه نشان دادن بخشی از مقاومت مردم سرزمینش درمقابل اشغالگران و تروریست‌ها بوده است. یا یک فیلمساز رژیم گذشته به نام بهمن فرمان آرا که از قضا در رده‌های حکومتی آن رژیم نیز به تولید فیلم اشتغال داشته و اساسا چندان آثار قوی و معتبری در زمینه سینما و کارگردانی ندارد،چگونه می‌تواند کارگاه کارگردانی برای جشنواره فجر برگزار نماید، در حالی که درهمان کارگاه ضمن مقایسه مع الفارق خودش با آلفرد هیچکاک! عالی‌ترین مفهوم عشق را در فیلمی به همین نام از میشل هانکه و تولید همان تهیه‌کننده فیلم «معلم پیانو» دانسته که در نهایت یکی از طرفین آن عشق پس از سال‌های طولانی زندگی مشترک، طرف دیگر را با بالش خفه می‌کند!! ضمن اینکه این به اصطلاح فیلمساز هنری پس از سالها گویا به اصل خویش بازگشته و به یاد نخستین تولید خود،فیلم مبتذلی به نام «خانه قمر خانم»(که بعضا حتی از بردن نامش ابا داشت و معمولا در کارنامه اش ذکر نمی‌کرد) فیلم جدیدش (دلم می‌خواد برقصم) را با همان حال و هوا و البته بسیار ضعیف‌تر از آن در همین جشنواره رونمایی می‌کند!!

    اما متاسفانه این نوع رونمایی‌ها در جشنواره به اصطلاح فیلم فجر، در سطح فیلم‌های ضعیف و تاریخ گذشته‌ای از قبیل همین «دلم می‌خواد برقصم» باقی مانده و همچنان اغلب آثار بخش‌های مسابقه جشنواره (با وجود آنکه به ندرت فیلم‌های قابل تاملی هم در میانشان یافت می‌شود) نه تنها در جشنواره‌های دیگر نمایش داده شده‌اند بلکه بعضا پیش از نمایش در این جشنواره حتی ماهها به اکران عمومی درآمده اند! یعنی درواقع بخش مسابقه اصلی جشنواره با بخش‌هایی همچون جشنواره جشنواره‌ها (که صرفا نمایشی بوده و به نمایش فیلم‌های برگزیده دیگر جشنواره‌های می‌پردازد)، تفاوتی پیدا نمی‌کند! پس علت موجودیت و تفکیک بخش‌هایی به نام مسابقه و جام جهان نما یا جشنواره جشنواره‌ها چیست؟!! این درحالی است که مسئولان جشنواره در یک اقدام من درآوردی و غیر‌استاندارد (احتمالا برای تامین بخشی از اعتبار از دست رفته جشنواره) به قوانین بخش مسابقه، این تبصره را اضافه کردند:  
    «... فیلم‌های غیرایرانی که در حوزه آسیای میانه و خاورمیانه (به استثنای کشور سازنده فیلم) قبلا به نمایش درآمده باشند، امکان حضور در بخش‌های اصلی جشنواره را نخواهند داشت...»
    اما حتی به همین قانون خلق الساعه و مضحکه آمیز نیز پایبند نبوده و فیلم‌هایی را در بخش‌های مسابقه پذیرفته و حتی به آنها جایزه دادند که در جشنواره‌های مختلف خاورمیانه نمایش داده شده بودند.
    مثلا فیلم «گرگ و بره» که برگزیده بخش مسابقه فیلم‌های آسیایی (جلوه گاه شرق) بود، علاوه براینکه در اواسط آذرماه سال گذشته در جشنواره فیلم دوبی به نمایش درآمد، در تیرماه سال 1395 نیز در جشنواره اورشلیم اسرائیل اکران شده بود یا فیلم «گلوری» محصول بلغارستان که دو جایزه بهترین بازیگر مرد و زن بخش مسابقه بین‌الملل (سینمای سعادت) را دریافت کرد، هم در دسامبر 2016 در جشنواره فیلم دوبی حضور داشت و هم از 11 آوریل سال جاری در ترکیه به اکران عمومی در آمد.
    فیلم «رئوف» نیز علاوه براینکه در آوریل 2016 در ترکیه و در سپتامبر 2016 هم در عراق به اکران عمومی درآمد، در اکتبر همین سال نیز در جشنواره اسرائیلی حیفا، شرکت داشت. فیلم «کارآموز» در جولای 2016 در جشنواره اورشلیم به نمایش درآمد و فیلم «خانه دیگران» هم در اکتبر همین سال در جشنواره حیفا و فیلم «شب طولانی فرانسیسکوسانتیس» نیز تیرماه سال گذشته در اسرائیل و جشنواره اورشلیم اکران شدند.
    بخش دیگر از اعتبار جشنواره به جوایز آن و شب اختتامیه ارتباط پیدا می‌کند. متاسفانه از 5 برنده و برگزیده بخش اصلی مسابقه بین‌الملل (سینمای سعادت) 3 نفر در سالن مراسم حضور نداشتند! و برنده بهترین فیلم و فیلمنامه یعنی برگزیده اصلی هم یک فیلم ایرانی به نام «ائو» یا «خانه» ساخته اصغر یوسفی نژاد بود.
    فیلمی که در سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر در بهمن ماه سال گذشته نیز به نمایش درآمد و علاوه براینکه مورد نقد جدی منتقدان و کارشناسان قرار گرفت، حتی در یک رشته از 18 رشته جوایز آن جشنواره ولو به صورت نامزد هم برگزیده نشد!! فیلمی سیاه و سادیستی که به لحاظ ساختاری نیز تجربی و آماتوری و متکی بر انبوه دیالوگ‌های شعاری بود. گویا همچنان قرار است فیلم‌هایی که در جشنواره بهمن ماه مورد توجه قرار نگرفته و یا انتخاب نشده‌اند در این بخش اردیبهشت ماه جشنواره، مورد دلجویی قرار گرفته و احیانا جایزه‌ای هم دریافت کنند!!!
    دیگر از برخی فیلم‌های بخش‌های غیر اصلی باید بگذریم که بعضا مانند «من دانیل بلیک» یا «فارغ التحصیلی» و یا «دختر ناشناخته» و حتی فیلم بسیار ضعیف «شیر» که بعضا از تلویزیون خودمان هم پخش شده‌اند و یا به راحتی از کنار کوچه و خیابان و کنار جوی‌ها و پیاده روها با نسخه‌ای به مراتب با کیفیت‌تر از آنچه در جشنواره به نمایش درآمد، قابل ابتیاع است!

    نمی دانم بالاخره آن نمایندگان «فیاپف» به ایران آمدند و از جشنواره به اصطلاح جهانی فیلم فجر بازدید کردند یا خیر؟ واقعا به چنین جشنواره یا هفته فیلمی قرار است چه «گرید» یا «درجه ای» بدهند؟! سرانجام اعتبار و هویت این جشنواره چه می‌شود؟!! آیا این افراد نیز همچون دهها مهمان دیگر جشنواره (از جمله 50 هنرجوی کارگاه‌های آموزشی ) از جیب ملت و کیسه بیت‌المال با تامین هزینه محل اقامت و 3 وعده غذا و برنامه‌های گردشگری و ... به ایران آمده‌اند تا مثلا فرهنگ انقلاب و مردم ایران را از طریق جشنواره جهانی فجر مشاهده کرده و آن را در سرزمین‌های خودشان بازتاب دهند یا اینکه در بی‌هویتی یک شبه جشنواره سرگردان شده و آنچه عایدشان می‌شود مانند فیلم به اصطلاح برتر این جشنواره یعنی «ائو» یا «خانه» ، تصویری گیج و گول و منگ از جامعه‌ای گرگ صفت و افسارگسیخته باشد؟!


    0 0


    0 0
  • 05/12/17--11:50: موعود
  •  

    تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
    ببین باقی است روی لحظه هایم جای پای تو

    اگر مومن اگر کافر به دنبال تو می گردم
    چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو


    صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود
    پر از داغ شقایق هاست آوازم برای تو

    تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم
    کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو ؟

    نشان خانه ات را از تمام شهر پرسیدم
    مگر آن سو تر است از این تمدن روستای تو ؟

     

     

    یوسفعلی میرشکاک


    0 0
  • 05/12/17--19:25: انتظار
  • کوچه های شهر ما ویران نمی ماند عزیز
    کار و بار عشق بی سامان نمی ماند عزیز
    یک نفر فردا زمین را نور باران می کند
    مهدی ما تا ابد پنهان نمی ماند عزیز


    0 0

     

    کاندیداهایی که مغزشویی می شوند!

     

    سینمای موسوم به سینمای سیاسی تا پیش از مکارتیسم محدود به اعتراض نسبت به  تلقی‌های نادرست از آزادی و انسانیت و مفاهیم اجتماعی مانند عدالت و تفوق بشری از سوی سیاستمداران حاکم می‌گشت و اینکه تا چه اندازه بعضی حاکمان سیاسی با کج اندیشی و ظاهرسازی و الینه شدن در برخی اندیشه‌های بی‌پایه و سطحی، جامعه را به کژراهه سوق می‌دهند.

    آنجا که در سکانس نخست «روشنایی‌های شهر» چارلی چاپلین با مضحکه کردن بنای آزادی و عدالت، برداشت سطحی  از این دو مقوله ارزشمند  را  نزد مسئولین یک شهر مورد انتقاد قرار می‌دهد و یا در «عصرجدید» وقتی برداشتن پرچم قرمز هشداردهنده یک کامیون حمل آهن توسط ولگرد به مثابه رهبری تظاهرات کارگری تلقی می‌گردد و یا هجو شخصیت هیتلر در فیلم «دیکتاتور بزرگ» (که در اوج حاکمیت آدولف هیتلر و جنگ افروزیش ساخته شد) نمونه‌هایی از پرداخت منتقدانه سیاسی در آن سالهاست .

    انتقاد ژان رنوار از مرزبندی‌های سیاسی در «توهم بزرگ»، تمسخر حکومت‌های آریستوکرات توسط رنه‌کلر در «آخرین میلیاردر»، کاریکاتور رژیم‌های بی‌کفایت دیکتاتوری و جنگ طلب در «سوپ اردک» لئومک کاری و ... و همچنین برخی آثار جوزف لوزی و مارتین ریت و ... نیز از جمله دیگر آثار سیاسی تا قبل از دهه 50 است.

    اما مکارتیسم عمده جهت‌گیری فیلم‌های سیاسی را متوجه جنگ سرد مابین دوبلوک شرق و غرب کرد. اگرچه در بین خیل فیلم‌های ضد کمونیستی در این دوران ، فیلمسازان اندیشمندی  مانند استنلی کوبریک به نوعی به تمسخر جنگ سرد (در «دکتر استرنج لاو») پرداختند. درواقع شدت چالش‌های سیاسی و نظامی بین دو بلوک در دهه‌های 60 و 70 مجال دیگری هم به فیلمسازان نمی‌داد: ترور کندی، بحران موشکی کوبا، دیوار برلین، جنگ ویتنام، مساله فلسطین و ...

    در همان زمان جان فرانکن هایمر و جرج اکسلراد براساس رمانی از ریچارد کاندان فیلم «کاندیدای منچوری» را می‌سازند که برای نخستین بار تلنگری می‌زند به اهرم‌های اصلی قدرت در آمریکا و نفوذ کمونیست‌ها در نقاط حساس این اهرم‌ها. فیلم غافلگیر‌کننده است ولی همچنان وفادار به چرخه تولید فیلم‌های جنگ سرد و ضد کمونیستی به شمار می آید  خصوصا که فرانک سیناترا (یک آمریکا پرست افراطی) از سرمایه گذاران فیلم بود.

    اگر چه از ورای آن لحن ضدکمونیستی، نگاه‌های تند وتیزی هم به رفتارهای ضد اخلاقی و حتی شارلاتانیستی جناح‌های حامی نامزدهای ریاست جمهوری آمریکا بارز است.

    "کاندیدای منچوری" مربوط به دوران نخست فیلمسازی جان فرانکن هایمر است که از 1957 آغاز می شود و نقطه اوجش در 1966 و فیلم  "دومی ها" ست  که از تکان دهنده ترین آثار سینمایی تاریخ هنرهفتم به شمار می آید.  فرانکن هایمر در همین دوران بهترین ایام فعالیت سینمایی اش را گذراند  و با هر فیلم  تکانی به هالیوود رخوت زده از فیلم های موزیکال تکراری و بی خاصیت و وسترن های به آخر رسیده ، داد. این دوران که از «بیگانه جوان» (1957) شروع شد، با ساخته شدن 8 فیلم در «دومی‌ها» (1966) به اوج خود رسید.

    در این دوره آثار موفقی همچون «پرنده‌باز آلکاتراز» (1961)، «کاندیدای منچوری» (1962)، "هفت روز در ماه مه" (1963)، «ترن» (1964)، «جایزه بزرگ» (1965) و «دومی‌ها» به چشم می‌خورند. (دوره دوم بطور مشخص دوران افول فرانکن هایمر است. این دوران با فیلم «کارچاق‌کن» (1968) آغاز می‌شود. فیلمی براساس نوول موفق برنارد مالامد که متاسفانه شکستی فاحش برای هایمر بود. «دریانورد خارق‌العاده» (1969)، The Gypsy Moths (که با نام خشونت یک عشق در تهران به نمایش درآمد) و اسب سوار (1971) از جمله آثار دیگر فرانکن هایمر در این دوره بودند که با عدم موفقیت مواجه شدند.)

    اما "کاندیدای منچوری" حاصل مستقیم دوران جنگ سرد است. دورانی که آمریکا هنوز به طور کامل از فاجعه مکارتیسم عبور  نکرده و جنگ سرد وارد مرحله جدی تری شده بود. انقلاب کوبا و بوجود آمدن پایگاهی برای شوروی بیخ گوش آمریکا همه معادلات را برهم زده بود (در همین ایام است که بحران موشکی کوبا دنیا را تا آستانه جنگ سوم جهانی پیش می برد و شکست فضاحت بار آمریکا در خلیج خوکها ، کوبا را برای همیشه در لیست سیاه یانکی ها قرار می دهد). در چنین ایامی جنگ ویتنام هم به روزهای تعیین کننده اش نزدیک می شد (نخستین عملیات جنگی مستقیم سربازان آمریکایی علیه دولت ویتنام شمالی در نوامبر 1965 صورت گرفت) و...

    در همین دوران است که بنا به نوشته  خانم فرانسیس ساندرس در کتاب " جنگ سرد فرهنگی:سیا و جهان هنر و ادب" که براساس خاطرات کورد مه‌یر، رئیس بخش عملیات بین المللی سیا، و دوست او، آرتور شلزینگر (پسر)، همچنین  ملوین لاسکیاز اعضای بالای سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) تنظیم شده، سازمان سیا با سرمایه حدود 34 میلیون دلار شبکه مطبوعاتی عظیمی برای تبلیغات علیه بلوک شرق راه اندازی می کند و از جکسن پولاک نقاش گرفته  تا آرتور کوستلر، سیدنی هوک،ایناتسیو سیلونهو جرج ارولو ... همه را علیه به اصطلاح خطر کمونیسم  به خدمت می گیرد.

    یکی دیگر از این ماموران فرهنگی سیا یا به قول خانم ساندرس  شبکه "ناتوی فرهنگی"، ریچارد کاندان است که قبل از "کاندیدای منچوری"، نوول کم اهمیتی به نام "کهنه ترین اعتراف" را درباره دزدی نوشت که سرقت هایش را از تابلوهای معروف نقاشی الهام می گرفت.(بعدا در سال 1962 براساس این کتاب فیلمی به نام "دزدان خوشحال" ساخته شد که در آن رکس هریسن و ریتا هیورث بازی می کردند.) او وقتی برای   انجام کارهای تبلیغاتی فیلم "غرور و تعصب" به کارگردانی استنلی کریمر در سال 1957 به مادرید رفته بود، در واقعیت با چنین فردی برخورد کرد. اما مسافرت مادرید برای او خاصیت دیگری هم داشت که یکی از بهترین فرصت های عمرش جهت مشهور شدن را فراهم آورد. او سر صحنه فیلم "غرور و تعصب" با فرانک سیناترا، یکی از بازیگران فیلم آشنا شد و سیناترا خیلی زود به روحیه تبلیغاتی و پروپاگاندای کاندان پی برد. فرانک سیناترا که از اعضای مشهور باندهای مافیایی نزدیک به سرمایه داران آمریکایی بود و از متعصبین سرسخت ضد کمونیسم محسوب می شد، از ریچارد کاندان دعوت کرد تا داستانی درباره خطر کمونیسم که اینک در بیخ گوش آمریکا، این تمدن نوپا را تهدید می نمود،  بنویسد تا براساس آن فیلمی ساخته شود. کاندان که حدود 22 سال کار تبلیغاتی کرده بود و خصوصا با مقوله جنگ سرد آشنایی کافی داشت، نوول علمی افسانه ای و در عین حال حادثه ای "کاندیدای منچوری" را نوشت.(جالب اینکه کتاب دیگر کاندان در سال 1979 به نام "قتل های زمستان" هم درباره ماجراهای بعد از ترور رییس جمهور تیموتی کیگن است. این کتاب توسط ویلیام ریچرت و با بازی جف بریجز و جان هیوستن و آنتونی پرکینز به فیلم برگردانده شد.)

     جرج اکسلراد (که بیشتر نویسنده  فیلمنامه های کمدی رمانتیک  مثل "صبحانه در تیفانی" و "خارش هفت ساله" و " ایستگاه اتوبوس" بود) هم از کتاب خوشش آمد و قرار شد در ازای تهیه کنندگی، فیلمنامه را هم بنویسد.  و بالاخره برای چنین تریلری  کارگردانی همچون "جان فرانکن هایمر" که آن زمان غوغایی در هالیوود به پا کرده بود، دعوت شد.

    فیلم درباره گروهبانی به نام ریمند شاو (با بازی لارنس هاروی)  بود که در جنگ کره به خاطر نجات سربازان جوخه خود، به دریافت مدال افتخار نائل گشته و حالا از سوی مادرش (با ایفای نقش آنجلا لنزبری) که یک فعال سیاسی به حساب می آمد  به عنوان معاون کاندیدای ریاست جمهوری آینده معرفی می شود تا با توجه به محبوبیت قهرمانی اش باعث پیروزی آن کاندیدا (که سناتور جان آیسلین، ناپدری اش بود) گشته و سپس در یک حرکت با ترور رقیب او، باعث پیروزی اش در انتخابات  ریاست جمهوری شود. ریمند شاو در واقع طی جنگ کره توسط کمونیست های چینی (که در جنگ کره حامی کره شمالی بودند) در منچوری (از استان های چین) شستشوی مغزی شده و اینک با روش هیپنوتیزم تحت کنترل کمونیست ها قرار گرفته  و قرار بود با راهیابی به کاخ سفید، آنها را بر آمریکا حاکم گرداند. اما یکی از همکارانش در جنگ کره به نام کاپیتان بن مارکو (با بازی فرانک سیناترا) دچار کابوس هایی می شود  و با پیگیری این کابوس ها به واقعیاتی در پشت پرده قهرمان نمایی ریمند می رسد  و در نهایت نقشه ریمند و کمونیست ها در دستیابی به کاخ سفید را برملا می کند.

    یک سال پس از نمایش فیلم  "کاندیدای منچوری"، جان اف کندی ترور شد و فرانک سیناترا که از دوستان نزدیک کندی بود را دچار این تصور کرد که این فیلم از انگیزه های اصلی ترور بوده است. بنابراین از اکران مجدد فیلم جلوگیری کرد تا پس از  مرگش که دخترش حقوق مالکیت آن را واگذار نمود و فیلم "کاندیدای منچوری" مجددا در سال 1988 به نمایش عمومی درآمد . اگرچه گفته می شود این فیلم در زمان حیات فرانک سیناترا و در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 هم دو بار از تلویزیون پخش شده است.    

    اما آنچه در بازسازی فیلم مذکور توسط جاناتان دمی و فیلمنامه نویسانش دانیل پاین و دین گئورگریس انجام گرفت، شاید در تاریخ سینمای سیاسی بیسابقه باشد. «کاندیدای منچوری» سال 2004 برای نخستین بار به قدرت‌های سایه حامی  جناح ها و احزاب سیاسی قدرتمند آمریکا نظر داشت که درواقع تعیین کننده اصلی سیاست‌های این کشور در تمامی ابعاد هستند. قدرت‌هایی که از شرکت‌های غول پیکر چند ملیتی حاکم بر اقتصاد آمریکا سرچشمه می‌گیرند.

    کریس مارکر و همکارانش در فیلم «مارپیچ» بخوبی نقش این شرکت‌ها را در کودتای 11 سپتامبر 1973 شیلی تحلیل و به تصویر  کشیده بودند. مایکل مور هم در «فارنهایت 11/9» تا حدودی ریشه‌های بوش و سیاست‌های جنگ طلبانه‌اش را در همین شرکت‌ها ارزیابی نمود اما نگاه سیاسی فیلم‌های مذکور به نظر ابتر و ناقص می‌آمد چرا که برای نفوذ تراست‌ها و کارتل‌های بزرگ آمریکایی نقش بسیار محدود و دوره‌ای و موردی قائل شده بودند  فی‌المثل برای بردن منافع بیشتر اقتصادی در یک کشور و یا یاری رساندن به یک دوست قدیمی در کاخ سفید.

    به جرات می‌توان فیلم جاناتان دمی و دانیل پاین را اثری برجسته در تاریخ سینمای سیاسی دانست که بخوبی واقعیات جاری در صحنه قدرت آمریکا را با ماجرایی علمی و تخیلی به صورت نمادین در هم‌می‌آمیزد تا اثری به شدت تاثیرگذار خلق نمایند.

    قدرت‌های سایه و تعیین‌کننده سیاست‌های کاخ سفید در «کاندیدای منچوری» 2004 از خارج آمریکا و کشورهای کمونیستی نیامده‌اند و یا از تروریست‌های القاعده و امثال آن دستور نمی‌گیرند.

    توطئه تسخیر کاخ سفید توسط کاندیدای مورد نظر از سوی گروهی خودسر درون سازمان FBI یا CIA (مانند «سه روز کندور» و یا فیلم «برتری بورن») هدایت نمی‌شود و ناشی از تقابل جناح‌ها (مثل «جی اف کی») هم نیست.

    در اینجا همه چیز در ید قدرت کمپانی چند ملیتی و جهانی منچوری است. یک کمپانی مانند «هالیبرتن»، «مک دانلد»، «کوکاکولا» و ... که قدرت‌های اقتصادی و رسانه‌ای خود را در سراسر جهان گسترده‌اند.

    در نسخه 2004 کاندیدای منچوری،ریمند شاو (با بازی لیوشرایبر که بخوبی سرگشتگی مابین وجه انسانی و قالب روباتیکش را به نماش گذارده) بخاطر نجات یک جوجه نظامی در جنگ 1990 خلیج فارس به عنوان قهرمان جنگ به آمریکا بازمی‌گردد و توسط مادرش النور (مریل استریپ)  به عنوان معاون یکی از کاندیداها وارد مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری می‌شود تا کاندیدای مورد نظر سناتور النور شاو  که ظاهری دمکرات دارد ولی توسط افکار محافظه‌کار حمایت می‌شود (حضور هر دو جناح رقیب سیاسی آمریکا) را  تقویت نماید و در این میان یکی از همراهان ریمند در جنگ به نام کاپیتان بن مارکو (با بازی دنزل واشینگتن) به دلیل کابوس‌های بی‌امانش به دنبال واقعیت قهرمانی ریمند است و حقیقت 3 روز پس از اسارت که به ذهن هیچ‌کدام خطور نمی‌کند.

    دانیل پاین (که در نوشتن فیلمنامه های حادثه ای جاسوسی مانند "مجموع همه ترس ها" به عنوان آخرین ماجرای جک راین و " مارلو کجاست؟" تبحر خود را نشان داده است ) به همراه دین گئورگریس  (که اصلا اکشن نویس است و آثاری مثل "لاراکرافت" و "چک پرداختی" در کارنامه اش به چشم می خورد) همکاری می کنند تا فیلمنامه مورد نظر جاناتان دمی را برای کاندیدای منچوری 2004 بنویسند.

    جاناتان دمی هم گویا پس از چند تجربه متوسط و نه چندان درخشان مانند «فیلادلفیا» و «دلبند» و «حقیقتی درباره چارلی» (که بازسازی «معما»ی استنلی دانن بود) مجددا به روزهای اوج خود در «سکوت بره‌ها» رسیده بود، باز هم قصد داشت اثری روانشناختی درباره معضلات روحی بشر امروز را از ورای ماجرای سیاسی به تصویر بکشد که به نظر موفق هم شد. در واقع بخش مهمی از فیلمنامه را او با کارگردانی و دکوپاژ ویژه خود  و با تصاویرش هنگام فیلمبرداری نوشته است که قطعا در دست کارگردان دیگری با این حس و حال و تاثیر گذاری شگفت انگیز در نمی آمد.

    تصاویر درشت با لنزواید،‌ استفاده مفهومی از تاثیرات بصری پیرامون سوژه در هر قاب و حرکات نامحسوس جانبی دوربین برای افزودن ریتم هر نما به علاوه موسیقی شنیدنی  ریچل پورتمن (که یادآور موسیقی مشابه هاوارد شور «سکوت بره‌ها» است) فیلم «کاندیدای منچوری» را از یک ماجرای سیاسی در آمریکا به نمایش توطئه‌ای علیه بشریت بدل می‌سازد.

    دمی  کاراکترهایی را که نسبت به نسخه 42 سال پیش خود (براساس واقعیات امروز)  عمق یافته‌اند را در یک فضای به شدت سادیستیک و مالیخولیایی که باند  صوتی فیلم با افکت‌های ویژه، آن را در هر حال و هوایی تشدید می‌نماید، در موقعیت‌های موازی و وضعیتی مابین واقعیت و کابوس شناور می‌سازد.

    این فضای کابوس گونه از نقاط قوت نسخه 2004 کاندیدای منچوری نسبت به فیلم دهه 60 است که آن را از یک اثر علمی تخیلی صرف جدا نموده و به واقعیت نزدیکتر ساخته است .

    از همان فلاش فوروارد نخستین فیلم گرفته که  از فضای جنگ و بیهوشی بن مارکو به 10 سال بعد  پرتاب می شویم و  او  را مشغول سخنرانی درباره قهرمانی‌های ریمند شاو در جمع دانش‌اموزان یک مدرسه مشاهده می کنیم که  اکوی صدایش در فضا، توهم کابوس بودن صحنه  را القا  می‌نماید آنچنانکه  حتی برخورد نزدیکش با ال‌ملوین (یکی دیگر از بازماندگان جوخه نجات یافته در کویت با بازی بسیار متفاوت جفری رایت) و آن کلوز آپ‌های دفرمه از چهره هر دو نفر که به نقاشی‌های شیطانی ملوین ختم می‌شود، این فضای کابوسی را تشدید می نماید.

    سکانس‌های موازی نمایش انتخاباتی النور شاو همراه  آن جلوه‌های رسانه‌ای امروزی با فصل‌های مالیخولیایی فوق به نوعی بر ریشه‌های روان گردانی مردم در رسانه‌های پر سر و صدا تاکید کرده و آن را به پروسه شستشوی مغزی در بیمارستان ویژه کمپانی جهانی منچوری ارتباط می‌دهد. در تنها صحنه‌ای که کاپیتان مارکو از بیمارستان جزیره‌ای فوق به خاطر می‌آورد، یک سری تصاویر جنگی که از تلویزیون‌های بزرگی پخش می‌شود، بارها در قاب دوربین می‌نشیند.

    جاناتان دمی به همین سیاق،دیدگاه تماشاگر را پیش از هر برخورد با فضای سیاسی انتخابات با تزریق نوعی تاثیرات بصری و تاکیدات تصویری به فیلتری روانشناختی مسلح می‌گرداند تا پیچش‌های متعدد فیلمنامه، وی را گیج نکرده، یا دلزده ننموده و منطقا به دنبال خود بکشاند.

    این کابوس بسیار تکان دهنده‌تر از روایت جان فرانکن هایمر و جرج اکسلراد در سال 1962 است، کاپیتان مارکو در اینجا (برخلاف کاراکتری که فرانک سیناترا در فیلم قبلی ایفا  می کرد) خود یک کاندیدای منچوری است و در اوج مقابله‌اش با «منچورین گلوبال» به صورت روبات در خدمت آنها قرار می‌گیرد تا با ترور ریمند و مادرش (که در چند فصل قبل‌تر به مسئولین کمپانی مذکور اعتراض کرده بود مبنی بر اینکه چرا خاطرات جنگ ریمند و بن به صورت کابوس به ذهن‌شان می‌آید و سرنوشت پسرش برای وی مهمتر از «منچورین گلوبال» است) کاندیدای قابل اعتمادتری را روانه کاخ سفید کنند. شاید هم در اینجا «منچورین گلوبال»های دیگر وارد میدان شده تا با افشای کمپانی جهانی منچوری در رسانه‌ها و خلع سلاح آن، روبات دیگری را به عنوان کاندیدای خود بر کاخ سفید حاکم کنند با همان شعارهای همیشگی آزادی و دمکراسی و...

    کمونیست های چینی در فیلم کاندیدای منچوری 2004 به متخصصان کمپانی های چند ملیتی و سرمایه داران بزرگ تبدیل شده اند  تا با دراختیار گرفتن مغز کاندیداهای ریاست جمهوری، کاخ سفید و حاکمیت آمریکا را در تسلط منافع خودشان بگیرند. آنچه که در واقعیت امروز جریان دارد و رییس جمهور ایالات متحده جز رباتی در خدمت کارتل ها و تراست های بزرگ سرمایه داری آمریکا به نظر نمی رسد.

    جاناتان دمی و همکاران نویسنده اش به خوبی نشان می دهند که چگونه جنگ افروزی های آمریکا در دیگر سرزمین ها  علاوه برتامین منافع تاکتیکی و استراتژیک او،  زمینه ای هم برای مغزشویی شهروندان آمریکایی است

    ( همچنانکه در فیلم می بینیم رسانه ها این وظیفه را در خود آمریکا برعهده دارند و از یک ماجرای مشکوک و فرد ناشناخته ای همچون ریمند شاو، قهرمانی ملی می سازند و البته همه مردم هم بی چون و چرا آن را قبول می کنند!) و برگ برنده آنها هم هنگامی  است که در لحظه اقدام بازدارنده بن مارکو علیه ریمند شاو برای حفظ منافع کشور و نجات کاندیدای ریاست جمهوری ناگهان می بینیم کاپیتان مارکو هم با جملاتی شبیه آنچه ریمند شاو را هیپنوتیزم می کرد، در اختیار گردانندگان منچورین گلوبال قرار می گیرد تا نقشه تازه ای را اجرا نماید و البته کامپیوترهای این شرکت که مراقب رفت و آمد مدعوین به میتینگ انتخاباتی هستند و تصاویر مارکو را ثبت کرده اند به اندک ترفندی ، او را در عکس ها به شخص دیگری مبدل می سازند تا اساسا حضور مارکو را انکار کنند. به این ترتیب ریمند شاو و مادرش نابود می شوند و بن مارکو نیز به بیمارستان ویژه ای اعزام می شود و حتی منچورین گلوبال هم منحل می شود تا برای همیشه اسرار روبات های شرکت های چند ملیتی در کاخ سفید مکتوم بماند .

     

    برعکس فیلم جان فرانکن هایمر و فیلمنامه جرج اکسلراد و نوول ریچارد کاندان، کاندیدای اصلی منچوری برای  پیروزی در انتخابات و ورود به کاخ سفید در این نسخه 2004 نابود نمی شود ، در واقع در اینجا 3 کاندیدای منچوری وجود دارد که دو تای آنها یعنی ریمند شاو و بن مارکو از بین می روند ولی سومی که همان کاندیدای ریاست جمهوری است باقی می ماند تا به راحتی و بدون دغدغه در کاخ سفید مستقر شود . گواینکه بن مارکو هم اگرچه در اخبار منتشر شده مرده ولی با هویتی دیگر زنده نگه داشته شده تا در فرصتی دیگر به کاندیداهای منچوری یاری رساند.

    به نظر می رسد جاناتان دمی و همکاران فیلمنامه نویسش با هوشمندی  "کاندیدای منچوری" را باشرایط امروز جهانی آداپته کرده و با زیرکی  آن را درگیر جنگ نوین سرد آمریکا علیه کشورهای استقلال طلب، نکرده اند. این هوشمندی باعث شده بازسازی "کاندیدای منچوری" نه تنها از بسیاری آثار آوانگارد سیاسی 10  – 15 سال اخیر مانند "جی اف کی" و "اعترافات یک ذهن خطرناک " و "خودی" و ...عقب نماند ، بلکه چندین گام هم جلوتر حرکت نماید .


    0 0

     

    طراحی کودتای گازانبری علیه انتخابات

     

    "کمیته خطر جاری" The committee on the present danger" که اعضای آن را برجسته ترین عناصر سیاسی و نظامی آمریکا تشکیل می دهند، در مهمترین تصمیم خود در مهرماه 1384 بعد از شکست های پیاپی سال های گذشته، جنگ سخت و مستقیم را بی فایده دانسته و خواستار توجه بیشتر دولت ایالات متحده به پروژه نرم افزاری "براندازی از درون" شد. [1]

    "مارک پالمر"، از اعضای برجسته این کمیته و چهره بانفوذ دستگاه سیاست خارجی آمریکا، در گفتگویی با "دبوراسالومود"، خبرنگار روزنامه آمریکایی نیویورک تایمز، صراحتاً با ایده تهاجم نظامی علیه جمهوری اسلامی ایران مخالفت کرده و اعلام نمود:

    "...ایران به لحاظ وسعت سرزمینی، کمیّت جمعیت، کیفیت نیروی انسانی، امکانات نظامی، منابع طبیعی سرشار و موقعیت جغرافیایی ممتاز در منطقه خاورمیانه و هارتلند نظام بین الملل به قدرتی کم بدیل تبدیل گردیده که دیگر نمی توان با یورش نظامی آن را سرنگون کرد..."

    در گزارش "کمیته خطر جاری" که توسط مارک پالمر جمع بندی و تدوین شد، براندازی نظام جمهوری اسلامی در سه محور توصیه شده بود : مهار انقلاب ، نبرد رسانه ای و ساماندهی نافرمانی مدنی .

    در این گزارش تحت عنوان "ایران و آمریکا، رهیافت جدید" ، 15 محور کلی وجود داشت که از مهمترین آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

    "استفاده از ضعف سیاست های اقتصادی و اختلافات درونی "، " دامن زدن به نافرمانی مدنی در تشکل های دانشجویی و نهادهای غیر دولتی و صنفی به عنوان ابزار فشار"، "افزایش فشار سیاسی /اقتصادی در پرونده هسته ای و کشاندن آن به شورای امنیت"، " دعوت فعالان جوان ایرانی به خارج برای شرکت در سمینارهای کوچک" و" از میان بردن قدرت بسیج و سپاه و ایجاد تغییرات اساسی در وزارت اطلاعات "[2]

    براساس همین محورها ، دومین گام برداشته شد و آن، تربیت نیروهای کارآمد برای روز موعود بود.



    [1] - وب سایت کمیته خطر جاری و وب سایت بنیاد دفاع از دمکراسی – اکتبر 2005

    [2] - انتقال 2005: سیاست ایالات متحده به سوی ایران –  گزارش میزگرد شورای روابط خارجی به ریاست ری تاکیه عضو ارشد مطالعات خاورمیانه شورای روابط خارجی با حضور کنت ام پولاک، عضو ارشد انستیتو بروکینگز، مارک پالمر رییس و عضو ارشد کمیته خطر جاری و دیوید کی محقق ارشد انستیتو مطالعات سیاسی  - وب سایت شورای روابط خارجی آمریکا – 12 ژانویه 2005

    وب سایت رادیو زمانه از پایگاههای رسانه ای غرب در تاریخ 3 آذرماه 1385 و در مقاله ای تحت عنوان "انقلاب مخملی در ایران" ، از تلاش های تازه یکی از عوامل اندیشکده های آمریکایی نام برد و درباره اش نوشت :

    "...رامین احمدی سرپرست سازمان آموزشِ مبارزة غیر خشونت آمیز استراتژیک، برای نخستین بار تلاش کرده است مجموعة به هم پیوسته ای از ادبیات سیاسی را که نام آن "تئوری مبارزة غیرخشونت آمیز"است به فعالان سیاسی ایرانی معرفی کند. نام غیر رسمی این نوع تئوری و پراتیک "انقلاب مخملی"است..."[1]

    مقاله رادیو زمانه این گونه ادامه پیدا می کند :

    "...این هفته روزنامة «نیویورک تایمز» برای نخستین بار فاش کرد که سازمانی غیردولتی به نام "سازمان آموزش مبارزة غیر خشونت آمیز استراتژیک"هر سه ماه یکبار با برگزاری کارگاههای آموزشی در شیخ نشین دوبی ، به ایرانیانِ علاقه مند اصول مقاومت و مبارزة صلح آمیز را می آموزد..."[2]

    رادیو زمانه به نقل از نیویورک تایمز افزود:

    "...به گزارش یکی از نشریات معتبر به نام "آسیا تایمز آن لاین"  گروه های به اصطلاح "حقوق بشری"وابسته به سازمان سیا در دوبی پایتخت امارات متحده عربی، چندین سال است به شکار خبرنگاران و ژورنالیست های ایرانی برای تدارک یک انقلاب مخملی اقدام ورزیده اند."[3]

    در مقاله نیویورک تایمز همچنین آمده بود:

    "...یکی از گروه‌های غیردولتی مستقر در دوبی، "مرکز ایرانی (برخورد) غیرخشونت‌‌آمیز کاربردی" است . این مرکز از ایرانی‌ها دعوت می‌کند تا در کارگاه‌های آموزشی خود، به آنها نشان دهد که چگونه اعتراض‌های مسالمت‌آمیز در گرجستان، فیلیپین و دیگرمناطق دنیا شکل گرفته است.این مرکز امیدوار است با برگزاری کلاس‌هایی درباره نافرمانی مدنی، به شورش‌های مسالمت‌آمیز در ایران دامن بزند..".[4]

    همچنین "سباستین ابت"و"کاترینا کراتوراک"، نویسندگان وخبرنگاران"آسوشیتدپرس" در ابتدای گزارشی که در این خبرگزاری منتشر شد به این واقعیت و همچنین دخالت مستقیم آمریکا در آموزش برخی فعالین سیاسی ایرانی جهت سازماندهی برای  کودتای مخملی علیه نظام جمهوری اسلامی اشاره کرده و نوشتند:

    " پیتر آکرمن بنیانگذار " مرکز بین‌المللی مبارزات بدون خشونت " در واشنگتن کسی است که سال 2005دو کارگاه فوق محرمانه را با همین کاربرد در دبی برای فعالین ایرانی برگزار کرد ... "[5]

    از طرف دیگر در تابستان سال 1387 اعلام شد، بنیاد ملی برای دمکراسی(NED) برای تعدادی از روزنامه نگاران و خبرنگاران ایرانی دوره آموزشى برگزار می نماید. در واقع بنیاد ملی برای دمکراسی  NED ( که رییسش یعنی کارل گرشمن از سال 1380 پروژه سقوط نظام ایران توسط روشنفکران را کلید زده بود) طرح پروژه هاى براندازى مخملین را با همکارى برخى کشورهاى اتحادیه اروپا از 10 سپتامبر سال 2008 (حدود 9 ماه قبل از انتخابات 88) با برگزارى کلاس هاى خبرنگارى و روزنامه نگارى در جمهورى مولداوى به مرحله اجرا درآورد. اهداف این کلاس ها آشنایى با به اصطلاح دموکراسى و روزنامه نگارى به شیوه آمریکایى عنوان شده بود و به نوشته سایت رسمى این سازمان 150 نفر از کشورهاى مختلف دنیا براى حضور در این کلاس ها ثبت نام کردند که 22 نفر از این تعداد، روزنامه نگاران ایرانى بودند. [6]

     

    یک گزارش تکان دهنده

     

    گزارش تکان دهنده ای در سپتامبر 2006 در یکی از پایگاههای اینترنتی مستقل منتشر شد که طرح مشترک آمریکایی/ اسراییلی/ هلندی فوق را افشاء می کرد و حکایت از تلاش سازمان یافته برای ایجاد کودتای مخملی در ایران داشت. این گزارش را دو خبرنگار مستقل به اسامی :Thomas Erdbrink و Thalia Verkade منتشر کردند. متن گزارش فوق به شرح زیر است:

    "...روتردام/ تهران، 16سپتامبر 2006

    وزارت امور خارجۀ هلند به یک سازمانِ نو محافظه کار آمریکایی یارانه داده است تا از طریق برنامه ای، جابجایی ِ صلح آمیز قدرت را در ایران عملی سازد. سازمان خانۀ آزادی (FreedomHouse) که در سال 2003از حملۀ آمریکا به عراق جانبداری می کرد، امسال حدود 630هزار یورو از دولت هلند دریافت داشت  روزنامۀ انگلیسی فاینشنال تایمز  می گوید که خانۀ آزادی یکی از سازمانهایی ست که از وزارت امور خارجۀ آمریکا برای عملیات پنهانی و غیرقانونی در ایران، پول دریافت می کند. ایالات متحده 75میلیون دلار برای به اصطلاح" آوردن دموکراسی و آزادی در ایران" اختصاص داده است. خانۀ آزادی یکی از نیروهای مؤثر در پشتیبانی از "انقلاب نارنجی" طی سالهای 2004و 2005در اوکراین و نیز در جنبش دانشجویی Otporدر صربستان بود..."[7]

    گزارش توماس اردبرینک و تالیا ورکاد ادامه می داد:

    "...زمانی که این سازمان آمریکایی درخواست کرد از هلند یارانه دریافت کند، مدیریت آن را جیمز وولزی رئیس سابق سیا (CIA) بر عهده داشت که از حامیان فراخوانهای ِ تغییر رژیم در ایران بوده است.  پیتر اکرمن  رئیس فعلی خانۀ آزادی، مدیریت مرکز اسناد حقوق بشر ایران را نیز بر عهده دارد. این گروه در مجاورت ایران در دبی همایش هایی را برگزار کرد که تأکید آنها بر درسهایی بود که از قیام مردم در صربستان و اوکراین می توان گرفت..."[8]

     

    سخنان "لرد بالتیمور" تحلیل‌گر ارشد غربی در پایگاه خبری "خانه شفاف‌سازی اطلاعات" پیرامون نحوه تامین مالی ایجاد اغتشاش و انقلاب رنگی در ایران در همین راستا ارزیابی می‌شود. بالتیمور در این تحلیل اظهار داشت:

     "کنت تیمرمن" مدیر اجرایی موسسه‌ای موسوم به "بنیاد دموکراسی ایران" اذعان کرده است که میلیون‌ها دلار طی دهه اخیر برای ایجاد انقلاب رنگی شبیه به اوکراین، با آموزش فعالان سیاسی در ایران هزینه شده و برخی از پول‌ها ظاهرا به دست گروه‌های حامی موسوی رسیده است که روابطی نیز با سازمان‌های غیردولتی خارج از ایران داشته‌اند. [9]

    بدین ترتیب علاوه بر ایجاد برخی نشریات، وبلاگ‌ها و سایت‌های خبری در فاصله چند ماه پیش از آغاز انتخابات ریاست جمهوری، شناسایی، اجاره و بعضا انتقال تیم رسانه‌ای در تعدادی از روزنامه‌‌های سراسری برای جنگ رسانه‌ای در اولویت مسئولین پروژه قرار گرفت و مقرر شد تا به مرور زمان برخی روزنامه‌های دیگر نیز به طور غیرمستقیم و از طرق مختلف درگیر این برنامه شوند.

     

    اسنادی که یکسال پیش از انتخابات افشاء شد

     

    تقریبا یکسال قبل از برگزاری انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری، اسناد قابل توجهی از برنامه ریزی آمریکا و انگلیس و اسراییل برای انتخابات فوق الذکر منتشر شد.

    در 29 ژوئن 2008 میلادی ، "سیمور هرش" ، تحلیل گر مشهور سیاسی در نشریه "نیویورکر" با اشاره‌ای قابل تامل به کمک مالی ایالات متحده برای ایجاد یک عملیات پنهانی گسترده علیه ایران و درخواست 400 میلیون دلار از سوی رییس جمهوری آمریکا به همین منظور نوشت:

    "جمع‌آوری اطلاعات در رابطه با پرونده هسته‌ای ایران، تحلیل بردن توانایی‌های هسته‌ای و تلاش برای تضعیف دولت ایران از طریق کار بر روی گروه‌های مخالف و ارائه پول به آن‌ها به منظور تغییر رژیم در ایران از جمله اقدامات تصویب شده در دولت بوش بود."[10]

    طبق نوشته های سیمور هرش در نیویورکر ، بخش عمده‌ای از این بودجه به منظور "جنگ رسانه‌ای در درون نظام" به صورت محرمانه در اختیار گروههای به اصطلاح اصلاح‌طلب ایرانی داخل کشور قرار گرفت تا در رقابت‌های انتخاباتی دهمین دوره ریاست جمهوری(22 خرداد 1388) صرف شده و مثلا برای مدیریت یک هجوم تبلیغاتی، بین برخی رسانه‌ها و روزنامه‌های مخالف با دولت نهم تقسیم شود.

    مدیریت رسانه ای به این شرح بود که برخی رسانه ها اعم از روزنامه ها و نشریات و وبلاگ ها و وب سایت ها، تاسیس شدند، برخی به اجاره درآمدند و بعضی تیم های رسانه ای خاص از نشریاتی به نشریات اجاره شده، کوچ کردند تا تحت اسامی جدید، حمله خود را شروع کنند. آنچه که عملیات "شبکه بدامن" را توسط سرویس های اطلاعاتی و جاسوسی صهیونیستی در سالهای پیش از کودتای 28 مرداد 1332 تداعی می کند.

    در خارج از کشور نیز جریانی موازی ماموریت یافت تا با هدایت مستقیم وزارت امور خارجه اسراییل، تلاش‌های وسیعی را برای راه‌اندازی یک جنگ تمام عیار رسانه‌ای علیه ایران با موضوع "سیاه‌نمایی از ایران و مخابره تصویری سیاه از ایران به سراسر جهان" آغاز کند.

    برای عملی شدن آن تمهیدات ، تاکتیک های تازه ای را پیش گرفتند که برخی آنها را روزنامه  صهیونیستی "هاآرتص"، به نقل از گزارش وزارت امور خارجه اسراییل لو داد، این روزنامه نوشت:

    "در آستانه انتخابات ریاست جمهوری در ایران، دیپلمات‌ها و نمایندگی‌های اسراییل در سراسر جهان ماموریت یافته‌اند تصویری کدر و سیاه از ایران انتشار دهند.... به طور خلاصه هدف بدنام‌کردن وجهه ایران در سطح بین‌المللی در آستانه انتخابات این کشور است."

    یعنی چهره ای که قرار بود در آستانه انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 در رسانه های غربی و همراهان داخلی شان از ایران به نمایش درآید به طور محوری این چنین بود:

    سیاه‌نمایی، القاء ناکارآمدی دولت نهم، بزرگنمایی مشکلات اقتصادی و قریب الوقوع جلوه دادن بروز بحران شدید در ایران، ایجاد تردید در موفقیت‌های علمی و فن‌آوری نوین با اولویت حوزه‌های هسته‌ای و فضایی، زیر سوال بردن سیاست خارجی دولت نهم به ویژه در موضوع اتمی و القاء چند پارگی میان مسئولان ارشد نظام و استحاله فکری، عقیدتی و فرهنگی مخاطبان ایرانی،

    البته تمامی این محورها در مناظرات انتخاباتی دوره دهم ریاست جمهوری و در سخنان برخی کاندیداها به خصوص میرحسین موسوی و مهدی کروبی جاری شد.

    در این باره "جیمز کاربت "، صاحب‌نظر مسایل سیاسی یادداشتی در پایگاه خبری " ویلی‌لومن" منتشر کرد و با توضیح بخش اول طرح براندازی نرم نظام جمهوری اسلامی، آن را با اقدامات سازمان‌یافته اینترنتی برای نفوذ در افکار عمومی مقایسه کرد که بخش دوم طرح مذکور را تشکیل می دهد. کاربت نوشت:

    "...برنامه بی‌ثبات‌سازی 1با مشارکت گروه‌های به اصطلاح مردم‌نهادی (NGO) که هدف خود را ارتقای سطح دموکراسی اعلام می‌کردند و نام‌هایی از قبیل " بنیاد جامعه باز "، " خانه آزادی " و " بنیاد ملی برای دموکراسی "داشتند، انجام شد. بطوریکه غرب اقدام به تامین مالی، آموزش، پشتیبانی و تجهیز و تحریک جنبش‌های مخالف در کشورهای هدف ‌می‌کرد که اغلب این موارد نیز در زمان انتخابات و با ایجاد یک نماد رنگی، صورت می‌گرفت..."[11]

    این تحلیل گر غربی با اشاره به این مطلب که آغاز برنامه‌ بی‌ثبات‌سازی 2 در قضایای پس از انتخابات سال 88 ایران مشهود است ، نوشت:

    "...اکنون به برنامه بی‌ثبات‌سازی2رسیده‌ایم که چیز خیلی بیشتری از بی‌ثبات‌سازی 1ندارد و تنها فرق آن استفاده از سایت‌های اینترنتی "توییتر "، "فیس‌بوک " [Facebook]، "یوتیوب" و دیگر رسانه‌های اجتماعی است که با هدف وسعت دادن به تاثیر اعتراضات داخلی به کار گرفته شده‌اند..."[12]

    جیمز کاربت تحلیل گر معتبر مسائل سیاسی با اشاره به موج انقلاب‌های رنگی یا کودتاهای مخملی مورد حمایت غرب در دهه 2000 میلادی در وب سایت ویلی لومن نوشت:

    "...غرب با استفاده از " انقلاب‌های رنگی " موفق به بی‌ثبات‌سازی دولت‌های اوکراین، گرجستان، قرقیزستان و برخی کشورهای دیگر شد و نقطه اشتراک این انقلاب‌ها نیز نقش "جورج سوروس"، یک شخصیت میلیاردر بود..."[13]

    همچنین اریک والبرگ  (Eric Walberg)، تحلیلگر سایت خبری "ربل " (The rebel) به تحلیل پشت پرده سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا در قبال ایران پرداخت و نوشت :

    "...تظاهرات در ایران مبتنی بر الگوهای انقلاب‌های رنگین بود..."[14]

     

    راز دیدار محمد خاتمی با جرج سوروس

     

    همه اینها به جز اظهار نظر صریح خود جرج سوروس بود که در مصاحبه ای به روشنی گفت که با هزینه چند میلیون دلار در گرجستان انقلاب مخملی به راه انداخته و دولت ساکاشویلی را بر سر کار آورده است.

    دو سال پیش از انتخابات سال 1388 نیز محمد خاتمی با جرج سوروس دیدار و ملاقاتی داشت که اگرچه چندبار سعی نمود آن را تکذیب کند ولی شواهد و اسناد و مدارک آنچنان زیاد و محکم بود که جای هیچ شک و شبه ای باقی نگذاشت.

    مقاله ای از سوی کنت تیمرمن بنیانگذار و مدیر اجرایی"بنیاد دمکراسی برای ایران"و از مقامات مهم بنیادهای استراتژیک ایالات متحده آمریکا در 15 سپتامبر 2006 در وب سایت نیوزمکس انتشار یافت که جزییات مهمی از شام خاتمی و سوروس را در بر داشت. 

    تیمرمن در این مقاله که تحت عنوان "سناتور بر طبل مذاکره دروغین با ایران می کوبد" انتشار یافت ، پس از توضیحاتی درباره تلاش نافرجام سناتورهایی مانند سنتروم و مارتینز و جو بایدن و برخی مقامات محافظه کار آمریکایی جهت متوقف ساختن برنامه هسته ای ایران و مذاکرات بیهوده آنها با برخی اشخاص بی مسئولیت مانند رضا پهلوی می نویسد:

    "...همزمان و کمتر از یک مایل دورتر از محل گفت وگوی پهلوی با سنتوروم و مارتینز در سنای امریکا، "جرج سوروس" و سایر مخالفان دولت بوش در هتل "هایت " گردهم آمده بودند تا تعامل دولت با تهران را خواستار شوند. سوروس خطاب به شرکت کنندگان در این نشست که به همت "بنیاد امریکای نوین" برگزار شده بود، درباره یک "معامله بزرگ" با تهران سخن گفت که به رسمیت شناخته شدن ایران از سوی امریکا، پایان رویارویی هسته ای از طریق مذاکرات و ازسرگیری مناسبات عادی میان دو کشور را در بر خواهد داشت. برخی مقامات روز پنجشنبه به نیوزمکس گفتند که سوروس در همین هفته و در یک مراسم خصوصی صرف شام در بوستون، درباره این "معامله بزرگ" با "محمد خاتمی" رئیس جمهوری سابق ایران گفت وگو کرد. یک ایرانی که در آن مراسم شام حضور داشت، گفت: "خاتمی به ما گفت که آمریکا باید مذاکره با ایران را آغاز کند." او افزود که ایران مسلما خواهان تعلیق غنی سازی اورانیوم، اما نه به عنوان یک پیش شرط برای مذاکرات است. با این حال، فرد یاد شده به نقل از خاتمی گفت که ایران "غنی سازی سوخت هسته ای را کنار نمی گذارد" زیرا وعده های غرب را مبنی بر عرضه سوخت مورد نیاز نیروگاه بوشهر باور ندارد. نیروگاه بوشهر با وجود 11 سال فعالیت پیمانکاران روسی، هنوز عملیاتی نشده است. این مقام ایرانی همچنین گفت: "از این رو، یک برنامه R&D (تحقیق و توسعه) اجرا می شود و اگر حاضر به پذیرش آن نباشید، هیچ معامله بزرگی در کار نخواهد بود." "استیون کلمنز" مدیر "برنامه راهبرد آمریکا" در بنیاد امریکای نوین نیز در مراسم صرف شام خاتمی با سوروس شرکت داشت و سخنان مقام ایرانی را تصدیق کرد. "هومن مجد" روزنامه نگار آزاد که در طول اقامت خاتمی در آمریکا، مشاور و مترجم او بود، گفت "سفر خاتمی به آمریکا از ماه ها قبل برنامه ریزی شده بود. این سفر با شروع ضرب الاجل سازمان ملل برای تعلیق غنی سازی، دقیقا همزمان شد." کلمنز انجام یک "معامله بزرگ" بر سر برنامه هسته یی با ایران را کار سخت و دشواری خواند که به نتیجه رساندن آن، راحت و آسان نیست. یک ایرانی که در میهمانی شام خاتمی با سوروس، او را همراهی می کرد گفت: رئیس جمهوری سابق ایران در توضیح رد مکرر پیشنهادهای آمریکا - از جمله تلاش چند ساله "بیل کلینتون" - درباره یک "معامله بزرگ" از سوی تشکیلات رهبری ایران ، کلینتون را مسئول این بن بست دانست. این ایرانی گفت: "پس از عذرخواهی مادلین آلبرایت وزیر خارجه وقت آمریکا بابت مداخله آمریکا در کودتای 1953علیه دولت محمد مصدق نخست وزیر وقت ایران، همه مسایل در جهت آشتی پیش می رفت." اما، خاتمی گفت، کلینتون، با "نامنتخب" خواندن تشکیلات رهبری ایران، این معامله را ضایع کرد..."[15]

    کنت تیمرمن همچنین در مطلب دیگری که تحت عنوان "هیچ معامله بزرگی با ایران" در نشریه صفحه اول (Front Page) در 26 سپتامبر همان سال انتشار یافت ، ضمن بحث درباره بایدها و نبایدهای مذاکره با ایران ، مجددا به ماجرای دیدار خاتمی و جرج سوروس اشاره کرد. او پس از اینکه از جرج سوروس به عنوان یکی از عوامل اصلی مذاکره با ایران نام می برد، می نویسد:

    "...هفته گذشته در یک کنفرانس در واشینگتن یک کارشناس شورای روابط خارجی آمریکا سعی کرد چهره زیبایی از مذاکره با ایران ترسیم کند در حالی که یک بال اصلی آن جرج سوروس بود. آنها توضیح دادند که در یک شام شخصی اخیرا در بوستون با ملا محمد خاتمی ، رییس جمهوری سابق ایران دیدار داشته اند که در همان دیدار گفته ایران مایل است با آمریکا صحبت کند ولی نمی خواهند غنی سازی اورانیوم را به قیمتی بدهند..."[16]

    غیر از خاتمی ، برخی دیگر از سران و عوامل فتنه 88 نیز  با جرج سوروس ملاقات داشتند، از جمله محمد عطریانفر و...

     

    نفوذ در اعتراضات و تبدیل آن به اغتشاشات

     

    اما در اوج اغتشاشات پس از انتخابات 1388، جین شارپ پدرخوانده روشنفکران مخملی در یک گفتگوی تلفنی با آسوشیتدپرس اعلام کرد که مقالات وی به زبان فارسی در روی اینترنت برای استفاده معترضان وجود دارد. دستورالعمل ها و راهنمایی های جین شارپ دقیقاٌ مانند دفترچه راهنمایی بود که در صربستان برای سرنگون کردن دولت میلوسوویچ در سال 2000 میلادی مورد استفاده قرار گرفت. رهبری آن مبارزات را یکی از شاگردان جین شارپ به نام سرژ پاوویک برعهده داشت که جنبشی تحت عنوان جنبش "اتپور" بوجود آورده بود.

    جین شارپ که بیش از 30 سال در دانشگاه هاروارد تحقیقات انجام داده است، به فعالان جنگ های روانی و انقلاب های مخملی در شرق اروپا کمک بسیاری کرده که از آن جمله می توان به انقلاب های مخملی "گل رز" در گرجستان و انقلاب نارنجی در اوکراین اشاره کرد.[17]

    از همین روی در همان ایام فتنه ، تری میسن محقق و پژوهشگر فرانسوی و مدیر پایگاه خبری - تحلیلی «ولترنت » در مقاله ای تحلیلی به کارنامه «جین شارپ » معلم کودتاهای مخملی پرداخت و عملکرد تشکیلات تحت مدیریت وی یعنی موسسه "آلبرت انیشتین " در نقاط مختلف دنیا، از لیتوانی تا صربستان و از ونزوئلا تا اوکراین را در کنار حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری در ایران بررسی کرد. [18]

    میسن می نویسد طی دهه 80 بود که ناتو به این گونه مبارزات به اصطلاح غیرخشونت آمیز گرایش پیدا کرد و اکنون 15 سال از زمانی که سازمان CIA  استفاده از این روش ها را برای سرنگونی دولت های مخالف آغاز کرده ، می گذرد که منبع ایدئولوژیکی آن یعنی "جین شارپ" فیلسوف بنیاد "آلبرت انیشتین " همچنان فعال و پر مشغله است.[19]

    وقتی که آمریکایی ها متوجه شدند بنیاد آلبرت انیشتین تا چه اندازه می تواند مفید باشد، سرهنگ «رابرت هالوی » را نیز وارد این بازی کردند. هالوی، متخصص عملیات سازمان های مخفی و رئیس سابق مدرسه آموزشی وابستگان  نظامی سفارت های آمریکا بود.

    رابرت هالوی در گفت و گویی می گوید :

    "...من برای آنها توضیح دادم که جنگ فرهنگی نیز یک نوع جنگ است و باید با نگاه جنگی به آن نگریست. همان قوانین جنگ در مبارزه غیر خشونت آمیز (مخملی) نیز حاکم است.باید طوری سازماندهی کنید که بتوانید قوای خود را در زمان معینی تجهیز کنید. تنها با دفاع کردن موفق نخواهید شد. باید طرح های تهاجمی نیز داشته باشید. بنابراین اصول جنگ و نفوذ و تهاجم فرهنگی یکسان است..."[20]

    جالب توجه اینکه نویسنده این مقاله تحلیلی ، چهار سال پیش از فتنه 88 در رابطه با تلاش آمریکا برای ایجاد انقلاب مخملی در ایران می نویسد:  نهایتا باید به این نکته اشاره کنیم که بنیاد آلبرت انیشتین آموزش آشوبگران ایرانی را نیز آغاز کرده است. [21]

     

    اما هدایت اغتشاشگران پس از انتخابات 88 از سوی منابع خارجی به حدی واضح و آشکار بود که " پاپوویک"، همان رهبر انقلاب مخملی صربستان و از همکاران جین شارپ و رابرت هالوی در انستیتو آلبرت اینشتین (که هدایت برخی کودتاهای مخملی را برعهده داشت) [22]با راهنمایی گروه‌های معترض در سایت توییتر، از آنها می‌خواست تا چراغ‌های اتومبیل‌های خود را روشن کرده و در حالی که قرآن بدست دارند در برابر نیروهای امنیتی بایستند. وی همچنین از برخی روش‌های دیگر این معترضان نیز تمجید کرد و تاکید نمود که استفاده از پوشش سبز به عنوان رنگ نمادین اسلام و فریاد زدن شعارهای انقلاب سال 79 ایران، روش‌های مناسبی هستند.[23]

    با وجود همه  این نشانه ها و علائم آشنا و مشترک متعدد مابین آنچه در جریان حوادث پس از انتخابات سال 88 در ایران روی می داد با آنچه در انقلابات و کودتاهای مخملی کشورهای مختلف اتفاق افتاد، اما برخی نیروها و گروهها از سر لج یا ناآگاهی و یا عامدا وجود یک طرح برای انقلاب یا کودتای مخملی را در ایران رد می کردند و عدم موفقیت آن را دلیل عدم وجودش می دانستند. این در حالی بود که علاوه بر شواهد و قرائن بسیار زیاد مبنی بر جریان یک کودتا یا انقلاب مخملی در حوادث پس از انتخابات سال 1388، حرف های علنی و مستقیم محافل خارج کشور، خود تاکید مجددی بر این ماجرا بود. مثلا به این اعترافات توجه کنید :

     

    منوچهر ساچمه چی ( منشه امیر ) – گوینده رادیو اسراییل: 

    "...یکی سبز پوشیده ، یکی زرد پوشیده و یک حال و هوایی مثل جاهایی مثلا جمهوری اوکراین یا لهستان و مانند آن ، پیش از انقلاب مخملی حکمفرماست ..."[24]

     

    داریوش همایون – وزیر اطلاعات رژیم شاه در مصاحبه با رادیو صدای آمریکا ( VOA ): 

    "...انقلاب مخملی آرزوی ماست ، هدف تظاهر کنندگان است ، هدف این خیزش است..."[25]

    عنایت فانی – مجری تلویزیون فارسی بی بی سی: 

    "...همه اعتراضات بهانه ای است برای یک انقلاب مخملی و تغییر نظام جمهوی اسلامی ..."[26]

    علی آلفونه – عضو بنیاد آمریکن اینترپرایز: 

    "...دولت ایالات متحده آمریکا ، قصدش تغییر نظام جمهوری اسلامی هست..."[27]

    گفت و گوی جان کین  از تئوریسین های کودتای مخملی در دانشگاه وست مینستر انگلیس با تلویزیون دولتی بی بی سی :

    "...عنایت فانی ( مجری تلویزیون دولتی بی بی سی) : بگذارید برگردیم به جنبش سبز که از آن یاد کردید که در حال حاضر اعتراض ها در ایران با این نام شناخته می شود.

    جان کین: استفاده از استعاره مخملی اهمیت بسیاری دارد و نشان می دهد که رویدادهای کنونی ایران یک نمونه قرن بیست و یکمی این روند یادگیری است...."

    برای کودتای مخملی سال 1388 از چند سال قبل تدارکات زیادی دیده شده بود که بعضا برخی اسناد آن از سوی رسانه ها و خبرنگاران مستقل منتشر شد . مثلا: 

    طراحی رسانه ای این کودتا به صورت یک گازانبر پیش بینی شده بود تا با تحریک مردم و شخصیت های سیاسی برای حضور در اعتراضات، مسئولین رده بالای نظام را تحت فشار قرار داده تا تن به ابطال انتخابات دهند.

    برای عملی کردن چنین طرحی، اجلاسی توسط مرکز "سایما" (از مراکز تحت پوشش بنیاد ملی برای دمکراسی) در جولای 2009 یعنی در تیرماه 1388 برگزار شد با عنوان "نقش رسانه‌های نوین در دهمین انتخابات ریاست‌جمهوری ایران".

    در این نشست، حدود 150 نفر جمع شدند تا با پرداختن به مسائلی مثل انقلاب توییتری، مخالفین، آزادی اطلاعات، فیلترینگ سایت و ...، تاثیر اینترنت در ایران را مورد بررسی قرار دهند و دولت ایران را به محدود کردن آزادی اطلاعات و بیان متهم کنند.

    اشخاصی نظیر "رابرت فاریس" رئیس مرکز اینترنت و جامعه برکمن از دانشگاه هاروارد، "آندرو لیومن"رئیس پروژه‌ی  TOR، "سام صدایی" رئیس برنامه ایران در مرکز بین‌المللی عدم خشونت و همکاری‌های امور بین‌الملل "هافینگتن پست" و "ستاره درخشش" گوینده و مجری تلویزیون دولتی آمریکا  با عنوان استاد دانشگاه "جرج تاون"، از جمله سخنرانان این گردهمایی بودند.[28]

     

    نفوذ در تبلیغات

     

    اغلب نظرسنجی های معتبر نشان از پیروزی کاندیدای اصول گرایان داشت ( البته به جز آنچه در شبکه هایی همچون بی بی سی و سی ان ان و VOA و رسانه های دولت های ذی نفع در انتخابات گفته می شد) از  همین روی برای مقابله با چنین پیش آمدی که از نظر آنها شکستی سنگین بود، استراتژی تکراری خود را برروی میز قرار دادند که مانند سایر موارد مشابه در کشورهای دیگر مراحل مختلفی را دربرمی گرفت، از جمله:.

    "تشکیک در سلامت انتخابات و القاء تقلب در آن "، " اعلام پیروزی در انتخابات قبل از آغاز یا پیش از پایان آن "، "‌زمینه‌سازی برای اعتراض به نتیجه انتخابات، " " بازی با رنگها "‌و... اینها برنامه هایی بود که در کودتاهای مخملی گرجستان و اوکراین و مانند آن، جواب داده بود. اما در نهایت همه این برنامه ها نه برای پیروزی فلان کاندیدا یا شکست بهمان کاندیدای انتخاباتی بود ، بلکه تمامی این طرح ها برای شکست انقلاب و فروپاشی نظام اسلامی بود.

     

    در این باره پال رابرتس معاون اسبق وزارت خزانه داری آمریکا در مصاحبه اختصاصی با مجله آمریکایی "فارین پالیسی" گفت:

    "... همه آشوب های ایجاد شده در ایران پس از انتخابات ریاست جمهوری، توطئه آمریکا برای بی اعتبار و منزوی کردن ایران بود تا این کشور را به زانو درآورد.  چرا که به عنوان مثال "کنت تیمرمن " که یک نومحافظه کار است و ریاست بنیاد ملی برای دمکراسی(NED) را برعهده دارد ، روز 11ژوئن یعنی پیش از برگزاری انتخابات در ایران نوشت : "صحبت از یک انقلاب سبز در ایران است."[29]

    پال رابرتس در همان مصاحبه اش با مجله فارین پالیسی ادامه می دهد:

    "...به عبارت دیگر قبل از رأی گیری چیزی آماده شده بود که باعث می شود به خودجوش بودن اعتراضات شک کنیم. چون تیمرمن در ادامه نوشته بود: NEDدر طول دهه گذشته میلیون ها دلار را صرف گسترش انقلاب "رنگی " در کشورهایی همچون اوکراین و صربستان کرده و تکنیک های ارتباطی و سازمانی مدرن را به کارگران آموزش داده است. بخشی از این پول به دست حامیان موسوی ، رسیده است البته از طریق ارتباط با  سازمان های غیردولتی در خارج از ایران که NEDبودجه آنها را تامین می کند...."[30]

    این ادعا را سخنان "لرد بالتیمور" تحلیل‌گر ارشد غربی در پایگاه خبری "خانه شفاف‌سازی اطلاعات" پیرامون نحوه تامین مالی ایجاد اغتشاش و انقلاب رنگی در ایران نیز تایید کرد.[31]

     

    طراحی  کودتای پس از انتخابات در انستیتو بروکینگز

     

    اما مهمترین سندی که درباره تدارک انقلاب یا کودتای مخملی در ایران منتشر شد، در ژوئن 2009 ، توسط مرکز تحقیقات پیشرفته ضد تروریسم و در پایگاه اطلاع رسانی رسمی اینترنتی شان قرار گرفت. در این سند رسمی بخش‌‌ها و ابعادی از پروژه موسوم به "کدام راه به سمت ایران ؟" ارائه شده بود که نشان می‌داد، کودتای مخملی سال 2009 ایران در اندیشکده آمریکایی "بروکینگز" طراحی شده بود.[32]

    در باره جایگاه و اهمیت "انستیتو بروکینگز" باید گفت که این موسسه همان نقشی را در اخذ تصمیم برای حزب دموکرات به ریاست جمهوری اوباما ایفا می‌‌کند، که "انستیتو امریکن اینترپرایز" برای دولت جمهوری خواهان به رهبری "جرج بوش" برعهده داشت. بر اساس آنچه در پایگاه اطلاع‌رسانی مرکز تحقیقات پیشرفته‌ی ضد تروریسم، مرکز سابان وابسته به اندیشکده‌ آمریکایی "بروکینگز" انتشار یافته، این مرکز در گزارش مفصل خود، راهکارهای لازم برای کودتای مخملی در ایران و حمایت از مخالفان نظام را قبل از انتخابات طراحی کرده بود.

    این مرکز که توسط میلیاردر صهیونیست به نام «حییم سابان» راه‌‌اندازی شده، در یک گزارش مفصل 60 صفحه‌‌ای ، راهکار اغتشاش عمومی، و گسترش آن و سپس استمرار تا مرحله‌ فروپاشی را نشان می داد.

    مرکز سابان در این گزارش، ضمن بررسی گزینه های مختلف آمریکا برای مقابله با ایران، در کنار گزینه‌‌های مطرح سیاسی و نظامی، موضوع تغییر حکومت از طریق کودتای مخملی و با ایجاد اغتشاش و هدایت آن توسط اپوزیسیون، تا مرحله فروپاشی و سپس حمله‌ نظامی و اشغال کشور را مناسب‌‌ترین گزینه تشخیص داده است. در این گزارش تکان دهنده معلوم می شود که اگر خدای ناکرده فتنه گران در اجرای طرح کودتای مخملی خود موفق می شدند ، با اتفاقات کنترل نشده بعدی سرزمین ما بایستی در انتظار یک جنگ تمام عیار و دخالت نظامی خارجی می بود. ( آنچه که بعدا در سوریه اتفاق افتاد)

    این گزارش توسط شش تن از استراتژیست‌های وابسته انستیتو بروکینگز به نام‌های "کنت ام پولاک"، مدیر سابان؛ "مارتین ایندایک"، سفیر اسبق آمریکا در سرزمین‌های اشغالی؛ "دانیل ال بای من "؛ "سوزان مالونی"؛ "مایکل. ای. اُ .هانلون " و "بروس ریدل" تهیه شده است. [33]

    فصل ششم این گزارش به عنوان "انقلاب مخملی"، مناسب‌ترین راه برای تغییر حکومت را حمایت گسترده از انقلاب مخملی در ایران دانسته که در ادامه نیز آن را بهترین راه حل مشکلات آمریکا با ایران معرفی کرده که کم‌ترین هزینه را در بر دارد.

    نویسندگان این گزارش هدف اصلی گزینه‌ی انقلاب مخملی را براندازی حکومت ایران و ایجاد حکومتی که بیشترین همراهی را با منافع آمریکا داشته باشد، عنوان کرده‌اند و گفته‌اند که تعامل با اپوزیسیون داخلی جمهوری اسلامی، برگ برنده‌ای در دست آمریکاست که از طریق آن به ایران فشار وارد ساخته و رفتار حکومت ایران را تغییر دهد. در ادامه این گزارش چهارچوب زمانی این سناریو شده و آمده است:

    "انقلاب مخملی نیازمند وجود رهبران محلی در صحنه است و لذا چارچوب زمانی آن منوط به شرایط حادث شده و پیدایش این رهبران محلی، در آن شرایط خاص است که ممکن است در چند هفته یا چند سال پدید آید."[34]

     



    [1] - انقلاب مخملی در ایران - مصاحبه با رامین احمدی ، پزشک ، فعال حقوق بشر و سرپرست سازمان آموزش مبارزه غیر خشونت آمیز – وب سایت قدیمی رادیو زمانه – 3 آذرماه 1385

    [2] - همان

    [3] - همان

    [4] - همان

    [5] - سباستین ابت و کاترینا کاراتوراک – گزارش انتخابات ریاست جمهوری ایران – وب سایت خبرگزاری آسوشیتتد پرس – ژوئن 2009

    [6] - حمایت از آزادی در سراسر دنیا – وب سایت بنیاد ملی برای دمکراسی – قسمت خاورمیانه و آفریقای شمالی -  صفحه ایران

    [7] - یارانه هلند علیه ایران- روزنامه ی هلندی NRC - Handelsblad  در 16 سپتامبر – 25 سپتامبر 2006

    [8] - همان

    [9] - مداخله سنگین ایالات متحده در ایران - لرد بالتیمور – پایگاه شفاف سازی اطلاعات – 28 ژوئن 2009

    [10] - آماده ساختن میدان جنگ – سیمور هرش – وب سایت نشریه نیویورکر- 7 جولای 2008

    [11] - مقاله بی ثبات سازی 2 : سوروس ، سیا ، موساد و رسانه های جدید ایران را بی ثبات می کنند – جیمز کاربت – پایگاه خبری ویلی لومن – 24 ژوئن 2009

    [12] - همان

    [13] - جیمز کاربت - پیشین

    [14] - خبرگزاری فارس – 14 مرداد 1388

    [15] - کنت تیمرمن – سناتور بر طبل مذاکره دروغین می کوبد – وب سایت نیوز مکس – جمعه 15 سپتامبر 2006

    [16] - کنت تیمرمن – هیچ معامله بزرگی با ایران – وب سایت نشریه صفحه اول (Front page mag)– 26 سپتامبر 2006

    [17] - مجموعه مستند "رمز عملیات" - پیشین

    [18] - تیری میسن – انستیتو آلبرت اینشتین : بدون خشونت بر طبق سازمان سیا – پایگاه اطلاع رسانی ولترنت – 4 ژانویه 2005

    [19] - همان

    [20] - مجموعه مستند "رمز عملیات" – قسمت دوم: کودتای مخملی – پخش شده از شبکه دوم سیما – 9 دی ماه 1393

    [21] - تیری میسن – انستیتو آلبرت اینشتین : بدون خشونت بر طبق سازمان سیا – پیشین

    [22] - ملاقات با سرژ پاپوویک : معمار مرموز انقلاب جهانی – جان هنلی – گاردین – 8 مارس 2015

    [23] - ما کی هستیم؟ - سرژ پاپوویک (مدیر اجرایی) - وب سایت مرکز عمل و تئوری غیر خشونت آمیز

    [24] - فیلم مستند "رمز عملیات" – قسمت دوم – پخش شده در تاریخ 9 دی ماه 1393 از شبکه 2 سیما

    [25] - همان

    [26] - همان

    [27] - همان

    [28] - نقش رسانه های جدید در انتخابات 1388 ایران- وب سایت مرکز کمک های بین المللی رسانه ای ،سایما- 7 جولای 2009

    [29] - آیا معترضان انتخابات ایران سازمان یافتگان دیگر ایالات متحده برای یک انقلاب رنگی هستند؟ - پال گریک رابرتس – وب سایت پدید آورندگان - 2009

    [30] - همان

    [31] - مداخله سنگین ایالات متحده در ایران - لرد بالتیمور – پایگاه شفاف سازی اطلاعات – 28 ژوئن 2009

    [32] - کدام راه به سوی ایران؟ گزینه های یک استراتژی جدید آمریکایی برای ایران – کنت ام پولاک ، دانیل بای من ، مارتین اس ایندایک ، سوزان مالونی ، مایکل ای اوهانلون ، بروس ریدل – وب سایت انستیتو بروکینگز – 22 اوت 2009

    [33] - همان

    [34] - همان


    0 0

     

     سیستم های قرون وسطایی انتخابات

     

     دوازدهمین انتخابات ریاست جمهوری در ایران همراه پنجمین انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا برگزار شد. 39 انتخابات در طول قریب به 39 سال عمر نظام جمهوری اسلامی که می توان آن را یک رکورد در میان تمامی کشورهای جهان دانست. چه آنها که مدعی دمکراسی هستند و چه آنان که چنین ادعایی ندارند. یعنی به طور متوسط هر سال، یک انتخابات در این مملکت برگزار شده و با هر کم و کاستی و عیب و نقص، مردم را به پای صندوق های رای کشانده است.

    این در حالی است که به هر حال پس از گذشت 2500 سال پادشاهی و دیکتاتوری و دوری از هرگونه رای و رای گیری، نظامی در این سرزمین حاکم شد که به اعتراف دوست و دشمن برروی رای مردم حساب کرده و براساس آن حرکت می کند و گرنه چه نیازی به این همه صرف وقت و هزینه و بودجه بود؟ آیا ترس از افکار جهانی، نظام جمهوری اسلامی را وادار به برگزاری این تعداد انتخابات کرده است؟ مگر در آن 2500 سال و یا حداقل 200 سال اخیرترش، افکار عمومی جهان یا بهتر بگوییم حکام سیاسی و رسانه ای دنیا، از استبدادهای وحشتناک حاکم بر ایران، ککشان هم گزید؟!! مگر همین حاکمان مدعی جامعه جهانی از سرمایه داری و امپریالیستش گرفته تا کمونیستی و سوسیالیستی اش، برای بزرگداشت همان 2500 سال دیکتاتوری و استبداد، در سال 1350 تمام قد مایه نگذاشتند و همه سرمایه های خود را در گوشه و کنار جهان برای تبلیغش بسیج نکردند؟!!!  مگر همین ها از بدوی ترین و مستبدترین و نژادپرست ترین رژیم های دنیا همچون عربستان و اردن و اسراییل و ... حمایت نمی کنند و همه امکانات را برای بقایشان فراهم نکرده اند؟

    یپس چه نیازی بود که برای راضی کردن این حضرات استبداد مدار و دیکتاتور پرور، حتی برای پیروزی انقلاب نیز رفراندوم برگزار گردد؟ انتخاباتی که در هیچ گوشه این کره خاکی و در هیچ کدام از نظام های مدعی دمکراسی و حقوق بشر  سابقه ندارد که انقلابی با فداکاری ها و رشادت های 15ساله ملتی به پیروزی برسد و بعد، برقراری نظام برآمده از آن انقلاب را به رفراندوم بگذارند.

    سلامت رای گیری در ایران را علیرغم تمامی نقایص و کمبودها می توان از نتایج آن دریافت که بسیار اتفاق افتاده و به کرات شاهد بوده ایم دولت و مجریان برگزاری انتخابات با سلیقه و تمایل سیاسی خاصی حضور داشته اند، اما نتیجه و حاصل انتخابات از سلیقه و تمایل سیاسی مخالف و مقابل بیرون آمده است.

    سلامت انتخابات در ایران را از آنجا می توان دریافت که هنوز مخالفان و حتی دشمنان نظام، هنگام برگزاری هر انتخاباتی، سرمایه گذاری فراوانی روی تبلیغات علیه آن می کنند و بعضا همچنان به آن دلبسته اند و حتی تنها راه مقاصد خود را هنوز از همین راه دنبال می کنند!

    سلامت انتخابات در ایران را از آنجا می توان دریافت که هنوز پس از گذشت نزدیک به 39 سال از برقراری نظام جمهوری اسلامی، همه سلایق سیاسی حتی سلایقی که مخالفت آشکار با مبانی نظام دارند را جذب خود می کند و در آستانه هر انتخابات بازهم گروههای سیاسی حتی خارج نشین با صدور بیانیه های شداد و غلاظ و توجیهات من درآوردی، خود را ناچار از حضور در انتخابات می بینند. کافیست به اخبار همین یکی دو هفته توجه کنید تا صدق این ادعا را دریابید.

    سلامت انتخابات در ایران را از آنجا می توان دریافت که علیرغم همه فتنه ای که بر سر انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری به عنوان تقلب صورت گرفت، امروز دیگر علاوه بر بسیاری از اسناد و شواهد موسسات و نهادهای تئوریک و استراتژیک غرب ، حتی بسیاری از سرکردگان آن فتنه براین واقعیت تاکید کرده اند که تقلب در آن انتخابات امکان نداشت، اگرچه تخلفاتی صورت گرفته بود که در هر انتخاباتی از جمله همین دوره اخیر ممکن است.

    اما به هرحال تجربه انتخابات برای کشور و نظام سیاسی ما، یک تجربه تازه و نو است. ما هنوز در این عرصه، بسیار جوان هستیم برخلاف کشورهایی که ادعای 200 -300 ساله درباره دمکراسی و انتخابات دارند. بد نیست در اینجا براساس اسناد و شواهد منتشره و منابع همان کشورها به ساز و کار انتخابات و رای گیری در قدیمی ترین و دیرین ترین و مدعی ترین دمکراسی های امروز در بریتانیا و آمریکا و سپس کانادا با دو رویکرد متفاوت پارلمانی و ریاستی و با سابقه 2-3 قرنی بپردازیم و آن را با تجربه نوپای ایران مقایسه کنیم:

     

    بریتانیا

     

    یکی از مراسمی که برای  الیزابت دوم در انگلیس و دیگر مستعمرات آن برگزار شد

     

    براساس اسناد و شواهد موجود و قوانین عرفی انگلیس (انگلیس فاقد قانون اساسی است!)، نقش پادشاه و ملکه (و در واقع مراکز و کانون های اداره کننده یا مشاوردهنده شخص اول) در سیستم قانون گذاری و قضایی و امنیتی و اجرایی بریتانیا و تعیین سیاست های این قوا، یک نقش حداکثری بوده و نمایندگان منتخب مردم و نخست وزیر و کابینه منصوب این نمایندگان، یک نقش حداقلی و محدود دارند. دلایل این ادعا براساس منابع مستند مراکز آرشیوی و اسنادی بریتانیا این است:

    اولا سیستم پارلمانی بریتانیا شامل دو مجلس عوام و اعیان (لردها) است که اگرچه نمایندگان مجلس عوام توسط مردم انتخاب می‌شوند ولی اعضای مجلس اعیان یا لردها که حدود 100 نفر بیش از تعداد اعضای مجلس عوام هستند مستقیما از سوی پادشاه یا ملکه و آن هم از میان اشراف انگلیسی (کسانی که از سوی پادشاه یا ملکه مفتخر به دریافت نشان شوالیه گری و لقب "سر" شده و از خانواده های اشرافی هستند) منصوب می‌گردند.

    در مجلس عوام بیش از 650 نفر از نمایندگان منتخب مردم حضور دارند و در مجلس اعیان، بیش از 750 نفر از منصوبین مستقیم ملکه یا پادشاه هستند که تعداد ثابتی از آنها از اعضای کلیسای کانتربری و دیگر مراکز شبه مذهبی می آیند. این اعضا به دو طبقه روحانی و غیر روحانی تقسیم شده و همگی به صورت انتصابی به این مجلس راه می یابند. عده لردهای روحانی ثابت و 26 نفر بوده که از این تعداد، دو لرد، اسقف های کانتر بری و یورک و 24 نفر اسقف های انگلند، ولز، اسکاتلند و ایرلند شمالی هستند. عده لردهای غیر روحانی مجلس اعیان ثابت نیست. یعنی در واقع نوعی حاکمیت قورن وسطایی بر سیستم حکومتی بریتانیا حاکم است که هنوز خرافاتی مانند اشرافیت و خون اشرافی را مقدم بر انسانیت و بشریت به شمار می آورند که البته چنین رویکردی با توجه به ماهیت ایدئولوژی نژادپرستانه حکام این کشور بیراه نیست.

    سلطه این گروه نژادپرست بر سیاست و اقتصاد انگلیس از اوایل قرن بیستم شدت و حدت بیشتری گرفت به گونه ای  که "ویلفرید اسکاون بلونت" آزادیخواه نامدار انگلیسی و دوست سید جمال الدین اسد آبادی در نامه خود به دکتر سید محمد هندی به تاریخ 28 جولای 1913 از سیطره آن به عنوان "مرگ انگلستان به عنوان یک ملت" یاد می کند . بلونت می نویسد:

    "امروزه امپراتوری بریتانیا ،  نه به وسیله انگلیسیان و طبق اصول انگلیسی یا حتی به خاطر منافع انگلیسی، بلکه به وسیله یک دارودسته اشرار بین المللی اداره می شود که تمامی حیات اجتماعی ما را به فساد کشیدند و پول ، تنها خدای آنان است. انگلستان به عنوان یک ملت، با تمامی آرمان های کهن آن و به سان سایرملتهای مسیحی، دیگر مرده است..."

    بلونت، که خود به یکی از خاندان ها ی اشرافی انگلیس تعلق داشت، در این نامه به طور مشخص به کسانی چون دیوید لویدجرج و وینستون چرچیل اشاره می کند و ایشان را به دلیل در یافت رشوه از گادفری اسحاق، رئیس کمپانی مارکونی و برادر لرد ریدینگ(سِر روفوس اسحاق که بعدا فرمانروای انگلیسی هندوستان شد)، "پست و فرومایه و کارگزار سرمایه داران مالی یهودی" می خواند. اشاره بلونت به ماجرایی است که در تاریخ نگاری بریتانیا به رسوایی مارکونی معروف شد. بلونت می نویسد:

    "در زمانه من هیچ چیز روشن تر از این ماجرا، نزول شرف را در حیات اجتماعی ما آشکار نمی کند. این ماجرا به آشکارترین شکل نشان می دهد که سیاستمداران  ما تا چه اندازه به خاطر ارزش های نازل مالی سقوط می کنند و ابعادی را که اخلاق بازار بورس ، جایگزین اخلاق کهن تر تجارت شده و فراتر از همه میزان، اقتدار دارودسته بیگانه سرمایه داران مالی یهودی را، که مجلس عوام ما را به چنگ خود گرفته اند، روشن می کند. تنها این نیست که امروزه دو یهودی درکابینه ما حضور دارند، بلکه تقریباً تمامی وزرای ما انسانهای نیازمندی هستند که از طریق زنجیرهای قیود شخصی به آنها وابسته اند یا از آنان پیروی می کنند و لذا نمی توانند مخالفت خود را با سست اخلاقی همکارانشان بیان کنند حتی زمانی که از عمل خویش شرمسارند..."

    گفته بلونت درباره "مرگ ملت های مسیحی" هم با اوضاع آمریکای دوران وودرو ویلسون ، منطبق است  و  هم حتی  درباره فرانسۀ دوران ژرژ کلمانسو، نخست وزیر فرانسه در سال های 1917، نیز این تحلیل صدق می کند .

    کلمانسو همان کسی است که از سال 1898 در روزنامه طلوع او ، جنجال بر سر محاکمه دریفوس آغاز شد. دریفوس یک افسر یهودی بود که طبق مدارک مستند به جرم جاسوسی برای آلمان دستگیر و در دادگاه های متعدد محاکمه و محکوم شد و سپس شبکه مقتدر صهیونیستی دنیای غرب با تمامی قدرت برای تبرئه او وارد میدان شد. مقاله"من متهم می کنم" امیل زولا اولین بار در همین روزنامه منتشر شد. (خانواده زولا از وابستگان روچیلدها بودند و پدرش رئیس شبکه تراموای روچیلدها در وین.)

     

    ترزا می (نخست وزیر انگلیس) در کنار حکام آل سعود

     

    اینک بازماندگان و اخلاف همان جماعت شرور بین المللی از سوی ملکه عضو انتصابی و بعضا نسل اندر نسل مجلس اعیان یا لردها به عنوان تاثیرگذارترین نهاد قانون گذاری بریتانیا هستند . به این ترتیب هر قانون یا مصوبه مجلس عوام باید در این مجلس منتخب پادشاه یا ملکه تصویب نهایی دریافت نماید! و حتی نخست وزیر نیز در نهایت باید از همین مجلس انتصابی، حکم خود را بگیرد. این درحالی است که پادشاه یا ملکه علاوه بر ریاست کلیسای اعظم بریتانیا، ریاست هر دو مجلس عوام و اعیان را نیز برعهده دارد. ضمن اینکه سرویس های امنیتی و اطلاعاتی و جاسوسی بریتانیا اعم از اسکاتلندیارد یا MI5 و MI6 (که تا چندی پیش حتی وجود آنها تکذیب می شد) مستقیما زیر نظر پادشاه یا ملکه قرار دارند و رئیسان آنها از سوی شخص اول برگزیده می شوند. وی همچنین قضات عالی دادگاههای انگلیس و کشورهای تابعه را منصوب نموده و  فرمانداران کل کشورهایی مانند کانادا، استرالیا، نیوزیلند و ...را تعیین می کند.

    به این ترتیب ملاحظه می شود مردم سالاری ادعایی در مملکتی که قرن هاست مدعی دمکراسی و حقوق بشر است در حد عقب افتاده ترین کشورهای استبدادی بوده و نحوه گزینش نمایندگان مجلس اعیان هنوز و پس از گذشت قرن ها، به مانند قرون وسطی براساس قوانین آپارتاید و برتری نژادی انجام می پذیرد! (لردهایی که از سوی ملکه یا پادشاه نشان شوالیه امپراتوری بریتانیا را دریافت می کنند، بایستی از تبار اشراف بوده و به اصطلاح خون اشرافی گری در رگ هایشان جاری باشد! چنانچه 92 نفر از این اعضاء به طور موروثی و از اعقاب لردها و دوک های انگلیس هستند!!)

    آنچه گفته شد، شکل رسمی اداره کشور انگلیس و میزان حضور دمکراسی در آن است وگرنه خود روشنفکران و متفکران غربی به همان سیستم انتخاباتی محدود برای 650 نفر اعضای مجلس عوام هم انتقاد دارند که با تبلیغات سرسام آور و به قول نوآم چامسکی با سرکوب رسانه ای، مخاطبانشان را سالهاست فقط به دو حزب کارگر و محافظه کار و کاندیداهای این دو حزب هدایت می کنند. احزابی که توسط کانون های صهیونی  و سرمایه های کلان این کانون ها ، لانسه شده و هیچ کاندیدا یا نامزد مستقل نمی تواند به این سیستم وارد شود.

     

    ایالات متحده آمریکا

     

    سیستم الکترال بر ضد رای مردمی

     

    واقعیت دیگر در صحنه سیاسی ایالات متحده آمریکا جریان دارد که سالیان سال است، ادعای عمیق ترین دمکراسی تاریخ را داشته و دارد.  اینکه تقریبا از بدو بنیانگذاری دولت آمریکا تا به امروز ، تنها دو حزب در صحنه سیاسی این کشور فعالیت داشته اند ، به طوری که نظام سیاسی آمریکا به نظام دو حزبی شهرت یافته است، از شوخی های تراژیک این به اصطلاح دمکراسی لیبرالی در تاریخ معاصر بوده است.

    در طول تاریخ دویست و اندی ساله آمریکا یعنی از 30 آوریل 1789 که جرج واشینگتن بر مسند نخستین ریاست جمهوری ابالات متحده آمریکا تکیه زد، تا سال 1860 دو حزب دمکرات و "ویگ" بر سرنوشت سیاسی کشور حاکم بودند و از سال 1860، حزب جمهوریخواه جای حزب "ویگ" را گرفت و تا امروز همچنان به همراه رقیب خود یعنی دمکرات ها، صحنه چرخان سیاست های آمریکا است. به این مفهوم که به جز نامزدان دو حزب مذکور ، هیچ نامزد مستقل و یا منتسب به حزب یا گروه و دسته دیگری مجال حضور در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را نمی یابد و اشخاصی که به بردگی سرمایه های کارتل ها و تراست های بزرگ درنیایند اساسا مجالی برای سخن گفتن در عرصه سیاسی آمریکا نداشته و ندارند. همین دو حزب هستند که با رسانه های خود و قدرت اقتصادی مراکز سرمایه وابسته، افکار مردم را کانالیزه کرده تا همه آرای عمومی در مجموع به نفع کاندیداهای آنهابه صندوق های اخذ رای سرازیر شود. از همین رو حضور کاندیدای دیگری که متعلق به یکی از دو حزب مذکور نباشد،  برای مردم آمریکا به صورت یک آرزو درآمده است و شاید فیلم "مرد سال" ساخته بری لوینسن پاسخی به این  آرزوی همیشگی باشد!!

    از طرف دیگر سیستم رای گیری غیرمستقیم تحت عنوان الکترال یا کالج انتخاباتی موجب شده تا مردم آمریکا به طور مستقیم در انتخاب بالاترین مقام  اجرایی ایالات متحده نقشی نداشته باشند. برای اینکه به دلائل این امر از نظر تدوین کنندگان قانون اساسی آمریکا واقف شویم ، بد نیست نگاهی به متن این قانون که 230 سال پیش به تصویب رسیده، داشته باشیم تا میزان اعتماد بنیانگذاران ایالات متحده نسبت به مردم و عمق دمکراسی این به اصطلاح مدعی حقوق بشر در دنیا را متوجه شویم . نگاهی که هنوز پس از 230 سال کوچکترین تغییری نکرده است. در قانون اساسی آمریکا درباره علت رای گیری غیرمستقیم برای انتخابات ریاست جمهوری آمده است:

    "...اعضای کنوانسیون قانون اساسی در فیلادلفیا معتقد بودند که انتخاب مستقیم و بدون واسطه رییس جمهوری از طرف مردم عاقلانه نیست و با همین طرز تفکر در قانون اساسی ، یک روش غیر مستقیم برای انتخاب رییس جمهوری در نظر گرفتند..."

    در انتخابات ماه نوامبر، رای دهندگان هر ایالت، عده ای برابر مجموعه سناتورها و نمایندگان آن ایالت را در کنگره به عنوان "انتخاب کنندگان ریاست جمهوری" تعیین می نمایند. این "انتخاب کنندگان" یا اعضای کالج انتخاباتی از طرف دو حزب دمکرات و جمهوری خواه برای رای دادن به کاندیدای مورد نظر حزب جهت احراز مقام ریاست جمهوری معرفی می شوند. اعضای این کالج انتخاباتی، موظفند تا رییس جمهوری ایالات متحده را از میان دو نامزد معرفی شده دو حزب اصلی یعنی دمکرات و جمهوری خواه برگزیند!!

     

    یعنی مهم‌ترین عامل در پیروزی و یا شکست یک نامزد، تعداد آرای مردمی آنان نیست، بلکه علاوه بر حمایت دو حزب اصلی، میزان کسب آرای هیات‌های انتخاباتی است که سرنوشت انتخابات را رقم می‌زند. هر نامزد برای پیروزی درانتخابات ریاست جمهوری از مجموع ۵۳۸ رای کالج انتخاباتی به حداقل ۲۷۰ رای انتخاباتی نیاز دارد تا بتواند به کاخ سفید راه یابد. به همین دلیل ممکن است فردی با آرای هیات‌های انتخاباتی بیشتر و آرای مردمی کمتر به پیروزی دست یابد، در حالی که رقیب وی، رای مردمی بیشتری بدست آورده باشد.

    تاکنون چندین بار روسای جمهور منتخب بدون آنکه ۵۰ درصد آراء مردمی را بدست آورده باشند، تنها با اتکا به کسب حداقل ۲۷۰ رای انتخاباتی وارد کاخ سفید شده‌است. این دسته از روسای جمهورآمریکا را اصطلاحاً ” روسای جمهور اقلیت ” می‌نامند. از جمله در سال ۲۰۰۰ و در جریان یک انتخابات نزدیک و بحث برانگیز جرج دبلیو بوش به عنوان کاندیدای حزب جمهوری خواه به سمت ریاست جمهوری رسید، وی توانست رای هیات‌های انتخابرا کسب کند در حالی که در تعداد آرای مردمی شکست خورده بود.مانند همین انتخابات اخیر ریاست جمهوری در آمریکا که دونالد ترامپ با 70 رای الکترال بیشتر به ریاست جمهوری رسید، درحالی که نزدیک به دو میلیون رای از رقیب خود عقب تر بود!

    یعنی دوره هایی بوده که اعضای کالج انتخاباتی برخلاف نظر اکثریت مردم (حتی از میان همین دو کاندیدا) رییس جمهوری برگزیده اند. چرا که  سیستم انتخاباتی این کالج به گونه ای است که اگر در ایالتی، تعداد رای اعضای معرفی شده یک حزب برای کالج انتخاباتی، حتی به اندازه یک رای بیشتر شود، کلیه آرای تعیین شده برای آن ایالت به حزب مذکور تعلق می گیرد. مثلا اگر در ایالت کالیفرنیا (که بزرگترین ایالت آمریکا محسوب شده و بیشترین رای را برای کالج انتخاباتی داراست)، 50 رای الکترال تعیین شده باشد و تعداد 20 میلیون رای مردم برای نامزد حزب دمکرات در مقابل مثلا  19999999 رای کاندیدای جمهوری خواه باشد، هر 50 رای به حزب دمکرات می رسد و حزب جمهوری خواه کوچکترین سهمی نخواهد داشت. حالا مقایسه این آراء الکترال در مقابل آراء الکترال فی المثل ایالت فلوریدا که فرضا با 5 میلیون رای جمهوری خواه ها در مقابل 4 میلیون رای دمکرات ها هر 17 رای کالج انتخاباتی سهمیه این ایالت را نصیب خود گردانده، باعث می شود با کسب 50 رای الکترال در مقابل 17 رای الکترال جمهوری خواه ها، دمکرات ها برنده اعلام شوند در حالی که مجموع آراء مردمی که در دو ایالت به جمهوری خواه ها رای داده اند، حدود یک میلیون نفر بیشتر از آرای مردمی دمکرات ها بوده است!!

     

    کانادا

    الیزابت دوم، حاکم اصلی کانادا

     

    وضعیت دمکراسی انتخاباتی در کشوری همچون کانادا، وخیم تر از این است. سیستم حکومتی کانادا سلطنتی است. در حال حاضر ملکه انگلستان (به‌عنوان رئیس دولت کشورهای مشترک‌المنافع) ملکه کانادا و رئیس دولت کانادا نیز محسوب می‌شود. در واقع کشور کانادا یک مستعمره بریتانیا به شمار می آید، آن هم در هزاره سوم و قرن بیست و یکم که از دوران استعمار کهنه حداقل نزدیک به یک قرن می گذرد. فرماندار کل به عنوان بالاترین مقام حکومتی کشور ، نماینده پادشاه یا ملکه انگلیس در کاناداست و نقش او را ایفا می‌کند. از وظایف عمده فرماندار کل، انتخاب رهبر حزب اکثریت در مجلس عوام به‌عنوان نخست‌وزیر و درخواست تشکیل دولت است. یعنی نخست وزیر (که در واقع بالاترین مقام اجرایی انتخابی به حساب می آید) توسط فرماندار کل منصوب ملکه انگلیس برگزیده می شود.

    قدرت قانونگذاری در کانادا به عهده پارلمان دو مجلسی (مجلس عوام و مجلس سنا) و شخص ملکه انگلیس است. تعداد نمایندگان در مجلس عوام براساس جمعیت و در مجلس سنا براساس نمایندگی منطقه‌ای است. ‌ تعداد نمایندگان مجلس سنا از ۷۲ تن در زمان کنفدراسیون، درحال حاضر به تعداد ۱۰۴ نفر افزایش یافته است.. در حال حاضر تعداد نمایندگان مجلس عوام ۲۸۲ نفر می‌باشد. ‌ رئیس مجلس سنا با حکم فرماندار کل پس از مشورت وی با نخست‌وزیر تعیین می‌شود. سناتورها نیز به نام ملکه، توسط فرماندار کل ( نماینده و منصوب ملکه انگلیس ) و با مشاوره نخست وزیر انتخاب می‌شوند. تا سال ۱۹۶۵ این انتصاب مادام‌العمر بود ولی در حال حاضر سن بازنشستگی ۷۵ سال است! یعنی اعضای انتصابی مجلس سنای کانادا تا زمان بازنشستگی در سمت خود باقی مانده و هیچ رای و نظری به جز فرمان ملکه یا فرماندار کل منصوب وی قادر به برکناری آنها نیست!! ‌

    در واقع سیستم انتخاباتی (یا بهتر بگوییم انتصاباتی) کانادا نیز از قسم همان سیستم قرون وسطایی انگلیس است با این تفاوت که ظلم مضاعفی را به شهروندان این کشور تحمیل می کند. زیرا در انگلیس، این حاکمیت بریتانیا (یا به قول اسکاونت بلونت همان اشرار بین المللی انگلیسی) هستند که اشرافیت ارتجاعی قرون وسطی را به مردم بریتانیا تحمیل می کنند ولی در کانادا، آن سیستم نژادپرستانه و ارتجاعی از سوی کشوری دیگر به مردم آن کشور تحمیل می شود. اگر در همه کشورها به زور یا اختیار برای روسای حاکمیت خود جشن و پایکوبی می کنند، در کانادا ناچار از آنند که برای پادشاه (صرف نظر از اینکه سیستم پادشاهی خود یک سیستم کهنه و پوسیده قرون گذشته است) کشور دیگری جشن و مراسم بگیرند!! این را به جز ظلم مضاعف چه می توان نام نهاد؟!!!

    مجلس سنا در کانادا (منصوب ملکه یا اشرار بین المللی پیرامون وی)، مجری سه عملکرد اساسی است، وظیفه عمده سنا تجدید نظر در لوایح دولتی، به‌خصوص لوایح پیچیده و تکنیکی احاله شده از مجلس عوام است. یعنی در واقع هیچ لایحه ای بدون موافقت مجلس سنای منصوب حکومت بریتانیا عملی نیست حتی اگر تمام نمایندگان منتخب مردم در مجلس عوام به آن رای داده باشند!

    دومین وظیفه عمده سنا، عملکرد "مشورتی" و انجام وظیفه به صورت یک «محکمه ملی» است. سناتورها با اعلان دو روزه قبلی می توانند بدون هیچ محدودیتی به بحث در خصوص آنچه در دایره "منافع ملی کانادا" می گنجد، بپردازند و نقاط ضعف را بازگو کنند. اضافه براین اختیار، سنا عملکرد «نظارتی» هم دارد. طبق این اقتدار، سنا مجاز است به کندوکاو درباره مسائل اجتماعی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی کشور بپردازد.

    جاستین ترودو، نخست وزیر جدید کانادا

     

    آنچه گفته شد فقط در سطح قوانین و قواعد رسمی سیستم انتخاباتی و سیاسی کانادا بود . یعنی هنوز از لابی های صهیونیستی و سرمایه های کلان وابسته به آنها سخن نگفته ایم که اساس همان رای گیری های نیم بند و شبه انتخابات مجلس عوام را شکل می دهد و از همین روست که حکومت کانادا نزدیکترین دوست اسراییل به شمار می رود و حتی فراتر از آمریکا، سیاست حمایت بی قید و شرط از اسراییل را در الویت سیاست های خود قرار داده است!! چه زمانی که یکی از دست نشانده های اسراییل به نام استفان هارپر، نخست وزیر بود و چه امروز که ظاهرا صدراعظم از جناحی دیگر است اما همچنان بیشتر از آنکه نخست وزیر کانادا یا حتی مستعمره انگلیس باشد، در واقع حافظ منافع اسراییل است!!!


    0 0


    0 0

     

    همجنس گرایی، نژادپرستی و اسراییل در رقابتی تنگاتنگ!

     

    میری رگیو، وزیر فرهنگ و ورزش اسراییل برروی فرش قرمز مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم کن2017

     

    وقتی یکشنبه شب گذشته، پدرو آلمودوار (رییس هیئت داوران بخش مسابقه اصلی هفتادمین جشنواره فیلم کن) برای جایزه بزرگ هیئت داوران نام فیلم "120 تپش در دقیقه" ساخته فیلمساز مراکشی تبار، روبن کامپیلو را قرائت کرد، در واقع یکی از پیش بینی شده ترین اتفاقات هفتاد دوره این جشنواره رخ داد. چراکه تقریبا کمتر کسی در میان کارشناسان و منتقدان و سینماگران حاضر در جشنواره بود که برروی جایزه بزرگ هیئت داوران یا نخل طلا برای فیلم یاد شده، اتفاق نظر نداشت. البته نه از آن جهت که فیلم یاد شده، شایسته دریافت این جایزه بود بلکه از نظر ترکیب و رویکرد ایدئولوژیکی که سالهاست براین جشنواره و سایر جشنواره های مشابه حکمفرماست.

    اما دلیل این اتفاق نظر فقط در نظر آوردن رویکرد این نگرش ایدئولوژیک به آثاری درباره تعرضات جنسی یا همجنس گرایی و دگرباش بودن، به نظر نمی رسید (مانند جایزه اسکار که در دو سال متوالی به فیلم هایی از این دست مانند  "Spot Light" و ""Moon Light تعلق گرفت)  بلکه شاید از آن رو بود که خود آلمودوار همجنس گراست. اگر چه سال گذشته نیز جایزه بزرگ هیئت داوران به فیلم همجنس گرایانه دیگری به نام "اینجا ته دنیاست" ساخته خاویر دولان تعلق گرفت.

    اما از طرفی هم برخی ناظران سینمایی براین باورند که جایزه بزرگ هیئت داوران حتی اهمیتی بیش از نخل طلا داشته و برخلاف نخل طلا که به هر حال برای برنده اش، سیاست های کلی جشنواره را نیز در نظر گرفته می شود اما این یکی یعنی جایزه بزرگ هیئت داوران در واقع جایزه اختصاصی و نظر اصلی هیئت داوران به شمار می رود. از همین روست که حداقل طی سالهای اخیر برندگان جایزه بزرگ هیئت داوران توفیق بیشتری نسبت به برگزیدگان نخل طلا در عرصه جهانی داشتند. مثلا دو سال پیش نخل طلا به فیلمی فرانسوی به نام "دیپان" ساخته ژاک اودیار رسید که پس از جشنواره کن دیگر در کمتر جشنواره و فستیوالی حتی نامش عنوان شد اما برنده جایزه بزرگ هیئت داوران در همان سال، فیلم هلوکاستی "پسر شائول" از لازلو نمس بود که تقریبا در سال 2015 و اوایل 2016 در کمتر فستیوال و مراسم سینمایی بود که مطرح نشده و جایزه ای نگرفت تا اینکه بالاخره اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان آن سال را هم دریافت کرد.

    سال بعد نیز فیلم "اینجا ته دنیاست" (برنده جایزه بزرگ هیئت داوران) حتی در مهمترین مراسم کشورش یعنی مراسم سزار که 3 جایزه آن را بدست آورد،  نیز توفیق بیشتر نسبت به برنده نخل طلا یعنی فیلم "من، دانیل بلیک" (فقط با یک جایزه بافتا) بدست آورد و فیلم اخیر، علیرغم همه سر و صدها حتی به جمع نامزدهای اولیه اسکار نیز راه نیافت.

    واکنش روبن استلوند به نخل طلای کن هفتادم

     

    اما فیلم برنده نخل طلا امسال یعنی "مربع" یا "میدان" (Square) ساخته فیلمساز سوئدی روین استلوند نیز به یکی دیگر از دغدغه های امروز جامعه غرب می پرداخت، آنچه دو سال پیش نیز باعث شد تا فیلم "دیپان" ساخته ژاک اودیار نیز  نخل طلای شصت و هشتمین جشنواره فیلم کن را دریافت نماید. همان ماجرای مهاجران و پناهندگان و هشدار خطر آنها که 3 سال پیش هم باعث شد تا اتحادیه اروپا و کمپانی ممنتو، سفارش ساخت فیلم "گذشته" را به اصغر فرهادی بدهد. همان قضیه ای که سال گذشته نیز باعث شد تا فیلم مستند ایتالیایی "آتش در دریا"، خرس طلایی جشنواره برلین را مال خود کند.

    در فیلم "مربع" یا "میدان" مدیر یک موزه هنرهای مدرن پس از به راه انداختن یک برنامه ویژه به ظاهر خیریه، درگیر حرکات غیرقانونی و غیراخلاقی گروهی از همین مهاجران بویژه آنها که از سرزمین های اسلامی آمده اند، شده که تقریبا کل افراد دیگر را هم دربرگرفته به نوعی که کلیت جامعه به اصطلاح مدرن و متمدن غرب به اجتماعی وحشی و بربر تبدیل می شود. در واقع استلوند نیز همانند اودیار در فیلم "دیپان" (که در آن جامعه مهاجر مسلمان عامل اصلی بزهکاری ها و خلاف ها و جرم و جنایت های درون جامعه فرانسه شناخته  می شدند) و همچنین مثل اصغر فرهادی در فیلم "گذشته"(که مسلمانان هم خانواده های فرانسوی را به هم ریخته و هم باعث رخ دادن جرم و جنایت در آنها می شوند)، مسلمانان مهاجر را باعث و بانی نابهنجاری ها و به هم ریختگی جامعه غرب دانسته و به غربی ها هشدار می دهد که از مهاجرانی که کشور و سرزمین شان را به هم می ریزند، پرهیز نمایند.

    می توان فیلم فاتح آکین ترک به نام "محو شدگی" را نیز در همین راستا به حساب آورد که بازیگر زن آن، دایان کروگر (که نقش اصلی فیلم را نیز برعهده داشت)، نخل طلای بازیگری را دریافت کرد. فیلمی که اساسا حضور مهاجران مسلمان در آلمان را موجب بروز رفتارهای خشونت آمیز و تروریستی دانسته و خود این مهاجران را یکی از عوامل اصلی این خشونت های تروریستی نشان می دهد. چنانکه همین شخصیت زن، پس از قربانی شدن خانواده اش در یک عملیات تروریستی نئونازیست ها، دست به انتقامی تروریستی می زند. گویی که این مسلمانان هستند که به انتقام دورانی طولانی، دست به اقدامات تروریستی می زنند!

    در مقابل آثار درباره مهاجران و بزهکاری های آنها، فیلم های دیگری از این دست مانند: "آوای دریا" ساخته ونسا رد گریو یا "پایان خوش" ساخته میشل هانکه که به نوعی به همدردی با این مهاجران می پردازند و غرب را در این مهاجرت های ناخواسته مقصر می دانند، مورد توجه قرار نگرفت و یا فیلم مجاری "قمر مشتری" ساخته کورنل موندروتسو در مورد یک پناهجوی سوری از شهر حمص که هنگام عبور از مرز مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد.

    صحنه ای از فیلم "120 تپش در دقیقه"

     

    اما فیلم "120 تپش در دقیقه" که جایزه بزرگ هیئت داوران را دریافت کرددر واقع کپی فیلمی به نام "قلب طبیعی" ساخته رایان مورفی در سال 2014 است که آن هم درباره جنبشی از همجنسگرایان مرد در اوایل دهه 80 میلادی علیه بیماری مرگبار ایدز و اتهام جامعه به آنها مبنی بر عاملیت شیوع این بیماری بود. فیلمی که یک جایزه گلدن گلوب نیز دریافت نمود. البته همین فیلم "قلب طبیعی" نیز کپی یک مینی سریال تلویزیونی دیگر به نام "فرشتگان در آمریکا" در سال 2003 ساخته مایک نیکولز  بود که به دو زوج همجنسگرای درگیر بیماری ایدز در اوایل دهه 1980 می پرداخت. فیلمی با حضور آل پاچینو و مریل استریپ و اما تامسون که 5 جایزه گلدن گلوب و 11 جایزه امی را در همان سال به خود اختصاص داد. ضمن اینکه طی سالهای اخیر فیلم های متعددی در این زمینه ساخته شده مانند فیلم "میلک" که به ماجرای میلک هاروی و گروهی که وی در دهه 70 میلادی و در حمایت از همجنسگرایی به راه انداخت، اشاره داشت.

    قصه فیلم "120 تپش در دقیقه" نیز به جنبشی همجنسگرایانه به نام Act Up می پردازد که در دهه 1990 میلادی می خواهد با ایدز و جامعه مخالف خود مقابله کند. فیلمی که صحنه های غیر اخلاقی و چندش آور و مشمئز کننده بسیاری دارد و گویی در فضای جشنواره ای مانند کن (که به قولی اساسا جشنواره دگرباشان و همجنس گرایان است) چنین آثاری بیشتر هواخواه دارد!

    جایزه بهترین کارگردانی به سوفیا کوپولا و فیلم "اغوا شدگان" وی رسید که بازهم فیلمی درباره تعرضات جنسی و نابهنجاری های پس از آن بود. موضوعی که در سال های اخیر چالش مهم جامعه اروپایی و آمریکایی بوده تا آن حد که در مراسم اسکار سال گذشته باعث شد تا جوبایدن معاون اول اوباما، رییس جمهوری سابق ایالات متحده به روی سن این مراسم آمد و به بهانه ترانه یک فیلم مستند درباره رکورد تعرضات جنسی در دانشگاه هاروارد، راه انداختن کمپینی را اعلام کرد که قرار است با این معضل جامعه دانشگاهی آمریکا مبارزه کند.

    معضلی که بسیاری از موسسات و مراکز اجتماعی در غرب را به واکنش واداشته از جمله گزارش معتبر "نوردیک" دانشگاه استکهلم که رکورد تعرضات جنسی را به کشورهایی نسبت داد که ظاهرا تبعیض جنسیتی (یعنی همان عاملی که از سوی غربی ها به عنوان علت تعرضات جنسی عنوان شده) در آنها وجود ندارد و زنان در بالاترین رتبه های فعالیت های اجتماعی و سیاسی قرار دارند. در همین راستا بود که 17 زن سیاستمدار اروپایی ( از جمله کریستین لاگارد رییس صندوق بین المللی پول) نامه ای منتشر کردند که در دوران فعالیت های سیاسی خود مورد تعرض جنسی قرار گرفته اند و بالاخره آژانس حقوق بنیادین (FRA) چند ماه پیش اعلام کرد که وضعیت تعرضات جنسی در اروپا به حد فاجعه باری رسیده و این عمل غیرانسانی در کشورهایی که ظاهرا نماد برابری جنسیتی هستند مانند سوئد و دانمارک و ... بسیار بیشتر بوده است.

    به نظر می رسد حال پس از باطل شدن علتی که برای افزایش افسارگسیخته نعرضات جنسی در غرب ذکر می شد (یعنی تبیض جنسیتی) اینک می خواهد جامعه را به علت و به اصطلاح راه حل دیگری منحرف سازند که گویا تنها راه گریز از این معضل، روی آوردن به همجنس گرایی و جوامع همجنس گرایانه است. آنچنانکه پیش از این نیز در فیلم هایی همچون "پرشس" ساخته لی دانیلز در سال 2009 این تئوری ضد انسانی را به صورت فیلم ارائه کرده بوند.

    اینک آثاری همچون "مهتاب" (برنده اسکار بهترین فیلم 2017) و همین "120 تپش در دقیقه" می توانند آلترناتیوی برای تئوریسین ها و ایدئولوگ های غرب باشد تا همچنان تلاش کنند، بشریت را از یک جامعه سالم و انسانی دور سازند.  

     

    جایزه های غافلگیر کننده !

     

    خواکین فونیکس در صحنه ای از فیلم "تو که واقعا هرگز آنجا نبودی"

     

    به جز این جوایزی که چندان غیرمترقبه نبود اما چند جایزه هم واقعا غافلگیر کننده در مراسم اختتامیه جشنواره کن امسال داده شد، از جمله جایزه بهترین فیلمنامه و بازیگر مرد که سال گذشته هر دو به فیلم "فروشنده" اصغر فرهادی رسید و امسال برای یک اکشن معمولی به نام " تو که واقعا هرگز آنجا نبودی" ساخته لین رمزی اختصاص یافت که 6 سال پیش فیلم "باید با کوین صحبت کنیم" را با همین سبک و سیاق ساخته بود. (انگار این دو جایزه بهترین بازیگر مرد و بهترین فیلمنامه حتما بایستی به یک فیلم اعطاء شود!)

    اما جایزه های فیلم "تو که واقعا هرگز آنجا نبودی" آنقدر غیر منتظره بود که وقتی خواکین فونیکس را برای دریافت نخل طلای بهترین بازیگر مرد به روی صحنه خواندند، به شدت شگفت زده شد و با کفش کتانی به روی سن رفت، گویی با توجه به ساختار اکشن و دم دستی فیلم، اصلا دریافت چنین جایزه ای در مخیله اش هم نمی گنجیده است!!

    البته شاهکارهای هیئت داوران به همین یک مورد هم خلاصه نشد و جایزه ویژه ای هم که به فیلم "کشتن یک گوزن مقدس" ساخته یورگوس لانتیموس دادند نیز آه از نهاد منتقدان و کارشناسان حاضر در جشنواره بلند کرد. همان منتقدانی که هنگام نمایش فیلم در جشنواره، آن را هو کرده بودند. لانتیموس که دو سال قبل فیلم قابل قبول "لابستر" را در همین جشنواره داشت، امسال چنان فیلم آشفته ای ساخته بود که به نظر نمی آمد، به هیچوجه جایی حداقل در یک فستیوال گروه A  سینمایی داشته باشد. اما متاسفانه این فیلم نه تنها در بخش مسابقه اصلی جشنواره جای گرفت که جایزه ویژه هیئت داوران را همراه با فیلم "بی عشق" (الکساندر زویاگینتسف) دریافت کرد! این فیلم هم به لحاظ محتوایی، یک فیلم آخرالزمانی محسوب شده و موضوع آخرالزمان را در پس زمینه یک قصه ملودرام بارها در متن ماجراهای فیلم، مورد تاکید قرار می دهد.

     

    هیئت داوران تاریخ مصرف گذشته یا از راه رسیده!!

     

    هیئت داوران جشنواره فیلم کن 2017

     

    به هر حال از هیئت داورانی که اعضایش را چند تاریخ مصرف گذشته به علاوه یک از راه رسیده و دو سه نفر خانه زاد این دسته جشنواره ها به علاوه یک نفر بی ربط تشکیل می دادند، بیش از این انتظاری نبود. پدرو آلمودوار به عنوان رییس هیئت داوران، پس از فیلم "بازگشت" در سال 2006، تقریبا یک دهه است فیلم هایش مورد توجه قرار نمی گیرند و حتی آخرین فیلمش یعنی "خولیتا" یک شکست تمام عیار در کارنامه او به شمار آمد، به طوری که نام آن حتی در میان نامزدهای اولیه اسکار بهترین فیلم خارجی هم نبود!

    در واقع پس از سیر نزولی که آلمودوار بعد از فیلم هایی مانند "همه چیز درباره مادرم" در سال 2002 و "با او صحبت کن" در سال 2004 (که حتی اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را نصیب وی کرد)، اینک به نظر می رسد که کار او در صحنه سینما به پایان رسیده است و حالا انتخابش برای ریاست هیئت داوران جشنواره کن که زمانی امثال کلینت ایستوود و سرگئی باندارچوک و روبرتو روسلینی در اوج فعالیت های سینمایی شان، این پست را برعهده داشتند، یک فروکاستی شدید محسوب می شود. چنین جشنواره ای است که اگر در پنجاهمین سالگردش نخل طلای نخل طلاها (جایزه ویژه پنجاهمین سالگرد) را برای فیلمساز برجسته تاریخ سینما یعنی اینگمار برگمان در نظر می گیرد (که البته برگمان به خاطر اعتراض به روند برگزیدگان پنجاه دوره قبلی که هیچگاه او جزو برندگانش نبود، به کن نیامد و جایزه را نگرفت) اما جایزه هفتادمین سالگرد به یک بازیگر تاریخ گذشته هالیوود (نیکول کیدمن) می رسد که تقریبا یک دهه از روزهای اوجش سپری شده است!

    بعد از آلمودوار به بازیگری همچون "ویل اسمیت" می رسیم که او هم علاوه بر اینکه اساسا بازیگر فیلم های به اصطلاح اکشن و عامه پسند تجاری به نظر می رسد، دورانش نیز به اتمام رسیده و اینک در کمتر فیلم قابل توجهی به بازی گرفته می شود. همچنین "جسیکا چاستین" که تقریبا همان موقعیت ویل اسمیت را به خصوص در یکی دو سال اخیر داراست. گابریل یارد، آهنگساز کهنه کار فرانسوی الاصل نیز اگرچه آثاری مانند "بیمار انگلیسی"، "شهر فرشتگان"، "آقای ریپلی با استعداد"، "1408" و "کلد مانتین" را ساخته اما او نیز چند سالی است که دچار افت کاری شده و دیگر اثر قابل اعتنایی ارائه ننموده است.  

    مارن اده (با یک فیلم ضعیف به نام "هر کس دیگر" و یک فیلم متوسط به نام "تونی اردمن") از جمله همان از راه رسیده ها محسوب شده و پائولو سورنتینو (که با فیلم "زیبایی بزرگ" مطرح شد و به اسکار و جایزه بافتا و مانند آن هم رسید) و اگنس ژاوی فرانسوی نیز دو سه کارشان در سطح همین جشنواره مطرح شد و پارک چان ووک نیز در واقع کشف جشنواره های اروپایی به شمار رفته و دو سه فیلمش نیز در جشنواره های نسبتا معتبر آن مانند برلین و کن حضور داشته، اما معروفترین و در واقع اوج کارهایش فیلم "کنیز" در سال گذشته بود که علیرغم تبلیغات فراوان به دلیل همجنس گرایانه بودن آن، اما نتوانست حتی در میان نامزدهای اولیه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان نیز حضور داشته باشد. می ماند "فن بینگ بینگ" که اصلا یک خواننده و بازیگر تلویزیون چین است!

    از درون چنین هیئت داورانی است که فیلم همجنس گرایانه و آثار متوسط اکشن و تصاویر بی سرو ته بیرون می آید که هیچ دخلی به سینمای به اصطلاح هنری و فاخر نداشته و ندارد! شاید از همین روی بود که برخی بازیگران و فیلمسازان آمریکایی مراسم اختتامیه را به اصطلاح تحویل نگرفته و همان روزهای اول و پس از نمایش فیلم خود، کن را ترک کرده و حتی با مسلم شدن جایزه خود به این جشنواره بازنگشته و در نهایت مثل نیکول کیدمن (که نخل طلای هفتادمین سالگرد را به وی دادند) یک پیام ویدئویی فرستادند و یا در سطح سوفیا کوپولا (که جایزه بهترین کارگردانی را برنده شد) حتی زحمت همین پیام ویدئویی را نیز نکشیدند و با یک ورق کاغذ پیامی بد خط نوشتند تا اینکه حتی اگنس ژاوی هم نتواند بدون غلط و تپق، آن را از رو بخواند!!

    برویم سر اصل ماجرا....

     

    میری رگیو، وزیر فرهنگ و ورزش اسراییل در جشنواره کن

     

    اما اصل ماجرای جشنواره کن 2017 نه در سالن دو بوسی این شهر ساحلی، نه در کنفرانس های خبری پس از نمایش فیلم ها و نه حتی در مراسم اختتامیه ای اتفاق افتاد که مونیکا بلوچی (مجری مراسم) مثل یک ربات روی سن آن ایستاده بود و هر از گاهی نامی را می خواند و احیانا سوالی از آلمودوار می پرسید که "برنده کیست"؟!

     اصل ماجرا از همان روز افتتاحیه مشخص شد که اصغر فرهادی و دختر جانی دپ ، مراسمش را آغاز کردند.(معلوم نیست چرا مراسم افتتاحیه یک جشنواره ظاهرا معتبر و هنری سینمایی باید در سطح دختر یک هنرپیشه هالیوودی که کارنامه اش از نقش های دست چندم در دو سه فیلم سخیف و ضعیف هالیوودی فراتر نمی رود، پایین بیاید! یعنی حتی خود جانی دپ هم این مراسم را در سطح خود ندانسته که در آن حضور یابد!!)  

    همان هنگام که اصغر فرهادی و لیلی رز دپ در مراسم افتتاحیه در سالن دوبوسی مشغول قرائت سخنرانی آغاز هفتادمین دوره جشنواره کن بودند، "میری رگیو" وزیر فرهنگ و ورزش اسراییل (که به بال راست نتانیاهو نخست وزیر رژیم صهیونیستی معروف است) پس از مانور روی فرش قرمز با لباس منقش به تصویر بیت المقدس و قبه الصخره (که همه دوربین های عکاسان حاضر را از لبخندهای سوپراستارهای سینمایی مانند سوزان ساراندن و جولین مور و رابین رایت پن و ادرین برودی و... به سوی خود چرخانده بود) آن سوتر و در پاویون اختصاصی اسراییل در کن، مشغول برگزاری یک کنفرانس مطبوعاتی و در واقع افتتاح واقعی هفتادمین جشنواره کن شد و در حالی که اصغر فرهادی با خوش خیالی و پَرتی شبه روشنفکرانه می گفت که"حالا دیگر نوبت زبان سینما و فرهنگ است"، وزیر فرهنگ اسراییل در مقابل خیل خبرنگاران و عکاسان از گرامیداشت پنجاهمین سالگرد اشغال بیت المقدس توسط صهیونیست ها سخن می گفت.

    او در مقابل جمعیت حاضر اعلام کرد:

    "... امسال ما پنجاهمین سالگرد آزاد‌سازی و اتحاد اورشلیم را جشن می‌گیریم. مفتخرم که این روز تاریخی را از طریق هنر و مد جشن می‌گیرم"

    نشریه گاردین از قول وزیر اسراییلی نوشت:

    "... من از طریق هنر و مد این زمان تاریخی را گرامی داشته و به آن افتخار می کنم و خوشحالم که این اثر توسط طراح اسراییلی آوید هرمن بوجود آمده که بسیار تاثیر گذار و افتخار آمیز است؛ یک تجسم زیبا از پایتخت ابدی ما ، اورشلیم..."

    روزنامه اسراییلی هاآرتص تیتر زد:

    "... فستیوال فیلم کن با نمایش اختصاصی و میهن پرستانه طراحی اورشلیم آغاز شد..."

    این درحالی است که در چنین مراسمی معمولا کوچکترین حرف و سخن از حکومت و تفکر و اندیشه خاصی، عملی ایدئولوژیک قلمداد شده و ممنوع به شمار می آید. فرض کنید یکی از سینماگران ایرانی لباسی با نقش آزاد سازی خرمشهر می پوشید (که البته از شبه روشنفکران ما چنین فرضی مثل به زمین آوردن خورشید است!) آیا اجازه می یافت برروی فرش قرمز چنین مانوری داده و برای علت آن نیز کنفرانس مطبوعاتی در روز افتتاحیه برگزار نماید؟

    این بگیر و ببند در مورد فیلم های ضد صهیونیستی، بسیار شدیدتر است، چنانچه چند سال پیش حتی از نمایش یک فیلم کوتاه ایرانی که درباره دختری فلسطینی بود در بازار کن و در یک سالن کوچک اجاره ای نیز ممانعت به عمل آوردند.

    آنها بر سر اینگونه مطالب حتی با فیلمساز خودی نیز شوخی ندارند. چنانچه لارس فن تریر که شوخی کوچکی با اسراییل کرده بود را با لگد از جشنواره بیرون انداخته و حتی عذرخواهی اش را هم نپذیرفتند!!

     

    مانورهای رسمی اسراییل و صهیونیسم در بخش مسابقه!

     

    جفری کاتزنبرگ

     

    اما مانور "میری رگیو" و شعارهای سیاسی و ایدئولوژیکش در افتتاحیه جشنوراه کن هفتادم، تازه آغاز ماجرای اسراییل و صهیونیسم در این جشنواره بود.

    فصل بعدی در میان خیل فیلم های ایدئولوژیکی که نمایش داده می شد (چه درباره همجنس گرایی یا هراساندن از مهاجرین مسلمان و یا درباره آخرالزمان و ...) اعطای نخل طلایی افتخاری جشنواره هفتادم به "جفری کاتزنبرگ"، تهیه کننده اسراییلی و همکار اسپیلبرگ در کمپانی دریم ورکس بود. برای اعطای این جایزه ناگهانی و اعلام نشده، مدیران جشنواره کن همه قواعد و اهداف و آرمان های این جشنواره را زیرپا گذاردند.

    درحالی که تا همین چند سال پیش، مدیران جشنواره فیلم کن، هدف از این جشنواره را با چنین تعابیری روی وب سایت رسمی جشنواره قرار داده بودند که :

    "حامی سینمای مولف ارزشمند، در جستجوی صداهای مستقل فرهنگ های گوناگون، در نظر گرفتن تجربه سینما به عنوان یک هنر (و نه صنعت) و ایجاد دنیایی که خودش را از درون نمایش فیلم هایش بشناساند" ( و نه با تبلیغات سرسام آور رسانه های وابسته)

    یعنی قرار بود امثال جشنواره کن حامی و پشتیبان فیلم های مولف و مستقل و هنری در مقابل هالیوود و پروپاگاندای تجاری آن باشد. اما اینک پس از اعطای جایزه به یکی از برجسته ترین نمونه های سینمای هالیوود یعنی جفری کاتزنبرگ، تیری فره مو (مدیر جشنواره کن) می گوید:

    "... از آغاز حضورم در مقام مدیریت جشنواره کن به دنبال تقویت ارتباط با سینمای هالیوود بودم و اعتماد و ایمان کاتزنبرگ در این راه کمک شایانی به من کرد..."!

    اگرچه در طول یکی دو دهه اخیر، جشنواره کن تیول کمپانی ها و فیلم های آمریکایی و هالیوودی شده و از آن اهداف و آرمان های قبلی اش فاصله گرفته اما نخل طلایی افتخاری این جشنواره به تهیه کننده اسراییلی اولا نشان داد که این گونه جشنواره ها علیرغم ظاهر هنری وغلط اندازشان، به خاطر کانون ها و محافل صهیونی حاضرند تمامی اعتبار و حیثیت و حتی پرستیژ خود را دور بیاندازند. (آنچنانکه با نمایش افتتاحیه وزیر فرهنگ و ورزش اسراییل نیز چنین رویکردی را نشان دادند)  و ثانیا با توجه به سخنان تیری فره مو به طور رسمی مشخص می شود که پشت صحنه این جشنواره را چه افراد و کانون ها و محافلی تشکیل می دهند.

    اما ماجرای دیگر حضور رسمی اسراییلی ها و صهیونیست ها در جشنواره کن به نمایش فیلم ضد ایرانی و ضد اسلامی "لِرد" ساخته محمد رسول اف برمی گردد که برای اولین بار در این جشنواره از فرقه صهیونی بهاییت دفاع رسمی کرده و آنها را مظلوم و مورد ستم قرار گرفته نشان می دهد. فیلمی که در میان کمال شگفتی حاضران در جشنواره، در حالی که در جدول رده بندی ستاره های منتقدان و کارشناسان جشنواره، کمترین رتبه را داشت، جایزه اول بخش نوعی نگاه را دریافت کرد!! (منتقدان، فیلم "نزدیکی" ساخته کانتمیر بالاگوف روس را در این بخش برگزیدند)

    در جشنواره هفتادم کن، اتفاقات دیگری هم افتاد، از دنباله سریال تویین پیکس که دیوید لینچ را تا روز آخر در کن نگاه داشت تا ضد فیلم آلخاندرو گونزالس ایناریتو تا دعواهای شبکه نتفلیکس و مدیریت جشنواره که بالاخره فیلم کره ای اکجا را در بخش مسابقه نگاه داشت و بالاخره تا به اصطلاح چتر سینمای ایران که هنوز معلوم نشده برای این سینما و اهالی اش به جز، سیر و سیاحتی مفت و رایگان از کیسه ملت چه خاصیتی دیگری داشته است؟ هنوز حتی یک برگ گزارش از این جماعتی که هرسال چمدان سفر بسته و راهی سواحل جنوب فرانسه می شوند بیرون نیامده که چه کرده اند؟ از کدام فیلم ایرانی استقبال شده و چه میزان از فیلم های ایرانی مورد درخواست قرار گرفته است؟

    این جماعت حتی این خاصیت را هم نداشتند که به فیلمی ضد ایرانی و ضد اسلامی که تحت عنوان ایران در این جشنواره نمایش داده شد و تصویری به غایت سیاه از جامعه و سرزمین ایران برای مخاطب خارجی به نمایش گذارد، اعتراض کنند. فیلمی که روز بعد روزنامه "الحیاه" پرمخاطب ترین روزنامه عرب زبان وابسته به آل سعود در اقدامی گستاخانه با انتشار عکسی از حضور بازیگران زن این فیلم در جشنواره کن بخشی از صفحه اصلی اش را به این فیلم اختصاص داد و نوشت "این همه فساد در امپراتوری ملاّیان"!

    جماعتی که حتی در سطح آن زن اسراییلی نیز همت و صراحت نداشتند که از هویت و ارزش های دین و وطن خود دفاع کنند و در خواب و خیال و توهم "نوبت فرهنگ و سینما" غرق شدند!!


    0 0

     

    وای از آن تندباد نیمه خرداد ...

     

    آنچه در زیر می خوانید ، بخشی از متن قسمت های 10 و 11 مجموعه مستند "راز یک نقش"است که درباره رهبری حضرت امام خمینی در طول نهضت اسلامی مردم ایران به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی و تهیه کنندگی رضا جعفریان سال 1388 در چنین روزهایی از شبکه خبر سیما پخش شد.آنچه این متن را با نمونه های مشابه متفاوت می سازد این است که برای نخستین بار از زاویه نگاه دشمن و بر پایه اسناد ارگان ها و نهادهای امنیتی و پلیسی رژیم شاه به قیام پانزده خرداد ١٣۴٢ و رهبری حضرت امام پرداخته شده است.علاوه بر فیلم ها و تصاویر  مستندی که کمتر بر صفحه تلویزیون رویت شده، برخی از اسنادی که در این مجموعه در برابر دوربین قرار گرفت،برای اولین بار به تصویر کشیده می شد و ابعاد تازه ای از نهضت اسلامی مردم ایران را در برابر محققان و پژوهشگران تاریخ معاصر ایران گشود که بعضی از آنها را در متن زیر ملاحظه خواهید نمود:

    روزهای تاسوعا و عاشورای 1342 تهران شاهد تظاهرات عظیم مردم مسلمان بودکه توسط هیئت های موتلفه اسلامی و مبارزانی همچون شهید مهدی عراقی ، شهید صادق اسلامی و ...سازماندهی شده بود. در این تظاهرات برای نخستین بار علنا شعارهای حمایت از امام و انزجار و تنفر از رژیم پهلوی و شخص شاه مطرح شد و در مساجد مختلف تهران ، روحانیون مبارز ، سخنرانی های پرشوری ایراد کردند. از جمله استاد مطهری که سخنرانی خود را براساس حدیث معروف "افضل الجهاد کلمه الحق عندالسلطان جائر" ایراد کرد و مرحوم محمد تقی فلسفی در مسجد شیخ عبدالحسین بازار تهران ، بیانات تکان دهنده ای در حضور دهها هزار نفر از مردم مسلمان ارائه نمود و در آن سخنان دولت اسدالله علم را در 10 ماده به استیضاح کشانید که در پایان هریک از مواد این 10 ماده ، مردم حاضر با تکرار عبارت "صحیح است ، صحیح است" ، موارد مورد نظر مرحوم فلسفی را تایید می کردند. نوار این سخنرانی ها در کمترین زمان در سطح وسیعی در سراسر کشور ، تکثیر و توزیع شد.

    بعدا گزارش ماموران ساواک حکایت از وسعت شگفت انگیز مراسم دهه محرم 1342 و گستردگی مجالس عزاداری در حمایت از سخنان حضرت امام (ره) داشت :

    "...اطلاعات واصله از منابع مختلف حاکی است وضع عزاداری در سال جاری در تهران بسیار بی سابقه و در دستجات و مجالس روضه خوانی تعداد زیادی جمعیت شرکت می کرد که شاید در ده سال اخیر بی سابقه بود...در اغلب مساجد عمومی و بزرگ : مسجد ترکها ، مسجد حاج ابوالفتح ، مسجد فخریه ، منزل بهبهانی ، حسینیه حاج سید آقا جواهری ، خیابان سیروس و مجالس دیگر ، به دولت و هیئت حاکمه حمله می شد و عکس خمینی و اعلامیه های او که خطاب به وعاظ صادر کرده بود ، همچنین اعلامیه آیت الله میلانی و سایر علمای تبعه او زیاد میان مردم منتشر می شد... در حدود یکصد و پنجاه هزار نفر در دستجات شرکت می کردند و نوحه هایی سروده بودند که پشتیبانی از خمینی بود..."

     

    و سرانجام در سرنوشت سازترین لحظه نهضت اسلامی از آغاز آن ، در عصر عاشورا (13 خرداد 1342) امام خمینی (ره) در مدرسه فیضیه در حالی که از جانب دلاورانی همچون شهید عراقی محافظت می شد ، در بالای منبر بسان جد بزرگوارشان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) در مقابل یزید زمان نطق آتشین و حماسه آفرینی ایراد کردند و با حمله مستقیم به شخص شاه علنا به بت شکنی پرداخته و رسالت تاریخی که در جهت کشاندن مبارزه علیه شاه و رژیم سلطنتی از آغاز نهضت گام به گام پیش می بردند ، در عصر عاشورای 1383 هجری قمری به انجام رسانیده ، رسما رو در روی  شاه قرار گرفته و از آن پس مبارزه را در جهت واژگون کردن رژیم سلطنتی و تاج و تخت شاهنشاهی به حرکت در آوردند. امام ، در 13 خرداد 1342 و در مدرسه فیضیه قم ، برای همیشه بت رژیم شاهنشاهی را شکستندتا مردم با شناخت دشمن اصلی و دورساختن ترس و وحشت از دل هایشان ، قهرمانانه به پا خیزند و انقلاب اسلامی را به پیش ببرند.اما اهمیت سخنرانی حضرت امام در 13 خرداد 1342 را می توان از گزارشات لحظه به لحظه ماموران ساواک دریافت که ابعاد مهم آن سخنرانی  تاریخی را حتی از نگاه دشمن پس از گذشت 45 سال از آن روز حقیقت ، روشن می سازد. نکته مهم آنکه شخص رییس ساواک دریافت کننده این گزارشات بوده است:

     

    "تاریخ 13/3/42

    ساعت 16

    "تا این ساعت ...جمعیت برای استماع سخنرانی خمینی به مدرسه فیضیه می روند..."

     

    ساعت 18

    "در ساعت 55/17 خمینی درحالی که جمعیتی در حدود 1500 نفر او را بدرقه می کردند ، به مدرسه فیضیه وارد شد ، صحن مدرسه و میدان جلوی آستانه مملو از جمعیت است . به وسیله بلندگوی مدرسه فیضیه به مردم تذکر می دهند که هرگاه اشخاصی شعار بدهند یا صلوات بی موقع  بفرستند ، آنها را با احترام خارج کنید . تاکنون واعظی به منبر نرفته ، وضع آرام است..."

     

    ساعت 45/18

    "در این ساعت شیخ مروارید در مدرسه فیضیه در منبر است و جریان مدرسه فیضیه را در دوم فروردین مطرح نموده و در این باره صحبت می کنند..."

     

    ساعت 25/19

     

    "منبر خمینی در ساعت 15/19 تمام شد ، صحبتش در مورد عدم رضایت از دولت و وضع مملکت بوده  و پس از سخنرانی ، یک نفر مجلس را با دعای معمولی خاتمه داده ، خود خمینی مردم را به آرامش دعوت و از آنها خواست که بدون تظاهر و جنجال متفرق شوند ، مردم هنوز متفرق نشده اند..."

     

    ساعت 20

    "جمعیت متفرق و اتفاقی نبوده است..."

    دریافت نگاه جبهه دشمن ورای آنچه در تبلیغاتش می نمایاند ، درباره آنچه در  سنگرهای مبارزه و نهضت اسلامی اتفاق می افتاد ، امروز می تواند بسیار درس آموز و عبرت انگیز باشد . گویی همه این وقایع ، اکنون در حال وقوع است و آنچه که امروز  باز هم میان جبهه حق و باطل و اسلام و دشمنانش  روی می دهد ، رشته های به هم تنیده ای از همان سر نخ است.

    سپهبد مبصر از سران پلیس شاه در آن روزگار ، اوضاع 13 خرداد 1342 و نهضت اسلامی مردم ایران و حرکت رهبر نستوه آن ، امام خمینی (ره) را در خاطراتش چنین تشریح می کند:

    "...بامداد روز 13/3/42 تیمسار نصیری ، رییس شهربانی کل کشور مرا که معاونت انتظامی شهربانی را به عهده داشتم ، به دفترش خواند و گفت :...شما ماموریت دارید که هر چه زودتر خود را به قم برسانید...

    روز عاشورای حسینی بود و مردم عزادار همه خیابان های شهر را پرکرده بودند. از منزل خمینی تا صحن زیارتگاه ، خط سیر بسیار باشکوه از مردم چیده شده بود و حالت اعتراض و اغتشاش در  انبوه جمعیت فراهم شده ، به چشم نمی خورد...پس از گذشت یک ساعت ، رییس آگاهی با خوشحالی خبر داد که توانسته است ارتباط تلفنی مرا با آقای خمینی نیز برقرار کند.من توانستم با آقای خمینی چند کلمه ای گفتگو کنم. خود را معرفی کردم و گفتم : من ماموریت دارم که امروز از هرگونه بی نظمی در قم جلوگیری کنم. این ماموریت را هم به هر قیمتی که شده ، انجام خواهم داد... از شما خواهش می کنم که از رفتن به مسجد خودداری فرمایید... (ایشان) گفت : همانطور که شما ماموریت جلوگیری از بی نظمی در قم را دارید ، من هم ماموریت دارم به مسجد بروم و منبر بگیرم و با مردم که منتظر هستند ، گفتگو کنم و مطالب لازم را برای آنها شرح دهم و آنها را راهنمایی کنم. این تکلیف شرعی من است...

    بعدازظهر همان روز (دهم محرم مصادف با سیزدهم خرداد 1342) خمینی با شکوه و جلال بی مانندی که مانند آن را در ایران ندیده بودم ، روی دست مردم عزادار به مسجد فرود آمد و به منبر رفت و سخنان برانگیزاننده ای خطاب به باشندگان انبوه مسجد به زبان آورد...من که آن روزها بیمار بودم و ناراحتی قلبی داشتم از شنیدن آن (سخنرانی) به آشفتگی اعصاب دچار شدم و برای آنکه کنترلم را از دست ندهم و یک باره به مسجد حمله نبرم ، به خوردن قرص مسکن اعصاب که آن وقت ها "لیبریوم " به جای "والیوم" امروز بود ، پرداختم... آنقدر قرص مسکن خورده بودم که در حال نزدیک به بی هوشی بودم. با این همه ، سخنرانی خمینی را بدون اینکه واژه ای بیندازم ، صورت مجلس کردم و گزارش آن را در پنج نسخه تهیه و برای شهربانی کل کشور ، سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) ، دفتر ویژه اطلاعات ، دفتر مخصوص و یک نسخه به فرماندهی یکان فرستاده شده ، دادم..."

     

    گزارش دیگری از ساواک به تاریخ 16 خرداد ابعاد جلسه سخنرانی امام خمینی (ره) در 13 خرداد 1342 چنین توضیح می دهد :

    "..چند نفر از اشخاص فهمیده که قم بوده و مراجعت کرده اند ، اظهار می داشتند ؛ روز عاشورا عصر ، خمینی به مدرسه فیضیه قم آمد. جمعیت تمام صحن مدرسه فیضیه ، صحن بزرگ حضرت ، میدان جلوی صحن و صحن مسجد اعظم را گرفته بود. تمام پشت بام ها پر از جمعیت بود که غالبا از شهرستان ها آمده بودند. تعداد جمعیت را در حدود 200 هزار نفر می گفتند و اظهار می داشتند در تاریخ قم چنین جمعیتی دیده نشده است. دوازده بلندگو در مسجد اعظم ، مدرسه فیضیه ، صحن بزرگ جلوی میدان نصب کرده بودند و برای اینکه دولت برق را خاموش کرده بود ، یک موتور آورده بودند و با استفاده از برق آن ، بلندگوها کار می کرد. خمینی را مثل امام وارد کردند و تمام جمعیت ، آن چنان صلوات می فرستادند که تا دو کیلومتر ، صدای آن می رفت. خمینی منبر رفت و بلافاصله گفت بسم الله الرحمن الرحیم و شروع کرد به صحبت و بدگویی شدید و اظهار داشت به ما می گویند مفت خور ، ما و یک مشت طلبه فقیر مفت خور هستیم یا آنها که مملکت را غارت کرده و پولها را در بانک های خارج گذارده اند؟ شاه ! کاری نکن که مثل پدرت که قشون اجنبی از هرطرف به مملکت آمده و او را بیرون کردند ، همه مردم خوشحال شدند...و بعد مرتب تکرار می کرد بدبخت ، بیچاره ، بدبخت ، بیچاره ، کاری نکن که بدهم تو را بیرون کنند و مرتب به شاه نصیحت می کرد و می گفت بیچاره ، چرا این کارها را می کنی ، سر عقل بیا و مرتب کلمه بیچاره بیچاره را با لحن دلسوزی تکرار می کرد. یک ساعت صحبت کرد و از منبر پایین آمده است. از نطق او هم نوار تهیه کرده اند و به تهران آورده اند..."

     

    گزارشات دیگری از ساواک و شهربانی نیز به انحاء مختلف سخنرانی امام در روز 13 خرداد 1342 را بازتاب داده اند.

    صبح یازدهم محرم یعنی 14 خرداد 42 ، ساواک شاه به منازل روحانیون مبارزی چون استاد مطهری ، آیت الله غفاری ، مرحوم محمد تقی فلسفی ، شهید هاشمی نژاد ، موحدی ساوجی ، آیت الله مکارم شیرازی ، مرحوم عباسعلی اسلامی و ...هجوم برده و مجموعا 53 روحانی را دستگیر کرده و روانه سیاهچالهای مخوف خود کرد.

    اما آنچه از نظر رژیم شاه و اربابان صهیونیستش می توانست پایان بخش ماجرای محرم سال 1342 و کابوسی که از قیام مردم مسلمان به رهبری مرجع تقلید شیعه در سر داشتند ،  تلقی شود ، همانا دستگیری و بازداشت این رهبری بود. اقدامی که در واقع آغاز ماجرا برای ملت مسلمان به شمار آمد.

    سرهنگ سید حسین پرتو ، رییس شهربانی قم ، جریان دستگیری حضرت امام خمینی (ره) را در شب پانزدهم خرداد 1342 چنین شرح می دهد:

    "...ساعت 30/2 صبح(پس از نیمه شب) روز 15/3/42 سرکار سرهنگ بدیعی ، رییس ساواک قم تلفنا به اینجانب اطلاع داد که برای مذاکراتی فورا به ساواک بروم.پس از رفتن به ساواک مشاهده شد ، سرکار سرهنگ مولوی نیز با عده ای از مامورین ساواک تهران در آنجا هستند. موضوع دستگیری خمینی مطرح گردید تا با تبادل نظر یکدیگر انجام گردد. سرکار سرهنگ مولوی اضافه کرد از طرف تیمسار ریاست کل دستور شفاهی دارم که در این مورد راهنمایی و همکاری کنید. چون از چند روز قبل در حدود صد نفر از اهالی قریه جمکران ،گارد محافظ خمینی را تشکیل داده بودند و در وقایع دوم فروردین تا چند روز پس از آن خمینی ، شب ها را در منازل مختلف بیتوته می کرد. چنین تصمیم گرفته شد که خانه او و دامادش و پسرش ، دفعتا تحت مراقبت قرار گرفته تا در صورتی که در یکی از منازل نبود ، فرصت مخفی شدن یا فرار نداشته باشد. ضمنا برای اینکه جلب توجه نشود ، ابتدا منزل خمینی و دو منزل دیگر توسط گارد ساواک تهران و به راهنمایی مامورین این شهربانی و ساواک قم شناسایی شد و برای اینکه هیچگونه ابهامی وجود نداشته باشد ، کروکی منزل خمینی و دونفر دیگر توسط شهربانی در اختیار مامورین ساواک تهران گذارده شد.

    سپس سرکار سرهنگ مولوی اظهار داشتند من شخصا در شهربانی خواهم ماند تا چنانچه احتیاجی به شرکت گروهان سرباز باشد ، به موقع داخل عمل شوند و رییس ساواک قم و رییس شهربانی در میدان جلو بیمارستان ، اول کوچه منزل خمینی باشند و با اینجانب در شهربانی ارتباط داشته باشند تا در صورت لزوم ، گروهان هم داخل درعمل شود.

    ساعت 30/3 صبح ، عده ای مامور ساواک تهران به طور متفرقه به اتفاق راهنمایان ساواک قم و شهربانی به منزل خمینی و دو منزل دیگر اعزام گردیدند و خمینی را که در منزل دامادش بود دستگیر نموده با فولکس ساواک تا جلو بیمارستان و از آنجا با اتومبیل سواری که از تهران به همین منظور آمده بود ، حرکت دادند.

    در جریان دستگیری فقط یک نفر در منزل خمینی ، قدری مجروح و یک نفر که قصد داد و فریاد داشته دستگیر و از داد و فریاد او جلوگیری ...شد . پیش بینی می شد که در منزل خمینی ، عده ای مستحفظ وی باشند ، لیکن در موقع دستگیری ، غیر از دو نفر مزبور در منزل وی کسی نبود و در منزل دامادش که خود وی دستگیر شد ، اشخاص متفرقه ای دیده نشدند ...{از این جمله به خوبی پیداست که گزارش و قضاوت ابتدایی ساواک درمورد گارد مستحفظ امام تا چه اندازه بی اساس و جاهلانه بوده است!- نگارنده}. ضمنا خمینی در آن موقع بیدار و لباس پوشیده ، حاضر و خود را معرفی نمود که روح الله خمینی من هستم و به دیگران کاری نداشته باشید..."

     

    عقربه های ساعت ، 3 بعد از نیمه شب 15 خرداد را اعلام می کرد که دهها کماندو ، چترباز و سرباز گارد جاویدان تا دندان مسلح به سلاح های آمریکایی و اسراییلی ، پس محاصره شهر قم ، وارد این شهر شدند و از درب و دیوار و پشت بام منزل حضرت امام به خانه ایشان ریختند و در آن نیمه شب ظلمانی میهن ، همانند خفاشان شب ، خورشید فروزان نهضت را ربودند. شهید مصطفی خمینی به میان کوچه دوید و فریاد  زد :

    " مردم ، خمینی را بردند."

     

    جالب اینکه رژیم شاه در دستگیری حضرت امام آنقدر تعجیل به خرج داد که حتی فرصت صدور قرار بازداشت را توسط مزدوران خود پیدا نکرده بود ، چنانچه پس از دستگیری ایشان و انتقالشان به تهران ، این قرار صادر شد. نامه رییس ساواک در 15 خرداد 1342 حکایت از همین موضوع دارد:

     

    "گیرنده :ریاست اداره دادرسی ارتش (دادستانی)

    موضوع :روح الله الموسوی خمینی

     

    نامبرده بالا در تاریخ 15/3/42 به اتهام اقدام بر ضد امنیت داخلی مملکت دستگیر ودر حال حاضر در پادگان بیسیم بازداشت می باشد. علیهذا خواهشمنداست دستور فرمایید نسبت به صدور قرار بازداشت مشارالیه اقدام مقتضی معمول و نتیجه رابه این سازمان اعلام نمایند.

    رییس سازمان اطلاعات و امنیت کشور . سرلشگر پاکروان"

     

    قرار بازداشت بلافاصله توسط اداره دادرسی ارتش صادر شد و به رویت امام رسید. اما حضرت امام  خمینی (ره) در زیر آن قرار بازداشت با خط خود مرقوم فرمودند :

    "بسمه تعالی . به این قرار اعتراض دارم . روح الله الموسی الخمینی 15/3/42"

     

    و با دستگیری حضرت امام خمینی (ره) و پخش سریع خبر آن که بوسیله تلگراف ، تلفن و پیک های ویژه به سراسر ایران رسید ، مردم مسلمان و معتقد به مرجعیت شیعه و رهبری امام ، برای حمایت از قائد عظیم الشان خویش ، غیرتمندانه و عاشقانه به خیابان ها ریختند و غریو"یا مرگ یا خمینی" سردادند و به این ترتیب نقطه عطف تاریخی نهضت امام خمینی رقم خورد.

    روزنامه های اروپایی درباره روز 15 خرداد 1342 نوشتند:

    "...تهران – 5 ژوئن

    طبق احتمالی که داده می شد و صدها نفر از مردم کشته شده اند ، دولت علم در تهران حکومت نظامی اعلام کرد. ارتش با تانک و مسلسل علیه طرفداران رهبر مسلمانان ، خمینی ، که علیه اصلاحات شاه دست به اعتراض زده اند ، وارد عمل شد...تهران در تمام روز همانند شهری در حال محاصره جلوه می کرد...دولت علم اعلام کرده که علیه نیروهای مخالف بدون ترحم پیش خواهد رفت. کاخ شاه در محافظت شدید است. نیروهای محافظ کلیه خیابان هایی را که به کاخ منتهی می شود ، کنترل می کنند..."

    "23 تانک سنگین آمریکایی در برابر اداره شهربانی و وزارت خارجه آماده عملیات هستند. تانک های دیگری نیز همراه 6 جیپ مسلح به مسلسل ، اداره پست و تلگراف را می پایند و سربازان به طور مدام ، انگشتشان روی ماشه آماده فشردن است...حکومت به خبرهایی که در آن تعداد کشته شدگان ، یک هزار تن شمرده شده است ، اعتراض کرد. بیمارستان های تهران وسیله نظامیان محاصره شده است و به کسی اجازه ورود داده نمی شود. بیمارستان ها از دادن هرگونه اطلاعی درباره تعداد زخمی ها و کشته ها امتناع می ورزند..."

    خبرنگار (U.P.I) که خود شاهد قسمتی از جریانات 15 خرداد بود ، اینگونه اتفاقات را گزارش می دهد:

    "...تظاهرکنندگان با مشت های گره کرده و فریادهای رعد آسا وارد خیابان های اطراف بازار شدند و با قوای ارتشی مواجه گشتند. قوای مسلح به طرف مردم تیراندازی می کرد ولی مردم همچنان پیش می رفتند. من شخصا ناظر پیشروی شجاعانه تظاهر کنندگان به سوی رگبار گلوله بودم. ایمان مردم به حدی قوی بود که سینه خود را سپر گلوله می کردند و به پیروزی و موفقیت خود اطمینان داشتند ولی نظامیان با تانک های سنگین و مسلسل های ساخت آمریکا بیکار ننشسته بودند. من خودم شاهد بودم که سربازان با خونسردی هرچه تمامتر ، مردم را هدف گلوله قرار داده ، درو می کردند. یکی از تظاهر کنندگان در مقابل من به زمین افتاد و جان سپرد. وقتی خم شدم ، جوان دیگری دربرابر من غلتی زد و برزمین افتادو به دنبال خود نواری از خون برجای گذاشت. رهگذران جرات و فرصت کمک به زخمی شدگان را نداشتند ولی هنگامی  که آتش خاموش شد و دود و آتش برطرف گردید ، اجساد کشتگان ظاهر گشت و آنگاه بازاریان به سراغ یاران شهید خود آمده با روزنامه اجساد آنها را پوشاندند...به اطراف خودنگاه می کردم ، قلب تهران به صبح بعد از طوفان شبیه است. هرچیزی قطعه قطعه و ویران شده ، تمام ادارات تعطیل و شهر مانند یک قلعه نظامی تسخیر شده است. فجیع ترین وضعی که در دوران بیست ساله گذشته دیده ام..."

     

    گزارش برخی روزنامه های اسراییلی نیز از 15 خرداد 1342 قابل توجه بوده و اعتراف این رسانه ها به ماهیت ضد صهیونیستی نهضت اسلامی براساس تفکرات و اندیشه های امام خمینی (ره) خواندنی است:

    "...دیروز هزاران مسلمان شیعه در خیابان های تهران تظاهرات کرده و قطع هرگونه روابطی با اسراییل را خواستار شدند. تظاهر کنندگان در دسته هایی که هرسال به یادبود نوه حضرت محمد تشکیل می شود ، برضد شاه و اسراییل شعارهایی دادند...تظاهر کنندگان فریاد "شاه یهودی شده" سردادند .کسی که شاهد اغتشاشات اخیر تهران بوده است ، گزارش می دهد که افراد متعصب فریاد می زدند: "شاه اسراییلی شده است"...اکبرت بهری وکیل مدافع مقیم اسراییل که امروز ساعت 3 صبح از تهران وارد فرودگاه لیدا شد ، وقایع اخیر تهران را برای خبرنگار ما شرح داد. او اظهار کرد که تظاهرکنندگان فریاد می زدند: "شاه دیگر به سربازان خود اطمینان ندارد و سربازان اسراییلی را مقابل ما قرار داده است." وی اضافه کردکه : جنبه ضداسراییلی تظاهرات مزبور به حدی برجسته بود که تظاهرکنندگان فریاد می زدند:" شاه اسراییلی شده ، شاه یهودی شده."

     

    به جز این ، برخی اسناد فاش شده از شهربانی یا ژاندارمری و یا مراکز دیگر امنیتی رژیم شاه ، حکایت از خشنودی محافل صهیونیستی داخل کشور از سرکوب خونین قیام مردمی 15 خرداد 1342 دارد. از جمله این اسناد ، نامه ای است که محفل بهاییت در کشور به سرتیپ خسروانی (آجودان مخصوص شاه و یکی از عوامل کشتار مردم بیگناه در 15 خرداد 1342) نوشته و از وی به خاطر جنایاتش در حق مردم مسلمان ایران تشکر می کند! متن سند فوق به شرح زیر است:

    "...تاریخ شهرالنور 120 مطابق 20/3/1342

    تیمسار سرتیپ پرویز خسروانی

    فرماندهی ژاندارمری ناحیه مرکز

    تاریخ یکصد و بیست ساله جهان بهایی بخصوص در ایران ، همواره مشحون از شهادت نفوس و تاراج دارایی و اموال آنان به دست اراذل و اوباش و به تحریک ارباب عمائم (= روحانیون) و یا افرادی نادان بوده است ولی در خلال صفحات این تاریخ همواره ستاره های درخشانی در مقامات دولتی وجود داشته اند که با توجه به وظایف اساسیه وجدانیه و اجتماعی خود ، نوع پرستی و عدالت گستری نموده و به کرات مانع تجاوز رجاله و یا علماء بد عمل شده اند . در اثر همین حسن تشخیص و میهن دوستی و نوع پروری واقعی آنان در واقع آبروی کشور مقدس ایران تا اندازه ای محفوظ مانده و از سوء شهرتی که دیگران ایجاد نموده اند ، کاسته شده است. زحمات و خدمات و سرعت عمل تیمسار نیز در جلوگیری از تجاوز اراذل و اوباش و رجاله کرارا در سنین اخیر (اخبار امری ، مرداد – شهریور 1340 ، شماره 6-5 ، صفحه 238) در این محفل مذکور شده. بخصوص در این ایام که بحمدالله اولیای امور نیز به رای العین ، سوء عمل جهلای معروف به علم (= روحانیت مبارز) را مشاهده کرده و هر دیده منصفی ، رذالت و جهالت و پستی فطرت این افراد را گواهی می دهد.یقین است ، عموم دوستداران مدنیت و علم و اخلاق و دیانت ، زحمات تیمسار را با دیده احترام و تقدیر نگریسته و تاریخ امر بهایی ، آن جناب را در ردیف همان چهره های درخشان ، حافظ و نگهبان مدنیت عالم انسانی است و ضبط خواهد نمود.

    با رجای تایید- منشی محفل"

     

     

    در روزهای 15 و 16 و 17 خرداد 1342 تهران و قم و شیراز و ...شاهد تظاهرات خشماگین دهها هزار زن و مرد غیور و آزاده مسلمان بود که دلاورانه به مقابله با رژیم تا دندان مسلح شاه می رفتند تا از رهبر در بندشان پشتیبانی نمایند. پیشاپیش آنها 300 کفن پوش از دهقانان ورامینی حضور داشتند (تا فریب شعار اصلاحات ارضی شاه و مخالفت روحانیون با آن ، روشن گردد) و زن و مرد ، کارگر و بازاری ، دانشجو و دانش آموز و ...دیگر قشرهای مردم مسلمان  بودند که این قیام تاریخی را به انجامی شگفت انگیز رساندند.

    ارتش شاه جلاد به دستور مستقیم وی به سوی راه پیمایان که فقط برای دفاع از مبانی اعتقاداتشان به خیابانها آمده بودند ، آتش گشود و بنا به گزارشاتی حدود 15 هزار تن را به شهادت رسانید.


    0 0

     

    روزگاری که داعش در این کشور جولان می داد!

     

    تصویری از عملیات تروریستی داعش های دیروز (مجاهدین خلق) در ایران

     

    عملیات تروریستی امروز (17 خرداد 1396) تهران که گروهک تروریستی داعش مسئولیت آن را برعهده گرفت، خیلی ها را غافلگیر کرد. گویی در این گوشه دنیا فراموش کرده بودند که چندی است عملیات تروریستی دیگر تقریبا اغلب نقاط امن دنیا را هم دربرگرفته است. امروز دیگر در این موضوع فرقی مابین کابل و حله و حلب و حمص با پاریس و منچستر و اشتوتگارت و لندن وجود ندارد و همه این مناطق در معرض تهدید تروریسم قرار گرفته است. اینک بیش از یک سال است در پاریس (پایتخت فرانسه و شهر رویایی بسیار از شیفتگان غرب) وضعیت اضطراری ضد تروریسم در سطح حکومت نظامی برقرار است. امروز کن فرانسه برای برگزاری جشنواره اش، مانند یک دژ نظامی با بلوک های بتنی و سنگرهای ضد بمب، دیوارکشی می شود. امروز پلیس لندن به شهروندانش هشدار می دهد از خیابان ها خارج شوید و پناه بگیرید. امروز دیگر هتل های استانبول به خاطر فضای ناامن این شهر خالی شده و قیمت تورهای سیاحتی آن به کمترین مقدار در حد حراجی رسیده است.

    اما برخی از ما در این گوشه دنیا، گویی در خواب و خبالی به سر می بردیم و همه آنچه از وحشت و توحش تروریسم داعشی می شنیدیم، انگار تعریف داستان یک فیلم سینمایی بود! در آسایش و امنیت، لم داده بودیم و عید و تولدمان را جشن می گرفتیم و مسافرتمان ترک نمی شد و توی کانال ها و شبکه های مختلف به اصطلاح اجتماعی هم چرخ می زدیم و شایعه می پراکندیم و لایک می کردیم.  

    سرخوش از این امنیت گسترده، ساده لوحانه و تحت تاثیر رسانه های خارجی، معترض هم بودیم! به مدافعان حرم معترض بودیم که چرا با تروریست ها در عراق و سوریه درگیر هستند!! به آنها که همه زندگی و دار و ندار خویش را برای همین آسایش و امنیت ما به خطر انداخته اند، معترض بودیم!!! معترض بودیم که چرا با موشک هایمان، سرکرده های تروریست های منطقه را ترسانده ایم!! غافل از آنکه همین ترس و وحشت آنها از همین موشک ها باعث شده تا جانورهایشان را به جان مردم ما نیندازند که می ترسند با لو رفتنشان، از دست همین موشک ها جان سالم به در نبرند.

    یکی از شهدای واحد حفاظت مجلس در عملیات تروریستی داعش در تهران

     

    حالا گویی برخی از ما جا خورده ایم که نه بابا، قضیه خیلی جدی است! حالا انگار خودمان هم داخل آن فیلم سینمایی شده ایم و دیگر باید از خواب و خیال برخاست!!

    اما بعضی هم سالهایی را به خاطر دارند که گروهک تروریستی داعش در خیابان های این شهر، جولان می داد. بله، در همین تهران (که امروز برخی با عکس و تصویر و پیام برای همدردی با آن، شبکه های اجتماعی را پر کرده اند)، گروهکی تروریستی خیابان های این شهر را محل آشوب و وحشت آفرینی و کشتار مردم بیگناه قرار داده بود. اگرچه در آن زمان نام داعش برخود نداشت و خود را "سازمان مجاهدین خلق ایران" می خواند! اما همین محافل آمریکایی و ارتجاع آل سعود که اینک داعش را ایجاد کرده و حمایت می کنند، آن روز بوسیله صدام و اردن و فرانسه و آلمان و انگلیس و سپس اتحادیه اروپا و سناتورهای آمریکایی و دار و دسته آل سعود (که در آخرین همایش آنها حضور فعال داشتند) از همین گروهک تروریستی مجاهدین خلق حمایت می کردند و می کنند.

    در آن روزگار تیم های تروریستی مجاهدین خلق (که از سوی مردم به منافقین معروف شدند) با مسلسل و بمب و نارنجک و آرپی جی در سطح شهر چرخ می زدند و کاسب و بقال و کارگر و کارمند و ... را به رگبار بسته، به آتش می کشیدند و می سوزاندند. آن هم در شرایطی که صدام و نیروهایش هزاران کیلومتر مربع از خاک کشورمان را در اشغال خود داشتند. داعشی های آن روزگار یعنی همان به اصطلاح مجاهدین خلق از داعشی های امروز اگر نامردتر و وحشی تر نبودند، کمتر هم عمل نکردند.

    منافقین خلق به سفره های افطار حمله کردند و مردم را در اتوبوس آتش زدند و همین مجلسی که امروز مورد تهاجم تروریست های داعش قرار گرفت، نمایندگانش به گونه ای در هفتم تیرماه 1360 مورد بمب گذاری ناجوانمردانه منافقین قرار گرفتند که علاوه بر شهدای بسیار، تعداد زیادی نیز مجروح شده، به طوری که مجلس به دلیل از اکثریت افتادن در آستانه انحلال قرار گرفت ولی همان نمایندگان مجروح برروی تخت و برانکارد به صحن مجلس رفتند تا خانه ملت از اکثریت نیفتد.

    در آن زمان هم تروریست های منافقین، بمب و نارنجک به خود می بستند و با عملیات انتحاری به میان مردم می رفتند که به این وسیله علاوه بر شهادت صدها زن و مرد و کودک بیگناه تعدادی از ائمه جمعه و نمایندگان ملت نیز شهید شدند.

    منافقین خلق با بمب گذاری های خود،  رییس جمهوری و نخست وزیر و دادستان و رییس دیوان عالی کشور و برخی از وزرای دولت و تعداد بسیاری از معاونان و مشاوران آنان را به شهادت رساندند. آنها با عملیات به اصطلاح مهندسی به ربودن و شکنجه و مثله کردن نیروهای انتظامی (در آن زمان کمیته های انقلاب) اقدام کردند و برگ های سیاهی در تاریخ این مرز و بوم به شقاوت ها و سبوعیت های ظالمان و ستمگران و جلادان این تاریخ افزودند.

    متاسفانه در آن زمان، برعکس امروز، نیروهای اطلاعاتی و امنیتی و انتظامی در این سطح از تجربه و آمادگی و کارآیی نبودند و تنها عده ای جوان تازه کار اما مخلص و با ایمان و راسخ در مقابل ماشین اهریمنی ترور و وحشت منافقین ایستادند و در شرایطی که همه تحلیل های موسسات و کانون های غربی حکایت از سرنگونی نظام و شکست انقلاب در حداکثر 3 ماه پس از آغاز موج ترور از 30 خرداد 1360 داشت، اما همین جوانان به کمک مردم و با رهبری امام و هدایت یاران پر و پاقرصش، نه تنها 3 ماه وعده دشمنان این ملت را باطل کردند، بلکه ورق را هم برگرداندند و مانند مهلت یاد شده را برای مرگ و نیستی منافقین ضد خلق تعیین نمودند.

    اوج دنائت و پستی گروهک تروریستی منافقین، همدستی با دیو مهیبی به نام صدام بود که باعث شد نه تنها در قتل عام ملت عراق شریک شوند بلکه بوسیله دشمنی که هشت سال این سرزمین را به خاک و خون کشیده بود، دشت ها و کوه های غرب این آب و خاک را لگد کوب چکمه های خود و حامیان وهابی و اسراییلی شان گردانده و گروههای بیشماری از افراد این ملت را به خاک و خون بکشند.

    بله ملت و انقلاب ما تجربه ای تلخ اما عظیم در مقابله با تروریسم داعشی دارد. به قولی ما قبل از اینکه داعش به طور رسمی بوجود بیاید، آن را با پوست و گوشت خود تجربه کردیم. آنگاه که هر روز و هر روز، آتشی در این شهر و دیگر شهرهای سرزمینمان برپا می شد، بمبی منفجر می شد یا نارنجکی پرتاب می گردید و مردمی بیگناه به خاک می افتادند.

    این شاید فقط سایه ای کوچک و خرد از یک زبانه آن آتش ها باشد تا آنها که از یاد برده اند آن روزهای سخت و نفس گیر و پراضطراب را، تاریخ را ورق بزنند و اگر بودند به خاطر آورند و اگر نبودند، آن را مرور نمایند، سپاسگزار برپا دارندگان این امنیت باشند و برای جلادان دیروز و امروز دل نسوزانند.


older | 1 | .... | 17 | 18 | (Page 19) | 20 | newer